Tuesday, August 30, 2011

هر آمدنی رفتنی داره!ا

نمیدونم خانواده ما چه گناهی کرده که همیشه باید در دوری به سر ببره!!! طفلکی مامانم !! ایران بودیم مامان بزرگ بابا بزرگم شیراز بودن و همیشه رفتنشون و رفتنمون با بغض و گریه و افسردگی و بد اخلاقی برای چند روز همراه بوده! حالا هم که اینجا بدتر! مامان بزرگم برگشت! حوصله هیچ احدی حتا خودمم ندارم! یک حالیم ها... یک خروار کار دارم کلی هم ورک دارم ... پنجشنبه کویز دارم! جمعه مسافرم... دارم میرم یک جا خوب که تنها انگیزمه فعلا! ولی کلی کار انجام نشده دارم ... دلم مامان بزرگ و میخواد! لعنت به دوری لعنت .......... برم به مشق هام برسم که خیلیی وحشتناک کار دارم!

Sunday, August 21, 2011

نهایت خود شیفتگی!!ا

دیدی یک روز هایی میری جلو آینه از ریخت خودت حالت بهم میخوره به همه چیت گیر میدی !!! من نمیدونم چطوره انقدر با قیافه امروز خودم حال میکنم!!!! اتفاقا حالم هم یکم گرفته هست ها همچین شاد و سرحالم نیستم!! !!! میک آپ ایناهم ندارم ا!!!!‌ ولی همچین امروز با ریخت خودم حال میکنم !! اصلا حس میکنم امروز چشمام هم درشت شده!!!!!!!!!!!!!ا

Wednesday, August 17, 2011

یک خانواده معمولی!

این روزها خیلی یهو یاد قدیم ها میوفتم هی یاد اون وقتا که همه ایران بودیم و معمولا ماه رمضون هر خانواده یکی دو بارهمه را افطار دعوت میکرد!! دلم تنگ شده؟ نه اصلا دلم برای بیشترشون اصلا تنگ نشده، همین دوری دوستی خوبه! راستش بعضی هاشون و که دیگه امیدوارم هیچ وقت نبینم! خیلی حرف بدی بود؟ میدونم! ولی خوب احساس فعلیم این هست! چه میشه میکرد... کلا خانواده ما خانواده عجیبی بودن! الان که فکرش و میکنم و دورم! البته اون موقع ها هم همچین از دید من دور نبود ولی خوب! خانواده ما زن هاشون مؤمن هستن اگه حالا نماز روزه شون و نمیگرفتن یک بهانه الکی میاوردن مثل همین مامان من همیشه میگفت چشمم ضعیف میشه یا عمم که فوت کرد! بنده خدا آسم داشت البته اون ناراحتی قلبی هم داشت! ولی خلاصه عقیده داشتن که باید روزه و نماز گرفت و خوند! مردهاشون از اون ور بوم افتادن خدا رو هم قبول نداشتن (ندارن)! کلا تو هپروتن! اون وقتا به عنوان دوره خانوادگی زناشون ( مامان بزرگ پدری من + مادر شوهر عمه هام که مامان بزرگ مادری مامانم هم میشد! مطمئن هستم نفهمیدین چی شد!!اینم جز خاصیت های خانواده ماست ازدواج های شیر تو شیر!! ) ماهی یک بار روضه داشتن! کاری که ما که نسل جوون بودیم متنفر بودیم ازش... یا همیشه خودمون و گم و گور میکردیم طبقه بالا خونه ما یا پشته میز ناهار خوری خونه عمه م که آخونده به قول معروف بیاد بخونه بره! یا به قول مردهای خانواده بخونه این خانوم هاشون اشکشون و بریزن و بره! بماند که بچه بودیم مادر بزرگ هامون یا عمه هام واسه ما دخترا چادر گل منگلی هم میدوختن که بپوش ببین چه خوشگل میشی !!! بعد تا روضه بعدی نمیدونستی اون چادره کجاست وقتی میگفتن چادرت یادت نره!!! اون مدت ها بود که گم و گور شده بود! این رسم روضه ماهی دو بار بود یک بار خونه ما که مامان بزرگم خونه ما بود یک بار خونه عمه م ... بعد ها دو تا خونواده دیگم اضافه شدن از وابستگان دیگه که من و دختر دایی هام اونا رو معمولا نمیرفتیم یا با هماهنگی میرفتیم! خلاصه این رسم روضه سال ها بوده تو خانواده ما حتی زمان شاه... اولاش مثل اینکه همراش ناهار هم بوده ولی کم کم با بزرگ تر شدن بچه ها و مدرسه رفتنشون و این قرتی بازی ها دیگه فقط به یک عصرانه اکتفا میکردن! آخه آخر هفته هم که نبود به ماه قمری بود! سوم و دوازدهم هر ماه!!! فکر کن! آقا میومد یک ربع روضه و میخوند و بعدشم دوره هم بودن دیگه! مردها چی کار میکردن این وسط؟ بیشتری ها که بعد اینکه آقا روضه خونه رفت میومدن! بعد هم به محض اینکه آقا میرفت بساط و...یسکی و آب... جو و مزه ایناشون راه میوفتاد ..هیچ وقتم مست نمیکردن! فقط سر حال میومدن و به حرف میوفتادن و مسائل مملکت و حل میکردن!!! خانوم ها هم میشستن حرف و صحبت و اینا بعضی وقتا هم میوه پوست میکندن واسه هم و قربون صدقه هم میرفتن!!! ...ما هم وقتی کودک بودیم که کلا بین حیاط پذیرایی و طبقه بالا در حال بدو بدو بودیم وقتی بزرگ شدیم بین دو جبهه بودیم یا واسه خودمون تو یک اتاقی بودیم...کلان هیچ وقت درک نکردم این مادر پدر های ما چه جوری انقدر با هم مدارا میکردن و هر کدوم کار خودشون میکردن و عاشقانه و صادقانه هم با هم زندگی میکردن و میکنن!!! مثلا مامان بزرگم لیوان های مشروب و آب میکشیدن و میزاشتن تو ماشین ظرف شویی !!!!! بعد پسرشون یا شوهرشون واسه خودش با خیال راحت این نجسیات و خورده بودن و آب از آبم تکون نمیخورد! گناهش مال خانوم ها بود که مادره میگفت دست نزنی نخوری اشتباهی از لیوان بابات!! ولی بابا هه به پسرش میگفت بیا بابا جون بخور ببین دیگه تو ام مرد شدی!!!!ا

