Sunday, December 26, 2010

کریسمس مبارک


سلام سلام! من الان بیخوابی زده به سرم نمیدونم چرا! الان از خونه یایا اینا اومدیم دختر کدبانومون سوپ جو پخته بود منم عاشق سوپ جو کلی وقت بود خودشم هوس کرده بود و دیگه امروز ترتیبش و داد و با باقی مانده مستر ترکی دیروزشون خوردیم! بعدشم کلی بازی کردیم! انقدر خوش گذشت و خندیدیم که دل درد شدیم هممون!!! اول از این بازی ها کردیم که یکی یک کلمه میگه بعد ادامه میده نفر بعدی وای یک چیز هچل هفتی شده بود کلی خنده دار شده بود!!! بعدشم مافیا بازی کردیم ولی عده مون کم بود! و مامان یایا همش خودشو لو میداد خیلی خندیدیم از دستشون! خوشم میاد که حتا یک نفرم فکر نمیکنه من مافیا باشم!!!! بسکه معمولا مظلوم نمام!!!! (طبق گفته دیگران) و بقیه رو هم متقاعد میکنم که دارین اشتباه میکنین!!! ولی طفلی یایا همیشه جز متهم ها میشه!! این بازی هر چی عده بیشتر باشه بهتره ولی ما ۷ نفر بیشتر نبودیم من و برادرام و یایا و خواهرش و دوست پسر و مامانش!!! و بیشتر به اینکه لو ندین همو! چشماتو باز نکن و اینا گذشت! ولی کیف داد و شب خوبی بود یک بارون سیل آسا هم باز داره میاد خدا به خیر کنه البته قراره تا فردا بند بیاد! یعنی انقدر الان که برمیگشتیم آب جمع شده بود کنار ماشین که من میترسیدم در و باز کنم آب بیاد تو ماشین فکر کن! گند بزنن خیابون و کوچه های اینجا رو!ا

دیشب هم که شب کریسمس بود دایی جان اینا مهمون ما بودن! انقدر این دختر دایی فنقلی من گوگولیه.. من فداش بشم.. براش با کلی تاخیر تولد گرفتیم چونکه تولدش نبودن مسافرت بودن و بعدشم نشده بود ببینیمشون! خیلی کیف داره کادو که میدی خیلی مقبول واقع بشه! من براش یک ست دستکش کلاه شال گردن از هلو کیتی گرفته بودم و یک کیف کوچولوشو انقدر دوستشون دشت و انقدر باهاشون حال کرده بود که آدم کیف میکرد.. من اصلا نمیدونستم انقدر به این علاقه داره! شانسکی واسش گرفته بودم و وقتی باز کرد کادو شو یعنی چشاش برق میزد من فداش بشم! خواهر بزرگه هم که کلی خانوم و جگر شده هی بهش میگفت دانا الان چی باید بگی؟! بعد اونم صداشو نازک میکرد میگفت تنک یو ... یعنی میخواستی درسته قورتش بدی ! دیگه کلی عکس گرفتیم و کلی جفتشون دلبری کردن و دم به دقیقه هم فنقلی میرفت سایت سانتا را نگاه میکرد که ببینه الان کجاست! هر دو دقیقه یک بار میومد میگفت خوب سانتا فلان جاست بعد میره فلان جا ... خلاصه به قول مامانش الان تو مرحله ای هست که زمزمه های اینکه سانتا واقعی نیست را شنیده ولی هنوز خودشو به اون راه میزنه و صرف نمیکنه باور کنه! قربونش برم خواهر بزرگه هم که داره یک لیدی تمام عیار میشه و آدم حض میکنه انقدر هوا این فنقلی و که یک لحظه آروم و قرار نداره و یک ریز حرف میزنه را همیشه داره

برادر جون ما هم یک هفته میشه از نیو یورک آمده و خونه رو مزین کرده! مامان بابام کلی خوشحالن یعنی هممون خوشحالیم .. شبی که میومد به مامان اینا نگفته بودیم انقدر هم هفته پیش هوا بد و بارونی بود که پروازش با کلی تاخیر انجام شد یعنی به جا ساعت ۸ ساعت ۱۲ شب رسید من و شاهین فقط خدا خدا میکردیم که میرسیم خونه مامان اینا خواب نباشن! اومدیم خونه مامانم داشت آماده میشود بخواابه بابام داشت اخبار میدید.... یهو این که اومد تو بابام عین این بهت زده ها گفت تو واسه چی آمدی؟ تو اینجا چی کار میکنی!!! بعد مامان مو صدا زد و خلاصه کلی جفتشون سورپریز شدن! حالا اون شب مامانم شعله زرد پخته بود داده من برای دائیم اینا ببرم! بعد شاهین حال نداشت باهام بیاد بیرون... بارون تندی هم میومد مامانم گیر داد که منم میام تنها نری... هی من میگم مامی جان نمیخوااد بیای من یک دقیقه زودی میرم میام هی میگه نه منم میام بعد دیگه آخرش گفتم اصلا من میخواام بعدش برام پیش یایا تو نمیشه بیای ! گفت باشه خوب از اول بگو! من همش میترسیدم یهو افشین برسه و زنگ بزنه بگه رسیدم من چه جوری مامی جان و دودر میکردم خونه دائیم! خلاصه بماند که کلی قر زد... وقتی هم که بر میگشتم از خونه دائیم بهم گفتن غذا بگیرمیای خونه! منم غذا گرفتم و یک ساندویچم اضافی واسه افشین ! بعد گفتم حالا چی بگم این دو تام جفتشون گیر! بعد تا غذا رو آوردم تو گفتم خدا کنه اشتباه نکرده باشه این داشت اشتباهی به من نوشابه هم میداد که واقعنم داشت میاد!! بعد که ساندویچ رو گذاشتن رو میز مامانم گفت ای وای یک ساندویچ هم اضافه داده گفتم عیب نداره مامی جان خودتو ناراحت نکن! اشتباه کرده دیگه! خلاصه افشین و که آوردیم خونه میگه خوب واسه من فیلم بازی میکنین ها ! ساندویچ اشتباهی و این داستان ها !!! خلاصه کلی عذابشون دادیم!ا
هفته پیش هم شنبه تولد مژی بود رفتیم یک رستوران ایرانی تو ارواین که موسیقی اینا هم داره با نانی و شوهر جانش و مامان مژی کلی قر دادیم و کیک و کادو بازی کردیم یک بارون خفنی هم میومد یعنی من کور شدم تا رسیدم به آنجا از بس حواسم به جاده بود که نرم تو باقالیا یک جا هم کمی گم شدم که خانوم جی پی اس کمک کردن و راهو پیدا کردن برامون! کلا شب خوبی بود کلی قر دادیم و عکس گرفتیم و خوش گذشت!
من یک هفته میشه میرم این کار جدیده که مال سوپلایر کمپانی هست،،، و هفته دیگه هم با اینکه تعطیلیم ولی باید اضافه کاری بریم! اینجا بدیش اینه که میز و دفتر دستک خودمون رو نداریم و مثل دوران دانشجوئی که میرفتی کتابخونه همه دور میز نشسته بودن و یک لپتاپ جلوشون بود کار میکردن اینجوری! همه خیلی نزدیک به همیم و جلو در ورودی هم میز گذاشتن ما هم عینهو بدبختا نشستم! بعد با اینکه طبقه دوم هم هستیم ولی در پایین که هر از گاهی باز میشه یک سوزی میادش که نگو! یعنی من بیشتر وقتا با کاپشن نشستم! حالا زیادم دلتون برامون نسوزه! دیگه چاره ای نیست فکر کنم! کنارش هم کارخونه شون هست که یکی دوبار طولش رو گز کردیم و جم و جور و کوچیک هست ... پنجشنبه هم ناهار این روسا جدید بردن بهمون ناهار آخر سال دادن! یکیشون یک آقای فرانسوی که معمولا خیلی جدی و همش دار حال درست کردن چارت هاست (اریک) اون یکی کارش خیلی درسته فکر کنم آرمنی هست !(سمی) این دو تا مال کمپانی خودمون این یکی کمپانی هم یک آقا آمریکایی کوتاه هست که همیشه یک لبخندی داره و یا پا تلفنه یا ملت داران بهش نق میزنن! (کلیف) خلاصه اریک و سامی ما رو پنجشنبه بردن ناهار و مهمونمون کردن حالا دوشنبه بریم ببینیم دنیا دست که

چقدر طولانی شد تازه یک چیزایی هم میخواستم بنویسم دیگه حالا بعد!
خدایا یک کاری کن فردا( یعنی در واقع امروز ) اونی که من میخوام بشه بشه لطفا منو نا امید نکن!
اخی آقای عین الان تکستم کرد وقتی دورمیشه خیلی با نمک میشه
شب خوش همگی

Friday, December 17, 2010

کاشف برق

سلام سلام صد تا سلام!!
من صبح انقدر هایپر بودم که خدا میدونه فکر کنم تازه اثرات دیشب ، صبح پدیدار شده بود. ولی الان یک خواب عمیقی منو گرفته اگه یعنی من الان یک بالش داشتم! دراز میکشیدم یک بارون نم نم خوشگلی هم میاد از پنجره نگاه میکردم زیر پتو، بعد یک آهنگم گوش میدادم و لالا میکردم! حالا دلم چیزای دیگم میخواد ها ولی خوب ...
دیشب که تولد کو..کی بود رفتیم یک جا تو داون تاون که اسمش با کاشف برق (!!!) یکی هست... انقدر اینجا باحاله پنج شنبه شب ها هم یک راک بند میزنه ... ما یک بار رفتیم یکی از بچه ها آی.دی نیاورده بود راهمون ندادن! یکی از پسرا هم از این کفش های کانورس پوشیده بود اونم مشکل داشت البته!!! کلان اونجا همه خیلی درس آپ بودن دیشب هم، ولی خیلی باحاله آدم حال میکنه همه مرتب منظم با کلاسن! ما میزمون کنار استیج بود و خیلی باحال بود... بعد از این دختر بد ها که میان لباسشون رو در میارن هم میومدن رو استیج میرقصیدن البته کامل کامل نه ها!! به اندازه کافی!!! خیلی باحال میرقصیدن ولی! وقتی تند میزدن و اینا میرقصیدن تند تند خیلی باحال میشد! سارا و یایا هم هی چشم این دوست پسراشون رو میگرفتن!!! حالا خود ما دختر ها خدایی میخ تر از پسرا شده بودیم از حرکات این رقاص ها! خلاصه خیلی خوش گذشت انقدر دیگه آخرش چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و این پسرا دید زدن این خانوم ها رو که مرده بودیم از خنده یک دختره بود یک لباس باحالی (!!!) پوشیده بودش بعد یک قدی هم داشت بیا و ببین! این کاوی داداش کو..کی یهو چشمش به این افتاد گفتش وای وای بچه ها قلبم قلبم داره وایمیسته ناین وان وان خبر کنین من مردم!!! دیگه خلاصه انقدر هیز بازی دراوردیم که دختره آخر رفت یه جا دیگه!

من از هفته دیگه احتمالا باید برم یک سایت دیگه که از اینجا هم که میام ۲۰ دقیقه دورتر هست و یعنی من کلا باید هرروز ۵۰ دقیقه یا بیشتر تو راه باشم! دوشنبه قطعی میشه ولی اینجور که بوش میاد اون یک هفته که تعطیلیم هم باید کار کنم! من و ۴ نفر دیگه ... هنوز معلوم نیست تا ببینیم دوشنبه چی میشه دیگه

من باز یک ویکند پر بار پیش رو دارم! همگی ویکند خوبی داشته باشین و هفته خوبی و شروع کنین

Tuesday, December 14, 2010

یک ویکند بسیار پر بار!ا

جمعه که از کار آزاد شدیم چونکه نانی و مژی خیلی اعصاب و روان شون از دست آدم هایی که باهاشون کار میکنن خط خطی بود گفتیم بریم یک جا بشینیم این انرجی های منفی رو تخلیه کنیم و خودمون رو واسه ویکند آماده کنیم! رفتیم یک کافه نزدیکمون که خیلی گوگوری مگوری و یک جا دنج هم بهمون دادن و کلی صحبت و گفتگو و هر چی دلمون خواست هم پشت یک عده آدم بی لیاقت (!!) سر کارمون که عده شون روز به روز داره بیشتر میشه حرف زدیم و دلمون خنک شد! دیگه من ۷ اینا خونه بودم و سرم به شدت هم درد میکرد و یکمی خو ابم برد! ساعت ۹ اینا آقای عین آنلاین بود.. کافی بین بودش گفت بیا اینجا من گفتم نمیام!! گفتش پس من بیام ببینمت؟ آخه داره چهارشنبه میره دانمارک... گفتم باشه بیا... اومدش و با هم رفتیم خیابون سوم یک رستوران / بار جدیدی باز شده خیلی با نمکه از کنارش رد میشدیم گفتم بریم اینجا؟ گفتش بریم... خیلی با مزه بود بیرونش همش سوفا بود و از این بالش ها و پشتی ها و پتو و بخاری خیلی با مزه بود خلاصه از هر دری سخن گفتیم! قرار شد وقتی برگشت تولد من و خودش و که به فاصله ۶ روزه باهم بگیریم !!! البته من بهش گفتم که شاید برم دالاس اون هفته که بر میگرده! ۱ اینا بود دیگه منو رسوند خونه

شنبه من دختر بابا بودم! البته تولد بابا هم بود! یعنی تولد بابا در واقع جمعه بود که چونکه شاهین تا ۱۰ کلاس داشت اجرا نشد! صبح با بابا رفتیم خرید میخواستیم یک چیزایی واسه خونه بخریم! رفتیم یک مغازه میز و مبل و اینا که اتفاقا صاحبش ایرانی از آب دراومد! خلاصه من و بابا جان با سلیقه خودمون یک زیر تلویزیونی و یک میز ناهار خوری(!!!) خریدیم!!! وقتی از مغازه اومدیم بیرون کلی جفتمون ذوق مرگ بودیم که چه جالب و چه زود انجام شد! بعد هم رفتیم که درخت بگیریم! امسال من اینا رو زور کردم درخت کریسمس بزاریم که یکمی این جو خونمون که از دست فک و فامیل خونه بهتر بشه! رفتیم اونجایی که باید درخت میخریدیم و یک صف نه یعنی دو صف واقعا کیلومتری بود و از اونجایی که جفتمون گرسنه بودیم و بابام هم باید میرفت دنبال مامانم از سر کار برش داره بیخیالش شدیم گفتیم فردا میایم باز

رفتیم خونه ناهار خوردیم و من و شاهین رفتیم که شاهین بره مدرسه اش... تو راهم برای بابا کادو تولدش و بخریم! میخواستیم براش رنگ روغن و بوم نقاشی و بند و بساتشو بگیریم! منم چونکه بلد نیستم این چیز ها رو باید منتظره این برادر جان میشدم این بیچارم که یک سر و هزار سودا !!! هفته فاینالش بود و هست! خلاصه خریدیم و من شاهین و رسوندم مدرسه اش و رفتم کیک هم گرفتم! دو تا هم شیرینی اضافی گرفتم!!! چونکه قرار بود برم پنرا آقای عین یک سی دی بهم بده !!!بعد دختره با مزه میگه اینا رو میخوای تا میرسی خونه بخوری؟؟؟؟ مردم از خنده یعنی من!!!گفتم نه واسه دوستمه خودم دیگه از این کیکه میخورم!!!! ولی انگار من دم رفتنش خیلی عزیز شدم! خلاصه یک ساعتی هم پیش اون بودم و عکس نگاه کردیم و یکمی هم بهم سر فراز (همون دوست جدیده!!) گیر داد!!! که انقدر چرت و پرت گفتیم خودمون مردیم از خنده! بهش میگم علی گی هست!!! بعد داشتم بهش میگفتم مثل تو که منو اذیت که میخوای کنی میگی اااااووو چه کیووت... اون همش میگه اااووو !!! بعد داشتم بهش میگفتم که علی شوهر مژی چه تیکه ای بهش انداخت اون بار دیگه مرده بودیم از خنده هی میگفتیم اااوووو ... من دیگه باید برمیگشتم خونه که یک بار دیگه مراسم خدافظی قبل رفتن و به جا اوردیم! و آخرش با کتک کاری خداحافظی کردیم !!ا
قرار بود بریم یک جا شام واسه تولد بابا! شاهین حدود ۹ اومدش و رفتیم یک رستوران فرانسوی که خیلی خیلی با نمک بود! رستوران بابای دوستش بود و ویتر هاش هم همچین از این فرانسوی جدی ها که تیکه فرانسوی وسط حرفاشون میگن! غذاشون هم خیلی خوب بود کلا خیلی جالب بود و خوش گذشت!! بعدشم اومدیم خونه و کیک خوردیم و کادو دادیم و عکس گرفتیم و کلا شب خوبی بود!

یکشنبه هم بابا و من رفتیم آخر درخت و گرفتیم یک درخت کپلی و با مزه هست و بزرگتر از اونی که فکر میکردیم ! و همچنان در حال جینگلی مستون کردنش هستیم! من و شاهین رفتیم همون یکشنبه کلی از این توپ موپ ها و چراغ و کندی کین و پاپیون و ستاره و اینا گرفتیم چراغامون البته غلط از آب دراومد مجبور شدم دیروز پس شون بدم و یک سری دیگه بگیرم الان هم درختمون نسبتا خوشگله هنوز البته کمی کار داره! دیگه تجربه اول مونه دیگه !!! راه منیوفتیم سال دیگه!

