Sunday, May 22, 2011

به یاد شمال

ساعت یک شبه و من خوابم نمیاد نمیدونم چرا با اینکه روز نسبتا شلوغی هم داشتم و خیلی خسته ام ها


قسمته اول امروز که فارغ تحصیلی دوستم بود باشه واسه بعد


قسمت دوم امروز اینکه با یایا و دوست پسرش و هانی رفتیم عصری کافی زدیم .... بعدش کلی خیابون مین و بالا- پایین واسه خودمون قدم زدیم و هی این مغازه کوچولو ها رو نگاه کردیم و کلی یاد خیابونای ایران کردیم فقط فرقش این بود که این مغازه ها همشون بسته بودن!! همش میگفتیم اگه الان اینجا ایران بود پیاده رو پر آدم ( البته نسبت بقیه جاها یک عده قدم میزدن تو خیابون اون وقت شب) ملت داشتن تو مغازه ها چونه میزدن پسرا رد میشدن متلک میگفتن!! اگه دوست پسر یایا نبود دو نفر دنبالمون راه میوفتادن!!( حالا من نمیدونم هنوزم این جوری یا نه این چند باری که ایران رفتم هم از این موقعیت ها پیش نیومد بسکه پاستوریزه با ماشین از یک جا به جا دیگه رفتیم) خلاصه! بعدش قدم زنان رفتیم دم رستورانی که کوکی کار میکنه با بر و بکس سلام ملیکی کردیم البته خود کوکی خان آف بود امشب! نبود گیری بده تیکه بندازه!!! خلاصه بعد دیگه قدم زنان برگشتیم تو ماشین! هانی یک سی دی واسه یایا زده آهنگ قدیمی های سیا.و. ش اونا که بلندگو رو میگرفت بالا سرش میچرخید کیا یادشونه؟؟؟ مال سال هزار و نهصد و شوکولات! خلاصه همین جوری آهنگ خونان... همه هم نخورده مست هنوز آهنگ اول تموم نشده و ما تازه رفتیم تو حس خوانندگی رقصیدن تو ماشین رسیدیم در خونه ما... ای بابا چه زود رسیدیم!!! خلاصه دوست پسر یایا یک دور زد و گفتیم بریم دم دریا! خلاصه باز آهنگ خوانان رفتیم پی سی اچ!!! و هممون تو حس... یک جا پارک کردیم!!! (جا علی خالی!!) شیشه ها پایین صدا آهنگ بالا::: صحنههههه باز منو صدا کرد!!!! عشق اوون دووبارهههه باز منو صدا کرد!!!! وای عینه اینا که یک چیزی زدن چند بطری خوردن!!!یهوهایپر شدن! ولی ما نخورده مست!!! سه چهارتا آهنگ و خوندیم و اجرا کردیم رو صخره هاو بعدش دوست پسر یایا گفت خوب بچه های خوب صدا و کم کنیم و به نوای زیبای آب گوش بدیم!!! مام دیگه همین کارو کردیم و مشغول حرف زدن شدیم. هی هم میگفتیم بچه ها بیاین فکر کنیم الان ما شمال هستیم!!!!.. خیلی کیف داد.... خلاصه که خل و چل بازی هم واسه خودش عالمی داره! ا

Friday, May 20, 2011

گالری

چهارشنبه بعد از کار قرار بود با علی یک سر به یایا بزنیم و اونم گالری رو ببینه صبح که قرار میزاشتم گفتش که من ۵ اینا میتونم بیام منم گفتم اوکی... من ساعت پنج از اینجا اومدم بیرون به خیال اینکه خوب اون دور تر از منه پس من برم واسه سه تامون کافی بگیرم و اونجا بخوریم زنگ زدم ببینم راه افتاده! به من میگه نگین کجایی من الان از فریوی اومدم بیرون! گفتم بهش که من تازه اومدم بیرون ولی میرسم تا یکم دیگه! بهش گفتم میخوای برو تو یک کتاب فروشی که اون نزدیک هاست تا ده دقیقه دیگه من اونجام ... اونم گفت تو تا یک ساعت دیگه هم نمیرسی فریوی افتضاحه!! گفتم نه میام الان تا تو پیدا کنی! (حالا خوبه اونم دقیقا همون راه و رفته بوده) خلاصه افتضاح بود ترافیک که من ۴۵ دقیقه بعدش مسیر یک ربع را رسیدم! خلاصه از اونجا که من یکشنبه هم تو پارکومتر ها جریمه شده بودم با یک ماشین رفتیم! یایا و عسل اونجا بودن وعلی گالری و دید و خیلی خوشش عمده بود بعدشم نشستیم به حرف و صحبت ...بعدشم یکمی باهم چرخیدیم و گالری باقی بچه ها رو هم دیدیم و ۷ اینا بود از شدت سرما دیگه بدو بدو رفتیم تو ماشین و منو رسوند دم ماشینم و برگشتیم!

