Sunday, May 31, 2009

ماجراهای من و آقای عین!ا

قسمت اول!ا
پنجشنبه عصر
من: آقای عین بریم بیرون؟دریا؟ آقای عین که تازه از جیم اومده : بریم.. کی‌ الان بریم؟ یعنی‌ بریم قدم بزنیم؟!(منظورش اینه که پیاده یا با ماشین) من: اوهوم... تا تاریک نشده دیگه... آقای عین: باشه بریم ولی‌ من باید ساعت ۷ برم ...من: آه خوب پس بیخیالش ... آقای عین: خوب چطوره قبل اینکه من برم یه سر بهت بزنم ها؟ من: خوب باشه بیا!... آقای عین میاد و یک نیم ساعتی میچرخیم ...من: میگم تو چرا انقدر عجیب شدی جدیدا؟ آقای عین: یعنی‌ چه جوری شدم؟ من : نمیدونم! یه جورایی انگار دوباره داری اون جوری میشی‌! آقای عین: نه ، اذیتت می‌کنم؟ من: من چی‌؟ گیرام زیاده؟ آقای عین: نه اصلا تو هیچوقت منواذیت نمیکنی‌!!..حالا دیگه بقیه مکالمات بماند!... دوستش زنگ می‌زنه باید بره... من: خوب زود دودر کن بعدش باز بیا خوب؟ آقای عین: باشه میام ولی تو آخه نمیخوابی؟ صبح باید زود پاشی ها!؟ من: نه بیدارم! اگه خوابیدم خاموش می‌کنم آقای عین: اوکی!ا

پنجشنبه شب
آقای عین: بدو بیا پائین من اینجام! من: اوکی اومدم ... آقای عین :کجا بریم نصف شبی‌ حالا!؟ من:نمیدونم! من: آای داریوش جدیده؟؟ آقای عین: آره همی‌ داد بهم! من: منم می‌خوام! آقای عین : برات کپی می‌کنمش! من: مرسییی... کجا داری میری حالا گازش و گرفتی‌؟ آقای عین: بریم پی سی اچ.. جای همیشگی‌! من: اوکی...ا
چقدر این جاده شبا ساکته! هر از گاهی دو تا ماشین رد می‌شه!!!آرامش دریا یعنی‌ شبا که کسی‌ نیستش

قسمت دوم
دیروز شنبه

من: باید کار کنی‌ امروز؟ آقای عین: نه.. من: بریم دریا!!!!؟ آقای عین: بریم! من: پس من تا نیم ساعت دیگه میام اونجا! آقای عین اوکی.. نیم ساعت طبق معمول می‌شه یه ساعت بعد!... آقای عین: بریم اول یه جا کافی بگیریم؟ .. من اوکی کجا برم؟ آقای عین: برو تو مین ، من: اوکی... آای می‌خوای بریم ناول کافه؟ رفتی‌ اونجا؟ آقای عین: نه یادم نمیاد شایدم رفتم... من: اوکی بریم اونجا... ببین من دارم همه اسپات هامو نشونت میدم ها!!! آقای عین: مرسی‌!! آقای عین: اینجا چه باحاله عین کافه‌های اروپا میمونه... من: حالا بازم بگو نگین بده! آقای عین: من کی‌ همچین چیزی گفتم؟ بعدش باز همونجا نشستیم به صحبت!!! و بازم دریا نرفتیم... حیف دریا نمی طلبه منو انگار!!!!ا

Monday, May 25, 2009


این لانگ ویکند ما هم تموم شد من از الان عزا گرفتم که دیگه نه وکشینی در انتظارمه نه تا ۴ ژولای تعطیلی‌ داریم!!! اه این چه زندگی ای!ا