انقدر خوشم میاد از این دو ماه آخر سال انقدر هیاهو و شادی و انرژی تو فضا هست انقدر خوشم میاد مردم مثل شب عید میریزن بیرون و همه جا پر از خنده و بدو بدو بچه هاست! این هفته هم از اون هفته پر بار هاست پنجشبه و شنبه تولد داریم و وسطش هم هپی اور و خرید و یکشنبه هم که برادر جونی ما از نیویورک میاد ! و مامان اینام نمیدونن که میاد و قراره سکته شون بدیم!! اصلآ هم فکر نمیکنن بیاد... اصلآ من الانشم نمیدونم چی شد که گفت میاد! آخه امتحان برد داره بلافاصله بعد ازسال نو !!! مامانم که همش میناله آخی امسال که درخت هم داریم جای بچم خالیه! خلاصه هفته باحالی در پیش رو داریم!ا

شاد و خوش باشین همگی و کلی خوش بگذرونین!ا
and be safe!

Wednesday, December 08, 2010

جایزه بارون شدیم

ای وای موتورم کار نمیکنه امروز این مقاله لعنتی تموم شه بره دنبال کارش! از صبح نرسیدم یک دستی به سر و گوشش بکشم که امشب دیگه کاریش نخوام بکنم! یکمی زیاد شده باید کمش کنم !! نمیدونم حالا از کجاش هم بزنم!!! ای خدا بعد از ظهری یکمی به من تمرکز بده من تموم کنم بره این پی کارش

امروز انگار اینجا روز جایزه بود! صبح این رئیس پروژه ما اومد بهمون جایزه داد اولش گفت از طرف خودمه بعد خودش خندید گفت نه بابا رئیس کل داده به همه منجرها... منجر ما چونکه نیست داده من بدم بهتون!!! حالا چی بود؟؟؟ از این جا سویچی ها که یک نقطه لیزر داره یک نقطه چراغ قوه ... شرمنده کردن به خدا این روسا امسال ها به خدا ما راضی نیستیم! دیگه نیم ساعتی مثل این بچه تخس ها هی ما رو هم لیزر انداختیم هی تست کردیم ببینیم تا کجا طبقه میره از شیشه رد میشه ... شانس آوردیم کور نشدیم به خدا .... نه اشتباه نکنین ما مهد کودکی نیستیم!!! مهندس مملکتم مثلا!

بعد وقت ناهار یک مراسم تمجید دیگه بود که من اصلا حسش نداشتم که برم و نرفتم بعد یکی برام جایزه که داده بودن آورد و بهم داد! گیفت کارت استار باکس بود! من و باش که فکر کردم اقلا ۱۰ دلار دیگه بهمون دادن!!! الان چک کردم همش ۵ دلار بود یعنی من ترکیدم از خنده! به قول مستشا..ر دست گلشون درد نکنه!!! البته این بیچاره ها که خوب گناهی ندارن وقتی بهشون کمپانی پول نمیده از کجا بیارن!ا

خلاصه خواستم فقط اعلام کنم اینجا که ما امروز جایزه بارون شدیم
خواهشا یک نذری نیازی واسه ما کنین که موقع ترفیع و اضافه حقوق یعنی ۳ ماه دیگه وضع بهتر باشه!!!ا

Tuesday, December 07, 2010

خنگو..ل ها ( همون آدم های هواس پرت و میگم!)ا

کسی که فیس بوکش رو میبنده و دی اکتیو میکنه باید بیاد وبلاگ آپ کنه دیگه این حکایت منه!
من نمیدونستم که لانگ بیچ انقدر جاهای با حال داره ... من به غیر از خیابون پاین جای دیگه شو نرفته بودم! یک خیابون بعد از پاین یک جایی بود که پر از رستوران و بار و شاپ های کوچولو کوچولو بود انقدر با مزه بود ... من این شنبه شب با یکی از دوستام اونجا رفتم! اول یک رستورانی میخواستیم بریم که چونکه رزرو نکرده بودیم گفتش ۷۰ دقیقه باید صبر کنین! ما هم گفتیم باشه صبر میکنیم! گفتیم خوب میریم یک قدمی میزنیم بعد همینجوری که میگشتیم از بغل یک رستوران دیگه که اونم با مزه بود رد میشدیم پرسیدیم اینجا چقدر طول میکشه واسه دو نفر؟ گفتش همین الان میتونم بشونم شما رو!! ما هم دو تا آدم گرسنه خوب از خدا خسته رفتیم همونجا! غذامون دیگه تموم شده بود من منتظر دوستم بودم که رفته بود دست شویی بعد یک خانومه بد بخت همینجوری با قدم های محکم و استوار اومد که بره فضای بیرون رستوران ندید که اینجا باز نیست و تمامش شیشه هست با سر و همه هیکلش رفت تو شیشه! خودش که یک متر از شدتش خوردنش به شیشه هه پرت شد عقب دوستش گرفتش ... این شیشه ها هم چنان لرزید که من که همینجور بهت زده بودم که چی شد فکر میکردم الانه که بریزه رو سرم! ما هم میزمون بغل پنجره بود وای خیلی وحشتناک بود! دوستم اومدش و حالا من هم خندم گرفته بود از این اتفاق که افتاده بود و یارو اینجوری رفت تو شیشه هم شوکه شده بودم!!! دیگه رفتیم از اونجا! بیچاره دختره مستم نبود بنده خدا نمیدونم چرا نفهمید اینا شیشه هست و باز نیست!!!ا
جمعه شب با نانی و مژی و شوهران گرامشون رفتیم شارکیز هپی آور که تولده نانی و شوشو شو بعد از ده قرن اجرا کنیم.. البته اونا نمیدونستن که ما براشون تدارک تولد دیدیم! مژی کیک گرفته بود و برنامه این بود که مژی و شوهرش زودتر برسن که کیکو بدان که بعد از شام واسمون بیارن... خلاصه آقا ما شام و خوردیم و کلی خندیدیم و غیبت کردیم و مسخره بازی و این برنامه ها منم که کنار نانی زیر این بخاری ها نشسته بودم پاشدم به شوشوش گفتم بیا بشین اینجا من خفه شدم از گرما!! یعنی شرایط و خلاصه مهیا کردیم که کیک و بیارن... بعد فکر کن چی کار کردن! دختره خنگ کیک و با جعبه در بسته و شمع هاش روش اورده و میگه ببخشیدا ما اینجا تولد بازی نمیکنیم!!! یعنی قیافه من و مژی و باید میدین از زور عصبانیت که چرا اینجوری کرد این؟ خوب چرا از اول نگفت میرفتیم رستوران اون ور خیابون! و قیافه نانی و شوهرش و از تعجب که چی شده الان؟ بعد دختره میگه فندک هم نداریم اینجا !! حالا همه داران تو فضای آزاد که ما هم همونجا بودیم سیگارم میکشند ها !! یعنی من چقدر حرص خوردم خدا میدونه! دیگه نانی و شوهرش هم هی گفتن عیب نداره و ما که سوپرایز شدیم و این حرفا... ولی من تا آخرش همش دقیقه ای چند بار میگفتم، دختری خنگ گند زد ها! حالا یک ویترس دیگه هم بود که کلی باهامون دوست شد و کیک و که دید گفت چه خوشگله و ازمون کلی عکس گرفت و یعنی نمیشد عوض این خنگه این میشد ویترس ما از اول!!! حالا هی میگن نگین بلاند ها خنگن!!! هستن دیگه!! ولی خوب خاطره شد!!!ا

من برم به داد مقاله ام برسم که هنوز ۲ صفحه دیگه باید برسم !ا

روز خوبی داشته باشین

Wednesday, December 01, 2010

یک روز کاری!!!!!!ا

رییسم (همون رییس گوگولی) آمده بهم میگه نگین چقدر سرت شلوغه ؟
منم که یک قاچ پرتقال تو دهنم بود میام آب دهنمو قورت میدم تو گلوم هم گیر میکنه!!! بعد هم من خندم میگیره از این سوال که چقدر مشغولی هم اون ( آخه تو که میدونی هممون بیکاریم !!!! ) و کله ام و تکون میدم که یعنی کاری ندارم به اون صورت
میگه آزادی ها؟
....
انگار برام کار پیدا کرده از این آوارگی در بیایم آخر سالی!!!! ا خدا بخواد سه هفته دیگه مونده تموم شه امسال! امیدوارم بعد سال نو یکمی بهتر بشه

به این چیزای آب که یک طرفش داغه یک طرفش سرده چی میگن؟ همونمون خرابه من از بعد از ظهر فهمیدم ...الان من یک ۲-۳ ساعتیه تو کف چایی هستم ! خوب شد صبح از پایین قهوه گرفتم ها

یک آقاهه اومده سراغ این پسر جلویمو میگیره میگم بهش هستش ولی من نمیدونم کجاست.. به پسره که اون ورم نشسته میگم آ.ر.سن هست آره ؟ با من و من میگم آره ...یارو میگه اوه اوکی و میره! بعد که میره یک نگاه به میزش میندازم خیلی مرتب منظمه ... کنگ بهم میگه آرسن رفته فکر کنم! نمیادش منم نمیدونم کی میدونه کی نمیدونه!!!.. بعد ش دوتا مون میخندیم! خوب کلا ما همیشه به این آرسن بیچاره میخندیم!! تفلکی .... میگم خوب این که دوباره نمیادش عیب نداره ... میگه نه بابا! هی هم میخنده!!!!ا خدا عاقبت این کمپانی و به خیر کنه

Tuesday, November 30, 2010

زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

راستش چند روزی هست انقدر یاد قدیم هام! انگار که جریان شنبه خیلی منو یهو به قدیما پرت کرد ... متاسفانه یا خوشبختانه.... خیلی وقته که من دیگه درباره تو نمیگم چیزی ولی دلیل بر این نمیشه که یادم رفته باشدت... همیشه انگار یک جوری تو زندگیم هستی... هر بار اتاقمو از بیخ و بن تمیز میکنم همیشه یک چیزایی پیدا میکنم! بعضی وقتا اون استاف انیمال ها را میریزم تو یک کیسه که بریزمشون دور ( زهی خیال باطل) بعد فوری میگم نه میزارمشون بالا کمد و بعد بازم نه همون رو میز زیر پنجره میمونن !!! اون روزی که میخواستم اون فنقلی و رو بیارم بزارمش باز تو ماشینم! ولی شکر خدا پشیمون شدم! یا وقتی کشو خرت و پرتا رو میریزم بیرون اون گردنبد که خیلی خیلی دوستش دارم و واقعا نمیدونم باهاش چی کار کنم میاد جلوم و یک چند دقیقه فقط نگاش میکنم و گاهی وقتام گردنم میندازمش ، لمسش میکنم میبوسمش مثل خل ها... بعد دوباره میره اون ته ته کمد. بعضی وقتا فکر میکنم بلاگم رو ممیخونی نمیدونم چرا این فکر و میکنم کاشکی میفهمیدم... یک بار که صد در صد مطمئن بودم!!!!! مثل باز خل ها ولی بعد عقلم گفت اون، اون موقع هم که با لپ تاپش اپ میکردی بلاگتو نمیخوند و میگفت نمیخواد کاری کنه که من معزب بشم یا دیگه حرف دلم و ننویسم حالا که الان من که بودن نبودنم واسش فرقی نداره پی زندگی و کار خودشه... یکشنبه که با این دوسته جدیدمون که بهش از این به بعد میگم فراز اینجا و دوستم شادی و دوست پسرش بیرون بودیم وقتی از فراز پرسیدم کجا زندگی میکنی و اون دقیقا همون جایی رو گفت که تو زندگی میکردی یعنی انگار من از اون موقع پرت شدم به اون سالی که کلی باهم گشتیم آخرش همین کامپلکس رو پیدا کردیم... واسه آپارتمانت مبل گرفتیم با هزار بد بختی اون مبل گنده رو از پله ها بالا اوردیم و جفتمون از نفس افتادیم... با کاسکو کارت مامانم واست تی وی گرفتیم ... بعد ون میز گرده با ۴ تا صندلی دورشو گرفتی ... هر هفته تو والمارت و تارگت و آیکیا وسایل آشپزخونه میگرفتیم... اون مدتی که تخت نداشتی!!! تو اون اتاقه ملافه پهن میکردی و کنار هم دراز میکشیم و حرف میزدیم و ... اون دوشک گندهه که باهم رفتیم بخریم بهم گفتی اون ورش بخواب تکون بخور ببینم تکون میخوره یا نه!!! اون اشپزخونش که یکشنبه ها غذا درست میکردی و وقتی من میرسیدم اونجا بوی غذا همه خونه رو برداشته بود و من که در میزدم میپریدم بغلت و فوری میرفتم سر گاز ببینم چه کردی... بعد تو میگفتی چیز میزا رو ببرم تا غذا رو بیاری. بعدش هم کنار هام دراز میکشیدیم و فیلم میدیدم یا میرفتیم خواب بعد ناهار میکردیم!!! ..یا اون روزایی که زودتر از تو از سر کار میومدم و تا صدا پاتو میشنیدم که از پله ها بالا میای خودم و به خواب میزدم که وقتی میای تو تخت خودمو واست لوس کنم ... گاهی وقتام قبلش ظرف هاتو میشستم و دعوام میکردی که چرا شستی!!!! بعضی وقتا انقدر لجم میگیره از بعضی کارام و همچنین بعضی کارات که با خودم میگم همون بهتر که تموم شد و ما هیچوقت مال هم نشدیم بعضی وقتا نه ... مطمئنم هیچکی مثل تو پیدا نمیکنم که انقدر دوستش داشته باشم میدونی گاهی وقتا که یادت میوفتم اگه زود خودمو از هپروت در نیارم پرت میشم به اونجایی که نباید بشم مثل الان .... یادته اون بر که رفته بودیم استخر همونجا که تو میخواستی به من شنا یاد بدی من میگفتم قول بده ولم نکنی ها من میترسم تو هم قول دادی که نه برای چی ولت کنم عزیزم همچین هواست به من بود و دستات دور من بود که یک ذره هم احساس ترس نکردم...
گاهی وقتا خیلی دلم برات تنگ میشه خیلی به حدی که فکر نمیکنم حتا بتونی تصورشو کنی... میبینی چطوری من هنوز با کوچکترین اشاره پرت میشم به اون موقع ها؟ گاهی وقتا آدم تو عظمت و مهربانی و قدرت خدا شک میکنه..
امروز حالم خیلی خوب بود خیلیم سر حال بودم چونکه بیبی دوستمم به دنیا اومده و با خودش یک دنیا زندگی و نشاط اورده.... نمیدونم چی شد که این پست یهو اینجوری شد میخواستم وقایع یکشنبه رو بنویسم که چقدر به هممون خوش گذشت و چقدر خندیدیم اینا که یهو افتادم تو خاکی. و نمیدونم چرا بغض به این بزرگی الان یهو اومده تو گلوم و الانه که اشکم بیاد پایین ...برام جیم خوب میشم تا شب شایدم کلان این پست رو بردارم....حرفام واسه خیلی بده این همه وقت احمقانه هست واسه همین نمیتونم به کسی بگم چه حسی دارم و چرا این حسو هنوز دارم.... ولی احساس میکنم اقلا با نوشتنش یکمی از اون چیزایی که باید میگفتم به یکیو گفتم ....ا

زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی‌ جذبه دستی است که می‌چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
..........

Monday, November 29, 2010

ای فلانی دو سه خطی بنویس ساده تر رنگی تر در پی قافیه و واژه نباش سوژه امروزی بگذر از دلسوزی

این تعطیلات ما چه زود تموم شد! ولی خیلییییییی خوب بود کلی ریلکس شدیم و دریغ از یک صفحه مقاله که من نوشته باشم! اصلآ یعنی حسسش نبود ها اصلا!

چهارشنبه که ما زود از سر کار دودر کردیم و من تصمیم گرفتم برم یک سر و سامانی به ناخونام بدم! یعنی من دو ساعت و نیم طول کشید که یک مسیر چهل دقیقه ای رو برم.. دیگه داشتم پشیمون میشدم یعنی اگه پای تلفن نبودم با دوستم صد در صد نمیرفتم دیگه...ولی خدا رو شکر بلاخره طلسم شکست و من رضایت دادم ناخونام و درست کنم! آخه شست پام شکسته میخواستم در بیاد!! اینم انگار قصد نداره در بیاد!!!
شب با یاسی قرار بود بریم شب دو نفرمون را اجرا کنیم!! رفتیم کرال.. اونجام که آدم طبق معمول همیشه یک آشنا میبینه این بار یاسی یک سری دوستاشو دید! که البته ما رفتیم واسه خودمون یک جا دیگه نشستیم البته! بعد از این که کمی از خودمون پذیرایی کردیم و اونجام بست دیگه ، رفتیم دبلیو و کلی دیگه خودمون و خجالت دادیم.. انقدر خوشم میاد از این آقا کپلی دم در هنوز ما دو تا رو یادشه! هیچوقت هم آی.دی ما رو چک نمیکنه اولا مال منو چک نمیکرد دیگه الان مدتیه یاسی و هم به جا میاره و ما دو تا عین اینا که اینجا مال خودشونه همچین با افتخار وارد میشیم .... فکر کنم این آقاهه با خودش فکر میکنه ما دو تا مثلا تو دو تا شهر مختلف هستیم که اولا انقدر دیر دیر میایم بعدم از در میریم بیرون هنوزهم یکی داره یک چیزی تعریف میکنه!!! یعنی معلومه صد ساله همو ندیدیم! اصولا هم بسیار کم پیش میاد با گروهی بریم اونجا مگه تولدی چیزی باشه... شکر خدا چند باریم با علی و دوست پسر یایا و قبلا ترش با کسای دیگه اونجا رفتیم که فکرهایی بد بد نکنن اهالی اونجا درباره ما!

