قسمت اول!ا
پنجشنبه عصر
من: آقای عین بریم بیرون؟دریا؟ آقای عین که تازه از جیم اومده : بریم.. کی الان بریم؟ یعنی بریم قدم بزنیم؟!(منظورش اینه که پیاده یا با ماشین) من: اوهوم... تا تاریک نشده دیگه... آقای عین: باشه بریم ولی من باید ساعت ۷ برم ...من: آه خوب پس بیخیالش ... آقای عین: خوب چطوره قبل اینکه من برم یه سر بهت بزنم ها؟ من: خوب باشه بیا!... آقای عین میاد و یک نیم ساعتی میچرخیم ...من: میگم تو چرا انقدر عجیب شدی جدیدا؟ آقای عین: یعنی چه جوری شدم؟ من : نمیدونم! یه جورایی انگار دوباره داری اون جوری میشی! آقای عین: نه ، اذیتت میکنم؟ من: من چی؟ گیرام زیاده؟ آقای عین: نه اصلا تو هیچوقت منواذیت نمیکنی!!..حالا دیگه بقیه مکالمات بماند!... دوستش زنگ میزنه باید بره... من: خوب زود دودر کن بعدش باز بیا خوب؟ آقای عین: باشه میام ولی تو آخه نمیخوابی؟ صبح باید زود پاشی ها!؟ من: نه بیدارم! اگه خوابیدم خاموش میکنم آقای عین: اوکی!ا
پنجشنبه شب
آقای عین: بدو بیا پائین من اینجام! من: اوکی اومدم ... آقای عین :کجا بریم نصف شبی حالا!؟ من:نمیدونم! من: آای داریوش جدیده؟؟ آقای عین: آره همی داد بهم! من: منم میخوام! آقای عین : برات کپی میکنمش! من: مرسییی... کجا داری میری حالا گازش و گرفتی؟ آقای عین: بریم پی سی اچ.. جای همیشگی! من: اوکی...ا
چقدر این جاده شبا ساکته! هر از گاهی دو تا ماشین رد میشه!!!آرامش دریا یعنی شبا که کسی نیستش
قسمت دوم
دیروز شنبه
من: باید کار کنی امروز؟ آقای عین: نه.. من: بریم دریا!!!!؟ آقای عین: بریم! من: پس من تا نیم ساعت دیگه میام اونجا! آقای عین اوکی.. نیم ساعت طبق معمول میشه یه ساعت بعد!... آقای عین: بریم اول یه جا کافی بگیریم؟ .. من اوکی کجا برم؟ آقای عین: برو تو مین ، من: اوکی... آای میخوای بریم ناول کافه؟ رفتی اونجا؟ آقای عین: نه یادم نمیاد شایدم رفتم... من: اوکی بریم اونجا... ببین من دارم همه اسپات هامو نشونت میدم ها!!! آقای عین: مرسی!! آقای عین: اینجا چه باحاله عین کافههای اروپا میمونه... من: حالا بازم بگو نگین بده! آقای عین: من کی همچین چیزی گفتم؟ بعدش باز همونجا نشستیم به صحبت!!! و بازم دریا نرفتیم... حیف دریا نمی طلبه منو انگار!!!!ا