Friday, June 24, 2011

عنوان نداره

دیروز بعد اینکه بهم گفتن دو ماه دیگه هم لازمم دارن اعصاب و روانم بهم ریخت و زدم به صحرای کربلا! البته شانس آوردم که جلو آقایون خودمو کنترل کردم رفتم تو دست شوئی اشکام سرازیر شد و بعد هم رفتم قدم زدم هم گریه کردم ولی حالم بهتر شد! نمیدونم خدایی چرا گریم میگرفت احساس کلافگی شدید بهم دست داده بود که من تا کی باید یک سری آدم و بیبی سیت کنم آخه چرا یک برنامه ریزی درست ندارند اینا!! بعدشم یک مرده از صبح زل زده بود به من تو روان من بود نمیدونم چشماش چپ بود چه مرگش بود کلافه شده بودم... با یایا و علی تکست میکردم بعد این جریان موندگار شدنم به علی میگم تازه یک مرده از صبح به من زل میزنه از جلوش که رد میشم یا میاد با یکی حرف بزنه! بعد به شوخی میگه الان میام میزنم تو گوشش!! حالا منم هم خندم گرفته هم اشکام بند نمیاد ...بعد میگه برو بهش بگو این مودبانه نیست که به یکی زل بزنی!! بعد با یایا حرف میزدم اتفاقا همون موقع هم زل زده بود بهم میگه بهش بگو چه کمکی از دستم بر میاد واست انجام بدم!؟؟؟!! خلاصه روز بدی بود ... ظاهرا امروزم دارن کار هاشون و میکنن که ما رو واسه تا آخر سپتامبر نگه دارن نه دو ماه دیگه! بیخیالش دیگه ... من امروز با راس خودم حرف زدم و کلی دلداریم داد حالا ببینم هفته دیگه چه گلی به سرم میزنه !

شب با یایا رفتیم یک کافی بزنیم اونم حالش از یک چیزی دیگه گرفته بود و همش اون داشت حرف میزد در واقع منم اون وسط مسط ها یک غر ظریف میزدم و خلاصه خیلی تو حال و هوا خودمون بودیم که یهو یایا گفت ای علی هم که اینجاست! یعنی در واقع دوستش و دید ! بعد من علی و صدا زدم و آخی گوگولی انگارهایپر شده بود بعد دیگه سلام و علیک و چه خبر و این برنامه ها بعد یهو منو بغل کرده میگه امروز گریه کردی تو چرا! بعد دوستش میگه که چرا گریه کرده اینا... خلاصه گذشت و بعد یهو میگه اون یارو چی شد! بعد یایا میگه به خدا آدم دیگه تو کمپانی بزرگ فکر نمیکنه آدم هیز باشه!!! بعد علی هم میگه مال مشتری نبود مگه؟؟ میگم نه از سیاتل هست فکر کنم از خودمونه ! بعد یکمی فکر میکنه میگه مرتیکه ی... میگم بگو یاسی از خودمونه بگو مرتیکه خر!!!

دوست جونم واسم یک گوشواره خوشگل درست کرده بود که نشون علی دادم گفتم بیبین چه خوشگله! بعد دیگه همش بحث این بود که یایا باید یک وب سایت بزنه که این چیزا شو بفروشه و پول در بیاره.. بعد من گفتم بیا تو سایت علی تبلیغ کن .. خلاصه دیگه بحث بیزینسی در گرفت و خلاصه همه داشتن به یک نون و نوایی میرسیدن!! دیگه کم کم اونجا تعطیل شد و یکمی هم تو پارکینگ وایستادیم و بعدش اونا میخواستن برن یک باری آب جو بخورن و ما هم برگشتیم خونه!

آخجون 4 شد ... من دیگه بند و بساطمو جمع کنم برم خونه که گیر میوفتم یکم دیگه اگه بمونم

----انقدر دوست دارم وقتی یک عده غیر خودمون هستن وقتی بغلم میکنی واسه سلام و خدافظی یا همین جوری جای رو..بو..سی یا بو..س ... پیشونی و چشمامو میبو...سی ... یک حال خوبی بهم میده حس میکنم با همه اون حرف ها قدر منو میدونی

Thursday, June 23, 2011

خدایا چرا من هنوز گشنمه؟

من باز این رژیم قدیمی و گرفتم و کمتر میخورم و الان با اینکه نهارمو خوردم ولی یک گشنگی ملایمی دارم! دارم فکر میکنم این ماست و بار که همرام دارم و بخورم یا بزارم واسه یک ساعت دیگه که گشنم میشه واقعا!

