Wednesday, April 29, 2009

آخیش تحقیق و دادم و راحت شدم... شرش کنده شد ... اگه حرف و حدیثی در نیاد توش... آخه مقاله نوشتن اینجا خیلی‌ درد سر داره ... خوب منابع رو بنویسی‌, یه وقت از کسی‌ چیزی نگی‌ و گیومه نگذاشته باشی‌ خلاصه از این دنگ و فنگ ها دیگه ... الانم که از وقتی‌ این سافت ور جدید هست که میذارن توش میبینن چقدر به قول معروف مطلب از این ور اون ور برداشتی بدون اینکه منابع شو بگی‌ . اوضاع رو واسه پروفسورها راحت کرده البته خوب هیچ کسی هم عمدی این کارو نمی‌کنه چونکه ممکن باعث شه از پروگرام بندازنت بیرون! ولی بعضی وقتا گیر الکی هم میدن... مثل یکی از مقاله های من که نمره بهش نداده بود و هر چی من بهش میگفتم چرا ؟ نگاش کن هی میگفت تو اون سایت نمره خوبی‌ نگرفته و خیلی‌ اشکال داره ... حالا دیشب ایمیل کرده که درسته که از عمد نبود , ولی‌ خوب پارافریز نکردی!!! ازت ۵ نمره این بار کم می‌کنیم! منم چی‌ بگم دیگه؟ فقط گفتم دست شما درد نکنه!!!!( به انگلیسی بابا) خندم میگیره یکی‌ از دوستام که ایرانه اون روز باهاش آنلاین حرف میزدم میگفت خوب گوگل کن بنویس دیگه!!! گفتم عزیزم اینجا همه چی‌ کپی‌ رایت داره از کپی‌ پیست کردن خبری نیست !!!! بگذریم

دیروز رئیس عزیزمون منو صدا کرد و گفتش بیا می‌خوام باهات حرف بزنم... بعد بهم میگه که کار پرومشن ( یا همون ترفیعت ؟) درست شده ( چند هفته پیش بهم گفت بود دنبالشه!) مدارک و چیزاشو داد که بذارم تو رکوردم ... منم همینجوری دهانم باز موند بود اصلا فکر نمیکردم اون موقع که بهم گفت جدی میگه!! خلاصه خیلی‌ حال داد بهم ... این رئیس جون ما تو این چیزا خوبه بقیه کلی‌ باید بری خرشونو بگیری و التماس و خواهش ... حالا من تو فکر بودم وقتی‌ سه سالم تموم شد ازش بخوام که خودش زودتر این کار و کرد!!!! ولی‌ کلا این رئیسمون چیزاش خوبه... بعدشم گفتش حالا هم که من دیگه رئیست نیستم!! آخه گفت بودم که مدتیه بعضی هامون منتقل شدیم تو یه گروه دیگه ولی‌ چونکه پروگرام اونا هنوز شروع نشده هنوز جلسه‌های این رئیس و میرم و کارای این گروه ( اگه چیزی باشه!!) را می‌کنم ... منم گفتم آره دیگه رئیس من نیستی!!‌ ولی‌ من هنوز دوست دارم!!!بعدش کلی خندید بهم و گفت باشه باشه!!! بعدم گفتش که صبح ها خیلی‌ دلی دلی میای ها حواست باشه!!! صبح ها زودتر بیا!!! منم پرو گفتم منکه تا ۴:۳۰- ۵ میمونم.... آخه صبح نمیتونم از جام پاشم ... من اصلا آدم صبح نیستم و غر غرام شروع شد.... گفتش میدونم ... بعدم کلی‌ سر به سرم گذشت که از پارتی‌های شبانت کم کن ( من بدبخت ! پارتیم کجا بود؟) زودتر بیا... منم گفتم باشه!!! و این باعث شد بنده امروز از ۷ صبح اینجام!!!! عوضش نیم ساعت دیگم میرم!ا

پی نوشت ها

دیروز که داشتم سر ته مقاله را هم میاوردم هی‌ با خودم فکر می‌کردم چه کار کنم این ویکند و و چه کارایی باید تا شروع ترم جدید و همین طور قبل مسافرتم بکنم!!!!! با مژی هم داشتیم مشورت میکردیم و آخرش من به این نتیجه رسیدم وای من چقدر کار دارم!!! تازه مژی هر از گاهی کارای که براش برنامه ریزی کرده بودیم و هم یاد آور میشد!!!! حالا الان این ویکند ما اونقدر پره!!!! تازه من می‌خوام بگم صبحشم یه دوچرخه سوری یا کوه بریم!!! ا

الان تو فکرم برم جیم یا برم خرید یا برم ناخون هامو درست کنم

من دو هفته هست شدیدا تو فکر لیزر کردن هستم! اگه بشه این هفته شروع کنم عالی‌ میشه

این مال آقای عین: این حرکت یعنی‌ چی‌؟ من میگم یه جام شمام باید همونجا ظاهر شی؟ حالا اسپات منو فهمیدی که دلیل نمی‌شه بیای‌ همونجا!!! آها یادم نبود اومده بودی کار کنی‌!!! بله بله! اعترافاتت منو کشته..... (( برای روشن شدن افکار عمویی ما دوست معمولی‌ هستیم! به خودت بخند دههههه))
ا

Sunday, April 19, 2009

wish-me-luck!
دلم می‌خواد این هفته و هفته بعد به هر بد بختی و مصیبتیه زودتر بگذره و البته منم کارام و بکنم و شر این کلاس و مقاله هاش و ریسرچش تموم شه و من راحت شم!!! الان اومدم پانرا منتظر یایام که باهم درس بخونیم... هر چی‌ من بیشتر درس دارم بد تر میندازمش به دقیقه نود. اصلا انگار فشار نباشه کار من پیش نمیره!! حالا هم که نشستم وبلاگ مینویسم
دیشب با یایا و دوست پسرش رفتیم که درس بخونیم و یکمی هم درس خوندیم یعنی‌ از ۳-۴ ساعتی که اونجا بودیم یک ۱ ساعتی می‌شه گفت مفید خوندیم بقیش و هم ادای درس خوندن بود!!! بعدش هم به خودمون جایزه دادیم ساعت ۱۲ اینا بود که رفتیم یه پیتزایی که تنها جایی که بازه اون موقع و دیگه انقدر ماها نصف شب اونجا رفتیم صاحبش که ایرونیم هست باهامون رفیق شده! هفته قبلش که رفته بودیم یه ۲۰ نفری بودیم و بچه‌ها رفتن شراب هم گرفتن... این دفعه هم که خودمون سه تایی بودیم نه که اون بار بهمون خیلی‌ چسبیده بود دوست پسر یایا گفت بچه‌ها شرابم بگیریم و از یارو پرسید آیا می‌شه ما شراب بگیریم بیاریم اینجا؟ پسره هم گفت باشه ما اصولا اجازه نمیدیم ولی‌ چونکه شما‌ها رو دیگه من میشناسم اشکال نداره!!! من و یایا نشستیم و دوست پسر جان رفت شراب گرفت و آمد و تو دو ساعتی که اونجا بودیم سه تایی تهشو درآوردیم!! خیلی‌ خوش گذشت بهمون کلی‌ خندیدیم و مسائل خودمون و جامعه و مملکت (هم ایران هم آمریکا!!!) را هم حل کردیم!ا
امروز هوا به شدت گرمه فکر کنم رو ۸۰ هست!!!! و همه لخت و پتی شدن!!!! آخجون تابستون داره میاد!ا
اگه پیدام نشد بدونین در گیر پراجکت و این حرفام یه انرژی مثبت یا هر چی‌ بلدین بفرستین برام خیرشو ببینین!!ا

Monday, April 13, 2009

این نیز بگذرد
جمعه عصر با آقای عین داشتیم یه فیلم نگاه میکردیم... جریان یه استادی بودش که از شاگردش خوشش میادش و باقی‌ ماجرا... بعد از مدتی بهم میزنند بنا به عواملی و بعد دو سال دختره دوباره مرد را میبینه بهش میگه که سر.طا.ن گرفته و... خلاصه آخرای فیلم جریان خیلی‌ گریه دار شده بود و آقای عین هم هی‌ میدید من رفتم تو حس و الانه که اشکام سرازیر بشه هی‌ گیر میداد که قطعش میکنم ها... بعد من میگفتیم ااااه گریه نمیکنم که ... ولم کن... میگفت این الان تو خونش تو بلر نشسته و داره حال می‌کنه و تو نشستی گریه میکنی‌ اینجا... خلاصه فیلم تموم شد.... یه صحنه‌های فیلم که دختر بعد دو سال باز پسر را دید و یه جاهای دیگرش داغ دل من و تازه کرده بود و منم که بغض کرده بودم و سعی‌ می‌کردم از ذهنم همه چی و دور کنم و هی‌ با خودم می‌گفتم پیش اینی مغزت هنوز اون ور داره سیر می‌کنه ول کن... حرف میزدیم ... من داشتم از خستگی‌ میمردم با اینکه به روی خودم نمیاوردم و اونم باید میرفت پیش دوستش... همچنان در حال حرف زدن بودیم و باقی قضایا.... که من یهو منفجر شدم حالا گریه نکن کی‌ گریه بکن... اون بدبخت هم هاج و واج که چی‌ شد؟ هی‌ میپرسید من کاری کردم؟! منم گریه! هی‌ گفت بهم بگو چته و من فقط گریه کردم ... دید فایده نداره من ول کن نیستم فقط بغلم کرد و من گریه کردم...آرومتر شدم... گفت می‌خوای تکستم کنی‌ بگی‌ چی‌ شد؟ خندم گرفته بود از دستش گفت یادته که توهمه چی و میتونی به من بگی. گفتم بهش چه حس بدی داشتم چی‌ شد چرا گریه کردم... گفتم من آدم بدیم پیش تو بودم مغزم نبود اونم هی‌ گفت تو اصلا هم آدم بدی نیستی‌ میفهمی؟ منم اشکام میومد! گفتش ۴-۵ سال با اون آدم بودی طبیعیه دلت تنگ شه یادش بیفتی... ولی‌ باید از این حالت زودتر در بیای‌! باید گت اور کنی‌ ازش! و من فقط گوش می‌کردم چند باری پرسید هنوز دوستش داری؟ که گفتم نه بابا ... ولی‌ هم من میدونم دروغ گفتم هم اون میدونه... مغزم - روحم درگیرشه دلم هواشو می‌کنه آدم گند و بدی هستم اون روز از خودم متنفر بودم نمیدونم میفهمه و به روش نمیاره یا چی‌؟ خیلی شده‌ وقتی صداش کردم اسمش و اشتباه گفتم و نصفه تو دلم خوردم... این اتفاق وقتی‌ میافته که خیلی جدی باهاش حرف میزنم یا وقتی‌ تند میرونه و یهو میپیچه، حتی گاهی وقتا..... نگم بهتره.... بدم میاد از خودم در چنین موقع هایی‌... خیلی‌ بدم میاد...