سلام سلام! من الان بیخوابی زده به سرم نمیدونم چرا! الان از خونه یایا اینا اومدیم دختر کدبانومون سوپ جو پخته بود منم عاشق سوپ جو کلی وقت بود خودشم هوس کرده بود و دیگه امروز ترتیبش و داد و با باقی مانده مستر ترکی دیروزشون خوردیم! بعدشم کلی بازی کردیم! انقدر خوش گذشت و خندیدیم که دل درد شدیم هممون!!! اول از این بازی ها کردیم که یکی یک کلمه میگه بعد ادامه میده نفر بعدی وای یک چیز هچل هفتی شده بود کلی خنده دار شده بود!!! بعدشم مافیا بازی کردیم ولی عده مون کم بود! و مامان یایا همش خودشو لو میداد خیلی خندیدیم از دستشون! خوشم میاد که حتا یک نفرم فکر نمیکنه من مافیا باشم!!!! بسکه معمولا مظلوم نمام!!!! (طبق گفته دیگران) و بقیه رو هم متقاعد میکنم که دارین اشتباه میکنین!!! ولی طفلی یایا همیشه جز متهم ها میشه!! این بازی هر چی عده بیشتر باشه بهتره ولی ما ۷ نفر بیشتر نبودیم من و برادرام و یایا و خواهرش و دوست پسر و مامانش!!! و بیشتر به اینکه لو ندین همو! چشماتو باز نکن و اینا گذشت! ولی کیف داد و شب خوبی بود یک بارون سیل آسا هم باز داره میاد خدا به خیر کنه البته قراره تا فردا بند بیاد! یعنی انقدر الان که برمیگشتیم آب جمع شده بود کنار ماشین که من میترسیدم در و باز کنم آب بیاد تو ماشین فکر کن! گند بزنن خیابون و کوچه های اینجا رو!ا
دیشب هم که شب کریسمس بود دایی جان اینا مهمون ما بودن! انقدر این دختر دایی فنقلی من گوگولیه.. من فداش بشم.. براش با کلی تاخیر تولد گرفتیم چونکه تولدش نبودن مسافرت بودن و بعدشم نشده بود ببینیمشون! خیلی کیف داره کادو که میدی خیلی مقبول واقع بشه! من براش یک ست دستکش کلاه شال گردن از هلو کیتی گرفته بودم و یک کیف کوچولوشو انقدر دوستشون دشت و انقدر باهاشون حال کرده بود که آدم کیف میکرد.. من اصلا نمیدونستم انقدر به این علاقه داره! شانسکی واسش گرفته بودم و وقتی باز کرد کادو شو یعنی چشاش برق میزد من فداش بشم! خواهر بزرگه هم که کلی خانوم و جگر شده هی بهش میگفت دانا الان چی باید بگی؟! بعد اونم صداشو نازک میکرد میگفت تنک یو ... یعنی میخواستی درسته قورتش بدی ! دیگه کلی عکس گرفتیم و کلی جفتشون دلبری کردن و دم به دقیقه هم فنقلی میرفت سایت سانتا را نگاه میکرد که ببینه الان کجاست! هر دو دقیقه یک بار میومد میگفت خوب سانتا فلان جاست بعد میره فلان جا ... خلاصه به قول مامانش الان تو مرحله ای هست که زمزمه های اینکه سانتا واقعی نیست را شنیده ولی هنوز خودشو به اون راه میزنه و صرف نمیکنه باور کنه! قربونش برم خواهر بزرگه هم که داره یک لیدی تمام عیار میشه و آدم حض میکنه انقدر هوا این فنقلی و که یک لحظه آروم و قرار نداره و یک ریز حرف میزنه را همیشه داره
برادر جون ما هم یک هفته میشه از نیو یورک آمده و خونه رو مزین کرده! مامان بابام کلی خوشحالن یعنی هممون خوشحالیم .. شبی که میومد به مامان اینا نگفته بودیم انقدر هم هفته پیش هوا بد و بارونی بود که پروازش با کلی تاخیر انجام شد یعنی به جا ساعت ۸ ساعت ۱۲ شب رسید من و شاهین فقط خدا خدا میکردیم که میرسیم خونه مامان اینا خواب نباشن! اومدیم خونه مامانم داشت آماده میشود بخواابه بابام داشت اخبار میدید.... یهو این که اومد تو بابام عین این بهت زده ها گفت تو واسه چی آمدی؟ تو اینجا چی کار میکنی!!! بعد مامان مو صدا زد و خلاصه کلی جفتشون سورپریز شدن! حالا اون شب مامانم شعله زرد پخته بود داده من برای دائیم اینا ببرم! بعد شاهین حال نداشت باهام بیاد بیرون... بارون تندی هم میومد مامانم گیر داد که منم میام تنها نری... هی من میگم مامی جان نمیخوااد بیای من یک دقیقه زودی میرم میام هی میگه نه منم میام بعد دیگه آخرش گفتم اصلا من میخواام بعدش برام پیش یایا تو نمیشه بیای ! گفت باشه خوب از اول بگو! من همش میترسیدم یهو افشین برسه و زنگ بزنه بگه رسیدم من چه جوری مامی جان و دودر میکردم خونه دائیم! خلاصه بماند که کلی قر زد... وقتی هم که بر میگشتم از خونه دائیم بهم گفتن غذا بگیرمیای خونه! منم غذا گرفتم و یک ساندویچم اضافی واسه افشین ! بعد گفتم حالا چی بگم این دو تام جفتشون گیر! بعد تا غذا رو آوردم تو گفتم خدا کنه اشتباه نکرده باشه این داشت اشتباهی به من نوشابه هم میداد که واقعنم داشت میاد!! بعد که ساندویچ رو گذاشتن رو میز مامانم گفت ای وای یک ساندویچ هم اضافه داده گفتم عیب نداره مامی جان خودتو ناراحت نکن! اشتباه کرده دیگه! خلاصه افشین و که آوردیم خونه میگه خوب واسه من فیلم بازی میکنین ها ! ساندویچ اشتباهی و این داستان ها !!! خلاصه کلی عذابشون دادیم!ا
چقدر طولانی شد تازه یک چیزایی هم میخواستم بنویسم دیگه حالا بعد!