پنجشنبه که روز تنکس گیوینگ بود ما خانوادگی رفتیم پالم سپرینگ که یک شهری نزدیک شهر خودمونه با دو ساعت فاصله.. و اصولا معروفه با حوض های آب گرم و آب مدنی و کلا واسه آفتاب گرفتن و ریلکس شدن خوبه.. ما اول رفتیم یکی از کوه های اونجا که با تلکابین میبردت بالا و اون بالا پر از برف بود! کلا برای ما کالیفرنیایی ها که برف ندیده هستیم اصولا خوب خیلی باحاله مامانم اینا کلی کیف کردن و هوا هم به شدت تمیزبود انگار اکسیژن خالص استشمام میکنی ولی سرد بود و سوز و باد میومد، مخصوصا یک مسیر پیاده روی داشت که پایینش که خیلی باز بود من همین جوری میلرزیدم و شاهین عکس میگرفت!!! بچم کلی با این دوربین جدیدش حال کرد خلاصه، مدل زیبا هم که داشت (اهم اهم!!!!!!) خلاصه نصف عکسام یا همه موهام از شدت باد تو صورتمه یا مثل لبو قرمز، ولی خیلی حال داد! بعد همونجا مستر ترکی تنکس گیوینگ رو خوردیم و رفتیم پیش به سوی یک جایی که قرار بود بریم آب گرمش.. ولی وقتی رسیدیم یک بادی گرفت که خدا میدونه بابام گفت من که نمیام مامانم که دنباله رو بابام اصولا اونم گفت سرده .. خلاصه گفتیم اوکی نریم دیگه آخه همه حوض هاشم بیرون بود تو هوای آزاد و خدایی هیچ کیم توش نبود بسکه سرد بود.. این شهر اصلا قرار نیست سرد باشه مگر در ارتفاعات. خلاصه بیخیال اونجا شدیم و رفتیم یک کازینو که نزدیک اونجا بود و یکمی بازی کردیم من و شاهین کلی باختیم! ای وای! طفلک ننه بابا مون نمیدونن دو تا بچه قمار باز تحویل جامعه دادن! مامانم هم که عشق این اسلات ماشین ها تا صبحم بشینه خسته نمیشه ... دیگه با عز و التماس بلندش کردیم و یک کافی شاب تو همون هتل/کازینو رفتیم و ۷ - ۷ و نیم بود برگشتیم و دیگه ۹ و نیم اینا خونه بودیم... خیلی روز خوبی بود و به هممون خوب گذشت

جمعه هم که جمعه سیاه بود! که همه مغازه ها تخفیف دارند و ملت مثل قحطی زده ها میریزن خرید! امسال بعضی مغازه ها از ۱۲ نصفه شب باز بودن! وای من اصلآ نمیتونم حتی تصورش و کنم! مامانم اون روز کار میکرد منوفرستاد براشون از این رو تختی ها که یک چهارم قیمت شده بود بخرم! البته تا قبل ساعت ۱ اینجوری بود!!! من ۱۱ و نیم از خونه اومدم یک ربع ده دقیقه بعد رسیدم مال.. یک ساعت دنبال جا پارک بودم تا رفتم تو نزدیک یک بود... هزار مدل رو تختی بود نمیدونستم کدوم و ما میخوایم ... رفتم مامانم و پیدا کنم دیدم طفلکی یک صف سه کیلومتری جلوش وایستادن نتونست اصلا جواب سلام منو بده! منم برگشتم بالا باز به نتیجه ای نرسیدم! گفتم ولش کن حالا اشتباه میگیری... البته رنگ های خوبیم نمونده بود... خلاصه اومدم قسمت زنانه! و دیگه یکمی به خودم حال دادم! از اونجا که قراره برم اسکی و اسنوبرد یک کاپشن گرم خریدم! امیدوارم که بریم واقعا! این هفته که نشد آخر!ا

بقیشو بعدا مینویسم الان باید برم کم کم آماده شم برم دندون پزشکی... به قله بلوتوس آآآآآاه خدای من چقدر من از دندون پزشکی رفتن متنفرم خدایااااااا

Wednesday, November 24, 2010

میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد... میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو ام راحت شد.....آره از عشق تو دیوونگیم عالمی داره

این شعر احتمالا ربطی به این پست نداره
برام کلا این پسر ها خیلی جالبند من دیگه کلا نمیتونم درکشون کنم! مثلا این پسر جدیده که گفته بودم انقدر سیگنال های زد و نقیض داد که من کلافه شده بودم دیگه ... نمیفهمیدم منظورش از این حرفاش یا این کاراش چیه تا آخرین بار که گفت کنسرت سنتی دوست داری و اینا ( ویکندش یک کنسرتی بود) ازش پرسیدم که آیا کسی و داره دیت میکنه یا نه... بعد گفتش که با یک نفر تلفنی حرف میزنه هنوزم ندیدیتش!! ولی دوست داره که با من و بقیه دوستام همچنان دوستی شو ادامه بده و من دختر خیلی خوبی هستم و حرف ندارم و از این مزخرفات! خوب من گرفتم دیگه اگه با من منظور خاصی داشت صد در صد این حرفو نمیزد ... حالا با این دوست من حسابی پسر خاله شده!!حالا یک بار بیشتر ندیدتش ها...دوست من دوست پسرم داره! پیغام و پسغام تو فسبوک... خدایش بعضی وقتا حالم از این فیس بوک بد میشه به خدا... اولاش خوب واسه حوصله سر نرفتن خوب بود ولی دیگه زیادی شده ... آدم حالش بد میشه نمیدونم اصلا دیگه حس خوبی ندارم نمیدونم چرا
یا خواهریایا از یکی خوشش آمده بود از دوستای دوست پسره یایا،،، اونم همین طور همش سیگنال های ضد و نقیض میده ... یایا میگه از اون طرفم یک دختری هست که همش باهاش تیک میزنه و یک بار که اینا باهم بیرون بودن یایا پیشنهاد میکنه برن خونه یایا اینا پسره زنگ میزنه اون دخترم بیاد! اونم میاد! از اون ور پسره واسه نیلو سی دی که لازم داشت میاره وقتی میرن بیرون همه حواسش به نیلو هست و این برنامه ها ... مثلا اون شب باهاش تکست میکردن یک جایی که بودیم بیاد گفت اگه نیلو باهاتونه بیاین اینجا! بعد حالا جالبه منطق دوست پسر یایا و البته خود یایا به نیلو میگن آخه میدونی این تازه جدا شده ( مدت دوست دختر پسریش با اون دختره فکر کنم بیشتر از زن و شوهریشون بود ) بعد هم این دوست صمیمی دوست پسره یایا هست حالا اگه بخواد با نیلو دوست بشه حتما باید باهاش جدی باشه وگرنه نمیشه که ... به همین دلیل که نمیشه!!! و این مسخره بازی ها رو داره! ا

بگذریم

این ویکند اینجا تنکس گیوینگ هست و ما از فردا تعطیل خواهیم بود فردا احتمالا با مامان اینا بریم پالم اسپرینگ که
یک هوایی تازه کنن! من کلا خیلی اطلاعتی ازش ندارم که چه باید کرد اونجا اگه کسی میدونه اگه میشه بهم بگه معمولا منبع این اطلااتم مژی هست که اونم فعلا مسافرت هست و امشب برمیگرده

من این زمستون تصمیم دارم که اسنوبردینگ یاد بگیرم! یعنی من که هر سال این تصمیم و میگیرم ولی همیشه یک حرفی توش در میاد ولی امسال دیگه مصمم هستم شدید! ... مژی و شوهرش هم پایه هستن و همیشه منو تو این کارای هیجانی ساپورت میکنن!!! خلاصه از چند هفته قبل میگفتیم این شنبه بریم ببینیم چطوره منم یک سری اطلاعات از یکی از همکارام درباره یکی از کوه های اطراف که یک ساعتی باهامون فاصله هست گرفتم حالا ببینیم میریم این ویکند یا نه ! حتا اگه فقط به قصد برف بازی و برسی محیط بریم هم قدمی بس بزرگه

خدا کنه امروز همه زود برن خونشون بشه زود دودر کرد... رییس بزرگمون رفته دماغشو عمل کرده!!! احتمالا یک پولیب چیزی داشته چونکه اولا آمریکایی مرد کلا این کاره نیست جوونم که نیست... حالا به هر حال رفته دماغ عمل کنه بعد این منشی ما دور تا دور دفترشو شکل دماغ چسبونده!! یعنی یک چیزایی شکل دماغ درست کرده! حالا رئیسموون هم کلا از این جلف بازی زیاد خوشش نمیاد!!!!! ولی این منشی نمیگیره اصلا

فعلا همین دیگه من برم یکمی با همکارام معاشرت کنم که وقت بگذره!

Saturday, November 20, 2010

پنرا - کباب

عصری با آقای عین رفته بودیم پنرا (کافی شاپه)... من خیلی وقت بود نرفته بودم از ترم قبلی تقریبا ... خیلی با مزه بود این پیر مرده که اونجا کار میکنه و به قول معروف باس بوی هست ( اینا که میز ها رو تمیز میکنن بعد از اینکه ملت میرن) برگشته بهم میگه خوش اومدی بیوتیفول!! آقای عین رفته بود دستشوئی نمیدونم چرا یادم رفت بهش بگم این موضوع مهم و وقتی برگشت !! تو این کافی شاپ هر وقتی ما میریم یک پسره هستش که نمیدونم چی کاریم میکنه!! آقای عین میگه وسط هفته ها هم که یکی دو بار اومده, این بوده اینجا! خلاصه معمولا اولین نگاه به اطرافه ما اینه که ببینیم آیا این رفیقمون هست یا نه ! همیشه هم تنهاست! آدم متشخصی هم هست ها نکه فکر کنین ! یک جوریم شبیهه ایرانی ها هست! شاید ارمنی باشه نمیدونم! ولی من همیشه وقتی یک جوری میشینیم این نزدیکمونه معذب میشم و مجبورم یواش حرف بزنم!!!ا خدایش من اصلا امروز درسی نخوندم! من باید یک کتابی بخونم که ازش مقاله آخر ترمم و بنویسم! ولی نکه نمیدونم چی میخوام بنویسم! نمیتونم تمرکز کنم درست! این آقای عینم اصلا چشم غره اینا نرفت که بچه درس بخون! ساکت! من حرف میزدم اونم همکاری میکرد! خلاصه بر عکس همیشه که باهم میرفتیم کار میکردیم این بار اصلا موفقیت آمیز نبود! ا
انقدر اتاقم به هم ریخته هست که باید یک فکر اساسی کنم! نمیدونم چرا آخر هفته که میشه همه لباسایی که من از اول هفته پوشیدم رو این صندلی جمع میشه! بعدشم این چیزایی که این مدت خریدم هنوز تو این کیسه های خرید پایین اتاقم هستن و هنوز به مکانشون منتقل نشدن! ایشالا من فردا یک دستی به سرو روی این باغ وحش بکشم ...ا
امروز من انقدر هوس کباب کرده بودم که خدا میدونه! همچین با یک حالت شاکی رفتم به مامانم میگم دیگه کباب هم درست نمیکنین !!! مامانم بیچاره مثل این مظلوم ها میگه خوب مگه تصمیم نگرفتیم دیگه گوشت نخوریم! مگه تو رژیم نداری! منم با یک حالت شاکی ترمیگم حالا چی داریم ناهار؟ مامانم میگه باقالی پلو ... من : وای مردیم از این غذاهای تکراری ...! بعد مامانم میگه خوب عیبی نداره حالا فردا کباب میکنیم!!!ا حالا من شاید دیگه فردا دلم کباب نخواد!! نونور یعنی من به خدا

Friday, November 19, 2010

اندر احوالات سر کار

برام خیلی جالبه این آدم های سر کار ما ... وقتی یک جایی یک چیز مجانی میدن یهو حمله ور میشن! بعد تازه دور و بری ها رو جمع میکنن باهم میرند حمله !!!حالا مهم هم نیست الان از ناهار اومدن یا تازه صبحانه خوردن ... اصلآ مهم نیست! اگه تا خرخرشونم خورده باشن بازم میرن میچپونن! آدم فکر میکنه خدا نکرده این بیچاره ها از صبح گشنه مونده بودن!ا
امروز بعد از ناهار این پسره که کنارم میشینه اومد با یک بشقاب توش دو سه تا از این بیسکویت شکلاتی ها و با خوشحالی به من گفت بیا برات کوکی آوردم ... من گفتم مرسی من الان غذا خوردم اصلآ جا ندارم حالا یکم وقت دیگه میخورم با چاییم! بعد تعریف کرد که پایین که بوده یک میز بوده پر از غذا و پیتزا و کوکی و سودا و از این چیزا! بعد به یکی دیگه هم گفت ... اونم گفت خوب بریم ببینیم چی دارند بعد با این یکی خانومه که اون ورم میشینه رفتن پایین ... فکر کن ۴ تا بشقاب کوکی آوردن یک عالمه سودا بعد به بقیه میگن بدوین برین غذا هم هست!!!! یعنی من همینجوری مات و مبهوت اینا رو نگاه میکردم!! بیچاره این پسره رفته بود دو تا کوکی فقط آورده بود!!! نمیدونم ولی وضعیت عجیب و خنده دار و تاسف انگیزی بود که اینجوری سه تاشون حرص زدن یهو و باقی رو هم دعوت میکردن که بدوین برین تموم میشه ها !!!! ا

من همش سردمه نمیدونم چرا... یک شال پشمی دورمه و پولیور تنمه و پالتوم هم رو پامه و همینجوریم دارم چای میخورم ولی افاقه نمیکنه اصلآ!ا

پراجکت مدرسه به خیر و خوشی تموم شد حالا فقط یک مقاله نهایی مونده و بس

Thursday, November 18, 2010

مثنوی هفتاد من

چقدر وقت شد باز من ننوشتم! اتفاق هیجان انگیزیم آخه نمیوفته که! دیشب بعد از فکر کنم یک ماهی بود آقای عین و من دیدم در حالیکه اصلا هم جز برنامم نبود... ولی سورپریزخوبی بود!!!ا بهش میگم یک ماهی میشه که همو ندیدم ها! گفت نه بابا یک ماه نیست!!! من هنوز داشتم کارای امروزم و میکردم گفتش نیم ساعت دیگه میام اونجا یک سر بهت میزنم کار نداری؟! گفتم نه بیا ... ۱۰ بود اومد دیگه ... فکر کردم میاد یک چند دقیقه دم در و میره! ولی رفتیم باهم یک چای زدیم و کلی صحبت کردیم
امروز باید پروژه مون رو تحویل بدیم و پرزنت کنیم، دیشب تقریبا تا ۷ و نیم اینا داشتیم با گروه مون نگاه میکردیم که چیزی جا ننداخته باشیم داکیومنتی کم نباشه غلط نداشته باشه منبع هاش و زده باشیم و این حرفا آخر جلسه هر کی رفت دنبال اینکه یک داکیومنتی و فیکس کنه برای همه بفرسته... آخرش هم دیشب نشد که این پرزنتشن رو یک بار تمرین کنیم امیدوارم که فقط گند نزنیم! این ترم گروهم خیلی خوب بودن دیشب به آقای عین میگفتم هم بچه ها خوب بودن هم پراجکت به اندازه کافی زمان داشت و هول هولکی آخر ترمی نبود! حالا اینو تحویل بدیم یک مقاله ۶-۷ صفحه ای دیگه داریم که هر کی خودش باید بکنه و خلاصه کار گروهی امشب تمومه و نیازمند انرجی مثبت شما هستیم جهت گند نزدن در ارایه پروژه!!!ا

به روش عقب گرد اگه بگیم سه شنبه من بعد از دو سه هفته رفتم باز کلاس یوگام یعنی بگم له تر (ترش و تو پاراگراف بعدی میگم چرا) بودم فردا صبحش دروغ نگفتم! یک معلم جدیدی بود این بار و خیلی هم خوب بود ولی من هم چونکه مدتی بود نرفته بودم حرکت هایی هم که نسبتا راحت معمولا میکنم پاهام مثل چی میلرزید و نمیتونستم اون مقداری که میگه نگهش دارم و و دو سه بار مجبور شدم که بیام رو مت ام و دوباره بلند بشم!!! والی معلمه خیلی باحال بود ازش خوشم اومد حیف که به عنوان سابستیتوت اومده بود و کلاس خودش موقع ناهار هست!

دوشنبه شب با سونیا رفتیم پیاده روی! احساس ورزشکاری شدید! یک مسیر نسبتا طولانی تر از همیشه رفتیم از بس که هی به تاریکی میخوردیم مجبور بودیم راه را عوض کنیم که ندزدن مون! البته از اونجا که سونیا رفته بود همون روز یک اسپری فلفل واسه امنیتمون خریده بود خیال جفتمون راحت بود !!!( جونه عمه هامون )
یکشنبه من با این گروه خوشگلم جلسه داشتم بعد جلسه قرار بود برام با مژی و شوهرش معاشرت کنیم! رفتیم سوشی که در واقع یک اسپرت بار بودش... یکشنبه هم که فوتبال پروفشنال هست دیگه.. همه تو کار بازی بودن! از همه جالب تر اینکه همه میز ها اون شب ساکی مهمون خود بار بودن!! یعنی با غذات بهت یک بطر کوچیک ساکی هم میداد!!! ما که نمیدونستیم ،،، منم که یکمی هنوز مریض بودم یک شراب فقط گرفتم محض خالی نبودن عریضه ! بعد یهو دیدیم برامون ساکی اوردن مژی و شوهرش تا حالا نخورده بودن ... خلاصه ریختیم تو این لیوان (!!) کوچیک ها که براش میدن و خوردیمش ... خوبم بود !!! بعد مشغول حرف زدن بودیم یهو یک خانومه که مسوول اونجا بود اومد بالا سر من یهو سر یکی از این بیچاره ها که کار میکنن داد زد که یعنی منظورش این بود بطری ساکی اینا چرا تموم شده خالیه یکی دیگه بیار!!!! ما سه تام بهت زده! یک لبخند زورکی زدیم و یارو که اورد تشکر کردیم! ولی نخوردیم و آتیش زدیم به مالش! خانوم رئیسش کلا خیلی عصبی بود اون شب !!!
شنبه هم با سونیا گلی رفتیم خرید من یک چیزایی که باید میخریدم خریدم! و سونیا هم همینطور بعدش دیگه گفتیم بریم یک جا دیگه اونجا هم چیزی پیدا نکردیم بعد رفتیم خونه سونیا اینا و دخترمهربونم ابرو های منو برام مرتب کردن و من کلی شرمنده و خوشحال شدم! کلی هم عکس مکس دیدیم و خندیدیم و غیبت کردیم! هاهاها
داشتم میومدم خونه یایا و دوست پسرش زنگ زدن که مگه نمیای با ما گالری؟؟ منم یکمی بهانه مهانه و ننه من غریبم بازی در آوردم که من مریضم و مردم و اینا! ولی کار نکرد!!!! قرار شد آماده بشم که بیان دنبالم! خلاصه نیم ساعت بعدش آمدن و رفتیم دومین گالری که یاسی از کاراش گذاشته بود تو دان تاون شهر لانگ بیچ .. کلا اینجوری که میگفتن شنبه ها اینجا گالری شو میزارن و مردم میان قدم زنان از این گالری به بعدی... حالا فرصت شد چند تا عکسشو میزارم

هفته پیش یک مگس بی تربیتی لگدم زده بود و احساس مرگ دیگه میکردم! از انجا که لوزه های من بسیار حساسن من خیلی زود مریض میشم یعنی کافیه یک باد بخوره بهم!!! هنوزم که هنوزه صدام گرفته و خوب نشده با اینکه دیگه نه گلو دردی مونده نه سرفه نه هیچی!!! خلاصه که اینجوری
مامانم هنوز خوب نشده، و دکترایی که رفته همه میگن این حالت مریضیش عصبیه .. خیلی نگرانم میکنه امیدوارم که زودتر از این حالت در بیاد.. براش دعا کنین

باز این پست مثنوی هفتاد من شد! پست بعدی فکر کنم زودتر نوشته بشه!