جالب تر قضیه این بود وقتی یکی دختر های فامیل میخواست عروسی کنه بعد کلی تحقیق اینا که میکردن که یارو آدم حسابی باشه ال باشه بل باشه! یکی از گزینش هایی هم که میشد این بود که از این نجسیات میخوره یا نه!! فکر کنم یارو که جدید وارد خانواده میشود تا یک مدتی گیج بود بخورم؟ زنم خودش نمیخوره! ولی گیری هم نمیده!!!! بابا زنم هم میگه بخور! باجناقم که میخوره! پس من الان چی کار باید کنم!!!!

الان انگار مدتی هست که روضه اینا تعطیل شده! ( بله خانواده ما هم بلاخره مدرن شده) یعنی در واقع چند سال بعد از اینکه مامانم اینا اومدن اینجا! مادر بزرگ دست تنها بوده عمه هه که هیچوقت با این کار موافق نبوده! (خدا بیامرز) خلاصه آب پاکی و ریختن رود دست مادر بزرگ ها و تعطیل شده کلا! ولی چند سال بعدش دیدن که اووووه اینجوری میگذره خانواده اصلا همو نمیبین این چه وضعیه و تصمیم میگیرن که نمیدونم چندمین جمعه چه ماهی دور هم جمع بشن! و دور هم شام هم انگار پیتزا چیزی میخورن!!! دیگه از اون گریه های سوز ناکی که با اون روضه میکردن و من هیچوقت سر در نمیاوردم که چه جوری اینا انقدر سوزناک با یک روضه تکراری گریه میکنن خبری نیست ولی از نصف اون صمیمیت ها و محبت های اون زمان که مدرن نبودیم هم دیگه خبری نیست!!! این کجا و اون کجا!‌

Tuesday, August 16, 2011

همه چی آرومه.

