Thursday, July 21, 2011

بعضی ها

بعضی آدم ها همه عمر باید مراقب وزنشون باشن... بعضی آدم ها هر چی میخورن انگار نه انگار ریقو میمونند
آیا این انصاف است؟ با دقت به این سوال جواب دهید!
در ضمن نگو من آدمی دیدم که چاقه ولی از صبح تا شب داره میخوره!! یا آدم لاغری دیدم که کلی میخوره ولی همش میدوه! من اونایی رو میگم که هیچ کدوم این دو دسته نیستن!

Friday, July 15, 2011

back to normal

هوراا ا ا ا ا ا بلاخره من برگشتم سایت خودمون! هنوز خودم یک جوری تو شوکم! صبح لپ تاپ و همه بند و بست ها شو تحویل دادم تا تصمیمشون عوض نشده ! رفتم با رئیس جدید که ۲ هفته میشه اومده سر کار خوش و بش کردم! و بهش سمت جدید و تبریک گفتم و خودمو بهش معرفی کردم! آدم خوش بر خورد و خوبی بود! همه از دیدنم شوکه شدن و بهم خوشامد گفتن! بچه هایی که زودتر بر گشته بودن میومدن میگفتن بلاخره تو رو هم گذاشتن بیای؟ اون یکی آقاهه چی شد؟ که منم میگفتم آره جفتمون بر گشتیم! رئیس خودم فعلا سیاتل هست البته باهاش حرف زدم و میدونه برگشتم!اونم دوشنبه میادش
دیروز انقدر روز بالا پایینی بود که خدا میدونه.. چقدر حرص خوردم و دو سه بر واقعا نزدیک بود از کوره در برم و هی احترام مو سفید این آقا جدیده که اونجا تازه رئیس مهندس ها شده بود و پشیزی انگار نمیدونه و نمیپرسه و هی واسه خودش دستور صادر میکنه... منم دو سه روز بود به سمت منشی ایشون دراومده بودم! تا اونجایی که رفتم از این آقاهه که باهام کار میکرد یک چیزی و بپرسم که فکر کنم دید حالم خرابه با اون انگلیسی افتضاحش گفت بهم خوب هستی ؟ گفتم آره فقط دارم از دست خورده فرمایش های این یارو خل میشم که گفت این خیلی خله هی هم کلشو تکون میداد! نیم ساعت بعد از ناهار این رییس سایت خودمون که اونجاست اومد به من و اون آقاهه که مونده بودیم گفت که شما ها ازفردا برگردین! اینجا دیگه همه چیز تحت کنترل هست و این حرفا! بعد به من که فکر کنم داشتم شک و با خوشحالی نگاش میکردم میگه چیزی نمیگی؟ حرفی نداری؟؟ چیزی به من نمیدی!! خلاصه! دیگه حرف این شد که چه کاری دستتون هست و کار ها رو به یکی تحویل بدین و از همه چیز یک بک آپ بگیرین و اینا ... خلاصه منم یک کاری که زیر دستم بود تموم کردم فوری.. بقیه رو سپردم به همون آقاهه... حالا رفتم به آقاهه میگم من دیگه از فردا نمیام میگه رفتی به رئیست گفتی برت گردوند؟ آفرین گفتم نه بابا ریس من نیستش خیلی اتفاقی این اتفاق افتاد... خلاصه که ما هم برگشتیم سر خونه زندگیمون
من زودتر جم کنم که فردا قراره بزرگراه در خونمون و برای تعمیرات ببندن و همه رو از ترافیک زیاد و اینا حسابی ترسوندن که کسی از خونش بیرون نیاد!
خلاصه آخر هفته خیلی خوبی داشته باشین