Sunday, November 07, 2010

بی عنوان

من نمیدونم چطور شده که من انقدر فعال شدم! بعید هست از من!!! تصمیم شدید دارم که این هفته حتما برم جیم... مدتی نرفتم به علل گوناگون و حتما پیاده روی ( سونیا میدونم الان تو دلت میگی آره جون عمت!!!)ا
عرضم به خدمتتون این هفته بر خلاف نظر یکی از دوستان که میفرمایند ما آدم های بیکاری هستیم و همش میریم درینک میخوریم و ما ایشون و یاد یک فیلمی میندازیم بخاطر گل روی ایشون دیگه با مژی و نانی نرفتیم هپی آور! ولی خوب من چونکه طبق نظر کارشناسی یکی دیگه از دوستان یا شایدم همون دوست , آدم بسیار بیکار و الکلی هستم خوب نمیشود که کلا نرم هپی آور که... این بار یک شب با یایا رفتیم هپی آور! من نمیدونم زندگی آدم به دیگران چه ربطی داره! خوشت نمیاد از این کار, به نظرت احمقانه و خرکیه خوب نخون باباجون ... کلا بعضی آدم ها یک خصلت زخم زبون به اضافه نصیحت کردن بیجا تو وجودشونه که نمیشه کاریش کرد...حالا خودشون چه طوری زندگی میکنن بماند!.... بگذریم
فکر کنم دو شنبه بود این منشی ما ایمیل زد که یک مسابقه پای درست کنی قراره تو طبقمون برگزار بشه .. این نانی طفلکی هم که حامله یهو هوس پای کرد و خوب چه کسی پایه تر و از خود گذشته تر از من که باهاش برم مری کلندر و بنانا کریم پای باهاش نوش جان کنه!!!! حالا همش هم میترسیدیم مژی بفهمه و دعوامون بکنه!! ولی از انجا که ما که خیلی دقیقه نود تصمیم گرفتیم بریم, مژی رفته بود کلاس یوگا! خلاصه از انجا که من وسایلمو نیاورده بودم که باهاش برم و هزارتا از کارای دانشگام هم مونده بود با نانی تشریف بردیم یک ساعتی گپ زدیم و پای خوردیم و خوش گذشت! جای مژی هم خالی بود !ا
ما هر ماه تو طبقمون از این فعالیت های دسته جمعی داریم که این ماه هم برنامه بولینگ بود... خلاصه منم با هزارتا خود درگیری گفتم برم حالا ببینم چه جوریه! دوستام هیچکدوم نیومدن! نه مژی نه نانی!! ولی من عزمم و جزم کردم و رفتم! فکر کن هنوز اون مقاله لعنتی پنجشنبه رو هم ننوشته بودم! افتادم تو یک گروهی که همشون آدم های پروفشنال بودن! فکر کن من این وسط نخودی! این گروهه کلان خیلی خودشون تو خودشون هستن و کلی طول میکشه کسی و تو خودشون راه بدن! نانی طفلی اون موقع که با اینا کار میکرد انقدر روشون کار کرد که باهاش دیگه الان رفیقن! کلان آدم های باحالی به حساب میان ولی خوب باند خودشون و دارن! من که تا فهمیدم با اینا قراره بازی کنم انگار آب سرد ریختن روم!!! یکیشون یک آقای آسیایی بود که مرد خوبی بود اون دو کلوم با من حرف زد و هی بهم میگفت چه جوری توپ و بندازم و خودش که مینداخت انقدر این توپه پیچ و تاب میخورد و بدون اینکه از ریل خارج بشه همرو میزد که من هر بار کف میکردم! کلا همشونم امتیازهاشون بالا ۱۶۰ میشد و من بیچاره دیگه به زور ۷۰ میشدم!!! کلا من که در نقش نخودی محل بودم ... ولی از دیدن بازیشون هم لذت بردم! دیگه ساعت ۶ بود گفتم بهتره من برام که مشق هامم هنوز مونده!!! ولی کلا خوب شد که رفتم! آدم هر از گاهی باید با گروه های دیگه یک اختلاطی هر چند اندک بکنه ..ا
پنجشنبه قرار بود بعد از ماه ها من و یایا با هم معاشرت کنیم! تصمیم گرفتیم اول بریم موزه آرت لانگ. بیچ که یایا چند تا از کاراش و داده بود که ببینیم هنوز کاراش هست یا نه که با کمال ذوق و شوق یک خانومی اومد گفت دو تا از کاراش به فروش رفته و فقط یکی از گردنبند هاش هنوز زیر ویترین هست ... انقدر جفتمون ذوق کردیم خانومه که مسئول فروش بود به یایا میگفت هنوز چک هاتو نگرفتی؟ یایا هم گفت دو سه روزه نامه هامو چک نکردم! خلاصه بسی هیجان انگیز بود!!! بعدش رفتیم کنارش که یک رستوران رو به آب بود و خیلی خوشگل بودش دو تا واین سفارش دادیم و دو تا اپتایزر و دیگه مشغول حرف زدن و از هر دری سخن گفتن شدیم! وقتی هوا تاریک شد آتیش بازی هم کردن!!! انقدر باحال و رومانتیک بود!!!به یایا گفتم من باید هفته بعدی با نانی و مژی هم بیام اینجا... نانی جاهای رومانتیک دوست داره راست کار خودشه!!! دیگه ما انقدر مشغول حرف بودیم و انجا انقدر ساکت و آرووم و انقدر بزرگ بود هر کی یک جاش نشسته بود و مدت زیادی کسی کنار ما نبود ما هم با خیال راحت مشغول وراجی بودیم که دیدیم اینا دارن کم کم چیز میزای رو میزو میبرن و چراغ ها داره کم نور تر میشه و دیگه ما هم پاشدیم.... رفتیم طرف مدرسه یایا که ماشینشو برداره و برگردیم که به علت اینکه صحبتامون تموم نشده بود فکر کنم ۱ -۲ ساعتی هم تو ماشین نشسته بودیم!!و مشغوله مذاکره بودیم! فکر کنم باید یکمی زود به زودتر همو ببینیم اینجوری نمیشه... خلاصه به قول یایا انگار یکمی سبک شدیم و خیلی خوب بود! ا
این هفته شنبه تولد نانی و هفته بعدش تولد شوهرشه که قرار جمعه شاب بریم یک جایی (( طبق نظریه علما بیکاریم دیگه میدونین که! همش میریم ددر و بار )) جالبش اینه که دقیقا همین شنبه تولد شوهر دوستمه و هفته بعدشم تولد خودشه یعنی دقیقا بر عکسه نانی و شوشوش! خلاصه که میریم که دو هفته پر از تولد و داشته باشیم! کلا من عاشق دسامبر و نوامبر و ژانویه هستم یا تولده یا تعطیله یا از این برنامه ها کلا این ۳ ماه جز بهترین ماه های ساله واسه من!!!ا

این بابام هر از گاهی یک چیزی از تو وسایلی که آورده پیدا میکنه الان آمده یک کارت صد آفرین دیگه آورده با یک نقاشی از من کلاس دوم ۸ ساله!!!!! به قول شاهین این دودکش و کلاغ هاش منو کشته!!!! اگه بشه عکسشو میزارم !!ا
نانی بهم گفته واسش نارنگی بخرم باید این با،سن مبارک و تکون بدم برام مغازه ایرانی ببینم آیا دارن یا نه!ا
بلاخره این ساعت های ما هم یک ساعت به عقب برگشت! بنابراین امروز از اون روز هایی هست که بسیار کند میگذرد!ا
هفته قشنگی و شروع کنین! ا

Sunday, October 31, 2010

یک هفته پر بار

بابا بالاخره اومد خدا رو شکر! همه چیز تا حدودی به خیر و خوشی گذشت! البته با کمی ضرر که فدای سرش .. آدم هزارتا فامیل مثل فامیل نما های ما نداشته باشه بهتره!ا
بدی آدمی که مهاجرت میکنه اینه که خیلی چیزاشو با خودش نمیاره و نمیتونه هم بیاره... مثلا دفتر مشقاش دفتر نقاشی هاش ،،، ولی بابام این بار چند تا کارت های صد آفرین هزار آفرین منو با خودش آورده!!! خیلی با مزن! چقدر هم زشتن خدایی! والی ما چه ذوقی میکردیم اینا رو میگرفتیم!!!! به اضافه کارت کانون و کارت سیمین کارت ارمغان! کارت دانشگاه!!! اینا یعنی مال بیشتر از ده سال پیش هستند همشون ... فکر کن!ا یعنی من الان کلی خوشحالم بابام اومده ها!!!ا
سه شنبه کنفرانسی که رفتم عالی بود... یعنی از دفعه قبلی که رفتم خیلی بهتر بود و یعنی من عاشق این زن آرنولد هستم... یعنی هر چی بگم این زن فعال , با روحیه و اکتیو و خوش صحبت و نمونه یک آدمی که من همیشه آرزو دارم بشم هست کم گفتم... خیلی عالی حرف میزنه بر عکس زن رییس جمهورمون که همه داشتن چرت میزدن !!! و همش داشت از اونایی که تو آرمی هستن و کمک هایی که میشه و اینا میگفت که متاسفانه یکی هم قبلش دقیقا سخنرانیش درباره همین بود و واقعا دیگه خسته کننده شده بود، به نظر من بهتره تو این جور جاها بیشتر از چیزایی حرف بزنن که بیشتر آدم ها بتونند باهاشون ارتباط برقرار کنند نه مسائل اینجوری... با اینکه بلاخره اینم مهمه ... زن رییس جمهور سابق هم دعوت بود و سخنرانی اونو بیشتر دوست داشتم حتی رفتم که کتابی که نوشته بود و بخرم که برام امضا کنه ولی تموم شده بود متاسفانه و نشود! سمیناری که رفتم درباره این بود که چه جوری وزنت رو بالانس کنی و چه جوری از غذا فرار کنی و این چیزا و کسی که حرف میزد یکی از ترینر های این برنامه بیگ است لوزر بود که این خانوم انقدر باحال و با انرژی بود و انقدر با مزه سوال های مردم و جواب میداد که من خیلی خوشم اومد ازش! جالبش این بود که وارد سالن سمینار که میخواستم بشیم خوب غرفه های مختلف بود یکیشون به همه شکلات میداد!!! اصرار که نه یکی برندارین مشت مشت بردارین!! بین سمینار تا دوباره کنفرانس اصلی هم معمولا آدم تو غرفه های مختلف میچرخه و بهت سمپل میدن و نمایندگی های مختلف میان و میتونی خرید کنی ... منم جیب درد گرفتم چونکه یک کیف خوشگل که در همون لحظه دیدن عاشقش شدم و فوری خریدم! و دیگه داشتم یک کیف دیگه شو هم میدیدم که به خودم گفتم نگین دیگه پرو نشو! بپر بیرون! خلاصه شکارم از این کنفرانس کلی چیز میزهای سمپل, مال کمپانی های مختلف... مقادیری شکلات برای خانواده که خوب مجانی بود اینا... و همین کیف و چند تا کتاب بود که خریدم! یک کفش و هم دو بارپوشیدم ولی دیگه جیب درد نگذاشت و نخریدم ... قسمته عصر برنامه هم باحال بود ... معمولا همه دیگه عصر و نمیمونند و نصف جمعیت میرن ولی این بار اوپرا آمده بود و و خوب همه هیجان زده بودن! همه کیپ تا کیپ نشسته بودن و خوب مسلما آخرین نفر اوپرا اومد و من با اینکه زیاد دوستش ندارم ولی خیلی باحال بود و مثل همون شو اش خیلی با انرژی و باحال بود دیگه ساعت 7 اومدیم بیرون از اونجا... من بیشتر روز با یکی از همکارام بودم که همیشه میگم من یک روزی اینو به قتل میرسونم! ولی اونروزی دختر خوبی بود و نگذاشت که من دست به قتل بزنم!ا

یک برنامه اضافی که میاد تو برنامت زندگیت مختل میشه!! من یک کنفرانس رفتم نه دوشنبه شب خوابیدم نه چهارشنبه شب که کارای دانشگاه و باید میکردم! پنجشنبه یعنی رو به مرگ بودم چونکه دو ساعت عملا بیشتر نخوابیده بودم! ولی این ویتامینی که میخورم واقعا عین چی همیشه به جونم میرسه و تازه هایپر هم میشم .... پیشنهاد میکنم حتما بخورین! ولی داشتم ظهر از زور خواب میمردم... ولی تصمیم داشتم یک سر دوباره برم پیش یایا گالریش و پیشش باشم و دو کلوم باهاش حرف بزنم! که رفتم کلی بچم ذوق کرده واسم... سَم هم اومد و اون روز, روز آخر بود و به یایا کمک کردیم گالری و جمع کنه... آخی دوستم کلی دلش ناراحت بود که به این زودی تموم شد... دیگه برگشتیم شهرمون! (( خوب نیم ساعت رانندگیه!!!)) و قرار شد بریم باهم یک کافی بزنیم اگه بشه که من بعد اینکه دنبال مامانم رفتم تقریبا دیگه به حالت خواب بودم و دیگه سریالم و دیدم و با مامانم معاشرت کردیم وسطش دوست جونم زنگ زد! از اولش بهش گفتم اگه من یهو وسط حرفمون خوابم برد ناراحت نشیا! والی ایول به ویتامین فکر کنم یک ساعتی که حرف زدیم من متکلم وحده بودم!!! دیگه ۱۲ خوابیدم!ا

جمعه دیر رفتم سر کار باید مامانم و میبردم دکتر کلی ازش آزمایش اینا گرفتن که ببینن چیز خاصی نباشه... بعد که میامدم سر کار تقریبا وقت ناهار بود زنگ زدم مژی ببینم کجان رفتن ناهار رومانتیک یا نه!!! دیدم بعععله منم بهشون ملحق شدم!!! واقعا آدم باید هرروز اینجوری کار کنه! بعدش اومدیم سر کار ۳ -۴ ساعتی بودیم و بعد کار هم تصمیم داشتیم بریم هپی آور ! خیلی با حالیم ما ها!!!! کلی اسم نینی واسه نانی حدس زدیم! اصلا یادم نمیاد دقیقا چه بحث هایی کردیم! نانی هم چونکه نمیتونه درینک بخوره یک دسر خوشمزه اوردر داده بود! دیگه رسما ما جعمه تلافی همه نخوردن ها و رژیم و اینا رو درآوردیم! ولی خیلی خوب بود کلی حرف زدیم! و خندیدیم و عکس گرفتیم.. وسطای خنده اینا بودیم که سونیا تکست زد که برم ازش آش رشته بگیرم!! یعنی منم ذوق مرگ! گفتم هاها دلتون بسوزه سونیا میخواد به من آش رشته بده بریم دیگه!!! خلاصه میگم از نظر خوردنی ترکوندم یعنی اون روز! دیگه من رفتم از سونیا خانوم کدبانو زیبا یک کاسه آش گرفتم و با کمال خجالت اینا رفتم خونشون و خلاصه کلی از دست سونیا و گلی هم خندیدم با مزه ها !! خلاصه دیگه شبم اونجا تکمیل شد! مرسی خانوم خوشگل که به فکرم بودی خلاصه عچب آشی هم بود خداااااااااااااا

دیروزم همش به خرید کردن و این ور اون ور رفتن گذشت یک سر درد بدیم داشتم که ول کن معامله نبود و آخرش با ادویل خوابییدم من،،، امشبم که هالوین هست و من چونکه مسئول خرید بودم یک دونه شکلات نخریدم! مجتمع ما که بچه نداره از بیرونم که گیت بسته هست نمیشه بیان تو! پس ما هم شکلاتی نداریم! شاهین رفت با دوستاش نمیدونم کجا هنوز کاستوم هم نداره!!! انگار قراره همشون یک چیزی بشن! مثل اینکه گفت خرس یک همچین چیزی!!!! خلاصه یک حیوونی! من که انقدر خسته هستم ترجیح میدم خونه بمونم و استراحت کنم... بابام هم که خسته اش بود خوابیده مامانم هم یک گوشه غش کرده!! خونمون الان مثل ۱۲ نصفه شب میمونه!!!! خلاصه که هپی هالووین
خیلی زیاد شد دیگه وقتی دیر دیر مینویسی همین میشه دیگه! بهتره برم مقاله این هفته رو بخونم که این هفته آخرین مقاله هستش البته به غیر از مقاله پایانی!
هفته خوبی داشته باشین!ا