ک حالی هستم
نمیدونم چمه ولی!
هفته پیش فکر کردم چونکه تولد فلانیه اینجوریم
ولی تولده که اومد و رفت ما هم تبریکمون و گفتیم مثل هرسال رفت تا تولد من!! کاشکی اون نگه دیگه که پرونده این قسمتم بسته بشه برای همیشه
ولی من هنوز یک جوریم
شیاد واسه این سریال های دپرسینگ جن و روح و تعصبی ایرانی هاست که تو این روز ها تلویزیون ما مهمونشه !!! چقدر مزخرفن به خدا! یک قسمت و که میبینی میگی حالا بعدیش و هم ببینم بعدیشو هم ببینم! یهو میبینی همه شبت واسه این مزخرفات رفت!
شایدم کلا واسه ماه رمضونه نمیدونم! من کلا از ماه رمضون نه بدم میاد نه خوشم میاد چونکه هیچوقت تاثیری تو زندگیم نداشته از وقتی اومدم اینجا چونکه اصولا کسی در خونه ما روزه نمیگیرفت هیچوقت نمیفهمیدم کی اومد کی رفت ... امسال که مادر بزرگ جانم اینجان اومدش و فهمیدیم!! ولی الان احساس میکنم من چقدر عوض شدم و چقدر با اونا فرق کردم و ناراحتم میکنه شاید! واقعا تو زندگی آدم هم تاثیر داره مثلا روزایی که من تعطیل هستم یعنی ویکند ها ممکنه مامان بزرگم طول روز خواب باشه چونکه شب میگه خوابش نمیبره! بعد آدم یک احساس مریضی و بی حالی اینا بهش دست میده! خونه ساکت! همه چی خاموش!!! نمیدونم چرا! من واسه همین این ویکند با علی زدم بیرون خیلی وقت بود ویکند با هم نبودیم!! خیلی خلاصه ماه بی مزه ای هست اینجام که کسی افطار مفطار هم دعوتت نمیکنه!!!

این پست غر غری باشه تا من بیام ی پست درست بزارم اینجا

حالم هم خوبه نگران نشین ها!!!ا

Monday, August 15, 2011

یک ویکند خوب


جمعه شب با یایا رفتیم همون جای همیشگیمون کلی حرف زدیم و مارتینی نوش جان کردیم اینجا که همیشه میریم یک هتل هست و بعضی شب ها بارش خیلی شلوغ میشه جمعه شب خیلی شلوغ نبود دی جی هم داشت ما هم واسه خودمون بیرون رو یکی از کاناپه هاش لم داده بودیم و حرف میزدیم! جفتمون داشتیم از خستگی و خواب از نا میرفتیم که دیگه برگشتیم خونه

شنبه شب با دوستم قرار بود برم تولد دوستش تو یک بار که نزدیکه خونه ما بودش، ولی بعد از ظهر با علی رفتیم یک جایی و من بهش نشون دادم!!! بعدشم اون منو برد یک جایی و به من نشون داد! ( چه مشکوک شد!) از یک کافی شاپ همون جا دو تا چای گرفتیم و رفتیم تو پارک جلوش .. همه بچه های چنقلی شون و آورده بودن فکر میکردی مهدکودک هست همه بچه ها یک قد و قواره بودن! ولی همه با مادر پدر هاشون! ما هم نشتم رو یکی از پله ها نگاشون میکردیم یهو یک پسر فنقلی بدو بدو اومد نزدیک بود چای علی و بندازه رو خودش! مامان بابا ها هم که همه ریلکس هستن... باباهه با خنده به بچه گفت هنوز سلام نکردی میخواستی چایی و برداری رفیق ؟ منم داشتم باهاش بازی میکردم حواسش از چای پرت بشه که مامانش آمد و با من مشغول حرف شد!! علی هم از باباهه داشت میپرسید این دور و بر زندگی میکنن آیا؟ و قیمت خونه چطوره اینا! بعد این بچه هه گیر داده بود به این فلکه آب بغل دست ما هی دسته علی و میگرفت میزاشت روش که یعنی بازش کن علی هم هی مثلا سعی میکرد که شیر آب و باز کنه میگفت نمیشه رفیق حالا چی کار کنیم؟ دوباره بچه هه میرفت دو ثانیه میپلکید بعد باز میومد دست علی و میگرفت میزاشت رو فلکه آه و اوه که باز کن!! خیلی خنده دار شده بود.. باباشم میگفت آخه خونه خودمون شبا که آب و باز میکنن ما اجازه میدیم دستشو بزاره رو آب اینجا هم همین کارو میخواد بکنه گفتم آره فکر میکنه دوست من مسوول آب اینجاست!!! میدونه شما کاری نمیتونین کنین میخواد این بکنه! خلاصه یک بچه دیگه هم اومد بهش پیوست دیگه ما شده بودیم مرکز بچه ها اونجا! بابا هه هم که صحبتش با علی گل انداخته بود ولی مامانه یهو اومد گفت به باباهه که بیا کارت دارم و اونم گفت به ما الان بر میگردم! دیگه شکر خدا نیومدن ما رو به حال خودمون گذاشتن!!! دیگه ما هم یکم بعدش رفتیم خودمون!

