Wednesday, June 01, 2011

سفر به سیب بزرگ!

هفته پیش ما نیویورک بودیم جشن فارغ تحصیلی برادر جان بود. چهارشنبه پروازمون بود من و مامان و بابا و مادر بزرگ جان .. اون یکی برادر جان به علت مدرسه و امتحانات و مشکلاتی از این قبیل نتونست بیاد! پروازمون خیلی خوب بود فقط به خاطر این تورنادو ها بود که یک جاهایی کلی تکون میخورد البته هواپیما هم راه همیشگی رو نرفت. به علت پر بودن هواپیما هم هر کدوم ما وسط یک ردیف نشسته بودیم! خلاصه نزدیکی ساعت ۱۰:۳۰ رسیدیم و تاکسی گرفتیم به سمت خونه.. برادر جان و هم خونه ایش خونه بودن.. ما هم چمدون اینا را گذاشتیم تو اتاقشو.. نشستیم به حرف و صحبت چه خبر و از این ماجرا ها ، پیتزا گرفته بودن و خوردیم و غش کردیم از خستگی ..

پنجشنبه روز جشن شون بود من نمیدونم چرا این ماجرا وسط هفته بود ولی خوب! صبح یکمی به گشت و گذار تو شهر گذشت و یکمی خیابونای اطراف و قدم زدیم و فیلم برای دوربین گرفتیم و اومدیم خونه ناهار گرفته بودیم خوردیم.. جالبه ساختمون های اینا مثل خوابگاه میمونه سی و چند طبقه هست و کلی از بچه های مدرسشون اونجان ... ولی خوب همه جوره آدم هست از پیر پیر تا بچه دار و اینا ولی بازم اکثریت با دانشجو ها هست فکر کنم. برادر جان زودتر آماده شد که با یکی دو تا از دوستاش که تو ساختمون بودن زودتر برن.. بعد از اینکه رفت ما هم کم کم آماده شدیم که باید تا ۴:۳۰ میرسیدیم اونجا. قرار بود با چند تا از دوستاش و خانواده هاشون کنار هم بشینیم و واسه دوستاشون که تقریبا ده نفری میشدن ( همه هم ایرانی) بوق و سوت و دست بزنیم! خلاصه همدیگه رو پیدا کردیم و نشستیم و منتظره فارغ تحصیلان بودیم که بیان !! مراسمشون دو ساعتی طول کشید و ما هم واسه اونایی که باید سوت و کف میزدیم حسابی سنگ تموم گذاشتیم طوری که فیلم ها رو که نگاه میکنیم مثلا اسمشونو که میگه دیگه فامیل طرف شنیده نمیشه یا کلا اسم و فامیلشون اصلا شنیده نمیشه!! یکمی تو این قضیه اشتباه شد! ولی فیلمه خیلی خنده دار شده!! ما عین خل ها میخندیم که وای آبروشون رفت ... ولی نفر بعدی بازم همین اتفاق میوفتاد!!! اولین نفر هم برادر جان ما بود آخرین نفرم دوست صمیمیش بود که اینجا بهش میگم هومان که خانومش این بوق و سوت ها رو خریده بود و در اختیار ما گذاشته بود ... کلا هم تو مراسم های فارغ تحصیلی بوق و دست و سوت و اینا میزنن ها ولی اینجا یکم جدی تر بود ولی خیلی ها بودن که مثل ما جیغ و داد میکردن و هیجان زده میشدن و اینا خلاصه... بعدشم که تموم شد بیرون سالن رو میزا تنقلات و شامپاین و این برنامه ها چیده بودن و استاد ها و بچه ها اومدن بیرون و مراسم عکس گرفتن تا یک ساعتی بعدش ادامه پیدا کرد.