Wednesday, October 27, 2010

Gallery Pic





زیر هر کدام از گل سینه ها شرح حالشون و این که چه جوری کشنه شدن نوشته شده... پاپیون های سیاه مال کسانی هست که متاسفانه عکسی ازشون هنوز پیدا نکرده




من و مامی جان و مژی تو این عکسیم اگه فهمیدین کدومیم!!!؟




خرما و گردو با اون حلوا زرده محصولی از مامان جان من و اون حلوا سیاه هم از محصولات نیلو خواهر یایا که واسه اولین بار تو عمرش پخیده(( شایدم بشه گفت واسه اولین بار تو عمرش اصلا یک چیزی پخیده خانم دکتر!!!))ا

Sunday, October 24, 2010

گالری-- دردودل-- کنفرانس

امروز یکشنبه دوستم یایا یک گالری شو داشت فکر این شو تقریبا از پارسال تو ذهن اش بود ... دوستم به اسم همه کسانی که در جریانات اخیر کشته شده بودن در ا.یر.ا.ن گل سینه های قشنگی درست کرده بود که عکس هاشون رو این گل سینه ها بود... زیر هر کدوم هم شرح حال هر کدام که کی بودن و چه جوری کشته شدن.. کار جالبی کرده بود و خیلی همه خوششون آمده بود. از روزنامه مدرسشون باهاش مصاحبه کردن... بیشتر حالت یاد بودی بود از مهمون هاش هم با چیز های ایرانی مثل حلوا و شعله زرد و شیرینی های ایرانی و چای پذیرایی میشد... خلاصه همه چیز خیلی عالی و زیبا بود و من به وجود همچین دوستی افتخار میکنم شدیدناک! امیدوارم که همیشه تو کاراش موافق باشه
اون شب که آقای جدید نیومد و گفت مجبور شده تا دیر وقت کار کنه ... منم خوب نرفتم اونجا... امشبم قرار بود بیاد میخواستم بهش آدرس بدم تکست کردم که میای امشب؟ گفتش که آره حتما میام ! خواستم بگم اگه میخواد میتونه با مژی باهم بیان ولی نگفتم... بعد نگاه کردم ببینم این فلایر که یایا گذاشته آدرس داره چونکه مژی ازم پرسیده بود دیدم تکست زده که من حواسم نبود امشب هست! من تازه از راک کلایمینگ آمدم! منم گفتم اوکی! به شوخی (البته یه جورایی هم جدی) گفتم این دومین باره که سعی در دودر کردن داری ها! گفتش نه به خدا نمیدونم چرا پلن هام اینجوریی میشه! من یک جورایی ازش نا امید شدم! خوب شایدم اصلا خوشش نیامده از من یا شاید دنبال این چیزا نیست نمیدونم! ولی من دیگه بهش نمیگم واسه چیزی... ا
اون شبی که قرار بودش که بیاد من خیلی فکرم درگیر بود... راستش بیشتر از جهت آقای عین ... وقتی هم گفت نمیاد صد در صد , یک جوری خیالم راحت شد! علی واسه من کسیه که واقعا منو به زندگی برگردوند و تو اون زمان واسم وجودش لازم بود... درسته اخلاق هایی داره که در لانگ ترم آدم و شاید ناراحت کنه... ولی واقعا به عنوان یک دوست همیشه کنارم بود... خیلی چیز ها رو آدم نمیتونه بگه به کسی ولی خودت که میدونی و بادت نمیره هیچوقت... من بعد از این که با سهیل تموم شدم خیلی زجر کشیدم آقای عین وقتی وارد ماجرا شد که تقریبا یک سال بود از برک آپ ما گذشته بود شایدم بیشتر! ولی هنوز همو آن و آف میدیدیم! من به غیر از سهیل هیچوقت کسی از نظر احساسی تو زندگیم نبوده با علی هم هیچوقت مثل سهیل نبودم... من هیچ وقت به علی نگفتم که دوستش دارم با اینکه خیلی وقتا وجودش واسم از خیلی دوستای فعلیم پر رنگ تر و موثر تر بود.. ولی نه اینکه نخواستم بهش بگم ... خودش همیشه این حالت و ایجاد کرده که من نباید بگم! حتی بعضی وقتا که پیش اومده مدتی ندیده باشمش ممکنه بهش گفته باشم دلم تنگ شده بود واست ... ولی اون همیشه میگه اوووه چه کیوت!! آخی!! و دیگه اگه خیلی بخواد حال بده بغلم هم بکنه مثلا!!! یعنی کلان اونم نمیخواد من بهش بگم ،... وقتی هم دعوا میشه که احساس کنیم خیلی بهم چسبیدیم یا خیلی همو دیدیم! نمیدونم همیشه در این مواقع میگه من وقتتو میگیرم من اونی نیستم که تو لازم داری و دادادادا،... و بعدشم همیشه میگه میتونی همیشه همه چیز و به من بگی من همیشه هستم و دوستیم و این حرفا... ولی واقعا وقتی پای کس دیگه میاد وسط من واقعا دلم نمیخواد اون منو با کس دیگه ببینه با اینکه میدونم خیلی جدی میگه که باید یکی و پیدا کنی من آدمت نیستم و اینا ولی خوب نمیشه که...میدونی همیشه برام خیلی جالب بوده رابطه که ما داشتیم ،... وقتی میگن دو نفر با هم کمیستری داران واقعا... درسته من و علی از همون روز اول خیلی باهم راحت بودیم.... نمیدونم واقعا چرا با هیچ پسری من این مدلی نبودم ... حتی با سهیل که واقعا همیشه از جونم بیشتر دوستش داشتم شروع دوستی مون اصلا اینجوری نبودم ... نمیدونم واقعا الانم که رفته توی مود تخیلی! من نمیدونم چشه!!! دیشب باهاش حرف زدم ولی میفهمم یک جوریه... همیشه هم کارش بهانه اش هست! خیلی چیزا میخوام بگم که نمیشه گفت ولی مطمئنم علی همیشه برام به عنوان یک آدمیه که منو به زندگی امیدوار کرد و اینکه بهم گفت من بد نیستم و یکی باید لاکی باشه که منوی تو زندگیش داشته باشه... و اینکه من اصلا هم آدم سردی نیستم که مجبور باشم یک کارایی کنم .... و بهم اطمینان داد که مشکلی که با سهیل داشتم قابل حل هست و مطمئنا صد در صد این مشکل یک جانبه و از جهت من نبوده ! اولا که این حرفو میزد انقدر از خودم نا مطمئن بودم که به خودم میگفتم که حالا میبینه من مشکل دارم و اینا!!! ولی بهم ثابت کرد که حق با اونه و اگه من تو اون همش انگشت اتهام سمتم بود که اشکال از منه و نمیشه.. اونم ظاهرا کم مشکل نداشته حداقل در حد من.... به هر حال همیشه ازش ممنونم و هیچوقت محبتاش یادم نمیره.... ا
وای من فکم باز شده هی مینویسم... این هفته خیلی شلوغم سه شنبه کنفرانسی که زن شهردار ( یعنی زن آرنولد)هر سال میزاره میرم... معمولا 100 نفر از طرف کمپانی ما میرن ... همیشه آدمای معروف و مهم و میان و سمینار و گفتگو اینا هاست! امسال زن رئیس جمهور فعلی و سابق هر دو هستن! همکارم میگفت جسیکا سیمپسون هم هست و مثل اینکه یک سمینار داره که اون گفت داره میره! هر سال میتونستی هر سمیناری که میخوای بری ولی ظاهرا امسال اینجوری بوده که میگفتی چی دوست داری بری که جات را رزرو کنن... من چونکه جز آدم های ذخیره بودم و بلیت یکی دیگه نصیبم شده اون سمینار هایی که اون انتخاب کرده باید برم! که بد هم نبود! الان یادم نمیاد دقیقا چی بود !!! والی سمینار جسیکا سیمسون نبود!!!!ا
پنجشنبه هم یک مقاله باید تحویل بدم و باید رو پراجکت هم کار کنم واسه میتینگ یکشنبه مون! این استادمونم آدم جالبیه! بعد اینکه نمره های میدترم و داده جلسه بعد سر کلاس میگه بچه ها من امروز مود خیلی خوبیم به همتون ۴ نمره اضافه میدم! فکر کن!!! خلاصه دلتون بسوزه اگه استادتون حالش مثل استاد ما نیست!!!
برم بخوابم دیگه! امیدوارم همگی هفته خوبی داشته باشین ما که فکر کنم این هفته هم یک هفته بارونی در پیش رو خواهیم داشت اقلا تا پنجشنبه:))ا
روز خوش

Thursday, October 21, 2010

میشه؟ یا نمیشه؟

چه هوایی شده اینجا... ولی دیگه وقتی بارون نمیاد چه دلیلی داره که ابری بمونه؟ خوب آفتابم باشه دیگه
این مدته انقدر اتفاق های جور واجور افتاده .. از وقتی بابام نیستش و رفته ایر.ا.ن خیلی همه چیز قرو قاطی شده بود ... همه چی توهم تو هم بود و مامانم هم به خاطر مشکلات زیاد خانوادگی و به خاطر بابا خیلی حالش بد بود و مریض شده بود دیگه عملا... حتی یکشنبه دیگه کار به بیمارستان کشید وقتی عصبی میشه اینجوری میشه... حالا گریه زاری های که میکرد و نمیخواست ما بشنویم و ایناش به کنار، یعنی من الان از ته ته دلم خوشحالم که بابا کارش ظاهرا درست شد و انگار همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و یکشنبه دیگه میاد یعنی هر چی بگم خوشحالم کم گفتم...ولی واقعن آدم اطرافیانش و در این موقع ها میشناسه
دوشب با سونیای زیبا رفتیم پیاده روی! که کلی حال داد و هم هوا عالی بود هم هم صحبت خوبی بود:)) منم مثل خودش وقتی میرفتم با خودم میگفتم نکنه حرفمون نیاد و اونم مثل من کم حرف باشه!!! آخه من اصولا تو برخورد های اول آدم زیاد گرمی نیستم اینو همه دوستام اونایی که این اخلاقمو دیدن و روم کار کردن(!!!!) باهام دوست شدن میگن...!!! مثلا یادمه تو کالج که بودیم تو یک توتر سنتر کار میکردم! ریاضی یاد میدادم به ملت! بعد یک دختره بود که منشی بودش اونجا! بعدنا که باهم دوست شدیم با هم گاهی ناهار میرفتیم بهم میگفت من اول که تو رو دیدم گفتم وای این چرا انقدر جدی و یخ هست با صد من عسل هم نمیشه خوردش! البته این حالتم در مواردی خیلی نادر ممکنه به جلسه دوم سوم بکشه! اگه با طرف حال کنم بار دوم دیگه ( اگه همون بار اول نشه!) سر به سرش میزارم و باهاش دوست میشم!!! ولی خوب اگه خوشم نیاد و ببینم از اون مدل آدمایی که خوشم نمیاد خوب یا زیاد محل نمیزارم یا کلا حرفی ندارم بگم! اون وقت اونه که اگه دوست مشترکی باشه بهش میگه این دختره ( یعنی من) چه خودشو میگیره!!!! البته بگم این مورد یک یا دو بار بیشتر پیش نیامده!!!ا
حالا اینا رو گفتم بگم که دوستیم با یایا هم واقعا جالب بود! یایا کلا خیلی دختره با شورو جوشی و کلان هایپریه ، کلا یک ریزم حرف میزد اون موقع ها! از الان هزار بار هایپر تر بود ! یایا اولش با خانوم نی دوست شد چونکه خانوم نی از اون آدم معاشرتی هاست که زود با همه دوست میشه خلاصه این یایا دو سه بار رو اعصاب روان من بود! بسکه بند نبود و همش کارای به نظر من عجیب غریب میکرد و خلاصه من بیشتر وقتا که خانوم نی میگفت بیا با یایا بریم کافی من کلا خودم و... آره همون میکردم!!! ولی نمیدونم چه جوری شد که یهو باهم خیلی دوست شدیم! فکر کنم از وقتی خانوم نی رفت شمال کالیفرنیا بود! درست یادم نمیاد، دیگه از اون وقت خیلی دوست شدیم ولی همیشه من به یایا میگم من اولش با تو حال نکردم!!! اونم میگه اره خیلی نونور بازی در میاردی کلاس میزاشتی!!! خلاصه اینجوری!ا
این پست از ساعت ۹ شروع به نوشتنش شده! آخه یک کاری و کردم رفتم به خانومه دادم یک کار دیگه داد بهم گفتش رو این یکی را "" تیک یور تایم !"" یعنی زود تمومش نکن! منم اومدم لفتش بدم گفتم اینو بنویسم بعد وسطاش اومد یک چیز دیگه داد و بهم گفت اون تموم شد ببرم؟ گفتم نه بابا من دارم """تیک تایم""" میکنم!!
آقای عین تو یک فاز خاصی هست یک مدتی نمیدونم چش هست! شنبه باهم رفتیم دریا تمام مدت رانندگی ساکت بود و صداش در نمیومد هر از گاهی با ماشین ور میرفت یک چیزی میگفت! من یکمی حرف زدم طبق معمول ... بعد دیدم خیلی یک جوریه ساکت شدم بعد بهش گفتم خوبی؟ گفت آره... رسیدیم دریا .... خیلی خوشش اومده بود از این پارکه که به دریا میرسید... ناهار خوردیم.. اینجاخیلی آرومه معمولا!یک عالمه سرفر( موج سوار؟؟) تو آب بودن ... کلا تو یک مودایی بود... خودش موقع برگشتن بهم میگه عجیب شدم نه؟ گفتم آره... دیگه من اومدم خونه... میخواستیم بریم کافی شاپ کار کنیم بعد زنگ زد گفت نمیاد منم گفتم اوکی!
امشب اون دوست جدیدمون (چشمک) قراره بیادش باهم بریم یک باری که معمولا سومین پنجشنبه هر ماه ایرانی های پروفشنال جمع میشن! یک حالتیه نه مثل دیت هست نه نیست... آخه این بار فقط خودمون دو تا هستیم هم خوشحالم که میتونم بیشتر اینو بشناسم هم از یک طرفی آقای عین معمولا این جریان و شرکت میکنه و من چونکه اون همیشه شرکت میکنه من نمیرفتم! اگه بهش بگم میرم شاید نیاد ولی دیشب که باهاش حرف زدم باز تو همون حالتش بود نشد بهش بگم که امشب این جریان و میرم... از یک طرف میگم خوب خودش همیشه بهم میگه که باید دیت کنی من وقتت و میگیرم و با من آینده ای نخواهی داشت از یک طرف میدونم که اگه بهش نگم و بعد منو با یکی ببینه مسلما خوشحال نخواهد شد با وجود حرفایی که میگه... خلاصه هم از یک طرف میخوام امشب این دوست جدید رو ببینم هم دلم میخواد علی نباشه البته اگه خودشم نباشه دوستاش هستن... خلاصه یک جوریم! حالا باید ببینیم اصلا این دوسته جدید میادش یا نه! خلاصه انرژی مثبت بدین:))) ا

Tuesday, October 19, 2010

....

انقدر احساس ها و حس های ضد و نقیض دارم .... کلافم
احساس میکنم خیلی بار رو دوشم افتاده کار خاصی هم نیست نکه فکر کنین کلا میگم
دلم درد و دل میخواد ولی حس اش رو هم ندارم بدتر خودم عصبی میشم
دلم بابا مو میخواد
همش برای مامانم نگرانم
از بیمارستان متنفرم
خوشحالم انگار کارا رو به راه داره میشه ولی یک تلفن لعنتی هم میتونه همه چی و باز خراب کنه به راحتی یک تک زنگ
نمیدونم نگران باشم... بگم فعلا خوشحال باشم!... بگم بی خیالش... بگم درست میشه... واقعن نمیدونم ... نمیشه که به این راحتی اینا رو گفت خوب
انگار خودم خودم و چشم کردم !!!!! همین
الان همین الان دلم یک بغل محکم و مردونه میخواد ... ولی نیست! اگر هم بود اونی که من میخوام نبود!ا دلم یهو واست تنگ شد بی معرفت

Wednesday, October 06, 2010

هوا بس نا جوانمردانه زیباست

دو سه روزه یک بارون خوشگلی میاد.... دلت میخواد همش بشینی تو ترافیک (چونکه فرصت قدم زدن پیش نمیاد نه وقتش هست نه پایه اش!!) بارون نم نم بیاد! برف پاک کن یواش بزنه قمیشی گوش بدی! منم که الان تقریبا یک ماهی میشه که گیر سه پیچ دادم به قمیشی مجددا... یعنی دقیقا از اون روزی که اون سی دی که آقای عین چند وقت پیش برام زده بود که همه آهنگ های قمیشی بودش رو تو ماشینم پیدا کردم ... از اون روز من رسما یک فن تمام عیار شدم! تو ماشین ، سر کار، تو خونه، حین انجام همورک ، گذاشتن استتوس فیس.بوک... خلاصه شما بگیر همه جا دیگه!

جمعه با نانی و مژی و شوهران گرامشون + یک آدم جدید ( دوست دنیا دوستم که ونکور هست ) رفتیم هپی آور... خدا وکیلی کلی وقت بود که نرفته بودیم! خیلی خوش گذشت به هممون! یعنی فکر کن ما انقدر الکی خندیدیم که همه فک و دلمون درد گرفته بود و هی میگفتیم بسه دیگه ! یک تکیه کلامی افتاده بود تو دهان مبارکمون و دیگه کوتاه بیا نبودیم! شکر خدا کسی اونجا فارسی نمیفهمید ... خلاصه همه هم که پایه واسه شوخی و خنده و کلا مشروباتشونم اصلا هپی آور استایل نبود خدایی! خلاصه خیلی بعد از مدت ها خوش گذشت! این دوسته هم بعدش به من گفت چه دوستای خوبی داری بیشتر با هم معاشرت کنیم! خودش البته از اون مدل زود جوش ها بود و خیلی زود با همه دوست شد.. پسر خوبی بود ( چشمک) حالا باز این ویکند قراره باهام بیاد تولد یکی از دوستانم!