بعدش تصمیم گرفتیم بریم دم دریا آخه ما اصلا به قصد کتاب خونی و فعالیت فرهنگی بیرون اومده بودیم!!! ولی دیگه تو اون کافی شاپ نشستیم من گفتم بریم دم دریا رو شن ها مطالعه کنیم!! خلاصه رفتیم! من همیشه پشت ماشینم یک پتو که نقش زیر انداز پیدا کرده دم دریا دارم و یک زیر اندازه بزرگتر .. پتو رو زدیم زیر بغلمونو رفتیم دم دریا! چقدر آدم تو آب بود!! دیگه ساعت طرف های ۵ هم بود ولی هنوز آفتاب بود و هوا عالی... من کم کم ولو شدم تو بغل اون و بعد هم چپونده شدم تو بغلش اونم یک دستش زیره سرش خودش یک دستش زیر سر من بود و ... خلاصه یک کم بعد کم کم سرو صدا دورمون به نظرکم شد چونکه یک بچه هه بود اسمش جی پی بود وای یعنی سرویس کرد انقدر این ننه باباش گفتن جی پی جی پی! که تا یک ده دقیقه ای صدایی نیومد من گفتم آخیش جی پی رفت!!! بلند شدم نشستم! من وقتی اومدیم حواسم به یک زن شوهر اسپانیش بود اون ورمون بودن یعنی ۳ تا بچه دورو بر اینا میپلکید اینا انگار تو هانی مون بودن! همینجوری تو بحر همو اینا ! انقدر برای من این موضوع اوصولا جالب بود که تا نشستیم و من اینا رو دیدم به علی گفتم ببین! چه راحتن اینا جلو بچه هاشون! بعد حرف مامان بابا های خودمون شده بود! خلاصه من که نشتم دیدم نخیر این دو دلداده هنوزم با هم مشغولن.. بعد منم حسود به علی میگم نگاه کن اینا هنوز دارن بهم عشقولانه نگاه میکنن و تو هنوز از وقتی اومدیم بیرون منو یک بو.. س حسابی نکردی!!!!!! اونم که خندش گرفته بود من و کشیده طرفش و میگه پس عمت بود الان تو بغلش خوابیده بودی و ...

دیگه خلاصه ۱ ساعت بعدش از اونجا هم رفتیم به یک جای دیگه که همیشه میریم باز جلو اسکله اونجا ماشین را پارک کردیم و همینجوری از تو ماشین داشتیم این قایق ها که رو آب میرن و میدیدیم و حرف میزدیم و آهنگ گوش میکردیم ! بعدشم دیگه رفتیم دم کافی شاپ نزدیک خونش که اون مطالعه کنه منم باید میرفتم خونه کم کم آماده میشدم واسه مهمونی شب!

شبم دوستم و دوستش با شوهر دوستش اومدن دنبالم یعنی ظهر که با علی بیرون بودم جای اونجا که قرار بود بریم و از جلوش رد شدیم من گفتم بهتره من تنها نرم!! نصفه شبی! خلاصه اونا آمدن دنبالم و رفتیم.. یکم تو صف وایستادیم بعد دیگه دوسته یک کاری کرد که ما رفتیم تو یک میز گرفته بود... یک میز که میگیری معمولا مال ماکسیمم ۱۰ نفر هست این تقریبا همه شهر و دعوت کرده بود! یعنی من چند تا دوستای کالج ام دو تا دوستای دانشگاهم ( دانشگاه منم میره دختره) چند تا آدمایی که دورا دور میشناختم دیدم! به قول دوستم میگفت تولد دوست ماست تو بیشتر آدم میشناسی! خلاصه ما که جز نفرات اولیه بودیم فکر کنم نصفه اون بطری ودکا رو که رو میز بود ما ۴ تا الکی الکی تموم کردیم آخه هیچکی نمیخورد! بعدم هی میگفتیم ای بابا چرا ما هیچیمون نمیشه آخه! ولی هممون در حد معقول خوب و خوشحال بودیم و خوب بود.. خلاصه بر خلاف انتظار من که همیشه با این دوستم یک گیر میری میشه اتفاقی نیفتاد.. علی بهم میگفت نری دعواتون بشه!! حالا نه که من خیلی آدم دعوایی هستم ... البته ایشونم مزاح میکردن!


خلاصه دیشبم یک نشست خانوادگی داشتیم با داییم اینا و رفتیم شام یک رستورانی و اونو بیخیال که اصلا حوصلشو ندارم بنویسم! خوردیم و اومدیم دیگه


شنبه شب که موهامو صاف میکردم بازوم یهو گرفت و از اون شب دارم از دردش کلافه میشم دیروز زن داییم بهم یک کرمی گفت که بگیرم بزنم روش.. ظهر رفتم گرفتمش یکمی بهتره ولی همچنان درد میکنه... صبح نمیتونسستم دستم و بیارم بالا موهامو جمع کنم و دکمه هامو ببندم خلاصه چلاق شدمممم رفت!

