دلم یهو خواست اینجا بنویسم! آخه از صبحم کار خاصی نکردم جز رسیدگی به بعضی امور شخصی و خرید،،، تا یک ساعت دیگم اگه بشه میخوام برم این کافی شاپ نزدیک خونه که شروع کنم به کارهام... آقای عین هم شاید بیاد!!ا
هفته پیش میدترم داشتم به اضافه اینکه اولین پرزنتیشن پراجکت به اضافه یک هُم وُرک هم باید تحویل میدادیم! که همشون تا حدودی به خیر گذشت! حالا این هفته میخوایم یک فاینال درفت واسه این پراجکت و تموم کنیم اگه بشه که سه شنبه بعدی باید پرزنتش کنیم و هفته بعدشم باید داکیومنتش و تحویل بدیم و بعدم دیگه فینال وسلام!ا
سر کار باز رئیس جان یک عده مون رو فرستاده تو پراجکت یک گروه دیگه که کمک کنیم .. پراجکت گروه خودمون اول سپتامبر میاد! اونام چونکه ما نباشیم کارشون خیلی عقب میمونه و به عبارتی کسی نیست دیگه که این کار را بکنه, دیروز گفتن کار رو عوض اینکه اول اکتبر تموم کنین اولین مرحلشو اقلا تا اول سپتامبر تموم کنین! واسه همین هر کی میتونه اضافه کاری بمونه! فعلا هفته ای ۱۰ ساعت ماکسیموم! همین یک فقره رو کم داشتم که اینم اضافه شده! من که ویکند نرفتم انقدر خسته بودم که خدا میدونه! حالا اگه بشه از اون وراین هفته روزی دو ساعت بیشتر بمونم! خلاصه یکمی همچین اوضاع خر تو خره !!!ا
آقای عین و میشه یک هفته گذشته باشه وندیده باشم!!! یعنی شده هر چی با خودم حساب میکردم اصلا وقت نداشتم که حتی بعد از کار برم پیشش یا بیاد پیشم!! هفته پیش شنبه رفته بودم درس بخونم بهم گفت کجایی؟ گفتم فلان جا... اومد بهم یک سر زد و کامپیوتر و یک چکی کرد و رفت! این هفته هم پنجشنبه من کلاسم تموم شده بود داشت از پیش دوستش بر میگشت! گفت میام دنبالت بریم بستنی که باختم بدم بهت!( سر تخته) ده شب بود دیگه رفتیم بستنی گرفتیم و رفتیم پارک و کلی حرف زدیم (زدم ) انقدر هوا خوب بود که خدا میدونه! بو علفم میامد دیگه!
یایا را هم بعد از مدت ها جمعه پیش دیدم که رفتیم با شاهین و اون کنسرت هاپیر.نو.ا خیلی خوب بود! و خوش گذشت دیشب هم با شاهین و دوست پسر یایا رفتیم یک پیتزایی که میتونستیم درینک خودمونم را ببریم! من یک شراب که آقا عین بهم داده بود یک بار برده بودم! توش اصلا جا نبود اومدیم در ماشین! عین ایران که پیتزا میگرفتن پشت ماشین میخوردنا !! همونجوری! فقط ما شرابم داشتیم!!!! البته کار درستی نیست آدم تو خیابون شراب بخوره خلاف قانونه ولی خوب اونجا خلوت بود ما هم خوردیم آآآی چسبید!!! یایا و نیلو هم امروز داشتن میرفتن فرانسه پیش عمه شون به منم گفته بودن که برم باهاشون که من تعطیلی که ندارم, تو این کلاس تابستانی هم موندم فعلا!ا
دلم انقدر از دست این فک و فامیل ها خونه ها! کی میگه خانواده ما چقدر باهم خوبان! زکی به همشون! حرفه پول که میشه خواهر برادر همو نمیشناسن! بعضی وقتا خدا رو شکر میکنم که ما ایران زندگی نمیکنیم! خدا کنه اونام هیچوقت اینجا نیان!!! ا
یک هفته ای هست سرم خیلی دارد میگیره نمیدونم به خاطر اینه که هزارتا کار باهم دارم میکنم یا اینکه رژیم که سعی در انجامش دارم! یا اینکه چون جیم نمیرم یا مشکلات خانوادگی یا چی؟ وای سرم یک جورایی تیر میکشه بعضی وقتا!ا
برم دیگه به کارام برسم
هفته خوبی داشته باشین!ا