برادر بزرگه از نیو یورک اومده و ما یکشنبه یک سفر دسته جمعی به سنتا. باربارا کردیم و خیلی‌ خوب بود... مخصوصا اینکه دائی جان اینام اومدن و جمعمون جمع بود... فینگیلی‌ها هم کلی‌ بدو بدو کردن و حال کردن! ما از سر و کول اونا بالا رفتیم و اونا از سر و کول ما! تا حالا انقدر سه سوته نرفته بودیم جایی!!! البته اینجا از ما فقط دو ساعت فاصله داره ولی‌ اینکه ما در عرض نیم ساعت تصمیم گرفتیم و به داییم اینا گفتیم و اونام انگار دوست داشتن که یک کاری بکنند گفتن اوکی و نیم ساعته آماده شدیم و راه افتادیم رکوردی بود واسه خودش!! هوا هم عالی‌ بود. یکمی باد میومد ولی‌ کلا آفتابی و قشنگ بود و به غیر از ترافیکش همه چیز عالی‌ بود! شب هم با برادر جونام و یایا رفتیم مکان قدیمیمون‌... یکی‌ از دوستامون که با دوست پسرش از سن فرانسیسکو اومده بودن و ببینیم که خیلی‌ خوب بود و کلی‌ خوش گذشت!ا

آقای عین این هفته کمی‌ عجیب غریب شدند! البته خودشون قضیه رو کاملا انکار می‌کنند!!!
ا

Friday, May 22, 2009


سفرنامه کانادا درای

سفرم به کانادا خیلی‌ خوب بود... خیلی‌ زود تموم شد یعنی‌ اصلا نفهمیدم کی‌ رفتم و کی‌ برگشتم! شب قبل پروازم با آقای عین کمی‌ معاشرت کردیم! غذا خوردیم و فیلم نگاه کردیم... منم که شب قبلش چیزام و جمع کرده بودم راحت و آسوده... اونم هی‌ میگفت چیزا تو میاوردی من خودم میبردمت فرودگاه!!! بعد من هی‌ بهش یاد آور میشدم منو باید سه صبح بذاری فرودگاه! اون شب من دیگه اومدم خونه و چیزای آخر و ریختم تو چمدونم و چونکه شب قبلشم نخوابیده بودم در واقع پس اوت شدم ولی‌ به برادرم گفته بودم اگه من تا ۲:۳۰ پا نشدم صدام کنه!ا



پروازم هم خیلی‌ خوب بود و من از خستگی زیاد تقریبا همه راه و خواب بودم! هر از گاهی بیدار میشدم واسه چند دقیقه یه کشی‌ به خودم میدادم ! یه پسری که کنارم نشست بود از فرصت استفاده میکرد میرفت دستشویی!!! احتمالا با خودش فکر میکرد این باز میخوابه من استاک میشم!ا

دوستم ( که عروسیش بود) با نامزدش اومده بودن دنبالم و منو بردن خونشون! من تقریبا اون روز همش خواب بودم هر از گاهی با تکست‌هایی‌ که آقای عین میزد یا دوستام یه تکونی میخوردم و باز غش می‌کردم! ا

شنبه روز عروسی‌ دوستم بود و جمعه ما همش دنبال کارای عروسی‌ بودیم ... آرایشگرش و دیدیم... سالن عروسی و چک اوت کردیم رفتیم خونه خانواده داماد شام خوردیم و یکمی کارای که باقی مونده بود رو انجام دادیم.... شنبه صبح کله سحر همراه عروس و خواهرش و مامانش و یکی‌ از دوستاش رفتم آرایشگاه! آرایشگره هم عروس را خوشگل کرد و ما هم هر کدوم زیر دست یکی‌ بودیم تا ساعت ۱۰ اینا همه آماده بودیم باید زودی می‌رفتیم خونه... فیلم بردار هم اومده بود از خونشون فیلم بگیره و ما هم باید آماده میشدیم که با عروس داماد بریم جاهایی که باید عکس میگرفتن! خلاصه تا ساعت ۲ -۳ همش به عکس و فیلم گرفتن گذشت فیلم برداره خیلی‌ باحال بود... خیلی‌ با مزه بود من دو سه بار بهش گفتم شما خیلی‌ آدم کوولی هستین... ایرانی‌ بود!! خیلی‌ جو وعوض میکرد و کلا جالب بود! تقریبا ساعت سه اینا دیگه به طرف مکان عروسی‌ رفتیم و مهمونا تقریبا همه اومده بودن و مراسم شروع شد... همه چیز خیلی‌ خوشگل و قشنگ و به جا بود... کلی‌ هم رقصیدیم و خیلی‌ خوش گذشت..تازه از همه باحالترش این بود که گلدونه جون و شوهرش و هم تو عروسی قرار بود ببینم... آخه گلدونه دوستم و از ایران میشناختش!!! خیلی باحال بود... من هی به گلدونه میگفتم باورم نمیشه! دارم واقعنی میبینمت!!!ا

فردای روز عروسی داییم و دوستش از مو.نتر.ال اومدن... با هم رفتیم آبشار نیاگارا که خیلی‌ باحال بود و کلی‌ عکس گرفتیم کلی‌ این ور اون ور رفتیم سوار قایق شدیم که تا نزدیکی‌ آبشار میرفت ... همگی‌ بار اولمون بود که سوار میشودیم و خیلی‌ حال داد! تو قایق عظمت آبشار خیلی‌ بهتر معلومه!!! یه جورایی هم وحشتناکه! خلاصه خیلی‌ خوب بود تقریبا همه روز اونجا بودیم ... فرداش داییم اینا باید برمیگشتن... باهاشون باربی کیو کردیم و ناهاری خوردیم و اونا برگشتن!ا اون شب با خانواده خواهر عروس و کازین داماد رفتیم یه باری تو دان.تان و منم نمیدونم چرا گیر داده بودم به این کازینه هی‌ هر چی‌ میگفت جواب میدادم... اگه چیزی نمیگفت هم باز من یه چیزی می‌گفتم کلا مدل هایپری شده بودم! دوستمم هی‌ میگفت خیلی خوشت اومده انگار!!!ا

سه‌شنبه رفتیم یه مالی که یکی‌ از دوستام اونجا کار میکرد و اونو دیدم بعدش رفتیم نزدیک دانشگاه تورنتو و دوستای‌ قدیمی‌ منو دیدیم خیلی‌ خوب بود اصلا باورم نمی‌شد بعد این همه وقت!!! خیلی‌ خوش گذشت رفتیم یه رستوران ایرانی‌ که غذاش عاالی‌ بود! بعدشم همین جوری خیابونا رو قدم زدیم و سی. ان تاور و دیدیم و بالاش رفتیم و عکس گرفتیم .... دو تا دیگه از دوستام هم قرار بود اون شب ببینم که نشد!ا

چهارشنبه بعد از ظهر پرواز برگشتم بود... گلدونه جون و دخترهای خوشگلش اومدن خونه دوستم و من کلی‌ با فینگیلی ها بازی‌ کردم... مرسی‌ دوستم که اومدی و باز دیدمت! هی‌ به گلدونه می‌گفتم فینگیلا چقدر شبیه عکساشونن!!!ا

دیگه این بود سفر یک هفته ای من به تور.نتو جای همه خالی‌! مرسی از دوست عروسم و شوهرش که کلی تو این سفر بهم حال دادن و همه جا باهام اومدن با وجود همه خستگی های بعد عروسی و این حرف ها... مرسی!ا

و با عرض شرمندگی و معذرت عرق ملی‌ میگه هیچ جا مثل لوس آنجلس نمی‌شه!!!!! به قول آقای عین: عمرا بابا!!!!!!!ا