بگذریم زیاد شد همگی روز خوبی داشته باشین دوست جوونام

Friday, August 12, 2011

روزمره!

علی آقا تشریف آوردن و ما رو دیشب سر فراز کردن! دیشب بهش میگم علی کی رسیدی میگه دیروز چند شنبه بود؟ میگم چهار شنبه! میگه آه من سه شنبه رسیدم! میگم بد به من هیچی نگفتی؟ میگه انقدر منگ بودم و انقدر خسته بودم همین الانم نمیدونم دقیقا کجام الان!! پروازش کنسل شده بوده تو آلمان و کلی الاخون والاخون شده! بعد تازه بدو بدو رفته یک باکس کوچولو آورده بعد من میگم مگه من نمیگم آخه نیار چیزی؟؟ میگه این خیلی کوچولوه اشکال نداره ... سمبل کپنهاگ هست! با نمک بود از این مجسمه های کار دست که شبیه پری دریای بود زیرشم نوشته بود کپنهاگ .. خلاصه کلی حرف و تعریف و این بساط ها منم داشتم میمردم از خستگی یک نیم ساعتی هم خوابم برد اونجا! دیگه بدو بدو خودم و رسوندم خونه و غشیدم! راستی اون سس کذایی رو هم آورده البته نه برای من ها ها ها! تو یخچال خودشه در حال حاضر

شام دیشب هم خیلی باحال بود کلی با ملت نت ورک کردیم و حرف و صحبت سخنرانی هاشونم خوب بود این آقاهه که امسال اومده بود حرف بزنه ریس کل نبود ولی جز آدم مهم ها بود و خیلی هم قشنگ حرف میزد و کلا خسته کننده نبود! شام شون هم ای ی ی بدک نبود ولی همچین چنگی هم به دل نمیزد ولی دسرش خوشمزه بود ولی سالنش سردددددد بود !! یعنی من مثل بید به خودم میلرزیدم همچین دلم میخواست کت این آقاهه که کنارم بود و آویزون کرده بود پشت صندلیش و بگیرم و بندازم رو پاهام که دیگه بی حس شده بودن از سرما!!! خلاصه ساعت ۸ اینا دیگه ختم جلسه اعلام شد و ما از سرد خونه درومدیم!

من برم خونه دیگه که اگه دیر بجمبم تو ترافیک موندگارم!

ویکند خوبی داشته باشین

Thursday, August 11, 2011

اندر احوالات ما

دیروز دودر کردم نرفتم سر کار همین جوری ها! کاریم نداشتم تو خونه فقط حسش نکشید برم! انقدرکه این روز ها بیکاریم سر کار! بعد زنگ زدم به این خانوم که میرم پیشش آرایشگاه گفتم اگه وقت داره برم این هایلایت هام و درست کنه که ریشه هاش زده بیرون که اونم نشد! آقا معلمم هم زنگ زد و استخرو کنسل کرد تازه شنبه رو هم کنسل کرد شانس من!!! یعنی واقعا حالم گرفته شد ها! منم دیدم کاری نیست دیگه ساعت ۱۰ صبح بود دوباره یک چرت دیگه زدم! تا پاشدم دیگه وقت ناهار بود.. ناهاری زدم و داشتم میرفتم دوباره چرت بزنم که گفتم نه بیخیال برم مال یکمی خرید کنم خلاصه رفتم مال، سعی کردم یک پیراهن پیدا کنم واسه امروز که یک شام دعوتم از طرف کمپانی و یک لباسم واسه شنبه که با دوستم قراره برم تولد دوستش و هیچی ندارم به سلامتی! خلاصه یکمی گشتم بعد به این نتیجه رسیدم لباس شام امشب و بیخیال شم از همون ها که دارم میپوشم! آخه آدم ۱۵۰ - ۱۰۰ دلار بده واسه یک چیزی که یک بارم بیشتر نخواهد پوشید! لباس خانومانه ای .. خلاصه بیخیالش شدم و گفتم که یک دامن مشکی تنگ میپوشم با یک تاپ روش و یک جکت با کفش پاشنه بلند همین از سرشونم زیاده! خلاصه رفتم تو مغازه لباس های جینگیلی ولی چیزی که چنگی به دلم بزنه پیدا نکردم و همشم به خودم گفتم کاشکی این دوسته رو دودر کنم، برم با اون یکی دوسته اون کنسرتی که تو مرکز شهر تو فضا باز و مجانیه در همون شب! ولی از اون ورم باز حس انسان دوستیم گل کرده که حالا من به این قول دادم باهاش میام برم دیگه که یک مدتم از شرش راحت باشم !!( الان تو دلتون گفتین چه دوستیه این؟!!حق دارین... این دوست منم مراتب دوستی و در حق من به جا میاره همین جوری ) خلاصه جونم برای شما بگه دست از پا دراز تر برگشتم خونه