دیشب به علی میگم من دوباره رفتم تو رژیم .. میگه یعنی دیگه تهچین نخوریم؟ گفتم نه فعلا! گفت پس حالا که داری رژیم میگیری ۵۰ پوند کم کن! منم خیلی بهم برخورد خوب من چاقم میدونم ولی خوب دوست ندارم به شوخیم کسی بهم بگه خوب حالا که کم میکنی ۵۰ پوند کم کن! بیچاره من ! تازشم باهاش قهر کردم بعد هر چی هم منت کشد مقبول نشود تا اینکه کلا موضوع وعوض کردم و حرفش نشد... حالا مدل منت کشی و داشته باش که میگه خوب منم باید ۱۵-۲۰ پوند کم کنم! به خدا برای رو کم کنی هم که شده ها این کارو بکنم

کمپانی یک برنامه گذاشته واسه اینکه مردم و به قدم زدن و ورزش علاقه مند کنه بعد هر کی ثبت نام کرده براش از این قدم شمار ها هم فرستاده خلاصه دغدغه هر روز من و مژی اینه که چند قدم راه رفتیم!!! و گل مون و بهش رسیدیم یا نه! من روز هایی که میرم جیم که حتما به گلم میرسم روزای دیگه هم که نمیرسم با مادر بزرگ جان میریم پارک راه میریم و من یکمی میدوم البته بیشتر راه میرم!! خلاصه این برنامه این روزای منه... ا

آخر جون دیگه همه بر میگردیم سایت خودمون.... هر چند من قرار بود دو هفته پیش برگردم ولی نشد باز ! البته من مطمئن هستم که اینا گند میزنن باز وآخر سال ما باز تشریف میاریم اینجا! ولی به هر حال! با این وضعیت بد اقتصادی همینشم جای شکرش باقی هست

انقدر دلم میخواد فردا بگم مریضم و نیام که خدا میدونه ولی نمیشه.. تازه گفتن شنبه هم بیاین! و یکشنبه هم باز آن کال هستیم ! من که برنامه دارم شنبه گفتم نمیتونم فعلا ولی شایدم مجبورم کنن کله سحر یک سر بیام ببینیم چی میشه دیگه ....
برام دنبال کرم که اینجا شلوغ داره میشه ...
گشنگی ام رفع شد انگار!!!

عد نوشت:: نگذاشتن من اینو پابلیش کنم یک روز بگذره بعد بگن دو ماه دیگه هم خواستن تو و دو نفر دیگه بمونین گریه خدایا من کی از اینجا نجات پیدا میکنم؟؟؟ دیگه این بار انقدر ناراحت و عصبی شدم که بلند شدم رفتم قدم بزنم موضوع و هضم کنم که گریم گرفت و از اون موقع هم سر درد بدی دارم.... به قول علی میگه خوبه انقدر روت حساب میکنن این یک پوینت مثبته! انقدر بیگ دیلش نکن تموم میشه بلاخره... ولی من خسته شدم دیگه واقعا...........................

Wednesday, June 08, 2011

این روز ها

من کلا صبح ها یکمی طول میکشه که قبول کنم صبح شده باید بیدار شم! بعضی روز ها که دوست جونم صبح که تو راهم زنگ میزنه یا خودم زنگ میزنم بهش میدونه اگه زیاد غر غر کنه (طفلکی) من میزنم خرد و خمیرش میکنم!!! که حالم و اول صبح نگیر تورو خدا! حالا من نمیدونم از صبح چه خبره که همه با من خیلی گرم و مهربون سلام احوال پرسی میکنن! یعنی از اون مدل ها که میمونند چند دقیقه باهات حرف میزنن ها ! انقدرم هم بی حوصله هستم که خدا میدونه... از بس کارمون کم شده احساس پوچی هم بهم دست داده!!! امروز صبح یک اتفاق جالب دیگه هم افتاد من جلو ساختمون جلو در جا پارک پیدا کردم! یعنی تو این شش ماه این اتفاق یک بارم برام نیوفتاده بود به جز روز های تعطیل البته! انقدر حال کرده بودم با قضیه که به خودم میگفتم حالا که من دم درم یکم دیگه رادیو گوش کنم بعد برم تو!
شنبه داییم اینا اومده بودن خونمون واسه
برادر جان جشن فارغ تحصیلی گرفتیم، من ظهرش رفتم کیک بگیرم واسش از همین مغازه که همیشه میریم... همه کلی تحویل و خوشحال و تبریک و اینا و رو کیک هم یک کلاه کوچیک گذاشتن که اتفاقا رنگ لباس جشنشون بود من اولش متوجه نشدم واصلان ندیدم کجا زدش! ولی همه خیلی خوششون اومد! شب خوبی بود کلی گفتیم و خندیدیم و فیلم های قدیمی نگاه کردیم و به همه خیلی خوش گذشت! یکشنبه هم رفتیم محله ارمنی ها اولش رفتیم یک جای خوشمزه ناهار خوردیم و بعدشم رفتیم مال نزدیکش که تو فضای باز هست و اتفاقا فستیوال رقص های هاوایی بود و چند نفر میزدن و میرقصیدن و ملت هم نشسته بودن و نگاه میکردن و با مزه بود .. هوا هم خوب بود تو آفتاب گرم تو سایه سرد، واقعن هوا اینجا رو هیچ جا نداره! از این یک مورد شانس داشتیم ما ! بعدشم رفتیم یک کافی شاپی همون نزدیک ها و نشتیم و کلی حرف و صحبت از همه جا، خلاصه روز خیلی خوبی بود
مژی اینا رفتن ژاپن واسه یک کنفرانسی که علی توش باید شرکت میکرد و مقالش و میزاشت... یایا و نیلو هم رفتن سیاتل. البته هر دوشون فردا پس فردا بر میگردن ولی بازم! .. نانی هم که دو ماهی میشه نمیاد دیگه سر کار مشغول بچه داری هست امروز نگاه میکردم دیدم ۶۷ روز سر کار نیومده!!! خلاصه من اینجا تک افتادم! سر کار که خیلی خسته کننده هست بی مژی و نانی ... امشب هم یک شام قراره برم با این همکارام یکیشون داره بر میگرده سیاتل دیگه ( حتی اینم برگشت سر خونه زندگیش ما هنوز نه!!!) ... یادمه اولش چقدر این بشر رو اعصاب من بود ولی الان چقدر باهم رفیق شدیم!ا