Tuesday, July 12, 2011

سس

همیشه وقتی میره مسافرت واسم یک چیزی میاره شده یعنی تا حالا نشده که نیارهاز خود راضی و همیشه هم من دوست داشتم هر چی آورده! دو هفته دیگه داره دوباره میره دانمارک و من بهش به شوخی میگم سوغاتی یادت نره ها! میگه چی بیارم واست خودت بگو این بار؟ میگم نه هیچی نیار دیگه یک بار دیگه هم امسال رفتی .. حیف که عطری که واسم آورد و عاشق اون بو خاصش بودم گم شده! یعنی تو یک کیفم هست ولی نمیدونم چرا پیدا نمیشه!!! آخه مگه عطرم گم میشه! خواستم بگم همونو باز بیار ولی گفتم نه علی خداییش هیچی نیار! !! بعد همین جوری حرف میزدیم که یهو خیلی متفکرانه میگه میدونم واست چی بیارم یک سس خوشمزه ای هست که اینجا نیست خوشمزه یادم نمیاد الان گفت رو چه غذای میریزن خوش مزه میشه!!! ولی قرار شد خودشم غذا هه را بپزدش!!! هر چند که من باز گفتم نه بابا ! نمیخواد چیزی بیاری!! ولی آخه خودمونیم سس هم شد سوغاتی!؟؟؟گریهولی خوب آدم وقتی شکمو باشه سوغاتی هم که براش فکر میکنن باید خوردنی باشه دیگه لابدقهقهه !!! به قول اینجایی ها اون فکرش که یک چیزی بیاره مهمه!!!

Monday, July 11, 2011

فالوده خورون

چند وقته اینجا هوا زده تو پنالتی و خیلی گرمه.. یعنی من سرمایی صبح ها هم با همون لباس میام سر کار که شب ها بر میگردم! آخه معمولا همیشه صبح ها یک ژاکتی چیزی لازمه!! پنجشنبه شب بود فکر کنم با یایا بیرون بودم نمیدونم چی شد که یهو علی و دوست پسر یایا هم اومدن! یعنی اینجوری شد که یایا اومد در خونه ما جفتمون با آقایون پای تلفن بودیم! بعد گفتیم بگیم اینم بیان؟ علی که گفت میاد دوست پسر یایا هم یکمی ناز و نوز کرد و اومد آخرش!! دیگه یکمی اونجا نشستیم و ۱۱ اینا تعطیل کردن.. منم گیر که بچه ها من سه روز فالوده میخوام بریم بگیریم! یایا که پایه هست همیشه ! باز ناز آقایون و کشیدیم یکمی و رفتیم این مغازه هه که تازه باز شده و تنها جای باز بود اون وقت شب! حالا خوشحال و خندون رفتیم تو دوست پسر یایا و علی میگن آقا فالوده دارین؟ کشتن ما رو این دو تا! ( نه این تیکه رو تو دلشون گفتن) آقاهه هم گفت داریم ولی نمیدیم بهتون.. آخه خوب نبوده فالودش میخوایم پسش بفرستیم ! حالا ما (مخصوصا من) با لب و لوچه آویزون! علی: خوب بستنی که دارن! من: ولی خوب من که فالوده میخواستم! علی: حالا بیا اینا رو ببین! ده نوع بستنی گذاشته خیار و طالبی و خربزه و خلاصه آخرش همون بستنی زعفرونیش و لای نون گرفتیم که شکم بچه سیر بشه! البته دو تایی با هم نصف کردیم هی یک گاز من یک گاز تو !!! بعدم دیگه خداحافظی کردیم و علی منو رسوند خونه..قرار شد فردا بعد کار من برم پیشش منو ببینه!!!

فرداش اول رفتم و..ست. و..ود.. کار داشتم مال! زنگ زدم بهش میگم چیزی بگیرم؟ میگه میدونی فلان مغازه خورشت و پلو اینا داره؟ میگم خوب ؟ بعد میگه میدونی کباب هم داره؟ اگه بخوای کباب با نون بخوری باید حتما بری اونجا؟ من: علی حالا چرا تاریخچه این جاها رو میدی؟ بگو چی بگیرم بیارم دیگه! علی: خوب کباب بگیر دیگه! بعد فکر کنم دید من خیلی استقبال نکردم! گفتش هر چی دوست داری همونو بگیر! منم گفتم خوب ما که قراره خونه مژی اینا فردا کباب بخوریم تا فردا صبر کن! گفتش آره راست میگی ! پس چی هوس کردی ! من: فالوده!! فکر کنم تو دلش گفت کارد بخوره!!! ولی خیلی مهربونانه گفت عااالیه بگیر پس بستنی شم بگیر مخلوط بخوریم!! خلاصه منم خوشحال خندان گرفتم و برای خونه مونم گرفتم .. رفتم پیشش و باهم زدیم به معده باهم! خلاصه به عرض همه برسونم من از جمعه هر روز فالوده زدم به بدن به به!