بعد چونکه مادر بزرگ جونم روزه میگیرن و مامان جان هم سر کار بودن گفتم یک غذایی درست کنم! تصمیم گرفتم ماکارونی بپزم! ساعت ۶:۳۰ بود خیلیم وقت نداشتم و تند تند کاراشو کردم خدایش هم خوشمزه از آب درومد ! از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه مدت ها بود قدم در آشپزخونه نگذاشته بودم که همه خیلی استقبال کردن از این عمل هنرمندانه من !!! منم گفتم ماشالا شما سه تا آشپزین تو این خونه من این وسط چی کارم!! خدا شما رو حفظ کنه، با مژی تکست میکردم موقع پخت و پزگفتم حیف دوری نیستی ببینی دوستت چه کرد! میامدین اینجا! گفت آره والا! حیف!


راستش این روز ها با این که خودم روزه نمیگیرم حس خوبی که یک روزه دار داریم یک جوری حس و حال ایران میده مخصوصا دم اذان که ماهواره ایرانی شروع میکنه ربنا گفتن و دعا قبل افطار و اذان ...بعدشم این سریال های ماه رمضون و میبینیم یکیشو تلویزیون میده یکیشم آنلاین مبینیم ! چقدر بعضی هاش بی سر و ته و بی مزست!!! ولی این مامان بزرگ من همچین میره تو بحر فیلم و با این هنر پیشه ها مخصوصا اونایی شون و که دوست داره هم دردی میکونه ( با پسر جوون هام حال میکنه چشمم روشن!!!! اون سریال هست یارو مرده اون ! همش واسه اون پسره دل میسوزونه!!) که ما ها هم میریم تو بهر فیلم یهو میبینی ساعت ۱۰ شد!


من برم کم کم آماده بشم که ۱ ساعت دیگه باید در این مراسم شام کذایی حضور بهم برسانیم! به قول نانی برم یک صفایی بدم و آماده بشم که وقت تنگ است !

Tuesday, August 09, 2011

قاطی پاطی


خیلی دلم میخواد بنویسم ولی واقعا نمیدونم چی بنویسم! که هم خاله زنکی نباشه هم جالب باشه هم غر غری نباشه کلا!
یک چند روزی من شدم مسوول روحیه دادن به اطرافیانم حالا نکه خودم خیلی الان شارپ هستم و روحیه زده بالا و اینا ... مثلا مژی و علی قهر کردن باهم ( واقعا من اینو مینویسم هم خندم میگیره به خدا) حالا من هی هر روز رو مخ مژی کار میکنم بی خیال بابا این مسخره بازی چیه آخه شما دو تا در میارین واسه هم!! حالا جالبم اینه که این قهر شون معمولا اصلا مربوط به خودشون هم نیست مربوط به رفتار اطرافیانشون میشه! حالا امروز بهش میگم بابا جون دفعه قبل که قهر کردین یادته علی بهت تکست فرستاد؟ خوب حالا اون فکر میکنه این بار نوبت تو هست! بعد خانوم خانوم ها فکر میکنه میگه اوووه اون دفعه علی تموم کرد جریانو؟ میگم آره بابا جون میگه آها! خوب باشه الکی باز شروع کرد خودش ... اون باید بیاد آشتی کنه!!! خلاصه من هم خندم میگیره از این جریان هم سعی میکنم میان جیگری کنم هم سعی میکنم دخالت نکنم خلاصه یک آش شعله قلم کاریه! خلاصه کاپل های خیلی جور و پرفکت هم گاهی پرشون به پر هم گیر میکنه!
من و شاهین از وقتی مامان بزرگم اومده تو یک اتاقیم.. بعد دیروز دیدم تکست زده که بیا خونه من این لپ تاپم خراب شده بالا نمیاد ببریمش اینجا که درستش میکنن! منم رفته بودم واسه خودم خرید گفتم من تا نیم ساعت دیگه میام! بعد که بر میگشتم بهش زنگ زدم حاضری؟ من دیگه نیام بالا! میگه نه بیا بالا من هنوز جمع نکردمش! میگم خوب باشه! رفتم بالا میبینم اتاق تاریک پرده ها بسته تو تختش داره چرت میزنه!! میگم بهش تو از صبح تا به حال از جات پا نشدی؟ ساعت ۶ شبه! میگه حالم گرفتست ویندوزم بالا نمیاد هر کار میکنم اعصابم خورده !!! میگم خوب چیزیم از دست دادی؟ پروجکت کارات؟؟ میگه نه همش رو هارد درایو داشتم میگم و خوب پس چرا مثل این بد بخت ها تو تاریکی نشستی؟ میگه حالم گرفتست اصلا حوصله ندارم! ( حالا همیشه اینجوری نیستا! دو سه روزمشکوک میزنه چونکه همیشه مدل هایپری معمولا.. حالا چند روز دیگه اعتراف میکنه چشه ) میگم حالا به این تک ساپورت زنگ زدی؟ میگه نه! منم دیگه لجم گرفت گفتم بلند شو زنگ بزن ببین هستن و از اتاقم دیگه بیرون اومدم خلاصه زنگ زده که بهش گفتن اونجا دیگه این کار را نمیکنن بعد زنگ زد به خوده لنوا.. ازش عذر خواهی کردن که کارش عقب مونده!!! گفتن بهش که یک هارد جدید واسش میفرستن خلاصه اومد خوشحال و خندان این خبر و به سمع و نظر بنده رسوند که دیگه لازم نیست بریم تو این ترافیک جایی !!!
خلاصه افتادم به گره از مشکلات باز کردن!! نه بابا شوخی میکنم هیچی گفتنی نداشتم بگم ! گفتم اینا رو بنویسم!

Thursday, August 04, 2011

باباجون

بابا جون میدونی چقدر دلم برات تنگ شده چی میشد هنوز بودی کنارمون و از پیشمون نمیرفتی... هیچ وقت یادم نمیره اون آخرین شبی که از ایران میومدم و همه خونمون بودم و کلی حس های ضد و نقیص و هیجان و دلهره داشتم و اومدی مثل همیشه پیشونیم و بوسیدی و گفتی بابا شاید دیگه نمیبینمت مراقب خودت باش و دلم میخواد موفق بشی منم گفتم وا این حرف ها چی بابا جوون من زود میام که ببینمتون... ولی نشد هنوز یک سال نشده بود از رفتنم که واسه همیشه از پیش ما رفتی

هیچ وقت یادم نمیره اون شبی که به مامان اینا زنگ زدم و گفتم بدین به باباجونم حرف بزنم ولی حالت خیلی بد بود من نمیدونستم انقدر حالت بده و فکر میکردم یک سرما خوردگی ساده داری... هر چی گفتم بدین حرف بزنن گفتن که خوابیدین و بیدارتون نکردن و شما همون شب برای همیشه رفتن.... من همیشه مامانم اینا رو پیش خودم سرزنش می کردم که نزاشتن من با شما اون شب حرف بزنم ولی بعد ها بهم گفتن نمیتونستین و اون روز های آخر خیلی سختی کشیدن

هنوزم وقتی بهتون فکر میکنم و ازتون مینویسم به شدت بغضم میگیره و گریم میگیره مثل الان،،،، دلم تنگه برات بابا بزرگ خیلی زیاد تنگهه.... کاشکی ایران بودم و میومدم پیشت و باهات درد و دل میکردم از جریان های اخیر واست میگفتم مطمئن هستم اگه خودت از اون بالا نگاه مون نمیکردی باورت نمیشود که اون بودیم و این شدیم..... یک سال دیگه گذشت که از پیشمون رفتی روحت شد و من دلم وحشتناک برات تنگه

Tuesday, August 02, 2011

سر فصل اخبار!

من الان ۱-۲ هفته هست کلاس شنا میرم! مربی ام یکی از دوستای برادرم و همچینین دوست پسر یایا هست! پسر خوبی.هست هم خیلی جدی هم بعضی وقتا خنده داره! کلا شخصیت جالبیه! اون روز داشتم طول استخر و طرفش میرفتم (با بدبختی) بعد دستش و دراز کرده بود که من بگیرم میرسم بهش ... بعد دیدم هی میره عقب تر! وقتی بهش رسیدم گفتم چرا هی میرفتی عقب؟؟ مردم! میگه دیدم داری خوب میای تا تهش بیای دیگه!! البته به حالت جدی بود این تیکش ها! حالا این هفته هم میگه روزه میگیره حالا من نمیدونم فردا چه بلایی میخواد سر من بیاره خودش گفت سرمو زیره آب نمیکنم اوکی هستم بیا! حالا یک بار ماجرا هامو با این مربی جان میگم!