روز خوبی داشته باشین!

Friday, June 03, 2011

حکایت همچنان باقیست!

من باز موندنی شدم ... کار به شیر خط نکشید اریک خواست من بمونم.. یعنی نمیدونم چی جوری شد که دیروز به ما گفت خودتون بگین کدومتون بر میگردین.. بعد امروز گفت به این پسره چاک ( رییس جون) گفته تو برگردی بهتره که به اون یکی گروهمون کمک کنی! ولی باز گفت خودتون بگین.. من گفتم خوب پس من میمونم دیگه.. پسره هم گفت خوب منم از دوشنبه برمیگردم .. قضیه تموم شد رفت!! چه تصمیم گیری بود ما نفهمیدیم! حالا باید تا آخر جون صبر کنم باز.. فکر کنم ما جز آخرین باز مانده ها بشیم! دیگه تقریبا از ۲۰ - ۳۰ نفر فقط ۶ نفر موندیم الان. منو باش که از صبح داشتم لپ تاپ و تمیز میکردم همه چیز و ریختم تو تامب درایو و خلاصه آماده! آخه ما فکر کردیم که یک هفته در میون با هم جا عوض کنیم ولی اگه اریک قبول نکرد که من برگردم که این جوری شد!

چند روز پیش تلفنم مثل هرروز افتاد زمین و این بار شیشه روش شکست.. البته تاچ اسکرینش کار میکنه ولی شیشه اش شکسته ... چونکه بیمه داشتم یک فرم پر کردم که میگی چی شده و کی و چرا و اینا و برات یک تلفن دیگه میفرستن ، نا مردا ۵۰ دلارم میگیرن! حالا درسته که قیمته تلفنه خیلی بیشتره ولی بابا ماهی داریم ۵ دلار میدیم دیگه بازم باید پول بدیم! انصافه؟ الان برادر جان اطلاع داد که تلفنت رسیده !ا


دیشب علی آقا ما رو خیلی شرمنده کرد و زنگ زد و کلی حرف و صحبت کردیم! بعدشم عکس های مسافرت و دید و کلی خوشش اومد! یک کارایی میکنه یک چیزایی میگه بعضی وقتا ها! آدم و به فکر میبره! میدونم که الکی چیزی نمیگه ولی خوب .. بعضی وقتا احساس میکنم رفتارش عوض شده ولی من اگه یک حرفی هم میزنه به روش نمیارم و زیاد گنده اش نمیکنم که فرداش قات بزنه این مردا هم موجوداتی هستن غیر قابل پیش بینی به خدا

آخر هفته خیلی خوبی داشته باشین و به همه خوش بگذره

ایرانی هام هفته خوبی و شروع کنین با یک عالمه انرژیییی

Thursday, June 02, 2011

اندر احوالات ما!