شنبه هم مژگان همه مون رو دعوت کرده بود باربیکیو تولد شوشوش هم بود! به منم گفت اگه میخوای به علی بگو منم مونده بودم بگم یا نگم که با سوتی که یایا پای تلفن داد اون شب که با هم بودیم بهش گفتم میای؟ که گفت میاد اگه دوست پسر یایا بیاد! ماشالا ما همین جوری باید ناز این رو بکشیم ناز اونو بکشیم! خلاصه جفتشون اومدن.. دو تا دیگه از دوستامونم بودن و دو ماشینه شدیم دیگه ! دیر رسیدیم یکم طبق معمول.. ولی خیلی خوش گذشت بهمون! کلی هم کباب و جوجه کباب زدیم به بدن... علی اولین بار بود که اومد تو جمع ما ! البته همه رو جدا جدا دیده بود اونایی که باید میدید به جز نانی و شوهرش که فکر کنم نانی هم کلی تعجب کرده بود که این که تا چند وقت پیش با این قهر بود چی شد! آخه از وقتی نانی واسه نینی جونش آف هست کمتر در جریان امور قرار میگیره خلاصه! البته جریانی هم نیست!! در راستای مهمونی هم همه به من گفتن اینکه خیلی با تو دوست پسریه پس یعنی چی که دوست پسرت نیست؟ حالا من نمیدونم ما چی کار کردیم کلا! اون بیشتریاش با پسرا بود اول که همه مشغول کباب بودن بعد سر ناهار کنار من بود بعد با دوست پسر یایا تخته بازی کرد یعنی اصلا اون مدلی نبود که مثلا همش به هم چسبیده باشیم! حتی دوست مژی هم که بعدا ازش آمار همه روگرفته بود خودش گفته بود علی و نگینم که با هم بودن! که مژی که گفته نه باهم نیستن! هم علی (شوهر مژی) هم دوسته گفته وا یعنی چی خوب معلوم بود با همن! به مژی میگم چرا آخه؟ میگه خوب خیلی کلا با هم راحت بودین انگار مدت هاست همو میشناسین و معلوم بود یک حسیم به هم دارین و مراقب هم هستین و intimate هستین به هم! ... طبق معمول هم آخرش گفت شما دو تا خودتون رو به کوچه علی چپ زدین!! اون یکی دوستم هم گفت معلومه دوست داره!! بهش میگم سارا قربونت برم چی کار کرد که معلومه؟ میگه خوب معلومه دیگه بعد به یایا میگه معلوم نیست؟ بعد یایا میگه خوب اگه دوستش نداشت که نمیومد باهاش! بعد خواهرش میگه تا حالا بهش گفتی دوستش داری؟ گفتم نه !! خر که نیست میدونه! بعدشم بابا جان این آدم مشکل commitment داره دیگه حالا من بگم واییی من دوست دارم!!! خلاصه این بود نظرات دوستان ما در مورد علی آقا! خلاصه با همه این حرف ها اون شب به هممون خیلی خوش گذشت و برگشتنی هم منو علی باهم برگشتیم آخه رفتنی دوستم باهامون بود . تو راه بهش گفتم خوب بود؟ خوش گذشت بهت؟ گفت آره خیلی خوب بود همه آدم های خوبی هستن وخوش میگذره باهاشون! یکمی هم دعواش کردم البته ... چون که گیر داده بود سر یک بحثی با یاسی و همه رو خسته کرده بودن و البته بعدش به یایا هم گفتم زیادی گیر دادن دیگه ! به هر حال

دیشب هم با مامان اینا رفتیم کنار دریا به صرف آش و چایی خیلی حال داد! یک هوا ملسی هم بود!!! اینجا وقتی آفتاب میره هوا خیلی خنک میشه یک جوری یعنی سرد هم میشه خلاصه ۲-۳ ساعتی نشستیم و بازی کردیم و خلاصه خوش گذشت الانم من دیگه باید دفتر و دستک و ببندم برم جیم که تقاص فالوده هایی که این مدت خوردم و بدم! که اوضاع بد خرابه

هفته خوبی داشته یاشین دوست جونا!

Tuesday, July 05, 2011

دارم حوصله هم میزنم که سر نره!

