Sunday, April 25, 2010

روز های خاکستری.....ا
این هفته من همه ویکند سر کار بودم الان کاملا بی جونم یعنی رمق ندارم!!! ۲ ماه هست که یک آخر هفته درست حسابی نداشتم! چونکه همش شنبه ها سر کار بودم و این هفته که یکشنبه هم رفتم سر کار! شکر خدا این پروژه فردا روز نهایی اش هست و باید سابمیت شه میره دنبال کارش!ا

دو هفته گذشته هم خیلی سخت گذشت همش به دلداری دادن مامان و گفتن بهش که بابا بزرگ جاش الان بهتره و زنگ زدن به ایران و صحبت کردن با خاله ها و مامان بزرگم اونجا و پیامدش هم گفتن اینکه یادته بابا جون اینو میگفت اونو میگفت و این جوری میکرد و اونجوری میکرد و هق هق و گریه و دلداری همدیگه ... یکشنبه پیش هم مامان و داییم همه رو دعوت کرده بودن رستوران جو.ا.ن و گندشون بزنند پرسنل اونجا که با اینکه بهشون گفته بودن حدود ۶۰ نفریم اصلا جای مناسبی نداده بودن و آخر کار تقریبا همه تو دل و روده هم نشسته بودیم! بعدشم این گارسون هاش زل میزدن همچین به آدم !!! آدم واقعا خندش میگرفت تا به حا ل شاید مراسم یادبود نادیده بودن! یکیشون که با مزه ۳بار واسه من چایی گفت بیارن !!! هر بار به دلیل سلام و احوال پرسی با فک و فامیل من سر جام نبودم که آخرش که اومد غذا ها رو بزاره رو میز ما گفت شما آخر چایی گرفتین؟ منم گفتم نه والا !ا
خلاصه آخرش من چای مو با کشک بادمجون و کباب و قیمه خوردم !!! بعدشم داییم و عمو های مامانم درباره بابا بزرگ حرف زدن داییم که حرف میزد انقدر چیزایی که میگفت واسمون قابل لمس و انگار همین دیروز اتفاق افتاده بود که همه ساکت بودن فقط ما ها با هر کلمه اش اشک مون سرازیر میشد ! یادشون گرامی و روحشون شد

همه دوستام و آقای عین خیلی هوامو داشتن این مدت ... مخصوصا آقای عین که من اصلا ازش از این انتظارت نداشتم ! دو روز اول نمیخواستم ببینمش چونکه نمیخواستم گریه کنم جلوش ! ولی هی باهام حرف میزد و وقتی دیدمش بعد از اینکه احساس کردم حالم یکمی بهتره وقتی بغلم کرد انگار که احساس کرده بودم الان لازم نیست خودمو کنترل کنم یکمی گریه کردم اونم هیچی نگفت مثل همیشه فقط بغلم کرده بود و میگفت ایتس اوکی درست میشه !! من با اینکه خیلی از اون مدلی اشکم دم مشکمه ها هستم ولی چونکه تازه دیده بودمشون و میدونستم چه موقعیتی دارن انگار قبول ماجرا با همه سختیش برام آسون بود ولی بازم... خلاصه که زندگی جریان داره و به نظرم آدم باید این چیزا رو یک جوری تحمل کنه و خودش و قانع کنه


بابا یایا هم حالشون خوب نیست براشون دعا کنین خیلی همه نگرانیم دکتر هاشون که جمعه یک سکته ناقص به هممون دادن و گفتن که خودتون رو آماده کنید! یایا مدام گریه میکرد ولی هی هم میگفت هنوز اتفاقی نیوفتاده و هی بهم میگفتیم انرژی مثبت بفرستیم هنوز هیچی نشده... ولی یک ترس وحشاتناکیه وقتی بهت اونجوری بگن ... خدایا لازم نیست بزرگیت و اینجوری نشون بدی! یکمی هم با ما آدم ها راه بیا .... انقدر اون شب به یایا دلداری دادم و هممون سعی کردیم که افکار بد و دور کنیم و براشون دعا کنیم که وقتی از هم جدا شدیم تو راه برگشت واقعا انگار من منفجر شدم! به یاد آوردن غم نبودن بابا بزرگ و دیدن بابا یایا اونجوری به دستگاه انقدر حالمو بد کرده بود و انقدر اونجا خودم و کنترل کرده بودم که واقعا ترکیدم وبلند بلند گریه کردم و خودمو خالی کردم... وقتی رسیدم خونه از شدت سوزش چشام فقط غش کردم! براشون خیلی دعا کنین.....ا
امیدوارم این روز های مزخرف زودتر بگذره