من و یکی از پسر ها رو یک قسمت پروجکت کار میکنیم (تو سایت سوپلایر) از آنجا که همه تقریبا کار و تا جایی پیش بردیم که ایشالا اینا به وجودمون دیگه نیاز ندارن و فعلا هم کار کند هست اینجوری که میگن یکی مون قراره از دوشنبه بر گردیم سایت خودمون! فعلا جفتمون به هم داریم تعارف میزنیم تو برو اگه میخوای من برام مهم نیست فرق نداره! حالا این پسره رفته یک دود بزنه بیاد شیر خط کنیم ببینیم کی برگرده!!! به یکی دیگه مونم گفتن دیگه از فردا برگرده.. چند نفرهفته پیش برگشتن ... خلاصه که ما باز مانده های آخر هستیم

دیروز با این بچه های سر کار رفتیم یک پارک این نزدیکی که ۵ مایل راه دویدن داره! منم رفتم البته نه به قصد دویدن که به قصد جاگ کردن یا همون راه رفتن تند در حال دو ... یک پنج دقیقه که دویدم گفتم من عمرا نمیتونم.. بیخیالش راه میرم حالا یکی از بچه ها هم مونده بود کنار من حرفم میزد که به به چه هوا خوبی و اینا یکم که گذشت گفتم تام تو بدو.. من نمیتونم به پای تو بدوم گفت مطمئنی؟ گفتم ۱۰۰ درصد برو .. خلاصه گفت باشه و رفت.. یکم دیگه دویدم و بعدش دیگه بریدم و با این دختره همکارم تندتند راه رفتیم و حرف میزدیم ... راه دویدن از کنار خیابون بود من و جسیکا تصمیم گرفتیم از تو پارک بریم آخه چه کاری آدم اومده پارک بعد تو خیابون بدوه؟ خلاصه ما واسه خودمون در حال حرفو صحبت و قدم زنی تند نسبتا.. فکر کنم خدایی ما بیشتر از ۵ مایل هم رفتیم! بس که این پارک عجیب غریب بود ما انگار دوره خودمون میچرخیدم! ولی خیلی خوشگل بود ... خلاصه دیگه تقریبا نزدیک بودیم و پارکینگ و میدیدیم که یهو من دیدم انگار که ما وسط زمین های گلف هستیم! واقعا نفهمیدیم ما چه جوری اون وسط سر در آوردیم.. بعد داشتیم دورو بر و نگاه میکردیم که دیدیم دو تا از این سکیوریتی ها دارن میان طرف ما و گفتن خانوما شما اینجا نباید باشین یهو توپ میخوره تو سرتون.. کلی بهمون از قانون مقررات ها گفتن.. بعد گفتن این راهو میبینین از این ور میرین بیرون ما هم مثل دخترای خوب گفتیم باشه! تا رفتن من گفتم جس یعنی ما این همه راه و برگردیم اونم گفت میخوای بدویم بعداز این دیوارها میپریم اون ور ها؟ منم گفتم اره بدویم! اون سکوریتی ها هم از تو این ماشین فنقلیشون هی برمیگشتن ببینن که ما راه افتادیم یا نه! خلاصه ... ۱ ۲ ۳ دویدیم به طرف دیواره !!! در حال دویدن یکی سکوریتی دیگه اون ور بود همینجوری ما رو با یک لبخند کجی نگاه کرد که این دو تا ابله چرا میدون؟! ما هم که مثل خل ها میخندیدیم گفتیم هاای و به دویدن ادامه دادیم! حالا شانس ما این دیواره سیم خار دار داشت!! پریدن بالاش همانا و زخم و زیلی شدن همانا! من که شلوارم گیر کرده بود مرده بودم از خنده ... جسیکا هی میگفت نگین نخند بزار کمکت کنم! خلاصه من به هر حالی بود این هیکل و کشیدم بالا و پریدم پایین! حالا این پسرا هم هی زنگ میزنن شما دو تا کجایین بیاین ما داریم میریم هپی آور ... خلاصه دیگه رسیدیم به ماشین هامون جس رفت با بچه ها و من باید برمیگشتم قرار بود دوستم رو ببینم ... اینم از ماجراای دیروز من!ا

Wednesday, June 01, 2011

سفر به سیب بزرگ!

هفته پیش ما نیویورک بودیم جشن فارغ تحصیلی برادر جان بود. چهارشنبه پروازمون بود من و مامان و بابا و مادر بزرگ جان .. اون یکی برادر جان به علت مدرسه و امتحانات و مشکلاتی از این قبیل نتونست بیاد! پروازمون خیلی خوب بود فقط به خاطر این تورنادو ها بود که یک جاهایی کلی تکون میخورد البته هواپیما هم راه همیشگی رو نرفت. به علت پر بودن هواپیما هم هر کدوم ما وسط یک ردیف نشسته بودیم! خلاصه نزدیکی ساعت ۱۰:۳۰ رسیدیم و تاکسی گرفتیم به سمت خونه.. برادر جان و هم خونه ایش خونه بودن.. ما هم چمدون اینا را گذاشتیم تو اتاقشو.. نشستیم به حرف و صحبت چه خبر و از این ماجرا ها ، پیتزا گرفته بودن و خوردیم و غش کردیم از خستگی ..