خدایا یک کاری کن فردا( یعنی در واقع امروز ) اونی که من میخوام بشه بشه لطفا منو نا امید نکن!
اخی آقای عین الان تکستم کرد وقتی دورمیشه خیلی با نمک میشه
شب خوش همگی
Sunday, December 26, 2010
کریسمس مبارک
هفته پیش هم شنبه تولد مژی بود رفتیم یک رستوران ایرانی تو ارواین که موسیقی اینا هم داره با نانی و شوهر جانش و مامان مژی کلی قر دادیم و کیک و کادو بازی کردیم یک بارون خفنی هم میومد یعنی من کور شدم تا رسیدم به آنجا از بس حواسم به جاده بود که نرم تو باقالیا یک جا هم کمی گم شدم که خانوم جی پی اس کمک کردن و راهو پیدا کردن برامون! کلا شب خوبی بود کلی قر دادیم و عکس گرفتیم و خوش گذشت!
من یک هفته میشه میرم این کار جدیده که مال سوپلایر کمپانی هست،،، و هفته دیگه هم با اینکه تعطیلیم ولی باید اضافه کاری بریم! اینجا بدیش اینه که میز و دفتر دستک خودمون رو نداریم و مثل دوران دانشجوئی که میرفتی کتابخونه همه دور میز نشسته بودن و یک لپتاپ جلوشون بود کار میکردن اینجوری! همه خیلی نزدیک به همیم و جلو در ورودی هم میز گذاشتن ما هم عینهو بدبختا نشستم! بعد با اینکه طبقه دوم هم هستیم ولی در پایین که هر از گاهی باز میشه یک سوزی میادش که نگو! یعنی من بیشتر وقتا با کاپشن نشستم! حالا زیادم دلتون برامون نسوزه! دیگه چاره ای نیست فکر کنم! کنارش هم کارخونه شون هست که یکی دوبار طولش رو گز کردیم و جم و جور و کوچیک هست ... پنجشنبه هم ناهار این روسا جدید بردن بهمون ناهار آخر سال دادن! یکیشون یک آقای فرانسوی که معمولا خیلی جدی و همش دار حال درست کردن چارت هاست (اریک) اون یکی کارش خیلی درسته فکر کنم آرمنی هست !(سمی) این دو تا مال کمپانی خودمون این یکی کمپانی هم یک آقا آمریکایی کوتاه هست که همیشه یک لبخندی داره و یا پا تلفنه یا ملت داران بهش نق میزنن! (کلیف) خلاصه اریک و سامی ما رو پنجشنبه بردن ناهار و مهمونمون کردن حالا دوشنبه بریم ببینیم دنیا دست که
Posted by Nene at 3:37 AM 2 comments
Friday, December 17, 2010
کاشف برق
سلام سلام صد تا سلام!!
من صبح انقدر هایپر بودم که خدا میدونه فکر کنم تازه اثرات دیشب ، صبح پدیدار شده بود. ولی الان یک خواب عمیقی منو گرفته اگه یعنی من الان یک بالش داشتم! دراز میکشیدم یک بارون نم نم خوشگلی هم میاد از پنجره نگاه میکردم زیر پتو، بعد یک آهنگم گوش میدادم و لالا میکردم! حالا دلم چیزای دیگم میخواد ها ولی خوب ...