زن هومان که اینجا بهش میگم آمی یک رستوران خوشگلی واسه شام رزرو کرده بود واسه خانواده ما و اونا... یک عکس دو تایی شون با دو تا عکس تک نفره هم ازشون پرینت کرده بود که رو میز واسمون گذاشته بودن که این مساله سوژه خنده شده بود که الان همه فکر میکنن این دو تا گ.ی هستن و به قول هومان میز های اطرافم داشتن کیف میکردن که چه پدر مادر های با کلاس و فهمیده ای ما داریم!!! خلاصه این عکس خیلی مایه خنده بود! اون شب خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم و عکس گرفتیم و دیگه همه هم کم کم یخشون باز شده بود و باهم معاشرت میکردن... آمی واسشون کیک هم گرفته بود که دیگه این دو تا کیک و که بریدن فکر کنم میز های اطراف دیگه مطمئن شدن!! آخه نکه تاریک هم بود نسبتا... این چیزه که عکسا روش وایستاده بود و نوشته بود ۲۰۱۱ اصلا پیدا نبودش!! خلاصه دوستاشون هم گیر داده بودن از اون ماچ های سه تایی ایرانی هم بکنین با هم که دیگه کار تموم بشه!!! خلاصه که خیلی شب خوبی بود و کلی خندیدیم!
بعد از شام من میخواستم دوستامو ببینم که برادر جان و دوستاشم گفته بودن که میان بعد یهو جا زدن هومان که گفت خسته هست و هم خونه برادر جانم که باید میرفت فرداش سر کار اون یکی دوستشونم که اتفاقا از کالیفرنیا اومده بود دید که اینا نمیان دیگه نیومد ... خود برادر جانم گفت حالا من بیام با ۳ تا دختر هنگ کنم که چی خودت برو! خلاصه منم اومدم خونه دوستم و بعد از یکمی باهم رفتیم یک بار نزدیک خونش وکلی حرف و صحبت یکی دو ساعتی بودیم و دیگه برگشتم...کلید نداشتم به برادرجان زنگ زدم که نخوابیدی که؟ گفت نه ما پایین خونه تو پلازا هستیم... با دو سه تا از بچه ها که همون دورو بر زندگی میکردن مشغول حرف و صحبت و هندوانه خوردن بودن!!! خلاصه من که رسیدم اونام دیگه گفتن که کم کم بریم ... دیگه خلاصه مثل این مهمونی های ایرانی هست ملت دم رفتن تازه یادشون به حرفاشون میوفته ، ما هم تقریبا یک ساعت در ورودی ساختمون سر پا وایستاده بودیم و معاشرت میکردیم! دیگه من میخواستم کم کم کفشمو در بیاارم !!! البته اونا همه با شلوارک و کفش راحت بودن!!! مشکلی نداشتن ۳ ساعت دیگه هم وایستند!!!ا خلاصه شب خوبی بود

فرداش یعنی جمعه رفتیم سنترال پارک که بزرگترین و قشنگ ترین پارکیه که من تا حالا دیدم! وسطش هم یک دریاچه خوشگلی هست که جون میده واسه قدم زدن دورشو عکس گرفتن ... هوا خیلی گرم و شرجی بود همش احساس میکردی همه لباسات به تنت چسبیده ... یکی دو ساعتی تو پارک قدم زدیم و حرف و صحبت و بستنی خوردیم و عکس گرفتیم بعد برادر جان اومد و همگی هم گرسنه و خسته و گرما زده رفتیم یک رستوران ترکی همون نزدیکا که بدک نبود.. بر عکس کالیفرنیا که وقتی وارد هر مغازه میشی یک باد خنکی بهت میخوره و احساس آخیش خنک شدم بهت دست میده اونجا اصلا اینجوری نبود حتی تو مال که رفتیم یا مغازه ها .. شاید چونکه ما خیلی گرممون بود ولی مخصوصا بعد از ناهار رفتیم یکی از شاپینگ سنتر هاش که مثلا معروفه و کلی طبقه ولی تو بیشتر طبقاتش از گرما خفه میشدی.. فقط یک طبقه بود که وقتی وارد شدیم باد خنکی بهمون خورد ولی از این سر طبقه به اون سر که رفتیم همون آش و همون کاسه بود ! خیلی افتضاح بود نمیدونم چرا!

خلاصه بعد از ناهار من و مامان و مادر بزرگ جان رفتیم یکمی خرید تو همین مغازه که الان ذکره خیرشو کردم! انقدر مغازه بزرگ بود گه گیجه میگرفتی.. فکر کن این مغازه معمولا ۳-۴ طبقه هست تو یک مال معمولی... اونجا ۱۰ طبقه بود که تقریبا ۴ طبقه فقط لباس زنونه با برند های مختلف و مدل هایی که تو اینجا من هیچوقت ندیده بودم... مامانم اینا که انگار اومدن موزه هی نگاه میکردن!!! من نمیتونم چهار ساعت راه برم و هیچی نخرم ۲ تا صندل خریدم یک شلوارک! یک پیرهن واسه شنبه شب که عروسی دعوت بودیم با دو تا تاپ! مامان بزرگم هم دیگه خیلی زور زد دو تا تی شرت واسه نوه هاش خرید!!! مامانم که همیشه تو کار فداکاری هیچی ماشالا!تقریبا ساعت از ۹ گذشته بود که رسیدیم خونه.. من قرار بود باز دوستمو ببینم و باهم بریم شام! حموم کردم و امدم بیرون دیگه ۱۰ گذشته بود... مامانم اینا هم نمیدونم چه جوری صحبت به زن گرفتن و خواستگاری رفتن و این برنامه ها حرفشون کشیده بود که مامان بزرگم داشت یک داستان هایی واسشون تعریف میکرد این دو تا هم انگار خیلی حال کرده بودن با قضیه حتی این هم خونه ای جان هم که من بردمش تو طبقه آدم های غیر قابل نفوذ صدا خندش میامد! بسی جالب بود خلاصه... من فقط کلید و گرفتم و یک خدافظ بلند گفتم! صدا مامانم و شندیم که گفت تاکسی بگیر پیاده نری این وقت شب!!! آخه خونه دوستم تا اونجا پیاده ۱۰ دقیقه بود ولی من دیگه حرف گوش کردم و با تاکسی رفتم!باهم رفتیم یک مغازه که میگفتش تازه باز شده و همه چیزاشم ارگانیک بود.. با مزه بود.. ولی یکی دو ساعتی اونجا بودیم پیاده برگشتیم و من دوباره به خونه تاکسی گرفتم مامانم اینا هنوز بیدار بودن که رسیدم خونه