پنجشنبه روز جشن شون بود من نمیدونم چرا این ماجرا وسط هفته بود ولی خوب! صبح یکمی به گشت و گذار تو شهر گذشت و یکمی خیابونای اطراف و قدم زدیم و فیلم برای دوربین گرفتیم و اومدیم خونه ناهار گرفته بودیم خوردیم.. جالبه ساختمون های اینا مثل خوابگاه میمونه سی و چند طبقه هست و کلی از بچه های مدرسشون اونجان ... ولی خوب همه جوره آدم هست از پیر پیر تا بچه دار و اینا ولی بازم اکثریت با دانشجو ها هست فکر کنم. برادر جان زودتر آماده شد که با یکی دو تا از دوستاش که تو ساختمون بودن زودتر برن.. بعد از اینکه رفت ما هم کم کم آماده شدیم که باید تا ۴:۳۰ میرسیدیم اونجا. قرار بود با چند تا از دوستاش و خانواده هاشون کنار هم بشینیم و واسه دوستاشون که تقریبا ده نفری میشدن ( همه هم ایرانی) بوق و سوت و دست بزنیم! خلاصه همدیگه رو پیدا کردیم و نشستیم و منتظره فارغ تحصیلان بودیم که بیان !! مراسمشون دو ساعتی طول کشید و ما هم واسه اونایی که باید سوت و کف میزدیم حسابی سنگ تموم گذاشتیم طوری که فیلم ها رو که نگاه میکنیم مثلا اسمشونو که میگه دیگه فامیل طرف شنیده نمیشه یا کلا اسم و فامیلشون اصلا شنیده نمیشه!! یکمی تو این قضیه اشتباه شد! ولی فیلمه خیلی خنده دار شده!! ما عین خل ها میخندیم که وای آبروشون رفت ... ولی نفر بعدی بازم همین اتفاق میوفتاد!!! اولین نفر هم برادر جان ما بود آخرین نفرم دوست صمیمیش بود که اینجا بهش میگم هومان که خانومش این بوق و سوت ها رو خریده بود و در اختیار ما گذاشته بود ... کلا هم تو مراسم های فارغ تحصیلی بوق و دست و سوت و اینا میزنن ها ولی اینجا یکم جدی تر بود ولی خیلی ها بودن که مثل ما جیغ و داد میکردن و هیجان زده میشدن و اینا خلاصه... بعدشم که تموم شد بیرون سالن رو میزا تنقلات و شامپاین و این برنامه ها چیده بودن و استاد ها و بچه ها اومدن بیرون و مراسم عکس گرفتن تا یک ساعتی بعدش ادامه پیدا کرد.

زن هومان که اینجا بهش میگم آمی یک رستوران خوشگلی واسه شام رزرو کرده بود واسه خانواده ما و اونا... یک عکس دو تایی شون با دو تا عکس تک نفره هم ازشون پرینت کرده بود که رو میز واسمون گذاشته بودن که این مساله سوژه خنده شده بود که الان همه فکر میکنن این دو تا گ.ی هستن و به قول هومان میز های اطرافم داشتن کیف میکردن که چه پدر مادر های با کلاس و فهمیده ای ما داریم!!! خلاصه این عکس خیلی مایه خنده بود! اون شب خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم و عکس گرفتیم و دیگه همه هم کم کم یخشون باز شده بود و باهم معاشرت میکردن... آمی واسشون کیک هم گرفته بود که دیگه این دو تا کیک و که بریدن فکر کنم میز های اطراف دیگه مطمئن شدن!! آخه نکه تاریک هم بود نسبتا... این چیزه که عکسا روش وایستاده بود و نوشته بود ۲۰۱۱ اصلا پیدا نبودش!! خلاصه دوستاشون هم گیر داده بودن از اون ماچ های سه تایی ایرانی هم بکنین با هم که دیگه کار تموم بشه!!! خلاصه که خیلی شب خوبی بود و کلی خندیدیم!
بعد از شام من میخواستم دوستامو ببینم که برادر جان و دوستاشم گفته بودن که میان بعد یهو جا زدن هومان که گفت خسته هست و هم خونه برادر جانم که باید میرفت فرداش سر کار اون یکی دوستشونم که اتفاقا از کالیفرنیا اومده بود دید که اینا نمیان دیگه نیومد ... خود برادر جانم گفت حالا من بیام با ۳ تا دختر هنگ کنم که چی خودت برو! خلاصه منم اومدم خونه دوستم و بعد از یکمی باهم رفتیم یک بار نزدیک خونش وکلی حرف و صحبت یکی دو ساعتی بودیم و دیگه برگشتم...کلید نداشتم به برادرجان زنگ زدم که نخوابیدی که؟ گفت نه ما پایین خونه تو پلازا هستیم... با دو سه تا از بچه ها که همون دورو بر زندگی میکردن مشغول حرف و صحبت و هندوانه خوردن بودن!!! خلاصه من که رسیدم اونام دیگه گفتن که کم کم بریم ... دیگه خلاصه مثل این مهمونی های ایرانی هست ملت دم رفتن تازه یادشون به حرفاشون میوفته ، ما هم تقریبا یک ساعت در ورودی ساختمون سر پا وایستاده بودیم و معاشرت میکردیم! دیگه من میخواستم کم کم کفشمو در بیاارم !!! البته اونا همه با شلوارک و کفش راحت بودن!!! مشکلی نداشتن ۳ ساعت دیگه هم وایستند!!!ا خلاصه شب خوبی بود