از وقتی بابام رفته ایران من تبدیل به شوفر مامانم شدم ( البته دور از جونه بابام که شوفر نبود من شوفرم) فکر کن اون شب حالا بعد از هپی آور و خنده منده و اینا خیلی هپی استایل بری دنبال مامانت! بعد مامانت هم بدونه که کجا بودی بعد دیرم بشه بعد مبایلشم چک نکنه که ۱۰ بار زنگ زدی بر نداشته و آخر مسج زدی براش که مامی جان من یک رب دیر میرسم بعد اون تفلکی نگرانم بشه!!

شنبه پیش آقای عین بودم ساعت یک ظهر باهم صبحانه املت دبش خوردیم منم دودر کرده بودم و سر کار نرفتم !!! خیلی با مزه هست معمولا شنبه ها نیم ساعت مولانا میخونه نیم ساعت قرآن میخونه!!!! یعنی این آدم و با این قیافه را باید میدیدی که ساعت گذاشت واسه نیم ساعت خیلی جدی مولانا رو خوند بعد ساعت زنگ زد وقت تموم شد! اومد یک دست نوازشی به سر من کشید که ببینه من چقدر خوندم! بعد دوباره دو دقیقه بعد باز ساعت تنظیم کرد نیم ساعت هم قرآن البته با اینترنت - یکی میخوند و ترجمه میکردش بعدش - جالب بود!!! حالا مولانا اوکی!! قرآن خوندنش خنده داره یکمی نمیدونم چرا!!!! خلاصه بخت با من یار شد که یک ساعت این کتاب مدرسمو بخونم چونکه هفته بعد میدترم دارم ... دیگه بعد از یک ساعت باهم رفتیم اسکله نزدیکه خونه اون قدم بزنیم! بعدشم که خوب من شوفر مامی جان هستم ساعت ۶ بود دیگه باید میرفتم دنبالش!
دیروز بلاخره بخت با من یار شد و بلاخره تونستم از خانوم ابرو بردارم وقت بگیرم! دیگه گفتم خوب یک حالیم به موهام بدم و رنگشو سر و سامون بدم! که البته طبق معمول با کلی من ۴:۳۰ میرسم و بهم آخرین وقت و بده و اینا بهم وقت دادن! البته بیچاره ها با من خیلی نایس هستن خیلی باهام راه میان اصولا ... بعد گفت پشته موهات رنگش خوبه یک درجه روشن کنیم رنگ پشتت شه؟ گفتم باشه! حالا به نظر من که فرقی نکرده! همون رنگ قبلی هست! ولی مامانم هم گفت خوب شد روشن کردیش!!! ولی روشن نشده به خدا!

کامپوتر و سرور های سر کارمون داون شدن هیچ کاری جز اینترنت بازی و کارای کاغذی و یک سری کارای خاص نمیتونیم بکنیم !!! حالا الان روسا راه افتادن ببینن ما داریم چی کار میکنیم!!! همه هی میگن بریم خونه؟؟؟! اونام میگن نه!!!ا

انقدر دلم میخواد الان بغل شومینه بودم بیرون که بارون میاد نگاه میکردم چای میخوردم و فیلم میدیدم یا کتاب میخوندم بدون فکر اینکه هموورک هام مونده و هفته دیگه میدترم دارم و یک سری فکر مشقولیای دیگه یعنی من چند سالگیم میتونم به این دل خوستن هام برسم ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ها

روز خوبی داشته باشین!

Sunday, September 26, 2010

خوب این ویکند ما هم داره به مبارکی تموم میشه... و من از اونجا که همیشه وقتی تصمیم به درس خوندن یا کاری میکنم هزار و یک کار برای خودم میتراشم که اون کار اساسی و انجام ندم الان نشستم اینجا دارم مینویسم!ا

دیشب اسکله شهر ما یک فستیوال هنری داشت که هنرمندان کار هاشون رو عرضه میکردن! خدا وکیلی من خیلی بیشتر انتظار داشتم فکر میکردم مثلا آرتیست ها کار های هنریشون و میارند میزارن ملت ببینن.. مثلا موزیکی رقصی چیزی.. ولی نه اصلا اینجوری نبود. حتی برادر من که تو کارهای هنریه خوشش نیومده بود! من گفتم شاید مثلا الان زوده و بعد از ۱۲ شب بهتر میشه ولی برادرم میگفت نه بابا همینه دیگه اگه میخواست اتفاقی بیوفته حد اقل میدیدیم دارن آماده میکنن اینجا رو! من انتظار داشتم مثلا آرتیست ها کارای هنریشون و بزارن یا مثلا مثل بقیه آرت شو ها مثلا بشه ازشون خرید کرد یا ویدئو ها و عکس هاشون را بزارن رو بیگ اسکرین ببینی... ولی بیشترش از این مدل ها بود که بازی نور و سایه هست و یک جا هم یکی از این اتاقک های لایف گارد ها رو یک کاری کرده بودن ازش هی کف میومد بیرون!!! فقط یک قسمتش یک عده نمیدونم سرخپوست بودن سیاه بودن از این رقصی های محلی میکردن و تنها جای دمبل دیمبل اونجا بود! ولی شلوغ بود شدید و خیابون جلو دریا رو هم بسته بودن! فقط قسمت شد بلاخره بریم این مال که تازه ساختن و من هنوز توش نرفته بودم را ببینیم ... خوشگل شده بود به نظرم ترکیبی از دو تا مال دیگه شده بود ولی من این الانی و خیلی بیشتر از قدیمیش دوست داشتم! طبقه آخرش هم فود کرت و رستوران بود که مامان جان و برادر جان غذا خوردن! بنده قبلا صرف کرده بودم!!! یک بار خوشگلیم داشت و من باید یکی و پیدا کنم با خودم ببرم اونجا!!! ببینم چیه... خیلی از بیرون خوشگل به نظر میرسید...ا!ا
دیروز صبح با آقای عین رفتیم که خونه ببینه!!! محلش زیاد خوب نبود خودشم زیاد دوست نداشت ولی چونکه داره فکر میکنه بخره و اجاره بده بد هم نبود! بهش گفتم اگه بیای اینجا زندگی کنی باید ماشینت و بدی بره... اصلا به تریپ این منطقه نمیخوره... فکر اون یکی ماشینه که میخوای بگیری هم به کل از مغزت بیرون کن!!! تازه نگفتم دیگه منم اگه بیام پیشت با همین قطار که از پایینش قراره رد شه میام شب هم برم میگردونی!!!! حالا انقدرم که من میگم بد هم نبودا ولی خوب جای الانش خیلی خوبه فکر نمیکنم اصلا بتونه بیاد اینجا! فقط یک خونه بود که بد نبود فکر کن توش دو تا درخت پالم تری بود!! با یک درخت پرتقال و یک درخت لیمو! این به نظر خودشم خیلی بهتر بود از اون اولیه که با اجنت رفتیم دیدیم! بهر حال! بعدشم رفتیم ارکید و ساندویچ گرفتیم! دوتایی داشتیم از گرسنگی هلاک میشدیم!ا
بعدشم من قرار بود شب مزی و شوهرش و ببینم! و آقای عین هم اول گفت میاد بعدشم نیومد! خیلی بدم میاد از این کارش که تکلیف آدم روشن نمیکنه که میخواد بیاد یا نمیخواد بیاد! منم با اینکه یک مدتی کلا هی بهش به خاطر این چیزا گیر نمیدم و اهمیت نمیدم و همیشه با یک اوکی پس زنگ بزن سر و ته قضیه رو هم میارم دیشب گیر داده بودم بهش که خوب بیا دیگه ! اونم میگفت تو برو من بهت زنگ میزنم اگه بیام ... منم با کلی ادا و اطوار (!!!) اومدم خونه و مشغول آماده شدن شدم ... بعد دیگه بهش زنگ زدم گفتم ساری که من گیر دادم که اونم معذرت خواست و بازم گفت شاید بیاد که من دیگه این بار فقط گفتم اوکی! آخرشم نیومد با اینکه فکر کنم دوست داشت بیاد اینجا رو امتحان کنه! آخه انقدر تو رادیو تبلیغش و میکردن من هم دوست داشتم ببینم چیه این جا ! جای خوبی بود و ما یکی دو ساعتی اونجا بودیم و شام خوردیم! البته من بعدش به آقایی عین گفتم که خیلی جای باحالی بود و یک بار حالا باهم بریم!ا
خوب من برم دیگه شروع به مطالعه کنم! هوا هم بس نا جوانمردانه گرم شده! گندشو درآوورده دیگه! فکر کن دیشب کنار بیچ حتی یک سوئدر نازک هم لازم نبود! معمولا وسط تابستونم شبا خیلی سرد میشه!ا
امیدوارم که همگی هفته خوبی داشته باشین دوست جونام
روز خوش!ا

Friday, September 24, 2010

قاطی پاتی

خدا یا من نمیدونم از دست این رئیس پراجکت حرص بخورم یا بخندم از دستش! ( این با رئیس گوگولی فرق داره ها!) یک دقیقه پیش اعصاب من و خورد کرده رفته تو روان من! البته من که دیگه عادت کردم! بعد الان اومده میگه نگین همه این کار که من کردم و چک کردی؟ دیگه غلط نداشت؟ میگم نه همون یکی بود ... میگه مرسی تو خیلی نایسی !!!! حالا میخواد سر به تنم نباشه ها! البته این احساس دو طرفست! نه فقط از طرف اون!
خوب قرار بود دیگه غر نزنم اینجا!!!
کلاس مدرسم شروع شده و پروجکتمون هم هفته پیش شروع شد و این هفته باید پروپوزالش رو بدیم! گروهمون هم ای بدک نیست! ظاهرا همه خوبن البته معمولا همه اولش با انرژی هستن آخرش دیگه وا میدن! این کلاس امتحانش همش از کتابشه نه جزوه هاش! من هنوز چپتر ۲ هستم از ۱۱ تا چپتر... این آخر هفته واقعا باید یک فکری بکنم ! حداقل تا ۵-۶ برم جلو!
انقدر چیزا مختلف تو مغزمه که میخوام بنویسم ولی هی یادم میره!
هفته پیش بلاخره خانوم نی و دیدم! رفتم خونه جدیدش ...یک خونه گوگولی داشت با چیز میزای گوگولی که من عاشقش شدم واسه همه ازش تعریف کردم! خیلی کیوت و با سلیقه درستش کرده بود یکی دو ساعتی اونجا بودم! و کلی حرف زدیم! و چایی خوردیم و یکمی دکوراسیونو جا به جا کردیم! خونه خانوم نی خیلی به من نزدیکه داشتم میرفتم خونه با آقای عین حرف میزدم گفت خوب بیا اینجا حالا !!! منم که اصولا نمیتونم به این بگم نه! مخصوصا که از جمعه هم ندیده بودمش گفتم اوکی بریم دریا؟ گفتش باشه بریم! خوشم میاد که نیشتر وقتا هر چی من میگم پایه ست! رفتم اونجا و رفتیم بیچ نزدیک خونه ما ! منم دیگه الان مدتی از این پتو کوچیکا پشت ماشینم دارم! پیچیدم دورمو و بسیار گرم و نرم قدم زدیم! حالا جالبه که خونه خانوم نی احساس میکردم الانه هاست که من اونجا غش بکنم! ولی این هوا دریا انگار که آدم و هایپر کنه ها! جالب بود نزدیکه اسکله کنار چرخ و فلک وایستاده بودیم و حرف میزدیم بعد یک آقاهه رد شد از کنارمون یک چیزی گفت من نفهمیدم آقای عین گفت شنیدی؟ فکر کرد ما علف کشیم! گفت بیاین اون پشت!!! گفتم علی قیافه ما یعنی به این کاره ها میخوره؟ بیا اصلا بریم به اون پلیسه بگیم!! گفت به اون پلیسه هم حتمن داده! من و تو رو دستگیر میکنه! نه اونو!!! بعدشم که داشتیم قدم زنان بر میگشتیم یک بویی اومد یهو! یا خودش داشت حالشو میبرد یا بلاخره فروخته بود به یکی! خلاصه قیافه هامون خلافیه لابد! البته ساعت ۱۱ شب دم اسکله به غیر از من و آقای عین شاید در کل ۱۰ نفرهم نبودن! کلا خیلی شبا آرومه من خیلی دوست دارم فقط صدا آب میاد و آدمایی که معمولا دارن باهم پچ پچ میکنن ولی گاهی اوقات آدمای مست و ملنگم خوب هستن! دیگه ۱۲ اینا برگشتیم خونه!

بابام هم رسیده و هر شب باهاش حرف میزنیم! انگار سرما خورده طفلکی! مثل اینکه کسی که کنارش بوده تو هواپیما مریض بوده! حالا قبل رفتن آمپول آنفولانزا هم زده!!! من که دیگه امسال نمیزنم چون روم اثری نداره انگار همیشه یک سرما خفن میخورم به هر حال! خدا کنه زودتر کارش راه بیوفته و مجبور نشه زیادتر بمونه البته خودش که میگفت نمیمونه !!! خلاصه واسمون دعا کنین! حالا شاید بعدا بگم جریان چیه
الان هم من منتظرم با نانی بریم ناهار رومانتیک ... اوه راستی نانی هم داره نینی دار میشه... آخی آنقدر من ذوق کردم واسش ها! هی بیچاره مجبوره من و ساکت کنه که این دشمنان اینجا صدای ما رو نشنون! من خودم ولی حواسم هست! اون روز میگفت ۳ سانته بعد با خطکش یک خط سه سنتی کشیدیم میگیم وای فکر کن!!! آخی بعد خودش میگه همه چی هم داره ها دست پا سر!!!! یک خط سه سانتی!!! حالا هدف اینه که تا ۴-۵ ماهگی کسی اینجا نفهمه که سوال پیچ نشه نکه همه هم اینجا فضولن! نانی هم یکمی خجالتیه ! خلاصه فعلا با ژاکت و شال و اینا داره خودشو میپیچونه! با اینکه ۹ هفتشه ولی یک جورایی پیداست! آخه خودشم خیلی کوچولوه خلاصه ایشالا به سلامتی!

همگی آخر هفته خوبی داشته باشین و هفته خوبی و شروع کنین
!
*** کامنت دونی تاییدی شده! من تازه الان یک سری کامنت دیدم که ندیده بودم قبلا! جالب بود!

Sunday, September 19, 2010

دلتنگ

بابام رفت ایران برای یکی دو ماه .... جاش وحشتناک خالیه..... انگار یک چیز اساسی تو این خونه کمه... خدایا زودتر همه چی راه بیفته که برگرده.... پلیززز