Monday, May 11, 2009

همیشه دوست داشتم خواهر داشتم...نه یعنی در واقع دلم می‌خواست یه خواهر کوچیکتر یه برادر بزرگتر داشته باشم الان چی‌؟ خوب برادرهام را که بیشتر از جونم دوست دارم و حاضر نیستم با هیچی‌ عوضشون کنم !!! امیدورام همیشه رابطمون همین جوری بمونه دلم نمیخواد هیچ درامایی بین خودم و برادرهام باشه... دو تا دوست دارم با خواهر هاشون مشکلات دارن... اولش که خیلی‌ برام سخت بود باورش ولی‌ خوب... من بزنم به تخته هیچوقت در بزرگی ( در ۱۵ سال اخیر) با برادرهام دعوایی نداشتم که بخوام مثلا چند روز ازشون ناراحت بشم و قهر کنم و این مسخره بازی ها ... البته مطمئنم که پدر مادر‌ها خیلی‌ تو این قضیه نقش دارن مخصوصا وقتی‌ بچه ایم ... تو بزرگی هم بیشترش دست خودمونه... بگذریم..

شنبه با آقای عین رفتیم برانچ و بعدش من رفتم خرید و بعدشم قرار بود برم ارواین پیش دوستام که باهم بریم یه پارتی ایرانی‌!ا
لپ تاپم دیوونم کرده بود اینترنتش وصل نمی‌شد و هر کاری می‌کردم هم درست نمی‌شد که آقای عین واسم درستش کرد ... بعد لپتاپ تو ماشین جا موند و بیچاره آقای عین مجبور شد بیاد بده به من!!! هر چی‌ بهش گفتم حالا وقتی دارم میرم میام میگیرمش تو راهمی و نمیخواد باز این راه و برگردی! آخرش هم آوردش و بهم داد ...خوب شد هم آمد وگرنه هنوزم نداشتمش

بهمون خوش گذشت شنبه شب چقدر از اون پیرمرد لرزونی خندیدیم!!! یه مرده بود پیر عین فنر قر میداد ما همش میگفتیم این الان متلاشی می‌شه!!!! خیلی‌ خندیدیم یعنی‌!!!ا

روز مادر هم رفتیم یه جای خوشگل شام خوردیم. مامانم خوشش اومد! جای خوشگلی‌ بود بالای تپه‌ی‌های "ولی"‌ من تصمیم گرفتم اگه خواستم عروسی‌ کنم اونجا عروسی‌ کنم!ا

امشب وقت لیزر دارم خدا به خیر بگزرونه
من ۳ شبه سر جای خودم و درست و حسابی‌ نخوابیدم!! امشب هم فکر کنم ماجرا همینه!!! چونکه باز باید برم ارواین دلم یه خواب راحت می‌خواد از اون مدل بیهوشی ها
این هفته کلی‌ کار دارم ... شما هم هفته خوبی‌ داشته باشین