فرداش یعنی جمعه رفتیم سنترال پارک که بزرگترین و قشنگ ترین پارکیه که من تا حالا دیدم! وسطش هم یک دریاچه خوشگلی هست که جون میده واسه قدم زدن دورشو عکس گرفتن ... هوا خیلی گرم و شرجی بود همش احساس میکردی همه لباسات به تنت چسبیده ... یکی دو ساعتی تو پارک قدم زدیم و حرف و صحبت و بستنی خوردیم و عکس گرفتیم بعد برادر جان اومد و همگی هم گرسنه و خسته و گرما زده رفتیم یک رستوران ترکی همون نزدیکا که بدک نبود.. بر عکس کالیفرنیا که وقتی وارد هر مغازه میشی یک باد خنکی بهت میخوره و احساس آخیش خنک شدم بهت دست میده اونجا اصلا اینجوری نبود حتی تو مال که رفتیم یا مغازه ها .. شاید چونکه ما خیلی گرممون بود ولی مخصوصا بعد از ناهار رفتیم یکی از شاپینگ سنتر هاش که مثلا معروفه و کلی طبقه ولی تو بیشتر طبقاتش از گرما خفه میشدی.. فقط یک طبقه بود که وقتی وارد شدیم باد خنکی بهمون خورد ولی از این سر طبقه به اون سر که رفتیم همون آش و همون کاسه بود ! خیلی افتضاح بود نمیدونم چرا!

خلاصه بعد از ناهار من و مامان و مادر بزرگ جان رفتیم یکمی خرید تو همین مغازه که الان ذکره خیرشو کردم! انقدر مغازه بزرگ بود گه گیجه میگرفتی.. فکر کن این مغازه معمولا ۳-۴ طبقه هست تو یک مال معمولی... اونجا ۱۰ طبقه بود که تقریبا ۴ طبقه فقط لباس زنونه با برند های مختلف و مدل هایی که تو اینجا من هیچوقت ندیده بودم... مامانم اینا که انگار اومدن موزه هی نگاه میکردن!!! من نمیتونم چهار ساعت راه برم و هیچی نخرم ۲ تا صندل خریدم یک شلوارک! یک پیرهن واسه شنبه شب که عروسی دعوت بودیم با دو تا تاپ! مامان بزرگم هم دیگه خیلی زور زد دو تا تی شرت واسه نوه هاش خرید!!! مامانم که همیشه تو کار فداکاری هیچی ماشالا!تقریبا ساعت از ۹ گذشته بود که رسیدیم خونه.. من قرار بود باز دوستمو ببینم و باهم بریم شام! حموم کردم و امدم بیرون دیگه ۱۰ گذشته بود... مامانم اینا هم نمیدونم چه جوری صحبت به زن گرفتن و خواستگاری رفتن و این برنامه ها حرفشون کشیده بود که مامان بزرگم داشت یک داستان هایی واسشون تعریف میکرد این دو تا هم انگار خیلی حال کرده بودن با قضیه حتی این هم خونه ای جان هم که من بردمش تو طبقه آدم های غیر قابل نفوذ صدا خندش میامد! بسی جالب بود خلاصه... من فقط کلید و گرفتم و یک خدافظ بلند گفتم! صدا مامانم و شندیم که گفت تاکسی بگیر پیاده نری این وقت شب!!! آخه خونه دوستم تا اونجا پیاده ۱۰ دقیقه بود ولی من دیگه حرف گوش کردم و با تاکسی رفتم!باهم رفتیم یک مغازه که میگفتش تازه باز شده و همه چیزاشم ارگانیک بود.. با مزه بود.. ولی یکی دو ساعتی اونجا بودیم پیاده برگشتیم و من دوباره به خونه تاکسی گرفتم مامانم اینا هنوز بیدار بودن که رسیدم خونه