Sunday, September 12, 2010

این یکشنبه باحاله ما هم فرا رسید و فردا باز باید بریم سر کار!ا
خواستم فقط یکم غر بزنم و برم ناخون هامو درست کنم! اگه خدا بخواهد
من یک مشکلی دارم که وقتی شروع به رژیم میکنم یهو هزارتا اتفاق میوفته ! البته اینبار خیلی جدیش گرفتم! ولی خوب بازم! مثلا دقیقا دو هفته بعد از رژیم یعنی هفته پیش ما رفتیم وگاس! خوب میشه آدم بره وگاس و مثلا درینک نخوره ؟؟؟ میشه آیا؟ یا هر جا میره غذا فقط سالاد بخوره؟ نمیشه خوب! البته بماند که خوب کلی هم راه میری شب ها هم قر میدی !! من نمیدونم چرا عذاب وجدانم نمیگیرفتم این بار!! ولی خوب شکر خدا وقتی برگشتیم و رفتم رو وزنه با کمال خوشبختی و خوشحالی دیدم که یک کوچولو هم کم شدم! یعنی ای ول!ا
خلاصه آقا من همه هفته مثل دخترای خوب بودیم که صبحا کار و بعدش اضافه کار! بعد باید درس میخوندم مشقامونو میکردم!!! بعدم دیگه جانی در بدن نبود و جیش بوس لالا! خلاصه یک مسافرت سه روزه رفتیم تا آخر این هفته تقاص پس دادیم بس که کار ها رو هم تلنبار شده بود!!! اون مشق روز پنجشنبه یعنی آخر ظلم بود دیگه!
این جمعه من در نقش دلیوری لیدی بودم! دوستم و که از پارسال عروسیش تا حالا ندیده بودم و دیدم! صبح سر کار بودم دیدم هی زنگ میزنه منم کلا باید خیلی تو مود خوبی باشم که جوابشو بدم! بسکه نصیحت میکنه و بعضی وقتا میره رو روان آدم... گفتم لابد باز میخواد یا غر بزنه یا بیکار شده! مسج هم گذاشته بود بنده خدا! دیگه از آخرین جلسه که اومدم دیدم باز زنگ میزنه دیگه لطف کردم و جواب دادم! گفتش کابل لپ تاپش میومده لوس انجلس خراب شده واسش برم کابل بگیرم از لپ تاپ سنتر سر کارمون! آخه اونم تو همین کمپانی ما کار میکنه و تو ی کشور دیگه واسه تعطیلات آمده اینجا چند روز! بهش میگم جناب به من واسه تو کابل نمیدند! گفت حالا برو اگه ندادن زنگ بزن تا من حرف بزنم باهاشون! حالا این آقا لپ تاپ سنتری و من میشناسم دو سه بار لپ تاپ گرفتم ازش!! رفتم با اعتماد به نفس میگم میشه به من کابل بدین؟؟؟ میگه نه نمیشه ما اینجا این کارو نمیتونیم بکنیم!! حالا منم با هن و هون میگم واسه همکارم میخوام آمده از فلانجا اینجا این کابلش خراب شده!! خلاصه زنگ زدم به دوستم و اون با آقاهه حرف زد و شماره مشخصات گرفت و داد کابل را! خلاصه بنده با کمال محبت بعد از کار اینو بردم دادم به آقای دوست! اونم بهم یک ست کرم مرم داده میگه اینا مال دریای میت هست! بزن حالشو ببر!!! خلاصه قرار شدش اگه خانوم نی شب با من خواست معاشرت کنه بهش بگم که شاید اونم با خانومش بیان!ا
حالا آقای عینم گیر داده تهچین بخوریم امشب! منم گفتم حالا من آدم بورینگی نباشم مثل اینا که رژیم هستن!همش نه مرسی نه مرسی ... من خودم خیلی لجم میگیره از این آدم ها!!! میدونم خیلی ها اینجورین ها خودم هم بعضی وقتا!!! ولی کلان بدم میاد وقتی یکی رژیمه هی از اول نا آخر بحث رژیمشه ...حساب میکنه چی خوردم چقدر خوردم... چند تا خوردم... کلا ما دخترام که همه اینجوری هستیم! دوستای من (+ خودم یک وقت هایی که حواسم نباشه! ) که هستن باقی رو نمیدونم! خلاصه بهش گفتم باشه بعد من مجددا چونکه نزدیک وست ..وود بودم رفتم تهچین و گرفتم آمدم! از خانوم نی هم خبری نبود و آقای عینم خیلی محبت آمیز شده بود! یهو دیدم خانوم نی مسج زده و ما هم داشتیم فیلم مدیدیم! فکر کردم خوب فیلمو دیدیم آقای عین میره پیش دوستاش منم میرم پیش خانوم نی به جناب دوست و خانومشم میگم! والی زهی خیال باطل از این فیلم طولانی ها بود که تا ۱۰ و نیم طول کشید ... دیدم بعدش طفلی خانوم نی هم تکست کرده من خوابم میاد! دیگه ما هم یک ساعتی ولو بودیم و آقای عین هی میخواست آب جو بخوره هی میگفت نگین آب جو؟ منم میگفتم نه تو بخور!!! اونم نمیدونم چرا نمیخورد!!! آخه من هیچوقت باهاش در این مورد کلا همکاری نمیکنم! خلاصه دیگه خوابمون برد! صبح هم من باید میرفتم سر کار! آقای عین طفلی پاشد واسم املت به روش رژیمی درستید و در حالیکه من آماده میشدم برام دنبال یک لقمه نون حلال بسته بندی کرد که اونجا خوردم! انقده املت هاش خوشمزهههه هستتتتتتت حرف نداره به ا.ر.کید گفته زکی!ها ها!ا
دیشبم یاسی دوست های کالجش و دعوت کرده بود و کلی غذا پخته بود!بچم کد بانو شده دیگه خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم و ما..فیا بازی کردیم و مسخره بازی دراووردیم و کلی چسبید! حالا خوبه هم خودش رژیمه هم من انقدر غذا پخته بود! رحم نداره!!! این دوستاش همه آمریکایی هستن ولی همشون عاشق غذا ایرانی واسه همین یایا هر از مدتی یک غذایی میپزه یک حالی بهشون میده الانم مامانش رفتن ایران دیگه خونه خالی و پارتی و اینا! یکی از ادوستمون که بهش میگیم کوکی یک مُهیتوی توپی درست کرد واسمون خداااا خیلی چبسید!
الانم بابا جان باقالی پلو پخته من دلم نمیاد بگم نمیخورم! مامان جان هم نیست! گفتم حالا یکمی ازش میخورم دیگه! خدایا به ما قدرت نخوردن عنایات بفرما الهی امین دیدین خودم هم شدم الان اون مدلی که وای خوردم نخوردم وااااای !

هفته خوبی داشته باشین!ا
واسه خودم:: آقای عین که دوست پسرم نیست ولی دلم خیلی یک دوست پسر خوب داشتن و همه جا باهاش بودن و عشق و محبتش و میخواد حیف که علی نیست و نمیشه هیچوقت... ا

Thursday, August 26, 2010

کنسرت و دو تا تولد!ا

آخجووون بالاخره پنجشنبه شد که فردا جمعه بشه! دیدی بعضی وقتا فکر میکنی این هفته هه انگار نمیخواد تموم بشه!!! البته این هفته خیلی هم اینطوری نبود ها ولی خوب :))
پراجکتی که الان توش هستم (یعنی به این گروهه قرض داده شدم) را باید از دوشنبه ول کنم برگردم تو تیم خودمون که پراجکت جدید و از دوشنبه شروع کنیم خیلی با این گروهه حال میکنم دلم نمیخواد اصلا برگردم تیم خودم احساس میکنم اونجا خیلی بهتر میتونم خودم را نشون بدم اینجا همش بعضی اعضا گروه تو اعصابم هستن! ولی چه میشه کرد دیگه!ا
ویکند قبل شنبه رفتم مال و خیلی خرید کردم یک مدل هایی نو نوار شدم!!! دیگه مرده بودم بس که هرروز عزا میگرفتم چی بپوشم!!! که گرمم نشه زیاد لختی نباشه زیاد کوتاه نباشه تکراری نباشه.. زیاد ال نباشه بل نباشه! این ویکند هم اگه بشه برم خوبه!ا
شنبه هم با برادر هام و عموم اینا رفتیم کنسرت سیاوش و اندی! اصلا هم خوب نبود اونجوری که انتظار میرفت... باز سیاوش بد نبود چونکه من خیلی دوستش دارم و آهنگ هاشم خوب دوست دارم با اینکه زیاد نخوند شاید واقعا ۸ تا آهنگم نخوند! ولی اندی میخواستم بزنم تو سرش دیگه! ( با عرض شرمندگی از سونیا جان!!) من اندی رو بچه بودم خیلی دوست داشتم هنوزم بدم نمیاد ولی این آدم که صدا آنچنانی نداره آهنگ قری می خونه که برقصی دیگه ... هر چی آهنگه تو رفتی و و من موندم و جاده دراز و راه دور و از این چیز های غمگین بود این خوند اون شب ! به قول دوستم خودشو میخواسته با سیاوش هماهنگ کنه... بعدشم هی میگفت ببینین ارکسترم هماهنگه !!! کلی تمرین کردن !!! دست بزنین! یکی نبود بگه زحمت کشیدی پس میخواستی بی تمرین بیای! خلاصه من و کازینم که نیم ساعت آخرش که نمیدونم بچه برادرش بود خواهرش بود اومد باهاش بخونه اومدیم بیرون دیگه که بریم دستشوئی و بعدشم رفتیم که درینک بگیریم! واقعا نصف جمیعت هم بیرون وایستاده بودن! ما هم دیگه بیرون بودیم تا سیاوش شروع شد! عده خیلی کمی هم کلا اومده بودن و همه جا پر از خالی بود!! دیگه همه هم پایین نشسته بودن .... سیاوش وهم من چون خیلی دوست دارم انقدر باهاش جیغ زدم و هوار زدم و ۳ تا از آهنگایی که دوست دارم را هم خوند که تا همین دیروز گلوم به شدت میسوخت!!! کلا به من بد نگذشت! ولی خیلی از اندی نا امید شدم خیلی بیشتر ازش انتظار داشتم!!! چونکه بار اولم هم نبود کنسرتش بودم کلا مثل همیشه نبود .... دیگه ناهماهنگی صدای موزیک و اسپات لایت و دیر شروع شدن برنامه و رفتارات بعضی هم وطنان هم که دیگه واسه ما در ایونت های ایرانی نرماله!ا

یکشنبه تولد مادر جان بود ما هم سورپریزش کردیم داییم اینا هم آمدند خونمون با فنقل ها کلی برنامه ریزی کردیم که عمه شون رو چه جوری سورپریز کنند!!! خیلی خنده دار شده بود دختر دایی فنقلیم ( ۷ سالشه) همه رو مجبور کرد بروند پشت گاز آشپزخونه قایم بشن!!! فکر کن !!! دیگه مامانم که وارد شد یک ۱۰ دقیقه ای تو شک بود!!! دیگه کلی تولد بازی و کادو بازی و باربی کیو و اینا کردیم... منم سالاد ماکارونی درست کرده بودم و از ار.کید. عدسی گرفتم! که همه خیلی دوست داشتن! آخر شبم یایا و دوست پسرش آمدن خونمون و شراب خوردیم و خیلی حرف زدیم مامان بابام خیلی یایا و دوست پسرش و دوست دارند! تا ۱ بودند و رفتن! خلاصه جای همه خالی خوش گذشت!ا
دوشنبه هم تولد دوست جون عزیزم بود... قربونش بشم که کلی دلم براش تنگ شده.... کی میشه که باز تولدامون پیش هم باشیم عزیزمممم! ا یعنی میشه یک روزی این اتفاق بیفته؟!ا من که امیدوارم هنوز....ا
این پست از صبح شروع شده الان ساعت ده شبه.... کلاس این ترمم امروز شروع شد! هنوز شروع نشده دو تا مقاله باید واسه هفته بعد بنویسیم! دیگه برم یکمی با خانواده هم معاشرت کنم ! که الانه ها هست که از خستگی غش کنم !ا

Thursday, August 19, 2010

Cultural Event at my work:))



در راستای عکس ها

آقاهه عکس این قاب رو دیده میگه این کی هست؟ براش توضیح میدم که مثلا این عکس یک خانوم ایرانی هست با ابرو های پیوسته و این برنامه ها! میگه تو و نانی خیلی شبیه این هستین!!! ما دو تا یعنی از خنده ترکیدم!!! حالا این کامپلیمنت بود یا چی من نمیدونم!ا

از این نون نخودچی ها با باقلوا با شیرینی نارگیلی آورده بودیم! شیرینی نارگیلی و خوب میگفتی نارگیل داره باقلوا را بیشتری ها میشناختن خوب مونده بود این نون نخودچی!!! یکی بهم گفت چی داره من باره اول آرد را اصلا یادم رفت!!!! بعد هی انقدر به مغزم فشار آوردم دیگه یادم اومد! بعد دیگه شده بودم متخصص نون نخودچی! با یک اعتماد به نفسی میگفتم... چند نفرم پرسیدن آیا خودت درست کردی؟؟ فک کن!!! ا

صبح رفتم پیش گری بهش میگم بیا ما امروز بوت داریم! میگه قرمه سبزی درست کردی آوردی؟ میگم نه بابا من قرمه سبزی بلد نیستم! میگه کاری نداره! من خانومم
حتی بلده!!!! گفتم نه باقلوا داریم بیا ... داگ هم اومد! هی گفت به به چه چه بهش به زور نون نخودچی خوروندم! چه همه هم دوست داشتن!ا

آقاهه اومده از این آمریکایی هایی که تو عمرا فکر کنی اصلا واسه ایران اهمیتی قائل باشه چه برسه به اینکه اسم غذاهای ایرانی بدونه میگه
I am going to have ghorme sabzi and barg tonight and tomorow i will have gheime and fesenjoon!
من هم گفتم نوش جان!!!!ا


آقاهه اومده قلیون را نشون میده میگه این و من عاشقشم همیشه خونه دوستای ایرانیم میکشیم!!!!فک کن!ا

یکی اومده این جواهرات ما رو نگاه میکنه میگه خودتون درستش کردین؟؟؟؟ چه جوری؟

پسره دوست دخترش ایرانیه هی لغات های ایرانی دوست داره یاد بگیره میخواد اسم این شیرینی ها رو یاد بگیره میگه واسم مسج میکنی وقتی اومدی بالا
ا!

آقاهه تو طبقه ماست اومده به دوستش میگه اینجا غرفه ایران هست و این دوتام ( من و نانی ) پرژین پرینسس هستن!!!!ا

خانومه اومده گیر داده اینا که گذاشتین فروشیه ؟!! من اینا رو میخوام! اشاره به تابلو و جواهرات و خاتم

پسره همکارمونه میگه پس فرش های ایرانی کو؟ یهو یادم افتاد من از این فرش مینیاتوری ها داشتم! مامان بزرگم درست کرده بود! آخرین سال هایی که ایران بودم کلاس قالیبافی میرفت و درست کرده بود انقدر دلم سوخت که نیاوردمش انقدر دلم سوخت نمیدونیا... مامان جون روحت شد مرسی که این قالی کوچیک و که میدونم اولین کارت بود و حتمن خیلیم دوستش داشتی به من دادی. ا

در نهایتش من و نانی به این نتیجه رسیدیم کاشکی فروشنده بودیم! از این دکه ها داشتیم کنار دریا که خنزل پنزل میفروشن! زندگی خیلی شادی میتونستیم با این کار داشته باشیم! حیف که مهندس شدیم!

Monday, August 16, 2010

هفته جدید!ا


این ویکند کازینم از لاس وگاس اومده بود و ما کلی هنگ اوت کردیم الانم البته هنوز اینجاست با دوستای من رفته دریا تن بگیرن!!! من بیچاره اونوقت سر کارم با چشم های باد کرده!! خسته! از دیشب ... انگار خودم تعطیلات بودم! صبح میومدم تو راه فکر میکردم من امروز باید سر کار چی کار کنم؟ یادم نمیومد فکر کن! دیگه بعد از اینکه کافی و زدم خوب شدم! ولی الان به شدت خوابم میاد!
یک دختری هست از دوست های دوست کازینم این آدم اصلآ به دل من نمیشینه ... نمیدونم انگار رو اعصاب و روان منه با کاراش! هی سعی میکنم بیخیالش شم ... دیروز به کازینم میگم نمیدونم چرا این بشر حرفها و کاراش تو اعصاب من میره ! احساس میکنم از اون مدل هاست که همش میخواد ملت بهش سرویس بدن شایدم واقعا اینجوری نباشه و من اشتباه میکنم ولی من این حس و ازش میگیرم نمیدونم چرا،..،.در عوض اون یکی دوستش انقدر با مزه و خنده دار و باحاله خیلی حال میکنم باهاش! دیشب که رفته بودیم قلیونی دختر اولیه نبود دختر دومی بود و دوست های من و کازینم و برادرم انقدر گروه خوبی بودیم!!! پسر ویتر مون هم ایرانی بود یک سیبیل های خنده داری گذاشته بود! ولی انقدر با مزه بود و هی سر میزد و هممون باهاش کلی حال کرده بودیم! پسرا که باهاش رفیق شده بودن! هی برامون چایی زولبیا میاورد!
جمعه با آقای عین رفتیم رداندو بیچ من تا به حال شب نرفته بودم از این بار های کوچولو داشت که بند های زنده توش میزدن یک بندی بود من نمیدونم معروف بود جریانش چی بود خیلی آدم بودن همه هم مست و ملنگ و آهنگ هاشم خوب بود آقای عین دو سه بار گفت برم ببینم اسمشون چی اقلا بریم سرچشون کنیم! ولی دیگه نشد! ولی بیرون دم دریا سرد بود یعنی میلرزیدی از سرما! من که تا برسیم در بار همینجوری از شدت باد تو خودم پیچیدم و سفت خودمو گرفته بودم تا دیدم نمیشه دوباره برگشتم تو ماشین یک ژاکت دیگه برداشتم رو اونی که تنم بود پوشیدم فکر کن!!! وسط تابستون! بعدش تو راه برگشت داشتیم ادا یکی از این سریال ایرانی قدیمی ها رو در میاوردیم فکر کن ۲ شب اومدیم خونه تازه اون را گذاشتیم! من تا ۴۵ دقیقه طاقت اوردم دیگه نفهمیدم چی شد غش کردم از خواب!
نمره ها رو داد استاده عزیزمون آخرش من ""بی"" شدم ... شنبه صبح دیدم علی هی گفت خوب شدی آفرین من کلی خورده بود تو ذوقم! یک پنج دقیقه عزا گرفتم بعد دیگه بیخیالش شدم! آخه اقلا "" بی پلاس "" میداد!!! میمرد آیا؟

Friday, August 13, 2010

TGIF!

من امروز یک جوری آروم قرار ندارم انگار! نمیتونم تمرکز کنم! یا در حال معاشرت هستم یا در حال گشت و گذار در وبسایت های مختلف!ا خلاصه از صبح بنده باید یک چیزی چک کنم همینجوری یک صفه چک میکنم یا آهنگ عوض میکنم یا چت میکنم یا حرف میزنم نمیشه اصلان!ا
دیشب با یایا رفته بودیم کافی بزنیم! یایا داشت میگفت چقدر خرج عروسی زیاده و از این حرفا! گفتم باید بگردین جاهای ارزون هم شاید بشه پیدا کرد بعد هی حساب میکردیم عده چقدر میشه آخر به این نتیجه رسیدیم ( یعنی یایا که رسیده بود) از این عروسی ها بگیرن که مثلا برن هاوایی یا یک جایی تو اون مایه ها که همه نیان! ارزون بشه! اینا که باید دو تا عروسی بگیرن یکی ایران یکی اینجا دیگه خیلی درد سره! میگم خوب نگیرین ایران دیگه ... دوسته منم که دل رحم میگه خواهر های داماد نباشن یعنی؟ ولی واقعا هم آدم یک عروسی ساده بگیره حالا به هر کیم میخواد بر بخوره بر بخوره که دعوت نشده! این همه آدم بره زیر بار قرض واسه یک مشت آدم؟ خوب همون پول میتونه استارت خوبی واسه زندگیشون باشه اونم دو نفر که هر دو دانشجو باشن و تازه درسشون تموم شده باشه ... خلاصه انگار که بلاخره این دو تا تصمیم گرفتن سرو سامان بیابند! ایشالا که خوشبخت بشن! بهش میگم عزیزم اگه دیگه عروسی هاوایی بشه من دیگه ایران نمیام ها!!! میگه نمیشه که تو نباشی!!!بابا بیخیال!!!ا

این دوستای من دو تاشون حامله هستن! هر دوشونم انگار دختر دارن! (یکیشون حدسی یکیشون حتمی ) البته هر دوشونم اینجا نیستن یکیشون همونی که پارسال رفتم عروسیش کانادا اون یکیم پارسال یک سر اومدش اینجا تکزاس هستش آقا ماها همه یک ذوقی داریم! آخه مخسوسا این دوست کاناداییم خوب دوسته نزدیکمه یک جورایی من هیجانی شدم اصلا! حیف که نیستم اونجا هرروز برم این نینی نازو بچلونممم فداش بشم من آخه فنقل

دیدی وقتی خیلی تمرکز میکنی که درس بخونی یهو چیز های مختلف یادت میاد؟ یعنی من چند روز پیش باورم نمیشود تولد دوست خیلی خیلی خیلی عزیزم و یادم رفته تو می .... یعنی من شرمنده شدم یعنی من غصه خوردم یعنی من خجالت کشیدم یعنی من نمیدونی چه حالی شدم! افتضاح! هنوز روم نشده بهش زنگ بزنم خاک تو سرم! فقط بهش یک مسج زدم کلی به خودم فحش دادم به این هوش و زکاو تم! ای خدا خیلی آدم شرمنده میشه ! اگه هنوز اینجا رو میخونی دوست جون واقعا من هنوزم شرمندم!!! ا فک کن! وای

خوب شکره خدا وقت ناهار شد! ما بریم ناهار
یهو دیدی من بعد از ناهار باز نوشتم!