دیروز رفتم های لایت هام و یک تاچ آپ کردم و بعدشم رفتم مال یکمی چرخیدم بعد گفتم بیام خونه مامان بزرگمو بردارم که اونم ی چرخی بخوره خلاصه ۷ اینا دوباره باهم برگشتیم همونجا! اول رفتیم واسش کفش ورزشی خریدیم بعدشم رفتیم تو مغازه که مامانم کار میکنه چرخیدن! تا اون تعطیل بشه و با هم بیایم خونه! آقا ما یک پلیس کم داشتیم (مامانم ) حالا دو تا شدن! هر چی من خوشم میومد میگفتن مادر آستین نداره کوتاهه فلان بیساره!!! هر چی پوشیده تر باشه بهتره!!! خلاصه هر چی من پوشیدم یک ایرادی داشت اعتماد به نفسم کور شد :))) البته تصمیم دارم برم بگیرمشون فردا پس فردا!!!ا


امشب دارم میرم خونه مژی اینا فردا فارغ تحصیلی دوستمونه امشب قراره خودمون بریم یک آیریش پاب و صفا کنیم!

آخر هفته خوبی داشته باشین و هفته خوبی و شروع کنین!

Wednesday, May 18, 2011

مرد خارجی

این خبری که این روز ها همه جا تو رادیو و تلویزیون میگن خبر جدا شدن آرنولد از زنش هست! من همیشه این دو تا رو جز زوج های به قول معروف خوشبخت و شاد میدونستم مخصوصا این چند باری که کنفرانس زن آرنولد و که در واقع به عنوان زن استاندار برگزار میکرد رفته بودم و همه بار ها آرنولد از اون شوهر های خوب و ساپورتیو و مهربون به نظر میومد که حالا گندش درومده که با خدمتکارشون رابطه داشته و یک بچه هم ازش داره! با ۴ تا بچه این کارش چی بود دیگه؟ چیزی که همه میگن به خصوص که سن بچه هه اندازه بچه آخر خودشه مردک! ! هر چی بگم چقدر دلم واسه زنش سوخت خدا میدونه اونا که وبلاگ منو میخونن میدونن که من چقدر به این ماریا ارادت داشتم و به نظر یک زن همه چی تموم بود ...ا

چند وقت پیش یک برنامه هاست تو برنامه تاک شو صبح، که توش زن ها یا مردایی که فکر میکنن پارتنرشون داره بهشون خیانت میکنه زنگ میزنن و میگن که به طرفشون شک دارن چونکه یک کار های عجیبی میکنه یا بی توجهی میکنه و از این چیزا. بعد یکی به اون طرف زنگ میزنه و بهش میگه میتونه واسه هر کی که دوست داره یک دسته گل مجانی بفرسته که نه کردیت کارد لازم هست نه هیچی فقط اسم طرف، آدرسش، و یک نت .. حالا چند هفته پیش یکی زنگ زد که شوهرم رییس یک شرکتیه و خیلی سفر اینا میره و چند شب پیش شنیدم که یواشکی با یکی حرف میزنه و مشکوک شدم! خلاصه زنگ زدن به آقاهه و آقاهه گل را فرستاد واسه یکی دیگه با نتی که میگفت دوستت دارم .. دلم برات تنگ شده ... و نمیتونم صبر کنم که ببینمت! بعد که دستش رو شد زنش از اون ور خط پرسید که فلانی این زنه کیه که داری براش گل میفرستی؟ بعدشم مجری های برنامه و همه که این کیه؟ داری به زنت خیانت میکنی؟ اونم هی میگفت جریان چیه و چی میگین شما ... خلاصه مجری برنامه بهش گفت زنت رو خط هست بهت مشکوک بوده و حالا اینجوری که پیداست شکش غلطم نبوده... خلاصه گیر دادن بهش که این کیه! زنه هم همش داد و بیداد که این کیه... اونم هی میگفت جریان پیچیده هست من الان بهت زنگ میزنم... زن هم هی میگفت نه الان بگو! آخر گفت اونم زنم هست! معلوم شد آقا دو تا زن داره! زن بیچاره شوکه شده بود و زبوننش بند اومده بود و مجری میگفت این که با ما رو خطه پس کلیه؟ گفتش اینم زنمه !مردک خوش اشتهای عوضی ! خلاصه اون روز زنه دیگه انقدر گریه کرد که قطعش کردن پشت خط باهاش حرف زدن! هفته پیش باز زن رو اورده بودن رو خط معلوم شد که اون یکی زنش هم از قضیه بیخبر بوده و از همه بدتر اینکه از اون زنه یک پسر هم داشت! خلاصه خیلی وضع دراماتیکی بودش! و زنه هم گفت یک مدت خونه مادرش بوده و حالا مرد میاد وسایلشو برمیداره و میره! اینم از مردای خارجی! خلاصه اینکه مرد یا زن اگه بد باشه ایرانی خارجی نداره بد ، بد هست!

Tuesday, May 17, 2011

آخر هفته هیجان انگیز ما

اول از همه بگم من تا این لحظه تصمیم گرفتم که تابستون کلاس بر ندارم! (البته ثبت نام کردم و فردا شروع میشه!) میندازمش هم تقصیر مامان بزرگ جونم که دلم میخواد این مدت که اینجاست بهش خوش بگذره که از الان هی میگه من زیاد قصد موندن ندارم! هفته دیگم که داریم میریم نیورک و بعدشم که برادر جانمان میاد... حالا من بشینم بزنم تو سر خودم درس بخونم اصلا انصافه؟ نه!!حالا ببینیم چی میشه یهو هم دیدی نظرم عوض شد!!!ا

شنبه که بیدار شدم به مامان بزرگ جانم گفتم بیا بریم این پارک در خونمون فارمرز مارکت ! اصولا اون روز مزرعه داران (!!) جنساشون و میارن و به عرضه میزارن! سبزیجات و میوه و آب میوه و گل و شیرینی جات و حتی گوشت و اینا کلا جالبه و همه چیز ها هم طبیعی هست و سالم... ما هم از انجا یک خروار سبزی های مختلف و میوه و بلال و گل و این چیزا خریدیم دیگه دستمون جا نداشت وگرنه تازه موتور خریدمون راه افتاده بود!! گفتیم حالا اینا رو بگیریم هفته بعدی جبران میکنیم! باید از این چرخا که میکشن جنس میزارن توش میداشتیم! بعدش هم قرار بود اون روز یک مزرعه که سونیا جونی بهم گفته بود بریم توت فرنگی و دیگر محصولات و برداشت کنیم !!! خلاصه رفتیم دنبال آقای برادر که مدرسه تشریف داشتن و مبایلشون و هم فراموش کرده بودن با کلی این در اون در زدن خدا رو شکر این بچه عقلش رسید با موبایل دوستش یک زنگ زاده بود خونه که ببینه میریم یا نه! که بابا گفته بود اومده دنبالت... بهم زنگ زد و راه افتادیم! هوا هم خیلی خوب بود نه گرم بود نه سرد.. آفتابم نبود! خیلی کیف داد! اول یک عالمه توت فرنگی چیدیم و خوردیم! بعدش رفتیم طرف رزبری ( فارسیش نمیدونم چیه شاهتوت؟) همونا که صورتی ولی قد تمشکه اون جا فقط خوردیم! چونکه به اندازه چیدن نبود هنوز و گفته بود که تو جولای آماده میشن! بعدشم همینجوری قدم زنان میرفتیم و چند تا کاهو چیدیم همینطور کلم براکلی و مقداری پیاز!! خلاصه وقتی حسابی حس کشاورز بودن بهمون دست داد دیگه اومدیم بیرون!! بیرونش هم یک محوطه بود که حیوونا بودن و بچه های فنقلی هی اینا رو ناز و نوازش میکردن و نگاه میکردن و یک جا هم یک شو حیوونا بود! با مزه بود خلاصه دیگه اومدیم بیرون همون دورو بر ناهار خوردیم و برگشتیم خونه ۵:۳۰ بود دیگه!