شنبه شب عروسی دوست برادر جان بود که منم دعوت بودم.. صبحش با مامان اینا رفتیم نزدیک یکی از اسکله ها و سوار یکی از این کشتی کوچیکا که دور جریره کروز میکرد شدیم .. هوا بازم گرم بود ولی به بدی دیروز نبود کشتی هم جالب بود یک دور دور جزیره چرخید و از جلو مجسمه آزادی رد شد و همه جا ها رو میگفت کجا کجاست! و خلاصه یک ساعت و خورده ای طول کشید .. بعد رفتیم یک رستوران ایرانی ناهار خوردیم! که غذاشونم خیلی خوب بود و خیلی مقبول واقع شد! ... دیگه برگشتیم خونه که آماده بشیم بریم عروسی .. رو کارتش نوشته بود هفت و نیم .. نمیدونم چرا اینا انقدر اصرار داشتن هفت برسن!! من و برادر جان بودیم و هم خونه جان و همون دوسته که از کالیفرنیا اومده بود! البته چندین نفر دیگه هم از ساختمون ما میومدن که خوب آخرش ما ۴ تا قرار شد با یک تاکسی بریم.. بیچاره ها یک نیم ساعتی معطل من بودن که آماده بشم! همون جا تو خونه به برادر جان گفتم من نمیتونم تند راه برم با این کفشا ها حواست باشه .. اونم کلا من تو این سفر فهمیدم یکم تو این مسائل کارش درست نیست بر عکس اون یکی برادر جان کوچیکه که همیشه خیلی هوا آدمو دارم! البته اینم میاد کالیفرنیا اینجوریه ها!! اون شب نمیدونم چی شده بود چشمش به دوستاش افتاده بود!!!! خلاصه همون دم اول که داشتیم از پله های پلازا پایین میرفتیم این هم خونه ای یهو یکی از دوستاشو دید و یهو شروع کرد به دویدن و برادر جان دنبالش و اون یکیم یکم تند کرد ولی نه مثل اونا.. منم اومدم تند کنم که یهو نمیدونم چطور پاشنم یک جوری شد که نزدیک بود بیوفتم که این پسره منو گرفت تقریبا!!! بعد هم به اون دو تا گفت اوهوی یواش برین بابا.. نگین که نمیتونه با این کفش ها اینجوری بدوه ! ... حالا به اون دوستشون که نرسیدن ... ولی من کلا از کار این هم خونه ای زیاد سر در نمیاوردم یک حالی بود ... من هر چی باهاش شوخی میکردم یا سعی میکردم باهاش صحبت کنم اصلا یخش آب نمیشد.. بار اولیم نیست که میبینمش ها تو این چهار سال اقلا ۳-۴ بار دیدمش همیشه همین بوده ... بر عکس اون یکی دوستشون ( کالیفرنیاییه ) که یک بار فقط کنسرت دیده بودمش ، اون خیلی راحت بود و میشد دو کلوم باهاش حرف زد، هیچوقت به برادر جان هم نگفتم به طور مستقیم ولی این بار بهش گفتم این بیچاره فکر کنم خیلی سختش بود خیلی یک حالی بود... ااونم گفت بعضی وقتا حال و حوصله نداره!!!!ا منم دیگه چیزی نگفتم!

بگذریم عروسی و میگفتم ما زود رسیدیم و هنوز در ها رو باز نکرده بودن فقط آشنا های نزدیک و راه میدادن که اگه بخوان با عروس دوماد عکس بگیرن ما هم وایستاده بودیم و یکی دو تا از دوستشون اومدن و همه مشغول حرف و صحبت من هیچوقت همه دوستای برادر جان و از نزدیک ندیده بودم! همه هم میگفتن چرا این برادرت تو این دو سه بار که اومدی نیو یورک تو رو نشون ما نداده!!! همشونم بچه های خوبی بودن و کلی تحویل و اینا ... مخصوصا یکیشون خیلی با نمک بود منو یاد پسر عمم که تگزاس هست مینداخت... اون شب که از پیش دوستم بر میگشتم هم دیده بودمش خیلی آقا و نایس بود! مامان و باباشم تو عروسی دعوت بودن بعد برادر جان اومد مامانشو معرفی کنه گفتش اایشونم مامان آرش هستن!!! بعد آرش میگه من و همیشه معرفی میکردن پسر دکتر فلانی ! حالا مامانم و اینجا که معرفی میکنن میگن مامان آرش!!! گفتم خوب اشتباه شد باید بهش میگفتن مامان دکتر آرش! بعد میگه نه خدایی به ما ها میاد دکتر شده باشیم؟ گفتم تو رو نمیدونم ولی به برادر جان من که نه!!!هنوز باورم نشده!!

