Saturday, October 24, 2009

چند هفته پیش: ا
تلفن زنگ میزنه , من با وجود نویگیتور نزدیک داون تاون تو فریوی گم شدم و اعصاب ندارم!!ا آقای عینه
کجایی نگین؟
گم شدم آقااااای عین! با حالت شدیدا لوس بخونین!ا
ای بابا پس خدا بد نده !ا
وا این كه جواب گم شدم نیست!ا
پس چی باید بگم!؟
باید بگی عزیزم کجایی بیام نجاتت بدم! یا یکی بفرستم نجاتت بده!!! ترجیحا یک پسر خوشتیپ باشه لطفا
آها....اوکی .. میخنده!ا
مگه تو نویگیتر نداری تو؟ چرا گم شدی؟ به حرف اونم گوش نمیدی؟
نه بابا خودشم قاط زده بود انقدر گفت شمال جنوب شرق غرب من قطعش کردم که یک اگزیت آشنا ببینم بیام بیرون
اکی....ا
بهت زنگ میزنم!ا
چند دقیقه بعد
پیدا کردی راهتو؟
بله از کمک کردن شما اتا رسیدم دم کتاب فروشی مدرسه در را رو بستن....دقیقا ساعت پنج بود
اوووه ساری!ا


وای من ندیده بودم الان دیدم بالای یکی از این دیوار های کافی شاپی که هستم یک مجسمه جغده..... من از جغد میترسم!!!!ا آخه این چیه گذاشتن اون بالا!!! ایییییییی
من برم درس بخونم میدترم دارم

Tuesday, October 13, 2009

پاییز خوشگل بلاخره به شهر ما هم رسید.. با مژی رفتیم ناهار تو راه قطرات نم نم میومد از اون مدل ها كه واقعا بارون نیست مثل شبنمه ولی وقتی برگشتیم مجبور شدیم از شدت بارون از پارکینگ تا ساختمون را بدویم! طفلکی مژی كه مریض هم بودش... پاییز خوشگلم به شهر ما خوش اومدی
منتظرم كه این چند دقیقه آخر بگذره !! معمولا این دقیقه های آخر به اندازه یک قرن میگذره!
من از بعد از ظهر خیلی هیجان زده شدم چونکه داییم هم از کانادا میاد ایر.ا.ن! همون موقع که من دارم میرم...اه اینجا ناگفته بودم! خوب حالا میگم!!! امروز با داییم تکست بازی میکردیم بهش گفتم من دارم میرم ایر.ا.ن تو نمیای؟ گفتش کی؟ چرا میام احتمالا ... بهش گفتم ... بهم میگه كه پس میبینمت اونجا.... آخجون ...
دوست جونایی كه تو فیس.. بوک هستن لطفا ایشاره به این قضیه نکنین... مرسی

Sunday, October 11, 2009

دیشب رفتیم کنسرت گروه ش م س . کنسرت خوبی بود.. حالت سنتی داشت و من همش فکر میکردم از ایران سنتور بیارم و به دوست پسر یایا بگم كه من و واقعا به یکی معرفی کنه كه یادم بده( قبلا بهم گفت بود میشناسه یک کسایی رو و بهم معرفی میکنه) خیلی حال میکنم با صدای سنتور و دف! وقتی اول به دوست پسر یایا گفتم میخوام دف یاد بگیرم گفتش دف سنگین هست مگه تو همیشه نمیگفتی كه میخوای سنتور یاد بگیری؟؟ خوب اون و یاد بگیر بعد دف و یادت میدیم! دوست پسر یایا فکر کنم همه این ساز های سنتی و بلده بزنه! اون روز بهم میگفت برام از ایران کوزه بیار!!! گفتم مگه میشه گنده هست کوزه! یایا میگفت گوش نکن بابا من نیاوردم جا نمیشه!!!! گفتم کوچیکش کارت و راه میندازه؟!!! خلاصه بگذریم.... کنسرت جالبی بود و آخرشم وقتی دوباره برگشتن رو سن به خاطر تشویق های زیادی كه ملت کردن یک آهنگ کردی زدن و همه خیلی حال کردن بعضی ها كه داشتن دستمال رو هوا میچرخاندن!!! خیلی باحال بود! از صدای خانومه من خوشم نیومد ولی صدای مرده خیلی خوب بود..شرمنده اسم هاشون را اصلا نمیدونم! . عکس و فیلم گرفتن هم ممنوع بود!ا