علی هم تو این حین و بین هی تکست میزد کجایی !! حالا یک روز ما رفتیم گردش اینم یاد ما افتاده البته جریانش این بود که شب قبلش قرار بود بیاد حلوا مامان بزرگ پز بگیره که نشد بیاد! فکر کنم بیشتر واسه این بود!!! دیگه من رسیدم خونه گفتش بیا اینجا من گفتم قربونت عزیزم خودت بیا! که اومد! هنوز از خونه زیاد دور نبودیم که من گفتم ای داد بیداد من که واست حلوا نیاوردم اونم گفت حالا عیبی نداره دفعه بعدی که من گفتم نه برگرد یک دقیقه بر میدارم میام! رفتم اوردم حالا این مامانم اینام گیر که اینو گرمش کن سرد خوب نیست!!! خلاصه تا گرم کنم و بیام یکمی طول کشید! بعد اومدم دیدم جلو در پارکینگ که پارک کرده بود نیستش گفتم ای داد بیداد رفت! دیدم جلو تر وایستاده رفتم بهش میگم فکر کردم رفتی!! بعد میگه دیگه داشتم از اومدنت پشیمون میشدم!! هی یک متر یک متر میرفتم جلو! بعد تا نشستم این آهنگی که من مدتی بهش گیر دادم گذاشت! منم گفتم علی من این آهنگه رو دوست دارم! میگه میدونم واسه همین گذاشتم دیگه!!! دفعه قبل (یعنی سه هفته پیش!) گفتی اینو دوست داری! بنده هم با یک متر دهان باز که به به علی آقا از کی از این کارا یاد گرفته؟ گفتم باریکلا یادت بود! رفتیم خلاصه دو تا چایی از یک استار باکس گرفتیم و رفتیم جای همیشگیمون! تو پی سی اچ ... حالا جالبی قضیه اینه که ما یک جا باحال وایستادم که دریا قشنگ زیره پامونه... بعد دو تا هندی ابله اومدن زرتی جلو ما نشستن! منو میگی!! همینجوری مونده بودن این همه جا اینا بیمارن آیا؟ ما که معمولا پیاده هم نمیشیم درو پنجره ها و سقفو باز میکنیم آهنگ میزاریم حرف میزنیم ! خیلی من حرصم گرفته بود! بعد ابله ها نیم ساعتی نشستن خدا رو شکر راهشونو کشیدن رفتن! دیگه ما هم یکمی نشستیم و من اومدم خونه اونم رفت پیشه دوستاش

یکشنبه هم شو یایا بود من تقریبا یایا رو از اون عروسی کذایی ندیده بودم حتا تلفن هام را هم جواب نداده بود! با نیلو حرف زده بودم شب قبلش و گفتم من براش سالاد الویه و کوکو درست میکنم! اونم تشکر کرد و گفت اگه فرصت داشتی و این حرف ها ... خلاصه صبح زودی رفتم چیزایی که نداشتیم و گرفتم و سبزی ها هم که دیروزش یک مقداری از همون فارمرز مارکت گرفته بودیم مامانم اینا مشغول کوکو درست کردن شدن و منم سالاد الویه رو درست کردم و بعدشم همه رو ساندویچ کردیم و خیلی خوشگل شده بود به نظر خودم! حیف که تا اومدم بجنبم و عکس بگیرم همش رفته بود! سالاد الویه ها رو تو نون فرانسوی کوچولو کوچولو درست کردیم و کوکو ها رو هم لای این نون های پیتا لقمه ای سرشونم با از این گوچه های کوچولو و زیتون تزین کردیم! خیلی با نمک شده بودن ۳ تا سنی شد ... خیلی یاسی خوشش اومده بود و خیلی خوشحال شد انقدر من هنر های نداشتم و رو نمیکنم که همه خیلی تعجب کرده بودن و خوششون اومده بود و فوری هم همش خورده شد! گالری هم قشنگ بود و خیلی واسش زحمت کشیده بود حالت یاد بود مادر بزرگش درست کرده بود یک سجاده که همه گل های روش رو با متال درست کرده بود شبیه گل های لباسی که از مادر بزرگش داشت.. تسبیح شو مینا کاری کرده بود با چیزی ریز ریز دیگه که واقعا سجاده هه قشنگ بود همه چیش و واقعا براشون زحمت کشیده بود تو دو ماه گذشته...حالا احتمالا چهارشنبه من دوباره برم یک سر اونجا و اگه عکس گرفتم میزارم!ا