Thursday, August 12, 2010

آ.زا.د.ی

سلام من اکنون یک نگین با انرژی هستم که درس و مخش ندارم (ایول!) ا
امتحانم را سه شنبه دادم نمیگم که از دست این گروه مزخرفی که توش بودم چقدر حرص خوردم که احتمالا به همین دلیل هم احتمال اینکه "" بی"" بشم زیاده! مسخره ها! ولی بیخیالش دیگه کاریش نمیشه کرد کار گروهی و پراجکت همینه گروه خوب نصیبت بشه کارت درسته وگرنه نه
سه شنبه بعد امتحانم رفتم پیش یایا که شنبه از مسافرت اومده بود من هنوز ندیده بودمش از اون درینک های بی تربیتی ( اسمش بی تربیتی) از فرانسه اورده بود یعنی در واقع میکسش رو اورده بود با شراب سفید میخورن وای خیلی خوشمزست! ولی نمیدونم چرا اینا تو همون فرانسه که بودیم تو اون بار کوچولو کنار خیابوناش خیلی حال میداد!!!
دیروزم من رفتم به امور خودرسی و ناخونامو یک رنگ باحالی کردم! یک جوریه خودم هی نگاش میکنم حال میکنم! نمیدونم چرا! رنگه گاهی جیقه واسم گاهی وقتا ملیحه دوستش دارم! خلاصه
این وکند کازینم گفته از لاس وگاس میاد و یکمی قراره هنگ اوت کنیم بریم خرید ددر دریا اینا البته من به علت امور لیزری هنوز نمیتونم تن بشم متاسفانه !ا
این خیابون سوم ما هم بلاخره افتتاح شد! مامان و بابام سه شنبه رفته بودن میگفتن خوب شده مثل قبله ولی خوب درستش کردن رو باز ...هنوز همه مغازه هاش باز نشده! بابام میگفت شلوغ ترین قسمتش فود کورتش بوده! حالا من هم این ویکند میرم ببینم چی شده ... سال ۲۰۰۸ که اینجا رو بستن سال ۲۰۱۰ برام انقدر دور بود... خیلی سریع میگذره...ا
آخی امروز اون رییس گوگولی بود گری یک مدت واسش کار کردم اومده بود از من و اون دو تا دیگه که با هم رفتیم گروهشون تشکر کرد و بهمون تقدیر نامه داد ...آخی گوگولی بعدشم میگه چرا تو نمیای سر بزنی پایین غریبگی نکن بیا:)))ا آخی گوگولی آخه
همین ها دیگه من برگردم سر کار ! روز خوبی داشته باشین همگی با کلی انرژی
من تصمیم گرفتم که از این به بعد همیشه اینجا با انرژی بنویسم!!! تا جایی که توانش هست!!!! زیاد ناله نزنم!

برای خودم : تولدت مبارک، اون روز فکر میکردم دو سال و نیمه ما باهم نیستیم و یک سال هست که همو ندیدم! ( فکر کنم درست ترین تصمیمی که گرفتیم تو اون پنج سال یعنی دو سال آخرهمین بود!) ولی دلیل نمیشه من تولدت یادت نیوفتم و یادم بره پس تولدت مبارک! امروز که ایمیلت کردم بهم گفتی داشتی نگران میشدی که یادم رفته باشه! ولی بهت گفتم اینجام میگم هیچوقت یادم نمیره، مطمئن باش.. ولی میدونی هنوز سختمه واست آرزو خوشبختی اینا کنم ... نمیدونم چرا شاید تا چند سال دیگه دیگه این حسم نداشته باشم دیگه ... خدا رو چه دیدی... بقول خودت سالی دوبار هم خوبه! خلاصه که تولدت مبارک آقای دکتر! فرد شدی باز:)) ا

Wednesday, July 28, 2010

سر کار

این خل باز گیر داده و من واقعا از ریختش حالم به هم میخوره... حالا جام و هم پیدا کرده و میاد سر میزم... امروز دومین بار بود که اومد البته من رو تلفن بودم پرو وایستاد ببینه من چی کار میکنم لابد فکر کرد بهش میگم بفرمایید الان خدمات میرسم! منم همچین خشمناک نگاش کردم که بای بای کرد و گفت بعد برمیگردم! منم اصلا نگاش نکردم! چقدر من اخم کنم چقدر راهمو کج کنم و ایگنورش کنم باز این پیرمرد احمق نفهمه نباید مزاحم من بشه! من علاقه ای به معاشرت با ایشون ندارم! لابد باز اومده بود بگه اومدم فارسیمو تقویت کنم! یک مدتی انقدر من اینو ایگنور کردم بیخیال شده بود باز فعال شده! انقدر عصبانی شده بودم از اینکه باز پاشده اومده سر میز من که پاشدم برم به چاک بگم! کلا هم نکه خیلی سرم شلوغه و خستم یهو قاط میزنم! رفتم آفیس چاک که نبودش شانس آورد ، واقعن من نمیدونم باید با این بشر چه کنم! بشر نه جانور! کاریم نمیکنه جدیدا از این حرفای دری وری هم نزده! که آتو چیزی دستم باشه! برم چی بگم آخه این مردک میاد دم میزم من خوشم نمیاد؟ میگن چرا چی کار میکنه؟ من باید بگم هیچی!ا فقط من حالم بعد میشه وقتی این و میبینم ! اهههههه
برم به کارام برسم!ا

Saturday, July 24, 2010

زود تند سریع!ا


دلم یهو خواست اینجا بنویسم! آخه از صبحم کار خاصی نکردم جز رسیدگی به بعضی امور شخصی و خرید،،، تا یک ساعت دیگم اگه بشه میخوام برم این کافی شاپ نزدیک خونه که شروع کنم به کارهام... آقای عین هم شاید بیاد!!ا

هفته پیش میدترم داشتم به اضافه اینکه اولین پرزنتیشن پراجکت به اضافه یک هُم وُرک هم باید تحویل میدادیم! که همشون تا حدودی به خیر گذشت! حالا این هفته میخوایم یک فاینال درفت واسه این پراجکت و تموم کنیم اگه بشه که سه شنبه بعدی باید پرزنتش کنیم و هفته بعدشم باید داکیومنتش و تحویل بدیم و بعدم دیگه فینال وسلام!ا
سر کار باز رئیس جان یک عده مون رو فرستاده تو پراجکت یک گروه دیگه که کمک کنیم .. پراجکت گروه خودمون اول سپتامبر میاد! اونام چونکه ما نباشیم کارشون خیلی عقب میمونه و به عبارتی کسی نیست دیگه که این کار را بکنه, دیروز گفتن کار رو عوض اینکه اول اکتبر تموم کنین اولین مرحلشو اقلا تا اول سپتامبر تموم کنین! واسه همین هر کی میتونه اضافه کاری بمونه! فعلا هفته ای ۱۰ ساعت ماکسیموم! همین یک فقره رو کم داشتم که اینم اضافه شده! من که ویکند نرفتم انقدر خسته بودم که خدا میدونه! حالا اگه بشه از اون وراین هفته روزی دو ساعت بیشتر بمونم! خلاصه یکمی همچین اوضاع خر تو خره !!!ا

آقای عین و میشه یک هفته گذشته باشه وندیده باشم!!! یعنی شده هر چی با خودم حساب میکردم اصلا وقت نداشتم که حتی بعد از کار برم پیشش یا بیاد پیشم!! هفته پیش شنبه رفته بودم درس بخونم بهم گفت کجایی؟ گفتم فلان جا... اومد بهم یک سر زد و کامپیوتر و یک چکی کرد و رفت! این هفته هم پنجشنبه من کلاسم تموم شده بود داشت از پیش دوستش بر میگشت! گفت میام دنبالت بریم بستنی که باختم بدم بهت!( سر تخته) ده شب بود دیگه رفتیم بستنی گرفتیم و رفتیم پارک و کلی حرف زدیم (زدم ) انقدر هوا خوب بود که خدا میدونه! بو علفم میامد دیگه!
یایا را هم بعد از مدت ها جمعه پیش دیدم که رفتیم با شاهین و اون کنسرت هاپیر.نو.ا خیلی خوب بود! و خوش گذشت دیشب هم با شاهین و دوست پسر یایا رفتیم یک پیتزایی که میتونستیم درینک خودمونم را ببریم! من یک شراب که آقا عین بهم داده بود یک بار برده بودم! توش اصلا جا نبود اومدیم در ماشین! عین ایران که پیتزا میگرفتن پشت ماشین میخوردنا !! همونجوری! فقط ما شرابم داشتیم!!!! البته کار درستی نیست آدم تو خیابون شراب بخوره خلاف قانونه ولی خوب اونجا خلوت بود ما هم خوردیم آآآی چسبید!!! یایا و نیلو هم امروز داشتن میرفتن فرانسه پیش عمه شون به منم گفته بودن که برم باهاشون که من تعطیلی که ندارم, تو این کلاس تابستانی هم موندم فعلا!ا

دلم انقدر از دست این فک و فامیل ها خونه ها! کی میگه خانواده ما چقدر باهم خوبان! زکی به همشون! حرفه پول که میشه خواهر برادر همو نمیشناسن! بعضی وقتا خدا رو شکر میکنم که ما ایران زندگی نمیکنیم! خدا کنه اونام هیچوقت اینجا نیان!!! ا

یک هفته ای هست سرم خیلی دارد میگیره نمیدونم به خاطر اینه که هزارتا کار باهم دارم میکنم یا اینکه رژیم که سعی در انجامش دارم! یا اینکه چون جیم نمیرم یا مشکلات خانوادگی یا چی؟ وای سرم یک جورایی تیر میکشه بعضی وقتا!ا
برم دیگه به کارام برسم
هفته خوبی داشته باشین!ا

Thursday, July 08, 2010

very busy!

مسافرت عالی بود و خیلی خوش گذشت... ولی من کلی زخم . زیلی شدم!!! به خاطر دوچرخه سواری در کوهستان!!! جز مایل استون های زندگیم باید بگیرمش!!!! ا
خیلیییییی سرم شلوغه کلاسم شروع شده و من وقت سر خاروندن ندارم!!! اگه بیام آپ کنم یعنی دارم وقت تلف میکنم!!! شش هفته هست و کلی هم کار داره! خلاصه یک مدت نیستم...ا

Friday, July 02, 2010

happy 4th :)

من دارم بندو بساطم رو کم کم جمع میکنم... منتظرم مژی از جلسه بیاد که راه بیوفتیم! باید بریم خرید خوراکی بعدشم دیگه ۱ اینا میخوایم راه بیوفتیم!
کلاسم دیروز شروع شد یک چیزی باید براش سابمیت میکردم که کردم حالا باید در طول ویکند با گروهمون در تماس باشیم فکر کنیم چه پروجکت میخوایم بکنیم! یعنی بنده دارم لپ تاپ و دفتر دستکمو با خودم میبرم! ۱۰ جولای باید پروپوزال بدیم... ولی فکر نمیکنم کسی این لانگ ویکند حرکتی کنه! کلاس هم که طبق معمول از دم همه هندی!!!!
چهار شنبه رفتم ناخون هامو درست کنم! آقای عین گفت بیا اینجا بعدش... ته چین هم بگیر و.ست. و.و.دی، منم با عذاب وجدان شدید گفتم باشه! آخه من دیگه در طول هفته اصلا برنج نمیخورم! ولی دیگه حالا! بعد، کلی از زمان درست شدن ناخون های دستم گذشته بود رفتم گرفتم تهچین و تا نشستم تو ماشین دیدم دو تاشون خراب شده!!! گفتم عیب نداره بیخیال بابا...کمربندو که بستم یکی دیگشون انگار جمع شد! اومدم آروم بکشم روش که صافش کنم!!! همش از دم ورومد! ای هرسم گرفته بود! هی هزار بر با خودم میگم لاک ببرم ها! جنسش بد بود فکر کنم بعد دو ساعت هنوز خشک نشده بود! خلاصه خونه آقای عین که رسیدم همشو از دم پاک کردم!
من برم دیگه

خارجی ها همگی لانگ ویکند خوبی داشته باشین و کلی خوش بگذره:) باقی هم هفته خوبی داشته باشین!

Wednesday, June 30, 2010

ویکندی که گذشته بود


جمعه پیش که از کار برگشتم با یایا تصمیم گرفتیم شب بریم یک کلوب ایرانی که دی جی مورد علاقه یایا آهنگ میزد! به یایا میگم اینا دیگه نسل ما نیستن! قیافه ها و لباسا واقعا دیدنی بود! دامن ها فقط گودی ک.ن را باید بپوشونه تاپ ها هم که کلا نپوشن واقعن سنگین ترن خیلیا ! حالا انقدر دخترا به حالت مرگ خودشون و خفه میکنن و کرم پودره داره میچکه و الانه که اون مژه مصنووعی زرتی بیوفته پایین! پسره امده یقه لباسش تا تو شکمش بازه ایرانیم هست دیگه با کلی اضافات... آدم حالش به هم میخوره... مد شده این یقه باز پوشیدن آیا ؟ اون یکی اومده دیگه آخرشه از این بند شلورا زده بعد بند رو ول کرده!!! با شلوار شش جیب پاچه کوتاه ( نه شلوارک ها شلوار ) ولی خدای اعتماد به نفس!! بعدشم بیچاره ها حق دارن خوب نصفشون فقط دم بار وایستادن انگار سالن مده ... فقط مثل مست ها نگاه میکنن!! واقعا آیا من دارم اشتباه میبینم یا میکنم و کلا دیگه همه اینجورین و من خیلی عقب افتادم ا!؟؟؟ به هر حال ما که یک سری از دوستای من و هم اونجا دیدیم و کلی رقصیدیم و زاغ سیاه یکی و که با نیلو (خواهر یایا) تازه داره دیت میکنه زدیم!!! ( نه خیلی زیاد در واقع همش سعی میکردیم ما رو نبینه فکر کنه ما تو نخشیم بنده خدا!!!) یکمی هم من معاشرت کردم! خیلی موفقیت آمیز نبود ولی
شنبه رفتیم خونه دوست یایا که واسه اون و یکی دیگه از دوستاشون تولد گرفته بود! خونش خوشگل بود ولی خیلی دور بود و ترافیک.. خیلی طول کشید تا رسیدیم بعدشم یک جورایی حوصله من و دوست پسر یایا سر رفته بود دیگه..من که یکمی از صبح سر دردم داشتم! ولی یایا تازه هایپر شده بود ول کن معامله نبود!!!! خوب خیلی وقتم بود با این دوستاش معاشرت نکرده بود. حق داشت! من انقدر دیگه بهم فشار اومده بود چند بار با آقای عین هی تکست بازی کردم! تو فکر بودم برگشتیم برم پیشش!! ولی خوشبختانه تا رسیدیم خونه هم دیگه صبح شده بود هم من غش غش بودم اصلا فکرشم نکردم دیگه! کلی هم به صبوری دوست پسر یایا تو دلم آفرین گفتم... امیدوارم همیشه انقدر صبور باشه
یکشنبه بعد از ظهر آقای عین گفتش برم پیشش که با هم فیلم ببینیم و شر.ا.ب بنوشیم! منم از خدا خواسته!!! یکمی حرف زدیم و بعدشم یک فیلم دیدیم ... تو سر کله هم زدیم! نزدیک بود فکم و بشکنه! میخواست به زور گیلاس( چری) آخرو بکنه تو دهان من !! فکر کن یک صدای وحشتناکی یهو داد این فک من! و من گفتم واییییییییی .... بعد خندم گرفته بود از دستش اول میگه چی شد؟ گوشوارت رفت تو تنت؟؟؟؟ بعد هی میگه حالا دهانتو باز کن ببین باز میشه نشکسته باشه! دیگه گفتم برم من دیگه تا بلا جدیدی سرم نیاوردی! گاز و اینا کم بود حالا نوبته فکمه! دیگه خلاصه اینجوری عصر یکشنبه دلگیر بی دلگیری گذشت!
راستی دنباله پست پایینی
! چندین تا اتفاق دیگه هم اون روز افتاد! مهمترینش این بود که بنده ماشین و زدم به در پارکینگ! واقعا نمیدونم چی شد ولی بامپر جلو ماشینم رنگش پرید... به قول مامانم ۱۰۰ بار رفتی و آمدی اتقافه دیگه میوفته! فدای سرت! حالا یک روز باید ببرم همه این مالیدگی هایی که ایجاد شده را بدم درست کنن! بامپر عقب هم از این ماجراها داشته ولی پارسال اینا بوده!! که البته دست گل خودم نبود برادر گرامی زد به یک ستونی!! ... ولی خدایش خیلی وقت بود به در و دیوار نزده بودم!
پس چرا این ویکند نمیرسه من دیگه نمیتونم صبر کنم!!!!!!!!!
روز خوبی داشته باشین!ا