این هفته من تو از این مود های بد اخلاقی و به زمین و زمان و خودت گیر بده بودم! نمیدونم چم بود واقعا، جمعه شب با آقای عین حرف میزدم گفتم من دلم فلان چیز و میخواد بعد گفت خوب برو بگیر..گفتم تو هم میای؟ گفت میخوای بیا اینجا با هم بریم؟ منم گفتم باشه رفتم دم خونش و رفتیم اونجا! داشتم پارک میکردم میگه چی کار میکنی برو تو درایو ترو نمیخوایم بریم تو كه! میگم پس چی کار کنیم؟؟ میگه میگیریم میریم یک جا خوب و با صفا! رفتیم تو صف دراز درایو ترو! بهش میگم تو چی میخوای؟ میگه من گرسنم نیست!! میگم پس چرا گفتی میام؟ میگه خوب گفتم با هم بریم یک دوری هم میزنیم دلت وا شه!! رسیدیم جلو طرفی كه اردر میگیره میگه چی میخواین؟ میگم بهش تو بگو اول ... بعد میگه من شماره سه لطفا!( یعنی همبرگر فرایز و درینک) خدا رحم کرده گشنش نبوده!!! منم گفتم من فقط برگر و میخوام! بعد به زنه میگه كه یک بستنی هم لطفا... زنه میگه بستنی نداریم! میگه پس این چیه؟؟ نوشته بستنی! میگه اینا شیک هست ولی با بستنی!!!! میگم خوبه بگیر خوشمزست!! میگه نه بیخیال بستنی میخواستم! بعد گفتیم همین پس دیگه... بعد تا رسیدن به پنجره بعدی میگم خدا رحم کرد گشنت نبودا! ولی خوب کردی فرایز گرفتی منم میخورما!! میگه یک ساعته میگی گرسنته یک برگر فنقلی گرفتی؟! من كه سیرم یک اردر کامل دادم!! تازه بستنیم كه نداشت! میگم عیب نداره تو عیب نداره بخوری!! میخوای بعدش بریم مک دونالد بستنی هم بگیریم؟؟!!!!میگه نه! غذا را بلاخره گرفتیم! میگم من از فرایز هات میخوام! میگم از پپسی هم میخوام! میگم اصلا تو رانندگی کن اگه میخوایم بریم پی اس اچ .. میگم چرا چراغها همش قرمزه!! خلاصه شونصد تا قر زدم كه رسدیم! پارک کردیم و برگر های خوشمزمون را زدیم به معده در کمال آرامش! بعدشم کلی با هم حرف زدیم البته خیلی دیگه بحثمون علمی - کاری - بزینسی شده بود!! بعد در و باز کرده كه یک سیگار بکشه میگه نگین ببین چه کج پارک کردی! میگم وا خوب پارکینگش کج کج مگه نیست!!! میگه نه بابا صافه! بعد میگه عیب نداره جز من و تو این چند نفری كه دارن راه میرن هیچکی نیست! خدایی هم هیچکی نبود! ساکت ساکت فقط صدای ما بود كه حرف میزدم و ابی كه بک گراند میخوند همین! یک ساعت گذشت تصمیم گرفتیم بریم بیچ نزدیک خونمون ولی انقدر سرد بود كه تصمیم گرفتیم اول بریم یک سر خونه آقای عین و پتو بیریم كه بپیچیم دورمون! رفتن خونه همانا و ولو شدن همانا! مشغول فیلم دیدن شدیم و آب جو زدیم و خوابمون برد!!! صبحم آقای عین یک صبحانه اساسی درست کرد و حسابی دوپینگ کردیم و من برگشتم خونه و اونم مشغول کاراش شد!!! تصمیم گرفتیم كه از این به بعد شنبه ها بریم تنیس بازی کنیم! من هی بهش میگم من خیلی بلد نیستم! میگه آره میدونم مثل تخته بازی کردنته كه بلد نیستی همش از من میبری! هاهاها!!! نه ولی واقعا یادم رفته تنیس

بزنم به تخته این هفته هم همش جیم رفتم و کم خوردم! از جهت ورزش و خوردن از خودم راضیم! الان از اون مدلا شدم كه انگار حال میکنم با جیم رفتن! !!!! یک مدلایی كه وقتی نمیرم عذاب وجدان دارم! وزنه هم كه داره باهام همکاری میکنه!!! تازه رسیدم به اونجایی كه اول ها ی تابستون بودم خجالت داره واقعا! ولی خوب عیب نداره بشره دیگه اشتباه میکنه!!! نصفشم تقصیر آقای عین میندازیم عیبی نداره!!ا
هنوز مشقهای این هفته رو نکردم بهتره دیگه شروع کنم ... تو فکرم برم کافی شاپ محبوب هم از خونه در میام هوایی میخورم هم کارام میکنم
امیدوارم همتون هفته خوبی داشته باشین! ا

Tuesday, October 06, 2009

ای وای بعد از دو روز کار کردن رو ی یک چیزی وقتی خواستم اپلودش کنم رو سرور یک ارور مسخره ای داد به همکارم نشون دادم نفهمیدش بعد زنگ زدیم به سیاتل هنوز نتونستن درستش کنن !!! خیلی من امروز سر حال و قبراق بودم اینم روش! خلاصه انقدر حرصم درومده كه از بعد ناهار همش وقت تلف کردم و هیچ کار مفیدی نکردم!!!
انقدر دلم میخواد کارم عوض کنم انقدر دلم میخواد كه فقط خدا میداند!ا
این دو سه روز به علت مشکلات تقویمی خیلی با خودم درگیر بودم! بعد یک فکرایی میومد تو مغزم! خنده دار و البته در شرایط روحی كه بودم گریه دار! انقدر واسه خودم حساب کتاب کردم كه مردم دیگه .... خدا رو شکر انگار به خیر گذشت! آقای عین نبود شانس اورد و گرنه یکی دو بغل گریه افتاده بود!!!!!ا
شنبه شب با یایا و دوست پسرش و مژی و شوهرش رفتیم راش استریت یک بار و رستوران تو دانتون شهر کالور. سیتی باحال بود غذاش ای بدک نبود... طبقه بالاش كه بیشتر حالت بار داره و شانسکی میز گیرمون اومد و چند تامون نشستیم !!!! و درینک خودیم و مسایل همه جا رو حل کردیم خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت! هر از گاهی هم كه یک آهنگ باحالی میذاشت یکیمون یک قری میداد بقیه را مجبور میکرد یک تکونی بخورن! خلاصه خیلی حال داد ! بعدشم دیگه ساعت های حدود دو اینا برگشتیم خونه هامون
آخجون وقت گذشت ۴ شد باید کم کم برم جیم، هر چند اصلا حسش نیست و سرم هم به شدت درد میکنه ولی کاری نمیشه کرد !ا

Friday, October 02, 2009

روزگار من
این روز ها خیلی سرگرم کار و دانشگاه و اینام... این وسطش هم هر از گاهی با آقای عین معاشرتی میکنیم ... دوستیمون خیلی جالبه بدون کوچکترین توقع و انتظار ... یه جوری احساس خوبیه..... بعضی وقتا شنبه ها یا در طول هفته با هم وقت میگذرونیم .... من گاهی از کارایی كه کردم و اتفاقاتی كه افتاده میگم اونم همینطور البته خیلی کمتر از من .... بعضی وقتا كه شنبه ها میرم درس میخونم اونم میادش و کار میکنه یه جوری وجودش خوبه چونکه اون جدی کار میکنه و اصلا وقت تلف نمیکنه منم میفتم به کارام را کردن و بعدش اون میره پیش دوستش بعضی وقتا و منم میرم پیشه یایا اینا یا اینکه مثلا یه سر میریم دریا و بعد هر کی میره دنبال کارش بعضی وقتام نمیره!!!! خلاصه اینجوریه! نمیگم دوست معمولی هستیم! ولی خوب دوست پسرم هم نیست... فعلا برای پر کردن وقت همدیگه و این كه احساس کنی یکی هست خوبه...ا
دیشب رفته بودیم یه پارکی نزدیکای خونه ما آقای عین گیر داده بود كه اینجا بوی پارک نمیده! هی بهش میگم بیا یکم بریم جلوتر بوی علفا شروع میشه !!!!! بعد یه جا رسیدیم زمین بیس بال بود و داشتن آب میدادن میگه آه ببین این بو رو میگفتم!! بیا بشینیم همین جا!! من میگم اینجا خیسه آقای عین!! خلاصه آقا راضی شده رو نمیکت بشینه!!! مامانم کوکو سبزی درست کرده بود واسش آورده بودم انقدر ذوق مرگ شد بود هی گاز میزد میگفت نمیخوای تو؟ خوردی واقعا؟ گفتم آره بخور!ا
بعدش تصمیم گرفتیم بریم دریا گفته بودم كه من از رانندگی تو این جاده نمیدونم چرا میترسم بعضی وقتا خیلی هم تاریکه...اینم گازش و گرفته بود و هی بهش میگم یواش برو تورو خدا عجله نداریم که!! بعد هی سرعتش و کم میکنه میگه تند نمیرم که بابا جان... خلاصه رسیدیم به مکان همیشگیمون و پارک کردیم متاسفانه چونکه پنجشنبه شب بود صدای ماشینا زیاد میومد و خیلی آروم نبود خیلیم سرد بود من كه ژاکت خودم و یک کاپشن اون دور خودم پیچیده بودم موهام هم نیمه خیس بود و خیلی سردم بود....ولی خیلی کیف داد فکر کنم یک ربعی هم خوابم برده بود یهو پریدم فکر کردم خیلی خوابیدیم گفتم كه ای وای مگه نگفتی بعد ۱۲ پلیس میاد؟ ( آخه نوشته بود بعد از ۱۲ نمیشه پارک کرد و آقای عین هم اون اولش گفته بود که پلیس معمولا چراغش و خاموش میکنه که نفهمن اومده بعد یهو چراغ قوه میندازه چونکه خیلی ها میان اینجا عل.ف میکشن! بعدشم خیلی جدی پرسیده بود تا حالا کشیدی؟؟؟ میگم من سیگار نمیکشم! علفم کجا بود و ... باقی گفتگو ها بماند!!!) بعد میگه هنوز دوازده نشده ریلکس بخواب!!! کلا آرامش خودش را خیلی دوست دارم خیلی آرومه و خیلی هم ور نمیزنه!!به قول مژی بزرگه دیگه میخوای واست شلنگ تخته بزنه؟؟؟! بعضی وقتا من فکر میکنم من خیلی دارم حرف میزنم میگم آقای عین‌ سرت رفت؟! اونم همیشه میگه نه بابا بگو! منم ادامه میدم! خلاصه یکم بعد تر یه ماشین اومد جلومون پارک کرد و پیاده شدن یه دختر پسر بودن انگار بار اولشون بود همو میدیدن خلاصه تو کار مخ زدن هم بودن .... بعدشم سر ساعت دوازده پلیس پیداش شد و همچین نورش و انداخت و تو بلندگو میگفت حرکت کن كه باز دوباره از صداش سه متر من پریدم هوا! حرکت کردیم خلاصه... بعد تو راه برگشته بهم میگه تو چته امروز ؟ چرا امروز انقدر جامپی هستی تا یه صدا میاد سه متر میپری ریلکس!ا میگم نمیدونم تند نرو فقط همین!!!ا
ا-- هنوز مشق های این هفته را نکردم کلاس این ترمم بد نیست انگار! فردا بعد از ظهر و پس فردا تمومشون کنم خوبه...ا
ا-- سر کار تیمم عوض شده و قرض داده شدم به یک تیم دیگه خیلی با هاشون حال میکنم البته همچنان منجر خودم ( جدیده رو ) از همه منجر ها بیشتر دوستش دارم بعد از اون قضیه كه بهش گفتم یکی دوبار ازم پرسید كه اوضاع و احوالم چطوره و من بهش گفتم کاشکی زودتر بهت مشکلم و گفته بودم میگفت عیب نداره همین كه این موضوع را به من گفتی من ازت ممنونم!ا
ا-- امروز خیلی با مزه بود با نانی رفتیم طبقه بالا پیش مژی همینجوری كه بالا میرفتیم رییس مژی و دیدیم ، من بهش سلام کردم طفلکی هیچوقت اسم من و یاد نمیگیره!!!منم كه اصلا نمیفهمم كه این چی میگه همیشه باید خیلی دقت کنم كه بفهمم چی میگه اگه در جریان موضوع كه داره بهم میگه نباشم هم كه اصلا ول معطلم! خلاصه رفتیم پیش مژی و میگه ببین دوستاتو واست آوردم!!! چند دقیقه نگذاشته بود كه صدای ریس سابقه من و نانی و شنیدیم! نانی همچین هل شد بود كه تقریبا زیر میز داشت میرفت!!! من مژی هم مرده بودیم از خنده هر چی میگم نانی داره میاد اینجا... کله شو میبینم مژی هم میگه نکن اینجوری نانی الان میاد اینجا!!! خلاصه اومد طرف!!! بعد میگه به به! جلسه تشکیل دادین اینجا! من و مژی و رئیس هم به نانی كه تقریبا رفته بود زیر میز میخندیدیم بعدش کلی سه تایی سر به سر ریس جان گذاشتیم و خلاصه رفت! و ما سه تا دوباره از خنده منفجر شدیم از دست این نانی ترسو!ا
ا-- دو هفته هست مشغول ورزش شدیدم دست و پا واسم نمونده! البته همیشه من اینجا كه مینویسم از هفته بعدش گند میزنم!! ولی فعلا این دو هفته گذشته خوب بوده فقط وقتی میرسم خونه با مرده ها فرقی ندارم اگه نرم بیرون كه غش غش هستم و معمولا جلو تی وی خوابم میبره
پاییز و دوست دارم اون مه غلیظی كه صبح ها تو هوا هست و دوست دارم وقتی نمیدونی داره بارون میاد یا مه! وقتی صبح از سرما یک کاپشن گنده تنته ولی ظهرا از گرما خفه میشی با اینکه هنوز هوا ابریه!ولی این قار قار کلاغها و کله سحر دوست نداااااااارم نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای هست كه واسه اینا پاپ کرن میریزه و هرروز صبح جمیعت کلاغا میان و سمفونی قار قار داریم
ویکند خوبی داشته باشین و هفت پر باری و شروع کنین