باز کلی گذشت من هیچی ننوشتم حالا یکی یکی میگم چی شد که در جریان باشیم
هفته پیش شنبه با بر و بکس رفتیم پیکنیک ... از کلی وقت قبل تر من به یایا اینا قول داده بودم بگم مامان بزرگم براشون قلیه ماهی درست کنه! دیگه خوب اون جز غذا هایی بود که بی فکر گفتم اینو بپزن!!! بعدم یایا گفت کوکو سبزی هم خوبه! آخه من تو فکر یک خورشت دیگه بودم که اگه کسی اونو دوست نداشت بخوره! گفتم خوب کوکو سبزی که آسونه سبزی هاش و داریم حتما... سه سوته حاضره! باقی هم گفته بودن که دسر اینا میران! مژی هم گفته بود سالاد و کالباس میاره ... من و شاهین جمعه رفته بودیم خرید واسه همین جریان چیز میزبخریم یهو جفتمون هوس آش رشته هم کردیم و اینجوری شد بدو بدو رفتیم مغازه ایرانی که چیزای آش رشته هم بخریم! آدم خوبه مثل من دوستاشو دعوت کنه بعد مامان مامان بزرگ داشته باشه که بگه فلانم بپز و اونام بپزن!! چیه خوب؟؟ به آشپزی جفتشون علاقه دارند به خدا! حالا جریانات اون وسط مسطاش و ایناش که بماند حودود ساعت ۲ ما که مثلا میزبان بودیم رسیدیم اونجا و چیز میز ها رو یکم چیدیم و بچه ها دیگه تا ۳-۴ همه اومدن و فکر کنم ۴ بود که دیگه ناهار خوردیم! خوشبختانه بیشتری ها هم قلیه ماهی رو هم دوست داشتن و خوردن... دو سه تا از بچه ها هم دیرتر اومدن... بیشترش به حرف و صحبت گذشت! چونکه بعضی ها خیلی وقت بود بعضی ها رو ندیده بودن و یا اینکه اصلا کلا همو ندیده بودن همش به حالت صحبت و آشنایی و معاشرت و حرف و اینا گذشت! دیگه در های پارک رو ساعت ۸ میبستن که ما هم آخراش دیگه بدو بدو جمع کردیم و خلاصه بساط چه کنم کجا بریم حالا بود که آخرش یک سریمون سر از خونه یایا اینا در اوردیم! من هم مامان اینا و رو گذاشتم خونه و چیز میز ها رو گذاشتیم سر جاش و با شاهین یکم بعد تر رفتیم با اینکه کمی تا قسمتی داشتم از خستگی میمردم ولی خوب تا ۲-۳ اونجا بودیم و دیگه تشریف آوردیم خونه

خیلی دلم میخواست به علی هم آش بدم ولی نشد دیگه! طفلی چند وقت پیشش که رفته بودیم دریا هوس آش کرده بود که در واقع همون منو به هوس انداخت! و خلاصه از اونجا که اول هفته ها میره ارواین خوب گیرش نیومد

این آخر هفته هم که گذشت که برای ما لانگ ویکند بود! شنبه شب داییم فنقلی ها رو آورد پیش ما.. خودشون عروسی دعوت بودن! این دختر دایی کوچیکه من از وقتی وارد شد گفتش خوب ددی گفته که ۱۱:۳۰ میاد دنبالمون ۶ ساعت داریم چی کار کنیم؟ گفتم نمیدونم خودت بگو چی دوست داری؟ میخوای بریم پارک یا بیچ؟ بعد میگه مگه نزدیکه شما هم بیچ هست! ؟ خواستم بگم زکی! ولی نگفتم قهقهه خواهرش گفت اره دیگه تو کالیفرنیا از هر طرف یک ذره بری یک بیچ هست... منم گفتم آره قربونت برم بیچ هم داریم اگه بخوای... یا اگه بخواین هم میتونیم بریم پلی گراند ! یا فیلم ببینیم یا بریم پارک کارت بازی کنیم! خلاصه من این همه از خودم نظر در کردم آخرش کوچیکه گفت چطوره من برای شما امشب شام بپزم! گفتم نه عزیزم تو خودت مهمونی نمیخواد زحمات بکشی!قلب بعد به مامانم گفت... مامانم هم گفت من میخواستم براتون پیتزا سفارش بدم یا لازانیا درست کنم! ولی هر چی تو بگی! اینم که این دو تا غذا رو خیلی دوست داره یکمی فکر کرد گفت نه تو امشب استراحت کن من برات ساندویچ درست میکنم!!قلب خلاصه من و خواهر بزرگه هم سر به سرش میزاشتم که حالا چی میخوای درست کنی و چی میخوای و اینا ! خلاصه یک لیست نوشت که ما دست در دست هم رفتیم این گروسری دم خونمون خریدیم واسش! البته بگم قبلش یخچال و واسه اون چیزایی که تایید شد داریم چک کرد نکنه نباشه ساندویچمون لنگ بمونه! خلاصه این فنقلیه ۷ ساله به همه ما اون شب ساندویچ ترکی خوروند!!! البته بگم ایشون در نقش سر آشپز بودن و من و خواهر جونش همه اینو خورد کن اونو خورد کن اینا رو کردیمخنده خودش سوس میزد و یک دونه پر ترکی و یک پنیر میزاشت!از خود راضی برای نوشیدنی هم همگی شیر شکلاتی خوردیم!!!! خیلی خلاصه با مزه بود ... بعدم تا غذا خوردیم گفت دیگه وقته خوابه حالا تازه ۹:۳۰ بود گفتم بهش مطمئنی ؟؟؟ میتونی امشب بیشتر بیدار بمونی ها! گفت نه خستمه ! خلاصه رفتیم رو تخت من خواهر بزرگه هم گفت که دراز میکشه پیشش! حالا مگه میخوابه؟ گفتم بذار من براتون فیلم بزارم... بگم هم که هی عین ساعت گویا می گفت ۲ ساعت مونده ددی بیاد ۱ ساعت مونده... خلاصه تا خود ۱۱:۳۰ بیدار بود و خواهر بزرگه هم میگفت میان حالا دیر نشدهنگران ۱۱:۳۰ که شد گریه و نق نق که به مامی زنگ بزنیم زنگ زدیم اونام تلفنشون خاموش ! گفتم حتما باتری شون تموم شده آوا هم بهش گفت شایدم دارن رانندگی میکنن! خلاصه دیگه اومد بغل من و خواب خوابم بود هی نق نق کرد و منم نار و نوازش تا خوابش برد! باباش اینم شب نیومدن دنبالشون!ابله طرف های ۱۲ رسیده بودن طرف ما گفته بودن شاید ما خواب باشیم زنگم نزده بودن دیگه... ساعت ۱:۳۰ - ۲ مامان من نگران شد زنگ زد به داییم که بگه نیان دیگه بچه ها خوابن خودشم بیچاره میخواست بخوابه که گفته بود ما فکر کردیم شما خوابین! خلاصه قرار شد صبح بیان دنبالشون! دیگه صبح اومدش و کلی معذرت خواهی و اینکه فکر کردیم دیگه خواب هستین و نمیخستیم بد خواب بشین .. البته آوا که اوکی بود اون کوچولوه هم که اون موقع خوابش میومد خوابش برد تا صبح! دیگه خیلی از ددی آش هم گله نکرد! گفتم بهش ببین بهت گفتم که بمون صبح واسمون صبحونه درست کن بیا حالا بریم سریال درست کن واسه خودت و ما !!! ا خلاصه تا رفتن ۱۰ بود دیگه ما هم انقدر هممون خواب و بیدار منتظر اینا بودیم گفتیم یک ساعتی دراز بکشیم که میخواستم اون روز بریم سانتا.. باربارا پیش مژی و علی که از روز قبلش رفته بودن ولی انقدر ترافیک بود که پشیمون شدیم و گفتیم اصلا نمیازره و رفتیم یک رستورانی تو ملیبو که تا اونجام برسیم یک ساعتی طول کشید... 6 بود دیگه هممون گرما زده و خسته برگشتیم خونه و غش کردیم!ا

دیروزم که روز ۴ جولای بود و حوالی ما مدتی هاست دیگه آتیش بازی نمیکنن یکم پایین تر میکردن هر سال که اونام امسال تعطیل کردن ! من و مادر بزرگ جان عصرش یکمی رفتیم مال چرخیدیم و خرید کردیم و بقیش همش خونه بودیم و اونا فیلم سریال ایرانی دیدن و منم واسه خودم یکمی کتاب جات خوندم و فیلم دیدم!
خلاصه این بود اهم اخبار در ۲ هفته گذشته... حالا به نظرم این هفته هفته خلوتی خواهد بود و من سعی میکنم بیشتر بنویسم!