خلاصه اینم از برنامه من در این چند روز ! از صبح منتظرم این استاده نمره های ما رو بده خیالمون راحت بشه!ا

روز خوبی داشته باشین

من پست هامو تو پرژین بلاگ هم میزارم اگه اونجا راحت تره از اونجا ببینین! آدرسش همینه فقط آخرش

persianblog.ir

Thursday, May 12, 2011

این روزها!ا

دیروز رفته بودم سایت خودمون رییس قبلیم همیشه خیلی سر به سرم میزاره که دوست پسر ایرانی نگیر شوهر ایرانی نکن (خودش ایرانیه) همه مرد های ایرانی بدن فلان هستن و بسار! دیروز بهش میگم حالا برم با سفید ها دوست بشم؟ میگه آره یک قرمه سبزی براش بپزی تا سه ساعت قربون صدقت .. میره مرد ایرانی میگه باید بلد میبودی .. بعد حالا بین همین صحبتا میگه یک ایرانی جدید استخدام کردم بیا بریم نشونت بدم!! فکر کنم برق شادی و تو چشم های من دید یهو یکمی مکث کرده میگه اوووومممم .. نه کوچیکم نیست.. بیا بریم نشونت بدم! بهش میگم باشه حالا بعد ! میگه ها؟ باید بریم خوشگل مشگل کنی و رژ لب اینا بزنی بعد؟ آره؟؟ وای من یعنی دیگه مرده بودم از خنده از دستش شکر خدا رئیس خودم که اتاقش بغل این هست اومد و من از دست این نجات داد!!! کاراکتری این بشر! مژی بعد بهم گفت که این پسر برادرشه مثل اینکه .... فکر کن!!!!ا

دیشب با مامی بزرگ جان رفتیم دریا پیاده روی یک جایی نزدیکه خونمون من و آقای عین همیشه میریم اونجا صحبت های عمیق و انجام میدیم! یک قدم هم تا آب راهه ! خلاصه پارک کردیم و قدم زدیم تا یکمی بعد تر از اسکله و بعدشم رفتیم رو اسکله نشستیم یکمی موج ها رو دیدیم و حرف زدیم و خیلی ریلکسینگ و خوب بود ... مامان بزرگم میگفت اگه همچین جایی تو شیراز بود گله گله آدم نشسته بود و داشتن پیک نیک میکردن و تاس کباب و دو پیازه میخوردن!!! راست میگه واقعا شیرازی ها تا یک جا چمن میبینن میشینن و صفا میکنن!

امشب قراره بریم نانی ونینی وببینیم ۳ هفته هست من این نانی و ندیدم اون روز به مژی میگفتم دلم واقعا براش تنگ شده ... خدایی جاش خیلی خالی! مژی هم همینو میگفت ... خلاصه امروز میریم که شایان قمبولی و ببینیم که تا سه روز دیگه میشه یک ماهش.. یعنی چرا انقدر روزها انقدر عین برق و باد میگذاره آخه؟

خوب این آقاهه رییس ما اومد من برم خودم و به کار کردن بزنم!!!ا
روز خوبی داشته باشین! ا

Tuesday, May 10, 2011

این روز ها


مادر بزرگم بچه های داییم و خیلی دوست داره نمیتونه ولی باهاشون حرف بزنه یا به قول خودش اونا بهش نزدیک نمیشن! چرا ؟ چونکه یک کلمه فارسی بلد نیستن! من نمیفهمم پدر ایرانی مادر ایرانی این بچه ها چرا دو کلوم فارسی یادشون ندادن! البته بیشترش تقصیره دایی جان خودمه من خونشون زندگی کردم وقتی دختر دائم دو سالش بودم باهاش انگلیسی حرف میزد! واقعن مسخرست! حالا اگه یکی پدر مادرا آمریکایی بود بازم قابل قبوله ولی وقتی هر دو ایرانی آخه چرا؟ مثلا الان همین دختر دایی من که ۱۲ سالشه به مامانش میگه خیلی ناراحته که تو جم هاشون نمیفهمه اینا چی میگن! الان من دقت میکنم میبینم که خیلی دقت میکنه که بفهمه چی میگن و یک کلمه هایی رو میگیره ولی طفلک یک جمله بلد نیست بگه! گناه دارن به خدا این بچه ها و همچنین مادر بزرگ پدر بزرگا ... من پسر عمه ام هم اینجا به دنیا اومده و بزرگ شده و سه بارم تو عمرش بیشتر ایران نیومده ولی مثل بلبل فارسی حرف میزنه با مامان بزرگم پای تلفن حرف میزد ایران که میومدن تو همون یکم وقت کلی فارسیش بهتر میشد حالا درسته که خوب با ما بیشتر انگلیسی میگه ولی بازم میپرسه این چی میشه اون چی میشه یا فلان چیز که میگن یعنی چی! و کاملا هم میفهمه حالا ممکنه نتونه جواب بده .... کلا من از این کار داییم اینا خیلی شاکی ام !!


دو هفته پیش عروسی یکی دوست های دانشگاهم بود که خیلی عروسی خوب و باحالی بود دی جی شو من خیلی دوست داشتم داماد آمریکایی بود ولی میکس آهنگایی که میزاشت خیلی باحال بود بیشترش فارسی بود عروسم کلی خوشگل و ناز شده بود .. عروسی یک روز بعد از عروسی سلطنتی بود و برای خودش هم کم سلطنتی نبود! از همه باحال تر کیکش بود که انقدر بلند بود همه اول فکر میکردیم دکوره!!! تا یکی از پسرا پشتش انگشت زد (ای بیتربیت) و اعلام کرد نه بچه ها کیک هست!!! ( نه که معلوم نبود از اون جهت) همه هم خوشحال! کلی بچه های قدیمی و دوباره دیدیم و کلی رقصیدیم و خندیدیم و زنگ تفری تفریح خوبی وسط ترم بود!!


کلاس این ترم هم دیروز تموم شد خدا به خیر کنه زودتر نمره اش رو بده ببینیم چه گندی زدیم ! جمعه داشتم پراجکتم و مینوشتم که کلی هم مونده بود علی هم آنلاین بود و مشغول کاراش و هر از گاهی حرف میزدیم.. ساعت ۸-۹ بود که گفت من خیلی خسته شدم دیگه میرم یک چرخی بزنم دارم کور میشم! فکر کنم انتظار داشت که بگم منم میام باهات ( مثل همیشه ) ولی منم با کمال بدبختی !! ( کلی کارم مونده بود) گفتم باشه برو تا بعد! فکر کنم خیلی ضد حال بودم در اون لحظه!! نیم ساعت بعدش دیدم برگشت و دوباره مشغول کار شد! گفت تا دریا رفتم ولی اصلا پاهام نمیرفت که راه برم! برگشتم! خلاصه به کارمون ادامه دادیم!!!ا


من واسه این پروجکتم دو سه روز آف گرفتم هم واسه فینال هم میدترم حالا ۳ هفته دیگه هم دارم میرم نیویورک واقعا دیگه روم نمیشه بگم سلام ملکم من باز نمیام!!! مخصوصا این که ما هنوز در مقر سوپلایر به سر میبریم و خونه خاله نیستیم!!!

دلم میخواد زود زود بنویسم مثل قبلنا! سعی و میکنم این چند روز تا قبل شروع ترم بعدی!