آمی وهومان هم بودن وبقیه دوستاشونم بهم معرفی شدن... همشون خیلی گرم و باحال بودن جز همون هم خونه ای که همچنان تو قیافه به سر میبرد! مخصوصا آخرای شب یک آقاهه مست بود هی گیر میداد اومده بود کنار من.. یهو دست منو گرفت برقصه گفتم نه مرسی! بعد دستشو یهو انداخت گردنم !!! منم یهو این هم خونه جان و دیدم رفتم کنارش وایستادم گفتم امن باشه.. بهش گفتم این مرده مسته گیر داده! خودشو زد به نشنیدن اصلا! این قسمتش دیگه خیلی لج من دراومد که وا چرا خودش زد به نشنیدن !!!!! منم به رو خودم نیاوردم یکم وایستادم دیدم یاروهنوز همین ورا وول میخوره رفتم پیش آمی و چند تا دخترا که یک ور دیگه وایستاده بودن! دیگه آخرای شب من همینجوری با یک پسره و خواهرش وایستاده بودم و میرقصیدیم اونا میخواستن برن دیگه ... پسره گفتش برادرت کو؟ گفتم نمیدونم ندیدمش مدتیه.. گفتش باشه پس ازش خدافظی کن و گفتم باشه و داشتم دنبالش میگشتم ببینم کجاست که آرش اومد گفتش برادر جان شما کو؟ گفتم نمیدونم ندیدیش؟ گفت نه!! منم رفتم یکمی بشینم.. یک ده دقیقه گذشت دیدم خبرش نیست تکست زدم بهش کجایی؟ ۵ دقیقه بعد دیدم بالا سرمه .. گفت با بچه ها تو اون اتاقه نشستیم بیا بریم اونجا.. فکر کنم یادش رفته بود خواهری و هم با خودش آورده ... بعد دیگه باهاش رفتم اونجا و همه دوستای نزدیکشون نشسته بودن و همه شنگول منگول در حال خنده اینا! بعدشم مادر داماد اومد گفتش که بچه ها چرا اینجائین بیاین آخراش هست دیگه برقصن با عروس داماد ... ساعت ۱ بود تقریبا دیگه... دیگه همه برگشتن باز تو سالن و یکمی رقصیدن و مهمونا یکی یکی خدافظی میکردن فقط دیگه دوست موستا مونده بودن! همه میخاستن عکس بگیرن که هم خونه جان یک هو تصمیم گرفته بود بره! حالا هر چی برادر جان میگفت بمون ۲ دقیقه دیگه همه میریم نه باید میرفت همون موقع! منم که با آمی و باقی دخترا حرف میزدم اصلا هیچ عکس عملی نداشتم .. فقط دیدم برادر جان بهش میگه من کلید ندارما .. حواست باشه در و باز بذار.. خلاصه رفتن ما هم عکس رو گرفتیم و من و برادر جان هم برگشتیم ... یکی از دختر ها هم با ما اومد که خیلی هم دختر خوبی بود من به چشم خواهری پسندیدمش هاهاهاه! ولی برادر جان گفت مذهبی هستن یکمی!! حالا لباسش اصلا به هیچ مذهبی نمیخورد ها دکلته کوتاه خیلیم کوچولو موچولو بود چشمای آبی!! خیلی ناز بود و خانوم! حالا منم این وسط!!!! خلاصه دیگه اونو رسوندیم در آپارتمانش و اومدیم خونه ! و غش کردیم از خستگی اون شب واقعا من نفهمیدم چه جوری صبح شد

یکشنبه هم که پرواز برگشتمون بود دیگه تا بیدار شدیم بار و بنه هامون و بستیم و شانسمون گفت یک تاکسی بزرگ اومد که تونستیم همه جا شیم ! برادر جانم با ما برگشت کالیفرنیا و فعلا در خدمتش هستیم! همش میگه احساس عجیبی که درس نداره! البته دو هفته دیگه داره بر میگرده واسه یک دوره آموزشی که تو یک بیمارستانی گرفته برای یک سال آینده! و فعلا داره از بیکاری لذت میبره !!منم که این ترم کلاس نگرفتم هنوز و فلان دارم با تابستون حال میکنم... ا
چقدر طولانی شد این پست!

روز خوبی داشته باشین