دیشب که تولد کو..کی بود رفتیم یک جا تو داون تاون که اسمش با کاشف برق (!!!) یکی هست... انقدر اینجا باحاله پنج شنبه شب ها هم یک راک بند میزنه ... ما یک بار رفتیم یکی از بچه ها آی.دی نیاورده بود راهمون ندادن! یکی از پسرا هم از این کفش های کانورس پوشیده بود اونم مشکل داشت البته!!! کلان اونجا همه خیلی درس آپ بودن دیشب هم، ولی خیلی باحاله آدم حال میکنه همه مرتب منظم با کلاسن! ما میزمون کنار استیج بود و خیلی باحال بود... بعد از این دختر بد ها که میان لباسشون رو در میارن هم میومدن رو استیج میرقصیدن البته کامل کامل نه ها!! به اندازه کافی!!! خیلی باحال میرقصیدن ولی! وقتی تند میزدن و اینا میرقصیدن تند تند خیلی باحال میشد! سارا و یایا هم هی چشم این دوست پسراشون رو میگرفتن!!! حالا خود ما دختر ها خدایی میخ تر از پسرا شده بودیم از حرکات این رقاص ها! خلاصه خیلی خوش گذشت انقدر دیگه آخرش چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و این پسرا دید زدن این خانوم ها رو که مرده بودیم از خنده یک دختره بود یک لباس باحالی (!!!) پوشیده بودش بعد یک قدی هم داشت بیا و ببین! این کاوی داداش کو..کی یهو چشمش به این افتاد گفتش وای وای بچه ها قلبم قلبم داره وایمیسته ناین وان وان خبر کنین من مردم!!! دیگه خلاصه انقدر هیز بازی دراوردیم که دختره آخر رفت یه جا دیگه!
من از هفته دیگه احتمالا باید برم یک سایت دیگه که از اینجا هم که میام ۲۰ دقیقه دورتر هست و یعنی من کلا باید هرروز ۵۰ دقیقه یا بیشتر تو راه باشم! دوشنبه قطعی میشه ولی اینجور که بوش میاد اون یک هفته که تعطیلیم هم باید کار کنم! من و ۴ نفر دیگه ... هنوز معلوم نیست تا ببینیم دوشنبه چی میشه دیگه
من باز یک ویکند پر بار پیش رو دارم! همگی ویکند خوبی داشته باشین و هفته خوبی و شروع کنین
من صبح انقدر هایپر بودم که خدا میدونه فکر کنم تازه اثرات دیشب ، صبح پدیدار شده بود. ولی الان یک خواب عمیقی منو گرفته اگه یعنی من الان یک بالش داشتم! دراز میکشیدم یک بارون نم نم خوشگلی هم میاد از پنجره نگاه میکردم زیر پتو، بعد یک آهنگم گوش میدادم و لالا میکردم! حالا دلم چیزای دیگم میخواد ها ولی خوب ...
دیشب که تولد کو..کی بود رفتیم یک جا تو داون تاون که اسمش با کاشف برق (!!!) یکی هست... انقدر اینجا باحاله پنج شنبه شب ها هم یک راک بند میزنه ... ما یک بار رفتیم یکی از بچه ها آی.دی نیاورده بود راهمون ندادن! یکی از پسرا هم از این کفش های کانورس پوشیده بود اونم مشکل داشت البته!!! کلان اونجا همه خیلی درس آپ بودن دیشب هم، ولی خیلی باحاله آدم حال میکنه همه مرتب منظم با کلاسن! ما میزمون کنار استیج بود و خیلی باحال بود... بعد از این دختر بد ها که میان لباسشون رو در میارن هم میومدن رو استیج میرقصیدن البته کامل کامل نه ها!! به اندازه کافی!!! خیلی باحال میرقصیدن ولی! وقتی تند میزدن و اینا میرقصیدن تند تند خیلی باحال میشد! سارا و یایا هم هی چشم این دوست پسراشون رو میگرفتن!!! حالا خود ما دختر ها خدایی میخ تر از پسرا شده بودیم از حرکات این رقاص ها! خلاصه خیلی خوش گذشت انقدر دیگه آخرش چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و این پسرا دید زدن این خانوم ها رو که مرده بودیم از خنده یک دختره بود یک لباس باحالی (!!!) پوشیده بودش بعد یک قدی هم داشت بیا و ببین! این کاوی داداش کو..کی یهو چشمش به این افتاد گفتش وای وای بچه ها قلبم قلبم داره وایمیسته ناین وان وان خبر کنین من مردم!!! دیگه خلاصه انقدر هیز بازی دراوردیم که دختره آخر رفت یه جا دیگه!
