آیا این انصاف است؟ با دقت به این سوال جواب دهید!
در ضمن نگو من آدمی دیدم که چاقه ولی از صبح تا شب داره میخوره!! یا آدم لاغری دیدم که کلی میخوره ولی همش میدوه! من اونایی رو میگم که هیچ کدوم این دو دسته نیستن!
من 30 سالمه توی یکی از شهر های جنوب کالیفرنیا با خانوادم زندگی میکنم اینجا از خاطراتم و هر چیز دیگه ای که از مغزم میگذره مینویسم
Posted by Nene at 3:04 PM 5 comments
Posted by Nene at 3:32 PM 4 comments
Posted by Nene at 2:25 PM 0 comments
Posted by Nene at 9:36 PM 0 comments
باز کلی گذشت من هیچی ننوشتم حالا یکی یکی میگم چی شد که در جریان باشیم
هفته پیش شنبه با بر و بکس رفتیم پیکنیک ... از کلی وقت قبل تر من به یایا اینا قول داده بودم بگم مامان بزرگم براشون قلیه ماهی درست کنه! دیگه خوب اون جز غذا هایی بود که بی فکر گفتم اینو بپزن!!! بعدم یایا گفت کوکو سبزی هم خوبه! آخه من تو فکر یک خورشت دیگه بودم که اگه کسی اونو دوست نداشت بخوره! گفتم خوب کوکو سبزی که آسونه سبزی هاش و داریم حتما... سه سوته حاضره! باقی هم گفته بودن که دسر اینا میران! مژی هم گفته بود سالاد و کالباس میاره ... من و شاهین جمعه رفته بودیم خرید واسه همین جریان چیز میزبخریم یهو جفتمون هوس آش رشته هم کردیم و اینجوری شد بدو بدو رفتیم مغازه ایرانی که چیزای آش رشته هم بخریم! آدم خوبه مثل من دوستاشو دعوت کنه بعد مامان مامان بزرگ داشته باشه که بگه فلانم بپز و اونام بپزن!! چیه خوب؟؟ به آشپزی جفتشون علاقه دارند به خدا! حالا جریانات اون وسط مسطاش و ایناش که بماند حودود ساعت ۲ ما که مثلا میزبان بودیم رسیدیم اونجا و چیز میز ها رو یکم چیدیم و بچه ها دیگه تا ۳-۴ همه اومدن و فکر کنم ۴ بود که دیگه ناهار خوردیم! خوشبختانه بیشتری ها هم قلیه ماهی رو هم دوست داشتن و خوردن... دو سه تا از بچه ها هم دیرتر اومدن... بیشترش به حرف و صحبت گذشت! چونکه بعضی ها خیلی وقت بود بعضی ها رو ندیده بودن و یا اینکه اصلا کلا همو ندیده بودن همش به حالت صحبت و آشنایی و معاشرت و حرف و اینا گذشت! دیگه در های پارک رو ساعت ۸ میبستن که ما هم آخراش دیگه بدو بدو جمع کردیم و خلاصه بساط چه کنم کجا بریم حالا بود که آخرش یک سریمون سر از خونه یایا اینا در اوردیم! من هم مامان اینا و رو گذاشتم خونه و چیز میز ها رو گذاشتیم سر جاش و با شاهین یکم بعد تر رفتیم با اینکه کمی تا قسمتی داشتم از خستگی میمردم ولی خوب تا ۲-۳ اونجا بودیم و دیگه تشریف آوردیم خونه
خیلی دلم میخواست به علی هم آش بدم ولی نشد دیگه! طفلی چند وقت پیشش که رفته بودیم دریا هوس آش کرده بود که در واقع همون منو به هوس انداخت! و خلاصه از اونجا که اول هفته ها میره ارواین خوب گیرش نیومد
این آخر هفته هم که گذشت که برای ما لانگ ویکند بود! شنبه شب داییم فنقلی ها رو آورد پیش ما.. خودشون عروسی دعوت بودن! این دختر دایی کوچیکه من از وقتی وارد شد گفتش خوب ددی گفته که ۱۱:۳۰ میاد دنبالمون ۶ ساعت داریم چی کار کنیم؟ گفتم نمیدونم خودت بگو چی دوست داری؟ میخوای بریم پارک یا بیچ؟ بعد میگه مگه نزدیکه شما هم بیچ هست! ؟ خواستم بگم زکی! ولی نگفتم خواهرش گفت اره دیگه تو کالیفرنیا از هر طرف یک ذره بری یک بیچ هست... منم گفتم آره قربونت برم بیچ هم داریم اگه بخوای... یا اگه بخواین هم میتونیم بریم پلی گراند ! یا فیلم ببینیم یا بریم پارک کارت بازی کنیم! خلاصه من این همه از خودم نظر در کردم آخرش کوچیکه گفت چطوره من برای شما امشب شام بپزم! گفتم نه عزیزم تو خودت مهمونی نمیخواد زحمات بکشی!
بعد به مامانم گفت... مامانم هم گفت من میخواستم براتون پیتزا سفارش بدم یا لازانیا درست کنم! ولی هر چی تو بگی! اینم که این دو تا غذا رو خیلی دوست داره یکمی فکر کرد گفت نه تو امشب استراحت کن من برات ساندویچ درست میکنم!!
خلاصه من و خواهر بزرگه هم سر به سرش میزاشتم که حالا چی میخوای درست کنی و چی میخوای و اینا ! خلاصه یک لیست نوشت که ما دست در دست هم رفتیم این گروسری دم خونمون خریدیم واسش! البته بگم قبلش یخچال و واسه اون چیزایی که تایید شد داریم چک کرد نکنه نباشه ساندویچمون لنگ بمونه! خلاصه این فنقلیه ۷ ساله به همه ما اون شب ساندویچ ترکی خوروند!!! البته بگم ایشون در نقش سر آشپز بودن و من و خواهر جونش همه اینو خورد کن اونو خورد کن اینا رو کردیم
خودش سوس میزد و یک دونه پر ترکی و یک پنیر میزاشت!
برای نوشیدنی هم همگی شیر شکلاتی خوردیم!!!! خیلی خلاصه با مزه بود ... بعدم تا غذا خوردیم گفت دیگه وقته خوابه حالا تازه ۹:۳۰ بود گفتم بهش مطمئنی ؟؟؟ میتونی امشب بیشتر بیدار بمونی ها! گفت نه خستمه ! خلاصه رفتیم رو تخت من خواهر بزرگه هم گفت که دراز میکشه پیشش! حالا مگه میخوابه؟ گفتم بذار من براتون فیلم بزارم... بگم هم که هی عین ساعت گویا می گفت ۲ ساعت مونده ددی بیاد ۱ ساعت مونده... خلاصه تا خود ۱۱:۳۰ بیدار بود و خواهر بزرگه هم میگفت میان حالا دیر نشده
۱۱:۳۰ که شد گریه و نق نق که به مامی زنگ بزنیم زنگ زدیم اونام تلفنشون خاموش ! گفتم حتما باتری شون تموم شده آوا هم بهش گفت شایدم دارن رانندگی میکنن! خلاصه دیگه اومد بغل من و خواب خوابم بود هی نق نق کرد و منم نار و نوازش تا خوابش برد! باباش اینم شب نیومدن دنبالشون!
طرف های ۱۲ رسیده بودن طرف ما گفته بودن شاید ما خواب باشیم زنگم نزده بودن دیگه... ساعت ۱:۳۰ - ۲ مامان من نگران شد زنگ زد به داییم که بگه نیان دیگه بچه ها خوابن خودشم بیچاره میخواست بخوابه که گفته بود ما فکر کردیم شما خوابین! خلاصه قرار شد صبح بیان دنبالشون! دیگه صبح اومدش و کلی معذرت خواهی و اینکه فکر کردیم دیگه خواب هستین و نمیخستیم بد خواب بشین .. البته آوا که اوکی بود اون کوچولوه هم که اون موقع خوابش میومد خوابش برد تا صبح! دیگه خیلی از ددی آش هم گله نکرد! گفتم بهش ببین بهت گفتم که بمون صبح واسمون صبحونه درست کن بیا حالا بریم سریال درست کن واسه خودت و ما !!! ا خلاصه تا رفتن ۱۰ بود دیگه ما هم انقدر هممون خواب و بیدار منتظر اینا بودیم گفتیم یک ساعتی دراز بکشیم که میخواستم اون روز بریم سانتا.. باربارا پیش مژی و علی که از روز قبلش رفته بودن ولی انقدر ترافیک بود که پشیمون شدیم و گفتیم اصلا نمیازره و رفتیم یک رستورانی تو ملیبو که تا اونجام برسیم یک ساعتی طول کشید... 6 بود دیگه هممون گرما زده و خسته برگشتیم خونه و غش کردیم!ا
دیروزم که روز ۴ جولای بود و حوالی ما مدتی هاست دیگه آتیش بازی نمیکنن یکم پایین تر میکردن هر سال که اونام امسال تعطیل کردن ! من و مادر بزرگ جان عصرش یکمی رفتیم مال چرخیدیم و خرید کردیم و بقیش همش خونه بودیم و اونا فیلم سریال ایرانی دیدن و منم واسه خودم یکمی کتاب جات خوندم و فیلم دیدم!
خلاصه این بود اهم اخبار در ۲ هفته گذشته... حالا به نظرم این هفته هفته خلوتی خواهد بود و من سعی میکنم بیشتر بنویسم!
Posted by Nene at 4:36 PM 0 comments
Sign by Dealighted - Coupons and Deals