دیشب با آقای عین مشغول مطالعه بودیم تا ساعت دولزده شب ... من داشتم وب کست کلاسمو میدیم اونم داشت کتاب میخوند!!! مثل آدم های متمدن!!!! خیلی خسته شده بودم بهش میگم خسته شدم دیگه بریم! میگه باشه بریم چشم هاتم دیگه ریز شده !!ا!!
دیروز بعد از اینکه از کار برگشتم رفتم پیش آقای عین ناهار خوردیم و بعد نشستیم فیلم ایتالیا ایتالیا رو نگاه کردیم! بعد کلمه نادرس جلف و نادرس نمیدونم چیچی ( نمیتونم بگمش!!!!) این افتاده بود تو دهنمون! بعد هی تکرار میکردیم! هی اون به من میگفت هی من به اون!!!! تازه به من میگه تو غلط میگی!!!!! اینجوری بگو!
داشتیم برمیگشتیم خونه میگه خوب بیا پیش من میگم نه من صبح باید برم کار! انقدرم خستمه بالش خودمو میخوام!!!! تازه باید زود پاشم تو ام بیدار میشی... تازه روزایی که میرم کار که پا نمیشی املت درست کنی من بیام چی کار؟؟؟! گفتش برو اصلا لازم نیست بیای!!! چه خدافظی دراماتیکی بود تو پارکینگ کافه شاپ!!! ا


دلم میخواد این دو هفته بگذره بابا یایا بهتر بشن این خطر فعلی رفع شه و خیالمون راحت بشه... منم این مدرسه لعنتیم تموم بشه یک دلی از عزا در بیارم... مژی از الان داره برای شروع تعطیلات تابستونم برنامه ریزی میکنه!!!!! ببینیم حالا اینجا ها که مد نظره میریم یا نه! ا
از همتون ممنون واسه همه دلداری هایی که بهم دادین امیدوارم هیچوفت روی غم و نبینین... خواهشا برای بابا یایا دعا کنین
هفته خوبی داشته باشین

Thursday, April 15, 2010

دلم گرفته بابا بزرگم از بینمون رفت... بازم ما از همه دوریم ... بازم باید از دور به هم دلداری بدیم ... بازم باید این حس بد وجدان درد بیاد و بره که دور بودیم و هیچ کاری نتونستیم براش بکنیم... بابا بزرگ مگه نمیگفتی که یک بلیت برام بگیرین برم امریکا پیش و.حید؟ مگه نگفتی دلم واسه ا.فسا.نه تنگ شده... مگه نگفتی میخوای واسه دایی کت شلوار شکلاتی سوخته بگیری .... پس چی شد؟
خودت که راحت شدی ولی پس ما چی؟ حالا ما موندیم و همه خاطرات خوبی که ازت مونده
دلمون واست تنگ میشه بابا بزرگ روحت شاد

Tuesday, April 06, 2010

روز همبرگر!ا

من بیچاره جدیدا شنبه ها باید واسه این پروژه جدید برم سره کار... از سر کار که برگشتم وحشتناک دلم هوس همبرگر کرده بود... زنگ زدم آقای عین بهش گفتم غذا خوردی؟ گفتش آره! ته چین که گفتم پختم اون روز اونو خوردم! من: یعنی نمیای الان با من؟ اون: نه! دارم چند تا رنگ قاطی میکنم که موهام و رنگ میکنم! من: و!!!!!!!!!! چرا؟ اون: خوب واسه تنوع!! اگه بد بشه هم همشو از ته میزنم! من: نهههه! اون : خوبه عین خلاف ها میشم همه ازم حساب میبرن ! من: اوکی پس من میرم خونه زنگ بزن بعدا! اون: وکی! .... منم رفتم واسه خودم یک همبر گر از این اند اوت گرفتم و نوش جان کردم اومدم خونه!
تو خونه: مامان خانم لم دادن رو مبل دارن اینترنت بازی میکنن! رفتم آب بخورم ... مامانم: ناهار خوردی؟ من آره! شما چی خوردن؟ چرا چیزی رو گاز نیست؟ مامانم : من و بابات رفتیم پیاده روی... برگشتنیم دیگه موقع ناهار بود همبرگر خوردیم! من: اوه نوش جان... من بودم دیروز درباره کلسترول و اینا داشتم حرف میزدم نه؟! مامانم همچنان به اینترنت بازی ادامه میده!ا
ساعت ۸ شبه من قرار بوده با یایا بریم تولد یکی از دوستان که هیچ کدوم حالشو نداریم! داریم تکست بازی میکنیم با هم ... یایا: بیا اینجا ما قراره برگر درست کنیم! من: من ظهر برگر خوردم! حالا یکمی دیگه ولو باشم ... میام بهتون یه سر میرنم! یایا : اوکی
ساعت :۳۰: ۹ شبه! آقای عین زنگ زده میگه: نگین من هوس برگر کینگ کردم! من تو دلم ای بابا! چرا امروز همه تو کار همبرگرن؟ میگم: من ظهر این اند اوت خوردم! اون: خوب حالا بیا با هم میریم تو نخور!! من: اوکی... حالا شاید منم یک شیک بگیرم! من: اههه موهات چی شد؟ اون: از ته زدمشون! من: واقعن ؟ آقای عین آره ! من: بد شد؟ اون: زدم دیگه... آماده شو پس من تا نیم ساعت دیگه راه میوفتم ! من: اوکی!
تا سوار ماشین شدم کلاهشو با ترس و لرز برداشتم! دیووونه چرا انقدر دروغ میگی تو؟؟؟! اون: میخواستم اذیتت کنم ! اون:بگو .... من:نمیگم .... بگو! نمیگم!... حالا تا برگردیم میگی!!!! عمرا نمیگم!!!ا
ا**موهاش خوب شده بود تو ذوق نمیزد!ا
ا** روز جالبی بود همه اطرافیان من اون روز همبرگر خوردن! ا