شنبه شب عروسی دوست برادر جان بود که منم دعوت بودم.. صبحش با مامان اینا رفتیم نزدیک یکی از اسکله ها و سوار یکی از این کشتی کوچیکا که دور جریره کروز میکرد شدیم .. هوا بازم گرم بود ولی به بدی دیروز نبود کشتی هم جالب بود یک دور دور جزیره چرخید و از جلو مجسمه آزادی رد شد و همه جا ها رو میگفت کجا کجاست! و خلاصه یک ساعت و خورده ای طول کشید .. بعد رفتیم یک رستوران ایرانی ناهار خوردیم! که غذاشونم خیلی خوب بود و خیلی مقبول واقع شد! ... دیگه برگشتیم خونه که آماده بشیم بریم عروسی .. رو کارتش نوشته بود هفت و نیم .. نمیدونم چرا اینا انقدر اصرار داشتن هفت برسن!! من و برادر جان بودیم و هم خونه جان و همون دوسته که از کالیفرنیا اومده بود! البته چندین نفر دیگه هم از ساختمون ما میومدن که خوب آخرش ما ۴ تا قرار شد با یک تاکسی بریم.. بیچاره ها یک نیم ساعتی معطل من بودن که آماده بشم! همون جا تو خونه به برادر جان گفتم من نمیتونم تند راه برم با این کفشا ها حواست باشه .. اونم کلا من تو این سفر فهمیدم یکم تو این مسائل کارش درست نیست بر عکس اون یکی برادر جان کوچیکه که همیشه خیلی هوا آدمو دارم! البته اینم میاد کالیفرنیا اینجوریه ها!! اون شب نمیدونم چی شده بود چشمش به دوستاش افتاده بود!!!! خلاصه همون دم اول که داشتیم از پله های پلازا پایین میرفتیم این هم خونه ای یهو یکی از دوستاشو دید و یهو شروع کرد به دویدن و برادر جان دنبالش و اون یکیم یکم تند کرد ولی نه مثل اونا.. منم اومدم تند کنم که یهو نمیدونم چطور پاشنم یک جوری شد که نزدیک بود بیوفتم که این پسره منو گرفت تقریبا!!! بعد هم به اون دو تا گفت اوهوی یواش برین بابا.. نگین که نمیتونه با این کفش ها اینجوری بدوه ! ... حالا به اون دوستشون که نرسیدن ... ولی من کلا از کار این هم خونه ای زیاد سر در نمیاوردم یک حالی بود ... من هر چی باهاش شوخی میکردم یا سعی میکردم باهاش صحبت کنم اصلا یخش آب نمیشد.. بار اولیم نیست که میبینمش ها تو این چهار سال اقلا ۳-۴ بار دیدمش همیشه همین بوده ... بر عکس اون یکی دوستشون ( کالیفرنیاییه ) که یک بار فقط کنسرت دیده بودمش ، اون خیلی راحت بود و میشد دو کلوم باهاش حرف زد، هیچوقت به برادر جان هم نگفتم به طور مستقیم ولی این بار بهش گفتم این بیچاره فکر کنم خیلی سختش بود خیلی یک حالی بود... ااونم گفت بعضی وقتا حال و حوصله نداره!!!!ا منم دیگه چیزی نگفتم!

بگذریم عروسی و میگفتم ما زود رسیدیم و هنوز در ها رو باز نکرده بودن فقط آشنا های نزدیک و راه میدادن که اگه بخوان با عروس دوماد عکس بگیرن ما هم وایستاده بودیم و یکی دو تا از دوستشون اومدن و همه مشغول حرف و صحبت من هیچوقت همه دوستای برادر جان و از نزدیک ندیده بودم! همه هم میگفتن چرا این برادرت تو این دو سه بار که اومدی نیو یورک تو رو نشون ما نداده!!! همشونم بچه های خوبی بودن و کلی تحویل و اینا ... مخصوصا یکیشون خیلی با نمک بود منو یاد پسر عمم که تگزاس هست مینداخت... اون شب که از پیش دوستم بر میگشتم هم دیده بودمش خیلی آقا و نایس بود! مامان و باباشم تو عروسی دعوت بودن بعد برادر جان اومد مامانشو معرفی کنه گفتش اایشونم مامان آرش هستن!!! بعد آرش میگه من و همیشه معرفی میکردن پسر دکتر فلانی ! حالا مامانم و اینجا که معرفی میکنن میگن مامان آرش!!! گفتم خوب اشتباه شد باید بهش میگفتن مامان دکتر آرش! بعد میگه نه خدایی به ما ها میاد دکتر شده باشیم؟ گفتم تو رو نمیدونم ولی به برادر جان من که نه!!!هنوز باورم نشده!!