من از هفته دیگه احتمالا باید برم یک سایت دیگه که از اینجا هم که میام ۲۰ دقیقه دورتر هست و یعنی من کلا باید هرروز ۵۰ دقیقه یا بیشتر تو راه باشم! دوشنبه قطعی میشه ولی اینجور که بوش میاد اون یک هفته که تعطیلیم هم باید کار کنم! من و ۴ نفر دیگه ... هنوز معلوم نیست تا ببینیم دوشنبه چی میشه دیگه
من باز یک ویکند پر بار پیش رو دارم! همگی ویکند خوبی داشته باشین و هفته خوبی و شروع کنین
Posted by Nene at 2:54 PM 3 comments
Tuesday, December 14, 2010
یک ویکند بسیار پر بار!ا
جمعه که از کار آزاد شدیم چونکه نانی و مژی خیلی اعصاب و روان شون از دست آدم هایی که باهاشون کار میکنن خط خطی بود گفتیم بریم یک جا بشینیم این انرجی های منفی رو تخلیه کنیم و خودمون رو واسه ویکند آماده کنیم! رفتیم یک کافه نزدیکمون که خیلی گوگوری مگوری و یک جا دنج هم بهمون دادن و کلی صحبت و گفتگو و هر چی دلمون خواست هم پشت یک عده آدم بی لیاقت (!!) سر کارمون که عده شون روز به روز داره بیشتر میشه حرف زدیم و دلمون خنک شد! دیگه من ۷ اینا خونه بودم و سرم به شدت هم درد میکرد و یکمی خو ابم برد! ساعت ۹ اینا آقای عین آنلاین بود.. کافی بین بودش گفت بیا اینجا من گفتم نمیام!! گفتش پس من بیام ببینمت؟ آخه داره چهارشنبه میره دانمارک... گفتم باشه بیا... اومدش و با هم رفتیم خیابون سوم یک رستوران / بار جدیدی باز شده خیلی با نمکه از کنارش رد میشدیم گفتم بریم اینجا؟ گفتش بریم... خیلی با مزه بود بیرونش همش سوفا بود و از این بالش ها و پشتی ها و پتو و بخاری خیلی با مزه بود خلاصه از هر دری سخن گفتیم! قرار شد وقتی برگشت تولد من و خودش و که به فاصله ۶ روزه باهم بگیریم !!! البته من بهش گفتم که شاید برم دالاس اون هفته که بر میگرده! ۱ اینا بود دیگه منو رسوند خونه
شنبه من دختر بابا بودم! البته تولد بابا هم بود! یعنی تولد بابا در واقع جمعه بود که چونکه شاهین تا ۱۰ کلاس داشت اجرا نشد! صبح با بابا رفتیم خرید میخواستیم یک چیزایی واسه خونه بخریم! رفتیم یک مغازه میز و مبل و اینا که اتفاقا صاحبش ایرانی از آب دراومد! خلاصه من و بابا جان با سلیقه خودمون یک زیر تلویزیونی و یک میز ناهار خوری(!!!) خریدیم!!! وقتی از مغازه اومدیم بیرون کلی جفتمون ذوق مرگ بودیم که چه جالب و چه زود انجام شد! بعد هم رفتیم که درخت بگیریم! امسال من اینا رو زور کردم درخت کریسمس بزاریم که یکمی این جو خونمون که از دست فک و فامیل خونه بهتر بشه! رفتیم اونجایی که باید درخت میخریدیم و یک صف نه یعنی دو صف واقعا کیلومتری بود و از اونجایی که جفتمون گرسنه بودیم و بابام هم باید میرفت دنبال مامانم از سر کار برش داره بیخیالش شدیم گفتیم فردا میایم باز
رفتیم خونه ناهار خوردیم و من و شاهین رفتیم که شاهین بره مدرسه اش... تو راهم برای بابا کادو تولدش و بخریم! میخواستیم براش رنگ روغن و بوم نقاشی و بند و بساتشو بگیریم! منم چونکه بلد نیستم این چیز ها رو باید منتظره این برادر جان میشدم این بیچارم که یک سر و هزار سودا !!! هفته فاینالش بود و هست! خلاصه خریدیم و من شاهین و رسوندم مدرسه اش و رفتم کیک هم گرفتم! دو تا هم شیرینی اضافی گرفتم!!! چونکه قرار بود برم پنرا آقای عین یک سی دی بهم بده !!!بعد دختره با مزه میگه اینا رو میخوای تا میرسی خونه بخوری؟؟؟؟ مردم از خنده یعنی من!!!گفتم نه واسه دوستمه خودم دیگه از این کیکه میخورم!!!! ولی انگار من دم رفتنش خیلی عزیز شدم! خلاصه یک ساعتی هم پیش اون بودم و عکس نگاه کردیم و یکمی هم بهم سر فراز (همون دوست جدیده!!) گیر داد!!! که انقدر چرت و پرت گفتیم خودمون مردیم از خنده! بهش میگم علی گی هست!!! بعد داشتم بهش میگفتم مثل تو که منو اذیت که میخوای کنی میگی اااااووو چه کیووت... اون همش میگه اااووو !!! بعد داشتم بهش میگفتم که علی شوهر مژی چه تیکه ای بهش انداخت اون بار دیگه مرده بودیم از خنده هی میگفتیم اااوووو ... من دیگه باید برمیگشتم خونه که یک بار دیگه مراسم خدافظی قبل رفتن و به جا اوردیم! و آخرش با کتک کاری خداحافظی کردیم !!ا
قرار بود بریم یک جا شام واسه تولد بابا! شاهین حدود ۹ اومدش و رفتیم یک رستوران فرانسوی که خیلی خیلی با نمک بود! رستوران بابای دوستش بود و ویتر هاش هم همچین از این فرانسوی جدی ها که تیکه فرانسوی وسط حرفاشون میگن! غذاشون هم خیلی خوب بود کلا خیلی جالب بود و خوش گذشت!! بعدشم اومدیم خونه و کیک خوردیم و کادو دادیم و عکس گرفتیم و کلا شب خوبی بود!
یکشنبه هم بابا و من رفتیم آخر درخت و گرفتیم یک درخت کپلی و با مزه هست و بزرگتر از اونی که فکر میکردیم ! و همچنان در حال جینگلی مستون کردنش هستیم! من و شاهین رفتیم همون یکشنبه کلی از این توپ موپ ها و چراغ و کندی کین و پاپیون و ستاره و اینا گرفتیم چراغامون البته غلط از آب دراومد مجبور شدم دیروز پس شون بدم و یک سری دیگه بگیرم الان هم درختمون نسبتا خوشگله هنوز البته کمی کار داره! دیگه تجربه اول مونه دیگه !!! راه منیوفتیم سال دیگه!
انقدر خوشم میاد از این دو ماه آخر سال انقدر هیاهو و شادی و انرژی تو فضا هست انقدر خوشم میاد مردم مثل شب عید میریزن بیرون و همه جا پر از خنده و بدو بدو بچه هاست! این هفته هم از اون هفته پر بار هاست پنجشبه و شنبه تولد داریم و وسطش هم هپی اور و خرید و یکشنبه هم که برادر جونی ما از نیویورک میاد ! و مامان اینام نمیدونن که میاد و قراره سکته شون بدیم!! اصلآ هم فکر نمیکنن بیاد... اصلآ من الانشم نمیدونم چی شد که گفت میاد! آخه امتحان برد داره بلافاصله بعد ازسال نو !!! مامانم که همش میناله آخی امسال که درخت هم داریم جای بچم خالیه! خلاصه هفته باحالی در پیش رو داریم!ا
شاد و خوش باشین همگی و کلی خوش بگذرونین!ا
and be safe!
شنبه من دختر بابا بودم! البته تولد بابا هم بود! یعنی تولد بابا در واقع جمعه بود که چونکه شاهین تا ۱۰ کلاس داشت اجرا نشد! صبح با بابا رفتیم خرید میخواستیم یک چیزایی واسه خونه بخریم! رفتیم یک مغازه میز و مبل و اینا که اتفاقا صاحبش ایرانی از آب دراومد! خلاصه من و بابا جان با سلیقه خودمون یک زیر تلویزیونی و یک میز ناهار خوری(!!!) خریدیم!!! وقتی از مغازه اومدیم بیرون کلی جفتمون ذوق مرگ بودیم که چه جالب و چه زود انجام شد! بعد هم رفتیم که درخت بگیریم! امسال من اینا رو زور کردم درخت کریسمس بزاریم که یکمی این جو خونمون که از دست فک و فامیل خونه بهتر بشه! رفتیم اونجایی که باید درخت میخریدیم و یک صف نه یعنی دو صف واقعا کیلومتری بود و از اونجایی که جفتمون گرسنه بودیم و بابام هم باید میرفت دنبال مامانم از سر کار برش داره بیخیالش شدیم گفتیم فردا میایم باز
رفتیم خونه ناهار خوردیم و من و شاهین رفتیم که شاهین بره مدرسه اش... تو راهم برای بابا کادو تولدش و بخریم! میخواستیم براش رنگ روغن و بوم نقاشی و بند و بساتشو بگیریم! منم چونکه بلد نیستم این چیز ها رو باید منتظره این برادر جان میشدم این بیچارم که یک سر و هزار سودا !!! هفته فاینالش بود و هست! خلاصه خریدیم و من شاهین و رسوندم مدرسه اش و رفتم کیک هم گرفتم! دو تا هم شیرینی اضافی گرفتم!!! چونکه قرار بود برم پنرا آقای عین یک سی دی بهم بده !!!بعد دختره با مزه میگه اینا رو میخوای تا میرسی خونه بخوری؟؟؟؟ مردم از خنده یعنی من!!!گفتم نه واسه دوستمه خودم دیگه از این کیکه میخورم!!!! ولی انگار من دم رفتنش خیلی عزیز شدم! خلاصه یک ساعتی هم پیش اون بودم و عکس نگاه کردیم و یکمی هم بهم سر فراز (همون دوست جدیده!!) گیر داد!!! که انقدر چرت و پرت گفتیم خودمون مردیم از خنده! بهش میگم علی گی هست!!! بعد داشتم بهش میگفتم مثل تو که منو اذیت که میخوای کنی میگی اااااووو چه کیووت... اون همش میگه اااووو !!! بعد داشتم بهش میگفتم که علی شوهر مژی چه تیکه ای بهش انداخت اون بار دیگه مرده بودیم از خنده هی میگفتیم اااوووو ... من دیگه باید برمیگشتم خونه که یک بار دیگه مراسم خدافظی قبل رفتن و به جا اوردیم! و آخرش با کتک کاری خداحافظی کردیم !!ا
قرار بود بریم یک جا شام واسه تولد بابا! شاهین حدود ۹ اومدش و رفتیم یک رستوران فرانسوی که خیلی خیلی با نمک بود! رستوران بابای دوستش بود و ویتر هاش هم همچین از این فرانسوی جدی ها که تیکه فرانسوی وسط حرفاشون میگن! غذاشون هم خیلی خوب بود کلا خیلی جالب بود و خوش گذشت!! بعدشم اومدیم خونه و کیک خوردیم و کادو دادیم و عکس گرفتیم و کلا شب خوبی بود!
یکشنبه هم بابا و من رفتیم آخر درخت و گرفتیم یک درخت کپلی و با مزه هست و بزرگتر از اونی که فکر میکردیم ! و همچنان در حال جینگلی مستون کردنش هستیم! من و شاهین رفتیم همون یکشنبه کلی از این توپ موپ ها و چراغ و کندی کین و پاپیون و ستاره و اینا گرفتیم چراغامون البته غلط از آب دراومد مجبور شدم دیروز پس شون بدم و یک سری دیگه بگیرم الان هم درختمون نسبتا خوشگله هنوز البته کمی کار داره! دیگه تجربه اول مونه دیگه !!! راه منیوفتیم سال دیگه!
انقدر خوشم میاد از این دو ماه آخر سال انقدر هیاهو و شادی و انرژی تو فضا هست انقدر خوشم میاد مردم مثل شب عید میریزن بیرون و همه جا پر از خنده و بدو بدو بچه هاست! این هفته هم از اون هفته پر بار هاست پنجشبه و شنبه تولد داریم و وسطش هم هپی اور و خرید و یکشنبه هم که برادر جونی ما از نیویورک میاد ! و مامان اینام نمیدونن که میاد و قراره سکته شون بدیم!! اصلآ هم فکر نمیکنن بیاد... اصلآ من الانشم نمیدونم چی شد که گفت میاد! آخه امتحان برد داره بلافاصله بعد ازسال نو !!! مامانم که همش میناله آخی امسال که درخت هم داریم جای بچم خالیه! خلاصه هفته باحالی در پیش رو داریم!ا
شاد و خوش باشین همگی و کلی خوش بگذرونین!ا
and be safe!
Posted by Nene at 10:28 AM 5 comments
Wednesday, December 08, 2010
جایزه بارون شدیم
ای وای موتورم کار نمیکنه امروز این مقاله لعنتی تموم شه بره دنبال کارش! از صبح نرسیدم یک دستی به سر و گوشش بکشم که امشب دیگه کاریش نخوام بکنم! یکمی زیاد شده باید کمش کنم !! نمیدونم حالا از کجاش هم بزنم!!! ای خدا بعد از ظهری یکمی به من تمرکز بده من تموم کنم بره این پی کارش
امروز انگار اینجا روز جایزه بود! صبح این رئیس پروژه ما اومد بهمون جایزه داد اولش گفت از طرف خودمه بعد خودش خندید گفت نه بابا رئیس کل داده به همه منجرها... منجر ما چونکه نیست داده من بدم بهتون!!! حالا چی بود؟؟؟ از این جا سویچی ها که یک نقطه لیزر داره یک نقطه چراغ قوه ... شرمنده کردن به خدا این روسا امسال ها به خدا ما راضی نیستیم! دیگه نیم ساعتی مثل این بچه تخس ها هی ما رو هم لیزر انداختیم هی تست کردیم ببینیم تا کجا طبقه میره از شیشه رد میشه ... شانس آوردیم کور نشدیم به خدا .... نه اشتباه نکنین ما مهد کودکی نیستیم!!! مهندس مملکتم مثلا!
بعد وقت ناهار یک مراسم تمجید دیگه بود که من اصلا حسش نداشتم که برم و نرفتم بعد یکی برام جایزه که داده بودن آورد و بهم داد! گیفت کارت استار باکس بود! من و باش که فکر کردم اقلا ۱۰ دلار دیگه بهمون دادن!!! الان چک کردم همش ۵ دلار بود یعنی من ترکیدم از خنده! به قول مستشا..ر دست گلشون درد نکنه!!! البته این بیچاره ها که خوب گناهی ندارن وقتی بهشون کمپانی پول نمیده از کجا بیارن!ا
خلاصه خواستم فقط اعلام کنم اینجا که ما امروز جایزه بارون شدیم
خواهشا یک نذری نیازی واسه ما کنین که موقع ترفیع و اضافه حقوق یعنی ۳ ماه دیگه وضع بهتر باشه!!!ا
امروز انگار اینجا روز جایزه بود! صبح این رئیس پروژه ما اومد بهمون جایزه داد اولش گفت از طرف خودمه بعد خودش خندید گفت نه بابا رئیس کل داده به همه منجرها... منجر ما چونکه نیست داده من بدم بهتون!!! حالا چی بود؟؟؟ از این جا سویچی ها که یک نقطه لیزر داره یک نقطه چراغ قوه ... شرمنده کردن به خدا این روسا امسال ها به خدا ما راضی نیستیم! دیگه نیم ساعتی مثل این بچه تخس ها هی ما رو هم لیزر انداختیم هی تست کردیم ببینیم تا کجا طبقه میره از شیشه رد میشه ... شانس آوردیم کور نشدیم به خدا .... نه اشتباه نکنین ما مهد کودکی نیستیم!!! مهندس مملکتم مثلا!
بعد وقت ناهار یک مراسم تمجید دیگه بود که من اصلا حسش نداشتم که برم و نرفتم بعد یکی برام جایزه که داده بودن آورد و بهم داد! گیفت کارت استار باکس بود! من و باش که فکر کردم اقلا ۱۰ دلار دیگه بهمون دادن!!! الان چک کردم همش ۵ دلار بود یعنی من ترکیدم از خنده! به قول مستشا..ر دست گلشون درد نکنه!!! البته این بیچاره ها که خوب گناهی ندارن وقتی بهشون کمپانی پول نمیده از کجا بیارن!ا
خلاصه خواستم فقط اعلام کنم اینجا که ما امروز جایزه بارون شدیم
خواهشا یک نذری نیازی واسه ما کنین که موقع ترفیع و اضافه حقوق یعنی ۳ ماه دیگه وضع بهتر باشه!!!ا
Posted by Nene at 1:29 PM 3 comments
Tuesday, December 07, 2010
خنگو..ل ها ( همون آدم های هواس پرت و میگم!)ا
کسی که فیس بوکش رو میبنده و دی اکتیو میکنه باید بیاد وبلاگ آپ کنه دیگه این حکایت منه!
من نمیدونستم که لانگ بیچ انقدر جاهای با حال داره ... من به غیر از خیابون پاین جای دیگه شو نرفته بودم! یک خیابون بعد از پاین یک جایی بود که پر از رستوران و بار و شاپ های کوچولو کوچولو بود انقدر با مزه بود ... من این شنبه شب با یکی از دوستام اونجا رفتم! اول یک رستورانی میخواستیم بریم که چونکه رزرو نکرده بودیم گفتش ۷۰ دقیقه باید صبر کنین! ما هم گفتیم باشه صبر میکنیم! گفتیم خوب میریم یک قدمی میزنیم بعد همینجوری که میگشتیم از بغل یک رستوران دیگه که اونم با مزه بود رد میشدیم پرسیدیم اینجا چقدر طول میکشه واسه دو نفر؟ گفتش همین الان میتونم بشونم شما رو!! ما هم دو تا آدم گرسنه خوب از خدا خسته رفتیم همونجا! غذامون دیگه تموم شده بود من منتظر دوستم بودم که رفته بود دست شویی بعد یک خانومه بد بخت همینجوری با قدم های محکم و استوار اومد که بره فضای بیرون رستوران ندید که اینجا باز نیست و تمامش شیشه هست با سر و همه هیکلش رفت تو شیشه! خودش که یک متر از شدتش خوردنش به شیشه هه پرت شد عقب دوستش گرفتش ... این شیشه ها هم چنان لرزید که من که همینجور بهت زده بودم که چی شد فکر میکردم الانه که بریزه رو سرم! ما هم میزمون بغل پنجره بود وای خیلی وحشتناک بود! دوستم اومدش و حالا من هم خندم گرفته بود از این اتفاق که افتاده بود و یارو اینجوری رفت تو شیشه هم شوکه شده بودم!!! دیگه رفتیم از اونجا! بیچاره دختره مستم نبود بنده خدا نمیدونم چرا نفهمید اینا شیشه هست و باز نیست!!!ا
جمعه شب با نانی و مژی و شوهران گرامشون رفتیم شارکیز هپی آور که تولده نانی و شوشو شو بعد از ده قرن اجرا کنیم.. البته اونا نمیدونستن که ما براشون تدارک تولد دیدیم! مژی کیک گرفته بود و برنامه این بود که مژی و شوهرش زودتر برسن که کیکو بدان که بعد از شام واسمون بیارن... خلاصه آقا ما شام و خوردیم و کلی خندیدیم و غیبت کردیم و مسخره بازی و این برنامه ها منم که کنار نانی زیر این بخاری ها نشسته بودم پاشدم به شوشوش گفتم بیا بشین اینجا من خفه شدم از گرما!! یعنی شرایط و خلاصه مهیا کردیم که کیک و بیارن... بعد فکر کن چی کار کردن! دختره خنگ کیک و با جعبه در بسته و شمع هاش روش اورده و میگه ببخشیدا ما اینجا تولد بازی نمیکنیم!!! یعنی قیافه من و مژی و باید میدین از زور عصبانیت که چرا اینجوری کرد این؟ خوب چرا از اول نگفت میرفتیم رستوران اون ور خیابون! و قیافه نانی و شوهرش و از تعجب که چی شده الان؟ بعد دختره میگه فندک هم نداریم اینجا !! حالا همه داران تو فضای آزاد که ما هم همونجا بودیم سیگارم میکشند ها !! یعنی من چقدر حرص خوردم خدا میدونه! دیگه نانی و شوهرش هم هی گفتن عیب نداره و ما که سوپرایز شدیم و این حرفا... ولی من تا آخرش همش دقیقه ای چند بار میگفتم، دختری خنگ گند زد ها! حالا یک ویترس دیگه هم بود که کلی باهامون دوست شد و کیک و که دید گفت چه خوشگله و ازمون کلی عکس گرفت و یعنی نمیشد عوض این خنگه این میشد ویترس ما از اول!!! حالا هی میگن نگین بلاند ها خنگن!!! هستن دیگه!! ولی خوب خاطره شد!!!ا
من برم به داد مقاله ام برسم که هنوز ۲ صفحه دیگه باید برسم !ا
روز خوبی داشته باشین
من برم به داد مقاله ام برسم که هنوز ۲ صفحه دیگه باید برسم !ا
روز خوبی داشته باشین
Posted by Nene at 9:01 AM 3 comments
Wednesday, December 01, 2010
یک روز کاری!!!!!!ا
رییسم (همون رییس گوگولی) آمده بهم میگه نگین چقدر سرت شلوغه ؟
منم که یک قاچ پرتقال تو دهنم بود میام آب دهنمو قورت میدم تو گلوم هم گیر میکنه!!! بعد هم من خندم میگیره از این سوال که چقدر مشغولی هم اون ( آخه تو که میدونی هممون بیکاریم !!!! ) و کله ام و تکون میدم که یعنی کاری ندارم به اون صورت
میگه آزادی ها؟
....
انگار برام کار پیدا کرده از این آوارگی در بیایم آخر سالی!!!! ا خدا بخواد سه هفته دیگه مونده تموم شه امسال! امیدوارم بعد سال نو یکمی بهتر بشه
منم که یک قاچ پرتقال تو دهنم بود میام آب دهنمو قورت میدم تو گلوم هم گیر میکنه!!! بعد هم من خندم میگیره از این سوال که چقدر مشغولی هم اون ( آخه تو که میدونی هممون بیکاریم !!!! ) و کله ام و تکون میدم که یعنی کاری ندارم به اون صورت
میگه آزادی ها؟
....
انگار برام کار پیدا کرده از این آوارگی در بیایم آخر سالی!!!! ا خدا بخواد سه هفته دیگه مونده تموم شه امسال! امیدوارم بعد سال نو یکمی بهتر بشه
به این چیزای آب که یک طرفش داغه یک طرفش سرده چی میگن؟ همونمون خرابه من از بعد از ظهر فهمیدم ...الان من یک ۲-۳ ساعتیه تو کف چایی هستم ! خوب شد صبح از پایین قهوه گرفتم ها
یک آقاهه اومده سراغ این پسر جلویمو میگیره میگم بهش هستش ولی من نمیدونم کجاست.. به پسره که اون ورم نشسته میگم آ.ر.سن هست آره ؟ با من و من میگم آره ...یارو میگه اوه اوکی و میره! بعد که میره یک نگاه به میزش میندازم خیلی مرتب منظمه ... کنگ بهم میگه آرسن رفته فکر کنم! نمیادش منم نمیدونم کی میدونه کی نمیدونه!!!.. بعد ش دوتا مون میخندیم! خوب کلا ما همیشه به این آرسن بیچاره میخندیم!! تفلکی .... میگم خوب این که دوباره نمیادش عیب نداره ... میگه نه بابا! هی هم میخنده!!!!ا خدا عاقبت این کمپانی و به خیر کنه
Posted by Nene at 2:00 PM 0 comments
Subscribe to:
Posts (Atom)