مامان بزرگم میخواد برگرده... اولش که میخواست قبل ماه رمضون برگرده ولی مامانم اینا واسش بلیت نگرفتن که مونده هنوز.. خیلی بدم میاد از این کار مامانم که هی اصرار میکنه بمونن خوب بابا جان حوصلش سر میره شما که همش کار هستی داییم هم که قربونش برم به اندازه انگشت های یک دست هم نیومد پیششون (داییم که کلا یک حس بدی بهش چند وقته دارم که حالا بازم بعدا شاید نوشتم واقعا ازش نا امید شدم یعنی شاهکاره خلاصه)... فقط من میمونم که منم واقعا نمیتونم هر روز سر گرمش کنم... بعضی روزها بعد کار باهم میریم قدمی بزنیم و آخر هفته ها هم واقعا همه سعیمو میکنم که سرگرم شه ... ولی وقتایی که پیش میاد با دوستام باشم عذاب وجدان میگیرم... خوب من اصلا برام مهم نیست که همه وقتمو باهاشون باشم و جاهایی که لازم داره ببرمش یا بچرخونمشون ... من عاشق مامان بزرگم هستم و جونم و هم براش میدم ... اگه از مامانم بیشتر دوستش نداشته باشم کمتر ندارم... ولی نمیخوام اینجا حوصلش سر بره و هی اصرار کنه من باید برم... خوب راحت بود قبل ماه رمضون بره خوب بزارید بره حتما راحت تره اونجا... این مامانم من درجواب من که چرا واسشون بلیت نمیگیرین میگه وا براش بلیت بگیریم بره؟ خوب مگه من ذوق میکنم بره ؟؟ ولی خوب شاید خسته شده شاید کاری داره شاید میخواد به حال خودش باشه تو شهر خودش باشه ای بابا... بگذریم


اون روز سر این مسایل که با داییم دارم و رو روان من هست تو کافی شاپ با یاسی حرف میزدم بلند هم حرف نمیزدم ولی فکر کنم خیلی با حرص حرف میزدم و یاسم قربونش برم ساکت نشسته بود بهم گوش میداد و میگفت این عمو های منم همین جورین اینا زیادی آمریکایی شدن و مثل ما ها نیستن که اون حس و حال و به خانواده داریم خودشم نمیگفت منو میگفت ... ولی کلا اون بیشتر ساکت بود من داشتم حرصم و خالی میکردم و پاهامو که رو هم بود تند تند تکون میدادم که این گارسونه اومده بهم میگه خانوم چرا انقدر ناراحتی لبخند بزن بعد به یاسی میگه چرا انقدر عصبانی هست؟ ایاسی هم خندید گفت نه عصبانی نیست داره یک چیزی تعریف میکنه نگران نباش !!!خواستم بگم آهنگ حرف زدن ما خشنه آقا ول میکنی!! ولی خندم گرفته بود به یاسی گفتم صدام یواشه ولی فکر کنم از قیافم حرص و عصبانیت میباره! بازم بگذریم


هفته پیش پنجمین سالگرد خدمت من به کمپانی بود البته من اینجا از ماه نوامبر شروع به کار کردم ولی فکر کنم دوره کار آموزی که چند سال قبل ترش بودم و بهش اضافه کردن و خلاصه تاریخ پنج سالگیم شده بود ۳۱ می که خوب من تو سایت نبودم اولین دوشنبه که برگشتم تو جلسه تیم خودمون منو مورد تشویق قرار دادن و دست و کف و شیرینی و بستنی و این برنامه ها ! حالا من کلا خودم زود قرمز میشم! ولی دیگه انقدر اینا گفتن یکی قرمز داره میشه و یکی قرمز شد و شلوغش کردن و روز قبلشم خونه دوستم استخر بودم یکم هم سوخته بودم !!! عکسام عین لبو شده یعنی!!! بعضی هاتون دیدین البته اون عکسه رو به دیوار حال طبقه نزدن .. یکی دیگه که لبو تره!!! این منشی هم نکرده که مثلا این رنگ و کم کنه زرتی عکسو پرینت کرده زده به دیوار ملت فیض ببرن !!!


علی ۲ هفته هست رفته دا..نما..رک و من در غم فراغ .... نه بابا فراغ چیه!!!! چه حرف ها! خلاصه نیستش بعضی وقتام از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون دل ما هم براش تنگ میشه! بعد دوستامون میگن غلط کردین که شما دوست معمولی هستین! عجبا


فعلا همینا باشه تا بعد اگه چیزی یادم اومد به سر خط خبرها اضافه میکنم