عجب پست خاله زنکی ای شد ها!ا

Tuesday, May 05, 2009

ویکندی که گذشت!ا
شنبه اونقدر خوب بود کلی‌ کارایی که باید می‌کردم و کردم ... رفتم مال و یکمی خرید کردم که آقای عین زنگ زد که همه مال و خریدی بسه! من از جیم اومدم بیا ارکیده ... بعدش بریم پانرا! کامپیوترتو آوردی؟ منم گفتم آره... رفتیم اونجا و غذا گرفتیم نوش جان فرمودیم! و بعد رفتیم پانرا که اون کار کنه و منم یه کارایی باید واسه کلاسم می‌کردم... مشغول بودیم تا مژی زنگ زد که ما اینجاییم تو کجایی؟ میای با ما بریم رستوران ایرانی‌؟ گفتم من با آقای عینم... ما تازه غذا خوردیم شما برین! قرار شد بعدش من باهاشون برم سینما! آقای عین هم بره پیش دوستش! بعد یهو ما تصمیم گرفتیم بریم پی‌ - سی‌ - اچ ( یا همون کنار دریا) جای همیشگیمون پارک کنیم و غروب دریا نگاه کنیم!!! خلاصه بند و بساط و جمع کردیم و آقای عین گفت تو برون! من گیج خوابم!!! منم از تو این جاده رانندگی‌ کردن خیلی‌ بدم میاد مخصوصا وقتی‌ باید یو ترن کنی‌ و تو خاکی پارک کنی‌!! همش احساس می‌کنم الان پرت میشم پائین!!! ترجیح میدم یعنی‌ اصولا نرونم ... گفتش ترس نداره که!!! خودم بهت میگم چی‌ کار کن کی‌ دور بزن‌!!!نترس!! گفتم نمیترسم که دوست ندارم!!! خلاصه روندم ... خوبیش اینه که آقای عین مثل بقیه آقایون نظر نمیده وقتی‌ میرونی! هی‌ نمیگه یواش برو تند برو... کلا میذاره کارتو کنی‌!!! بر عکس بیشتر آقایون! حتی موقع پیچیدنم ساکت بود و من خودم کارمو کردم!!! پارک کردیم و شیشه‌ها رو کشیدیم پائین خیلی‌ باحاله از بالا دریا رو دیدن ... خلاصه یک نیم ساعتی اونجا بودیم که مژی اینا باز زنگ زدن که ما غذامون تموم شد کجا بریم؟ و یک سینما قرار گذشتیم که تا اونا رسیدن بلیط‌ های این فیلمی که قرار بود ببینیم تموم شده بود! و قرار شد بریم همون سینما با کلاس محلمون که کنارش یه واین بار داره... آقای عین گفتش منم میام اونجا باهات! بعدش میرم! خلاصه اومد و باهم آشنا شدن و یک ساعتی اونجا بودیم! اون رفت و ما هم رفتیم سینما
یکشنبه هم قرار بود بریم موزه تاریخ طبیعی! من به داییم گفتم و با دختراش اومد و مژی هم به خواهرش گفت و اونم با دو تا دختراش اومدن و خلاصه جالب بود و خوش گذشت و بچه ها هم خوششون آمد .... بعدشم من رفتم خونه داییم اینا و یکمی با زن دائی جان حرف زدیم و غیبت کردیم و این کارا!ا
این هفته خیلی‌ شلوغ پلوغم! هرروز بعد کار یه برنامه ای دارم! پنجشنبه هم وقت لیزر گرفتم! جلسه اول مشاوره هست امیدوارم تا قبل مسافرتم یه بار بتونم برم! خوب می‌شه اگه بشه..ا
چند وقت پیش ها بهم گفت تو خیلی‌ سوئیتی*... گفتم یعنی‌ چی‌؟‌؟‌؟‌؟ سوئیت بودن زیادی خوب نیست آدم باید خودشو بگیره و خشن باشه.... گفت نههه سوئیت خوبه... گفتم نه سوئیت یعنی‌ پپه! یعنی‌ خنگول یعنی‌ میذاره ازش سو استفاده کنن!!! گفت ‌ای بابا عجبا... اوکی پس از این به بعد بهت میگم آن سوئیت** خوبه؟ بعد فرداش تلفنش و میس کردم برام مسج گذشته نگین آن سوئیت زنگ میزنم نیستی!ا
* sweet, **unsweet!!
آدما جالبند وقتی‌ از یک کاری منع میشن بدتر میخوان اون کارو کنند... انگار این که یک کاری نباید یا نمیتونی‌ بکنی‌ بد تر تحریکت می‌کنه اون کارو بکنی‌! حالا شده حکایت ما! وقتی‌ میرفتیم پیش مژی اینا بهش گفتم حواست هست که ما دوست معمولی‌ هستیم! اونجا که نشست بودیم و داشتیم حرف میزدیم همه باهم, یهو دستمو گرفت!!! یا هی‌ بی اختیار دستش و میزاشت رو پام!! یا من از درینک خودم بهش دادم امتحان کنه و منم از مال اون خوردم! موقع هم که میرفت همو چند ثانیه ب..غ..ل کردیم بی ب..و..س البته!!!! خلاصه خیلی نشد که بشه!ا