آمی وهومان هم بودن وبقیه دوستاشونم بهم معرفی شدن... همشون خیلی گرم و باحال بودن جز همون هم خونه ای که همچنان تو قیافه به سر میبرد! مخصوصا آخرای شب یک آقاهه مست بود هی گیر میداد اومده بود کنار من.. یهو دست منو گرفت برقصه گفتم نه مرسی! بعد دستشو یهو انداخت گردنم !!! منم یهو این هم خونه جان و دیدم رفتم کنارش وایستادم گفتم امن باشه.. بهش گفتم این مرده مسته گیر داده! خودشو زد به نشنیدن اصلا! این قسمتش دیگه خیلی لج من دراومد که وا چرا خودش زد به نشنیدن !!!!! منم به رو خودم نیاوردم یکم وایستادم دیدم یاروهنوز همین ورا وول میخوره رفتم پیش آمی و چند تا دخترا که یک ور دیگه وایستاده بودن! دیگه آخرای شب من همینجوری با یک پسره و خواهرش وایستاده بودم و میرقصیدیم اونا میخواستن برن دیگه ... پسره گفتش برادرت کو؟ گفتم نمیدونم ندیدمش مدتیه.. گفتش باشه پس ازش خدافظی کن و گفتم باشه و داشتم دنبالش میگشتم ببینم کجاست که آرش اومد گفتش برادر جان شما کو؟ گفتم نمیدونم ندیدیش؟ گفت نه!! منم رفتم یکمی بشینم.. یک ده دقیقه گذشت دیدم خبرش نیست تکست زدم بهش کجایی؟ ۵ دقیقه بعد دیدم بالا سرمه .. گفت با بچه ها تو اون اتاقه نشستیم بیا بریم اونجا.. فکر کنم یادش رفته بود خواهری و هم با خودش آورده ... بعد دیگه باهاش رفتم اونجا و همه دوستای نزدیکشون نشسته بودن و همه شنگول منگول در حال خنده اینا! بعدشم مادر داماد اومد گفتش که بچه ها چرا اینجائین بیاین آخراش هست دیگه برقصن با عروس داماد ... ساعت ۱ بود تقریبا دیگه... دیگه همه برگشتن باز تو سالن و یکمی رقصیدن و مهمونا یکی یکی خدافظی میکردن فقط دیگه دوست موستا مونده بودن! همه میخاستن عکس بگیرن که هم خونه جان یک هو تصمیم گرفته بود بره! حالا هر چی برادر جان میگفت بمون ۲ دقیقه دیگه همه میریم نه باید میرفت همون موقع! منم که با آمی و باقی دخترا حرف میزدم اصلا هیچ عکس عملی نداشتم .. فقط دیدم برادر جان بهش میگه من کلید ندارما .. حواست باشه در و باز بذار.. خلاصه رفتن ما هم عکس رو گرفتیم و من و برادر جان هم برگشتیم ... یکی از دختر ها هم با ما اومد که خیلی هم دختر خوبی بود من به چشم خواهری پسندیدمش هاهاهاه! ولی برادر جان گفت مذهبی هستن یکمی!! حالا لباسش اصلا به هیچ مذهبی نمیخورد ها دکلته کوتاه خیلیم کوچولو موچولو بود چشمای آبی!! خیلی ناز بود و خانوم! حالا منم این وسط!!!! خلاصه دیگه اونو رسوندیم در آپارتمانش و اومدیم خونه ! و غش کردیم از خستگی اون شب واقعا من نفهمیدم چه جوری صبح شد

یکشنبه هم که پرواز برگشتمون بود دیگه تا بیدار شدیم بار و بنه هامون و بستیم و شانسمون گفت یک تاکسی بزرگ اومد که تونستیم همه جا شیم ! برادر جانم با ما برگشت کالیفرنیا و فعلا در خدمتش هستیم! همش میگه احساس عجیبی که درس نداره! البته دو هفته دیگه داره بر میگرده واسه یک دوره آموزشی که تو یک بیمارستانی گرفته برای یک سال آینده! و فعلا داره از بیکاری لذت میبره !!منم که این ترم کلاس نگرفتم هنوز و فلان دارم با تابستون حال میکنم... ا
چقدر طولانی شد این پست!

روز خوبی داشته باشین

0 comments: