Monday, May 31, 2010

back to LA

برگشتم... چه زود تموم شد... حالا کی حال داره بره سر کار فردا...ای واییییییییی

Friday, May 28, 2010

NYC 2

وا ی چه دلم واسه این حرف زدن های خواهر برادریمون تنگ شده بود.... از همون مدل ها که نمیدونی داری درد و دل میکنی یا داری مشورت میکنی یا شایدم داری تبادل نظر میکنی... همیشه وقتی کوچیک بودم دلم خواهر میخواست .. آخه تقریبا همه دوستام دو تا خواهر بودن.. الان نه .. برادرام را از جونم بیشتر دوست دارم و با هیچی عوضشون نمیکنم... با اینکه هر دوشون ازم کوچیکترن ها ولی الان نسبت به هیچکدوم حس خواهر بزرگی ندارم...الانه ها انگار من خواهر کوچیکم و همیشه اونا هستن که هواسشون در هر شرایطی به منه و جفتشون همیشه وحشتناک هوامو دارن و مثل چی پشتم هستن.. خیلی حس خوبیه.. نمیتونم توصیفش کنم.. هر دوتونو میپرستم و عاشقتونم.. و تا ابد دوستون دارم....ا
امشب من و برادر جان رفتیم با هم سوشی و بعدشم یک بار خیلی خوشگل که همه جاهای مهم شهر و میشد از روف تاپش دید... قشتگ بود کلی حرف زدیم و خوش گذشت... الان من یه جورایی ملنگم ولی نمیدونم چرا هنوز بیدارم!!! فردا میخوایم بریم سنترال پارک که من نرفتم تا حالا و دلم میخواد حتما این بار برم... احتمالا شب هم باز با دوستم معاشرت کنیم!!! دیشب ابن دوستم را بعد فکر کنم 16 سال دیدم! وقتی سال دوم راهنمایی بودیم بغل دستی هم بودیم همیشه دست در دست زنگ تفریح ها را میگذروندیم و ویکند ها خونه همدیگه همون یک سال و سال بعد اونا رفتن یک محل دیگه و ما از هم جدا شدیم!! و عمرا هم فکر نمیکردیم بعد این همه سال اینجا همو ببینیم... واقعا که روزگار چه بازی هایی داره!ا
من برم بخوابم دیگه... ویکند و هفته خوبی داشته باشین!ا

Thursday, May 27, 2010

NYC

من نیویورکم و همه چی عالیه...... انقدر آرامشی که اینجا دارم خوبه .... جای همه خالی ... آخ که چقدر خوبه اینجا.....فردا فکر کنم یکمی بنویسم... الان خوابم قاطی پاتی شده هم خوابم میاد و هم خوابم نمیبره!!!ا

Tuesday, May 25, 2010

امروز--سه شنبه

بهترم امروز .. یعنی خوبم! امروز تراپیست مو دیدم بهش گفتم چی شد و چی کار کردم.. خیلی آرومم میکنه همیشه.. انگار وقتی من باهاش حرف میزنم ها همچین همه چی و میریزه بیرون.. آدم آروم میشه! هر چند گریه هم کردم ! چیزایی که تو این مدت بعد از فوت بابا یایا تو مغزم میچرخید و خفم کرده بود بهش گفتم .. و یکمی آروم شدم ..از اون ترس وحشتناکی که تو مغزم بود و خیلی عصبی ام کرده بود گفتم.. خدا رو شکر که من هنوز وقت دارم... ماجرای علی رو هم واسش گفتم .. چیز خاصی بهم نگفت .. فقط گفت همه چیز که روی هم جمع شده بوده و به قول معروف کم آوردی.. هی گفت پشیمونی الان؟ میگم نه اونجوری پشیمون نیستم.. چونکه واقعن بهش اون موقع احتیاج داشتم.. ولی میدونم کارم هم غلط بود.. ولی دلم انقدر گرفته بود و انقدر عصبی بودم که دلم میخواست مثل اون وقتا تو بغلش یکم گریه کنم و آروم بشم همین.. یکی بهم بگه ایتس اوکی.. نمیتونستم قبول کنم که این آدم دیگه برای من نیست ! خلاصه خیلی خوب بود الان خیلی آروم ترم
امروز خیلی سعی کردم از اون مود بد بیرون بیام! صبح یکی از پیراهن هایی که ویکند خریده بودم پوشیدم خیلی دوستش دارم!!! خیلی هم سادست! یک پیرهن مشکی راسته ساده و کوتاه (یکم بالا زانو)! دوستش دارم.. خیلی وقت بود دنبال همچین چیزی بودم!! یک ژاکت هم روش پوشیدم چونکه آستین نداره!! دیگه ملت زیادی ذوق مرگ میشدن!!!! نه بابا شوخی میکنم!!! موهامو هم فر فری کردم! آرایشم کردم !! خلاصه تو آینه از قیافه خودم راضی بودم!!! از صبح هم که رفتم سر کار هی بهم کامپلیمنت دادن که چه کیوت شدی چه لباست کیوت هست!!!! حالا واقعن چیز خاصی هم نیستا! البته این همکاران ما وقتی دامن مییوشی و موهاتو درست میکنی یک جورایی روحیه میگیرن انگار همیشه!!! این آقا جلوییم که تا اومدم تو گفت یووووهو همه دخترامون امروز درس آپن!!!! خانوم که پشتم میشینه هم اتفاقا امروز پیرهن پوشیده بود گفت شما هم یک بار تیپ بزنین بیاین! چقدر ما شما رو اینجوری ببینیم! هاها!ا
بعد از تراپی هم رفتم ناخونامو مو صفا دادم! و فردا هم میخوام برم قبل رفتنم رنگ موهام و عوض کنم .. شاید یکمی روشنش کنم نمیدونم هنوز! میخوام دوباره هایلایت کنمش ولی فعلا وقت نیست!!! خلاصه دارم سعی میکنم همه حس های بد و از خودم تا جایی که میشه دور کنم.... دلم واقعا میخواد خیلی حال کنم این مسافرتم را! دفعه قبل که رفتم نیو یورک تازه با سهیل برک آپ کرده بودیم و حالم خیلی خراب بود! این بار دیگه باید بهم خیلی خوش بگذره! باید... فقط یکم نگران یایام که الان چند روزه تو مود اینه که نمیخواد کسی و ببینه و حرف بزنه... دلم براش تنگ شده ولی نمیخوام هم اذیتش کنم.. امروز با دوست پسرش حرف زدم بهش میگم دلم براش تنگ شده ولی نمیخوام هم اذیتش کنم.. یا تنهاییش و بهم بزنم.. گفت همینکه بدونه هستی واسش , همون کافیه... باید بهش زمان بدیم.. باهاش موافقم
بهتره من برام کم کم وسایلمو جمع کنم و پک کنم که فردا با این برنامه ریزیم احتمالا هول هولکی میشه اگه نکنم !ا
شاید آپ بعدی از نیو یورک باشه! معلوم نیست
پارسال این موقع من کانادا بودم یادش بخیر!!ا

Monday, May 24, 2010

خسته ام

این ویکند انگار یک دفعه کم اوردم ..خسته بودم و بسیار عصبی شاید مال وقایع اخیر بود شایدم اتفاقایی که بینابین افتاد نمیدونم ..دیروز رفته بودم لیزر اولا که دیر رسیدم و اعصابم خرد شده بود! یارو هم میگفت یک ربع دیر آمدی وقتت رفت!!! دوباره برات وقت میزاریم!!! حالا انگار همیشه ما را سر ساعت میفرستن تو یا من همیشه دیر میام!!!! چی کار کنم که تا اومدم راه بیوفتم دیدم از دوروز پیش چراغ بنزینم هنوز روشنه و اصلا راه نداشت بنزین نزنم!!!! خلاصه این همه ادا اطوار اومد زنه ، آخرش منو مثلا نیم ساعت دیرتر فرستادن تو! تازه وقته کسی هم گرفته نشد!!! آب از آب تکون نخورد!ا

تو راه برگشت بودم انقدر احساس خستگی و ضعف و تنهایی و درموندگی میکردم که تصمیم گرفتم به علی زنگ بزنم! ( دیگه بهش نمیگم آقای عین چونکه اصلا کارهای اخیرش به آقا ها نمیاد! همون علی کافیشه) که چقدر از کار خودم پشیمون شدم و پشت بندش چقدر گریه کردم و چقدر عصبی شدم فقط خدا میدونه! مثل احمق ها! بیخیالش اصلان حوصله ندارم بگم چی شد!!! یاد آوریشم حالمو بد میکنه باز!ا
یکمی که گریم آروم شد مثل خل ها رفتم مال و یه سری چیز که باید پس میدادم پس دادم و جاش هزارتا چیز گرفتم!ا خدا منو شفا بده که همیشه تو حالت دپرشن باید خرید کنم! دیگه داشتم از گرسنگی میمردم که امدم خونه وگرنه هنوزم میتونستم خرید کنم! نه که خیال کنین! دیگه امدم خونه یکمی خوابیدم و یک فیلم دیدم و شبم با دوست جونم حرف زدم و تا صبح هم به سلامتی کابوس دیدم و اصلا خواب راحتی نداشتم

امروز صبح هم خیلی بد مود بودم این آقاهه که جلوم میشینه هی سعی میکرد منو بخندونه! فقط لبخند های یخ من نصیبش شد بیچاره... همچنین رییس گوگولی هم هی سعی کرد از من اسم یک رستوران ایرانی که یادش رفته بود را بپرسه ولی من اصلا مغزم کار نمیکرد بعد از فکر کنم یک ربع که برگشته بود تو آفیسش یهو گفتم گری جوان و میگی نه؟ گفت یا دتس ده وان!!!!!ا

دلم نمیخواد اصلا اینجوری بنویسم خیلی دپرسینگ هست! چون بعدش که میخونم خودم هم حالم گرفته میشه .... یکمی که حالم بهتر شد باز مینویسم شاید اینو هم اصلا پاک کردم!ا

من چهارشنبه شب دارم میرم نیو یورک اگه وقت شد که باز مینویسم اگه نه هم که بعدش یا در حین سفر! اگه بشه

همین دیگه برام خونه خابم میاد! ورزش کردنم هم که به بیب بیب رفته
! ....

Saturday, May 22, 2010

هفته بسیار غمگین و بد


اون روز که پست قبل و نوشتم میخواستم یکمی کار کنم و بعدش از وقایع اخیر بنویسم که یهو همه چیز بهم خورد... همون وقت مبایلمو چک کردم دیدم دوست پسر یایا برام مسج زده که نگین رفتی سر کار؟ قلبم ریخت و فهمیدم که حتمن خبری شده... چونکه بابا یایا دو سه روز بود حالشون خوب نبود.. تکستش کردم آره چی شده؟ شاید یک دقیقه هم نگذشت بود که جواب نداد نتونستم تحمل کنم و با ترس و لرز زنگ زدم بهش ... معلوم بود داره گریه میکنه، گفتش بابا یایا دو ساعت پیش فوت کرده اگه میتونی بعد از کار بیا پیش یایا ... گفتم الان میام... کجا بیام ؟ منگ منگ بودم! اونم بدتر از من.. گفتش نمیدونم کجاییم تا برسی .. الان بیمارستانیم هنوز.. گفتم پس هواست به موبایلت باشه زنگ میزنم... رئیس خودم سیاتل بود این هفته به رئیس گوگولی گفتم و بیچاره چقدر ناراحت شد و گفت برو اگه لازم بود نیا فردا! هاگم کرد! یخ یخ بودم واقعا.. رفتم بالا ببینم کسی و بالا میبینم از روسا.. روبین هم نبود! به نانی گفتم من دارم میرم و دیگه حوصله کسی و نداشتم.. برگشتم پایین وسایلمو جمع کنم به گری گفتم چاک نیست روبین هم نبود... گفت برو من بعدا خودم بهشون میگم... خانومه که الان پشتم میشینه بیچاره انقدر ناراحت شده بود برام بقلم کرد و گفت مواظب باش! آروم رانندگی کن! گفتم باشه مرسی... وسطای راه که بودم دوست پسر یایا زنگ زد که داریم میریم خونه بیا.. خونه گفتم باشه... دیگه بقیه جریانم معلومه که چقدر سخت بود چقدر دردآور بود و از دست کسی هم واقعا کاری نمیومد.. دیگه فقط همش سعی کردیم که تنهاشون نگذریم تا جایی که میشه... دلداری دادن هم به نظر من بی فایدست دردیه که هیچ جوری نمیشه با دلداری دادن آروم بشه... ا
پنجشنبه من از شدت خستگی سر کار نرفتم یعنی راستش خواب موندم به یایا تکست کردم من خونم اگه کاری داری میخوای بیام بگو بهم ! بعد از ظهرش باهم رفتیم مقداری شمع و وسیله گرفتیم واسه مراسم دیروز که یک سری از دوستان و نزدیکانشون و دعوت کرده بودن واسه مراسم... بیشتر کسانی بودن که باباشون را دیده بودن و تو این مدت بیشتر در جریان بودن... مراسم خیلی خوبی براشون گرفته بودن.. یک اسلاید شو از عکساشون بود که عمو یایا حرف میزد و توضیح میداد و دوست ها یا فامیل هاشون خاطرات خوبی که ازشون داشتن تعریف میکردن مجلس خیلی خوبی بود... روحشون شاد ... امیدوارم خدا به همه صبر بده و یک کاری کنه که زودتر دلشون آروم بگیره... مطمئنا زمان میبره.. ولی امیدوارم خدا اون صبر و آرامش و زودتر تو دل هاشون مستقر کنه....
ا

Tuesday, May 18, 2010

عشاق اینجا!ا

یک خانوم آقاهه اینجا هستن ما بهشون میگیم لیلی مجنون! البته این دو تا روی لیلی مجنون رو کم کردن شدیدناک! یعنی هر وقت این دو تا رو ببینی این دو تا در حال پچ پچ باهم هستن انقدرم هم آروم هستن جفتشون که خدا میدونه یعنی صداشون رو که به زور میشنوی!! یعنی من نمیدونم این دو تا چقدر باهم حرف دارن!!! فکر کن یک بار داشتم میرفتم خونه، آقاهه یعنی مجنون در و واسه لیلی باز کرده بود بعد وسط صحبت بودن نمیرفت بشینه سر جاش بقیشو بگه!!لیلی هم خوب داشت با علاقه گوش میکرد!! وای من یعنی ترکیدم از خنده! هر دوشون همین طبقه هستن که من الان هستم! میز خانوم لیلی که پر از عکس هاشونه خوب اینکه عادی هست دیگه واسه اینا! ...من که همیشه تو کف این دو تا بودم! اول ها فکر میکردم که دوست دختر پسرن! ولی جفتشون حلقه دارن! خوب شاید نامزدن! نه فکر نمیکنم! جناب همیشه میگفت لیلی شوهر داره مجنونم زن داره وگرنه دو تا آدم اگه باهم زندگی کنن چقدر میتونند حرف واسه زدن داشته باشن! هر چی هستن که تو این سه سال و خورده ای که من اینجا بودم ذره ای از این حالاتشون کم نشده!!!!!ا
دیروز این ریس گوگولی شماره ۲ عکس های خانوم و فرزندانشو نشونم داد! این ریس گوگولی شماره ۲ خیلی با نمکه! بعد هی میگفت بچه ها شبیه من هستن یا خانومم! گفتم پسرت شبیهه پسرای ایرانی هست دخترت هم میکسه... گفتش اه همه بر عکس میگن! گفتم نمیدونم عکست خیلی کوچوله ! ولی معلومه دوتاشون میکس هستن!
بازم ادامه خواهد داشت این پست ! ولی این آقاهه الان بهم مقادیری کار داد بهتره که شروع کنم!

Friday, May 14, 2010

وقت گذرانی!

گفتم دو سه خط اینجا بنویسم که این ۱۰ دقیقه بگذره! چشمهام از بعد از ناهارهی میره رو هم احتیاج به چوب کبریت دارم شدید!ا
دیشب رفتم بیمارستان پیش یایا بعدش اومدیم با هم خونه ..خدا به همه رحم کنه ... و همه مریضا رو شفا بده ...ا
باید بعد از کار برم پیش داییم داره میره ایران فردا که برای چهلم بابا بزرگ ایران باشه باید یک مدارکی بهش بدم... وای باید برم واسه کازین فسقلم کادو تولد بگیرم بعد برم اونجا.... و اصلا هم نمیدونم چی بگیرم !!! ا
دلم میخواد فردا برم دوچرخه سواری یکمی باد بخوره به کلم ... ولی نمیدونم چرا از ظهر هوا هی ابر آفتاب میشه
میدونین مسن ترین فردی که در کمپانی ما کار میکنه چند سالشه؟ نه جون من حدس بزنین!!!!! ۹۶ سال!!!! بگو ماشالا!!! فردا میوفته عین اون همکارش که چند وقت پیش سر میزش سکته کرد سکته میکنه ها!!!!!! گفتی؟ آفرین!ا من نمیدونم چرا اینا نمیرن دنبال زندگیشون!!!! به قول این آقاهه که این چند روز باهاش کار کردم خوب لایف یعنی زندگی ندارن دیگه!!!تازه انگار با این سنش جزو یونیون هم بوده تو اعتصابه !!!!! واقعن ایول داره به خدا!!!!ا
برم دیگه وقت گذشت! ویکند و هفته خوبی داشته باشین

Wednesday, May 12, 2010

گروه جدید

امروز رئیس گوگولی ما رو برد به رییس این گروهی که قراره یک مدت براشون کار کنیم معرفی کنه تا من را معرفی کرد بهم گفت های نگین . "سلام چطوری" ( به فارسی) من شوکه شده بودم این چطوری فارسی گفت؟!!! بقیه هم که خوب اون سلام چطوری شو نفهمیده بودن احتمالا! خیلی آدم با مزه ای بود!! خلاصه مثل اینکه قرار شده ما سر جای اینایی که رفتن اعتصاب بشینیم! رییس گوگولی گفت اگه وقتی اومدن دیدن که اینا برگشتن یک راست برین پیش گری!!! ( همین رئیس جدیده!!) خلاصه یک آقاهه که کارهای ما رو هم فاینال چک میکرد (وقتی تو گروه قبلی بودم ) بهمون میگفت که چی کار باید بکنیم! من این آقاهه "داگ " رو خیلی دوست دارم! کلا از این شخصیت های ریلکس و نرمال هست که کمتر دور و بر ما پیدا میشه!!! خلاصه از فردا من باز قرض داده میشم به این گروه جدیده تا اینا از اعتصاب بیان! معلوم نیست چقدر طول میکشه ! گری بعد از ظهر اومد دید من و داگ مشغول حرف زدنیم پسرا رفته بودن نوشیدنی بگیرن! به داگ میگه پسرا رو فراری دادی فقط نگین و تونستی نگاه داری؟ بعدش ازم پرسید که از کجای ایرانی؟ گفتم تهران! گفت خانوم من مال شیرازه منم گفتم اووه مامان و بابای منم مال شیرازند بعد دیگه حرف اینکه ما چه کشور تاریخی و گل بلبلی داریم و گفت کاشکی اوضاع بهتر بود که میشد بره ببینه! گفتم آره اونجا با توریست ها خیلی خوب رفتار میکنن!!!! گفت آره خانومم هم میگه همیشه ... از این ور اون ور هم هی بهمون کباب میدن ها؟ گفتم آره ولی تنها خرید نرو ها! سر ما را هم که از اینجا میریم اگه بفهمن کلاه میزارن چه برسه به تو!!!! خلاصه کلی خندیدیم!

آقای عین امروزبرام تکست کرده که نگین من معذرت میخوام من عصبانی بودم اون جوری گفتم ای ام سوووو ساری! منم بهش جواب دادم که از دستت خیلی ناراحتم... اونم زد که میدونم منو بخش من خیلی ... و ... هستم... نباید اون جوری میگفتم... نمیدونم چرا باز گریم گرفته بود... اصلا اصلا راستش حوصله معذرت خواهی شو هم نداشتم البته انتظارشو خوب داشتم تا تکستم کرد به مژی گفتم که چی کار کنم! گفت خودت فکر کن ببین باز میخوای ببینیش؟ میخوای ادامه بدی جواب بده! گفتم نه واقعا ولی آخر جوابشو دادم و گفتم من دلم میخواست ببینمت من دلم برات تنگ شده بود ولی دیدی آخرش چی شد؟ حالا هم این مدل معذرت خواهیت هست! داری تکست میکنی! دلم نمیخواد اصلا نه ببینمش نه باهاش حرف بزنم!ا
دیروز هم که تراپی داشتم تمام جلسه درباره چیزهای دیگه حرف زدم آخرش روانشناسه گفت خوب
آقای عین چطوره؟ گفتم اینجوری شده.. اینو گفت اونو گفت و این جوری شد! بنده خدا اونم شوکه کردم همینجوری نگام میکرد من از قیافش هم خندم گرفته بود و هم گریم!! بعد بهم میگه نیم ساعت اول یک کلمه از این موضوع حرف نزدی چرا؟ میگم نمیخوام اصلا دربارش حرف بزنم میگه عصبانی هستی ؟ میگم نه اینجوری باید میشد..بهتر. بعد گفت با اون چیزایی که ازش میگفتی منم انتظار نداشتم این کارو کنه حتمن عصبانی بوده از جای دیگه .... میگم خوب عصبانی بوده باشه به من چه! چرا به من پرید؟ میگم بهش اصلا انگار واسم مرد .... نمیدونم واقعا چش بود اون روز ولی اصلا احساس خوبی بهش ندارم بهر حال... دو هفته دیگه دوباره میرم پیشش بازم حرف داشتم حتمن باید برم قبل ابنکه تلمبار شه! خلاصه اینم از ایشون! حالا ببینم چه میکنه!!ا!ا
بهتره کم کم برام بخوابم! فردا باید زود برام!ا شب همگی خوش!ا

Tuesday, May 11, 2010

بسیار قاطی پاتی

دست و دلم به نوشتن نمیره داره میزنه به سرم که اینم مثل اون یکی بلاگم که خصوصی شد خصوصی کنم اگرچه کس زیادی هم دیگه اینجا رو نمیخونه که !!! شاید نصف همون دوستان سابق هم نه!!!!ا
امتحان هفته پیش را خیلی بد ندادم! نمیدونم ولی اصلا... هیچکدوم نمیدونیم چه جوری میخواد نمره ها رو بده! هندیم هم که هست دیگه نور الا نور! واقعن آدمی جهان سومی انگار باید همیشه جهان سومی بمونه ! اون روزی که این امتحان و داشتیم انقدر این بشر ما رو چک کرد هی مثل چی بینابین ما ها راه رفت تا مطمئن شه چیز اضافی نداشته باشیم! انگار اینجا هنده بابا بی خیال اینجا کسی تقلب نمیکنه اونم این درس که سوال و خودت بفهمی هنر کردی تقلب پیشکشت!!!!! البته خوب درسته که نصفه کلاس هندین و از جاهای دیگه ولی آخه کسی اصلا تو این امتحان حتی وقت تقلب هم داره؟ اونم امتحان اوپن بوک اوپن نوت اوپن همه چی!!! خلاصه آدمی بس لج آور بود
پروجکتی که روش کار میکردیم سر کار هم تموم شده و ما باز لشکر بیکار شدیم! چند دقیقه پیش رییس گوگولی اومد بهم گفت که آیا من دوست دارم برم تو گروه چک و ریلیس؟ گفتم من اوکی هستم اگه تو بخوای! گفت تجربه جدیدی هست برات و کار کاملا جدید میخوای؟ گفتم آره! گفتش باشه خبرشو فردا اینا میدم... به دو سه تا دیگه از پسرا هم گفت!... آخه این گروه همشون جز یونیون بودن و الان تو اعتصاب هستن و دست همه رو گذاشتن تو حنا! الانم همه پروجکت ها تقریبا تموم شده و رفت واسه چک حالا اینا به خاطر بیمه شون رفتن تو اعتصاب! خلاصه نمیدونم دیگه اینم از وضع کمپانی ما!ا
در پی بگو مگو الکی چند دقیقه ای که با آقای عین صورت گرفت همین چند روز پیش، ایشون حسابی از چشم من افتادن .... هر چند جمعه شب بعد از بگو مگو خیلی ناراحت شدم و کلی هم گریه کردم و بعد از اینکه آروم شدم باز شدیدن بغض و گریه کردم... چونکه از خودم لجم گرفته بود که چرا من دارم گریه میکنم! ولی خوب الان خیلی خوبم و اصلا هم به هیچ جام نیست!!!! یک جوری یادش میوفتم ها... بعد فکر میکنم خوب آخرش که ما باید به هم میزدیم همون تو صلح و صفا نباشه بهتره! مژی و نانی که هر دو بر این عقیده اند که هر دو هفته خیلی سختی داشتین و خوب تو این کارو کردی اون یک چیزی گفته میگذره.... ولی وقتی فکر میکنم میبینم نه چونکه انتظار این رفتار و حرف و ازش نداشتم بد جوری از چشمم افتاده ... خیلی زیاد یعنی... یعنی اینکه من از جمعه تا حالا نه اصلا فکر کردم نه یادش افتادم! خیلی واسه خودم هم عجیبه این قضیه ولی خوب... یایا هم هنوز نمیدونه یعنی اصلا در شرایطی نیست که بشه بشینیم و درد و دل کنیم که درد اون خیلی بیشتر از این درد مسخره منه! باباش هنوز رو دستگاه هستن و حالشون میگن که تغیری نکرده همه خیلی نگران هستن و من هم اصلا بلد نیستم چی بگم بعضی وقتا فکر میکنم حرف هایی که میزنم هیچ مرهمی نیست آخه آدم چی بگه میدونی؟ نمیتونم حتی یک آن خودمو جاش بزارم یعنی به نظرم خودش خیلی محکم هست و شایدم داره بروز نمیده نمیدونم همش میگه دلم نمیخواد بابا انقدر درد بکشه...ا
روز مادر هم راستی به همه مادر ها مبارک باشه ما هم مادرمون رو بردیم به صرف یک ناهار رومانتیک و بعدشم رفتیم یک جایی خوشگل که نزدیکمونه یک معبد خیلی خوشگله که وسطش یک دریاچه هست با دو تا قو خوشگل و یک سری مرغابی اردک ... من اولین بار با یایا و دوست پسرش رفته بودم و یک بارم با آقای عین که خیلی خوشش اومد و میخواست بازم بریم ... مامانم اینا هم خیلی خوششون امده بود بس که پر از گل های خوشگله و آروم و لذت بخشه ... اگه جاهای آرامش بخش دوست دارین و نزدیک های لوس آنجلس هستین حتما به رفتنش می ارزه....ا
خیلی پست قر قاطی شد مثل همیشه .... ا

این تیکش خصوصی هاست و مال خودمه! ممکنه دلم بگیره دلم تنگ شه واسه همه اون خوشی با هم بودن اون همه مهربونی اون همه ذوق و شوق و شیطنت و دریا و بیرون رفتن و تهچین گرفتن و لب ساحل رفتن ساندیچ های اون ساندویچی و دریا و بدو بدو تا پارکینگ برای نگرفتن جریمه !! حتی تعمیرگاه رفتن های با هم ... اون همه فیلم که باهم دیدیم و کتاب نگاه کردن و خوندن با هم اون همه حرف و آن همه دلداری و درد دل تو موقیعت های مختلف اون همه محکم بغل شدن ها لذت بردن از وجود هم و بعضی وقتا گفتنش و بعضی وقتا پنهان کردنش چونکه میدونستیم دائمی نیست ولی چقدر همه چیز خوب و لذت بخش بود و خستگی در بیار . شاید حیف بود ولی به هر حال.....ا