Thursday, May 12, 2011

این روزها!ا

دیروز رفته بودم سایت خودمون رییس قبلیم همیشه خیلی سر به سرم میزاره که دوست پسر ایرانی نگیر شوهر ایرانی نکن (خودش ایرانیه) همه مرد های ایرانی بدن فلان هستن و بسار! دیروز بهش میگم حالا برم با سفید ها دوست بشم؟ میگه آره یک قرمه سبزی براش بپزی تا سه ساعت قربون صدقت .. میره مرد ایرانی میگه باید بلد میبودی .. بعد حالا بین همین صحبتا میگه یک ایرانی جدید استخدام کردم بیا بریم نشونت بدم!! فکر کنم برق شادی و تو چشم های من دید یهو یکمی مکث کرده میگه اوووومممم .. نه کوچیکم نیست.. بیا بریم نشونت بدم! بهش میگم باشه حالا بعد ! میگه ها؟ باید بریم خوشگل مشگل کنی و رژ لب اینا بزنی بعد؟ آره؟؟ وای من یعنی دیگه مرده بودم از خنده از دستش شکر خدا رئیس خودم که اتاقش بغل این هست اومد و من از دست این نجات داد!!! کاراکتری این بشر! مژی بعد بهم گفت که این پسر برادرشه مثل اینکه .... فکر کن!!!!ا

دیشب با مامی بزرگ جان رفتیم دریا پیاده روی یک جایی نزدیکه خونمون من و آقای عین همیشه میریم اونجا صحبت های عمیق و انجام میدیم! یک قدم هم تا آب راهه ! خلاصه پارک کردیم و قدم زدیم تا یکمی بعد تر از اسکله و بعدشم رفتیم رو اسکله نشستیم یکمی موج ها رو دیدیم و حرف زدیم و خیلی ریلکسینگ و خوب بود ... مامان بزرگم میگفت اگه همچین جایی تو شیراز بود گله گله آدم نشسته بود و داشتن پیک نیک میکردن و تاس کباب و دو پیازه میخوردن!!! راست میگه واقعا شیرازی ها تا یک جا چمن میبینن میشینن و صفا میکنن!

امشب قراره بریم نانی ونینی وببینیم ۳ هفته هست من این نانی و ندیدم اون روز به مژی میگفتم دلم واقعا براش تنگ شده ... خدایی جاش خیلی خالی! مژی هم همینو میگفت ... خلاصه امروز میریم که شایان قمبولی و ببینیم که تا سه روز دیگه میشه یک ماهش.. یعنی چرا انقدر روزها انقدر عین برق و باد میگذاره آخه؟

خوب این آقاهه رییس ما اومد من برم خودم و به کار کردن بزنم!!!ا
روز خوبی داشته باشین! ا

0 comments: