Thursday, March 24, 2011

سال نو مبارک!

سال نو مبارک!
امیدوارم که سال ۱۳۹۰ سال خیلی خیلی خوبی باشه واسه همه شما دوستای عزیزم!
من عاشق سفره هفت سین چیدنم یک حس خوبی به آدم میده احساس میکنی با تک تک چیزایی که رو میز میزاری یک نشونه میزاری که سال جدیدت وبهتر از پارسال داشته باشی ایشالا که سالی پر از سلامتی صلح و صفا و صمیمیت و خوبی و خوشی باشه و قدر همو بدونیم و به هم کمک کنیم هوای همو داشته باشیم و امیدوارم به همه چیزایی که دوست دارین برسین
مامی جان یکشنبه داره میره پیش مامی جانش که دستشو بگیره بیاره... هر چی بگم چقدر هممون هیجان زده و خوشحالیم کم گفتم ... امیدوارم این سه هفته زودتر بگذره و باهم بیان
هزارتا چیز میخواستم بنویسم ها! الان یادم نمیاد! اینجام که به مبارکی فیلتر و کسی نمیبینه ... ! پس فعلا تا همین جا باشه بقیش واسه بعد!
دوستتون دارم و سال نو مبارک!

Thursday, March 10, 2011

تکنو.لو.ژ.ی

قربون این تکنولوژی بشم من آخه ... من یک دوست دارم که قبلا ها که ایران دانشگاه میرفتم خیلی دوستش داشتم یعنی کورکورانه و یک طرفه ! اون یک رشته دیگه بود تو کلاس های عمومی با هم بودیم!!! کلا از دوستاشم بدم میومد! آخه خودش آقا بود به نظرم اونا خیلی بچه بازی داشتن همیشه! اینم وصل اینا بود همیشه!! حالا اگه ببینه من اینو نوشتم تیکه بزرگم گوشمه! !! بعدش که من سال دوم اومدم امریکا و ازش بی خبر بودم اونم موند و بعد از کلی تو ارکات دیدمش اون وقت درسش تموم شده بود و داشت اقدام میکرد بره استرالیا که الان اونجاست ... دیگه از وقتی رفتیم خارجه رو مون به هم باز شد و هر از گاهی به هم زنگ میزنیم و هی سر به سر هم میزاریم کلا از این دوست خوباست نمیدونم واقعا از کی شرو ع شد فکر میکنم بعد از بر ک آپ با سهیل بود که زنگ زد و در جریان ماجرا بود و منم که دپرس بودم و اونم کلا همیشه از این شر هاست که میخندونتت و شاد میشی! ... هر بارم میگه پا شو بیا اینجا خیلی خوشگله و من میگم نه اول تو بیا من ۱۰ سال هست ندیدمت ! ! بعد میگه بیا اینجا کلی از بچه های فنی اینجان! راست میگه نصفه بچه های گروه ما الان اونجان واقعن! اگه به امریکا و کانادا نیامده باشن! خلاصه آخرش معمولا به نتیجه نمیرسیم کی بیاد کجا!!ا!ا

حالا دیشب من داشتم واسه خودم کاری میکردم بعد دیدم برام مسج زده که بچه جون کجایی بیا رو اسکاییپ! حالا منم سالی ماهی یک بار هم اسکایپ استفاده نمیکنم ها بهش میگم نمیدونم پسوردم چیه.. همینجا حرف بزن.... بعد باز گیر داده بیا رو اسکایپ حالا... من پا شدم و لپ تاپ باز کردم و صد بار پسورد زدم و که ببینم کدومشه! خلاصه آن شدم! اسکایپ که میدونین دیگه ویدیو کال هست زنگ زد خوب منم جواب دادم دیدم تو خیابونه! منم عین این ندید بدید ها! وا کامی کجایی تو؟؟؟ اینجا کجاست! میگه دارم از سر کار میام خونه! بعد میگه مگه تو آیفون نداری؟ میگم که نه! من آیفون دوست ندارم! همه دارن دیگه! بعد میگه ببین اگه آیفون داشتی الان مثل من قدم میزدی ویدئو کال میکردیم... خداییش من کف کرده بودم!!! بعد دیگه رسید خونه و اطراف خونه رو نشونم داد ( البته قبلا هم دیده بودمش) با گوگل ارت ولی این، لایو بود دیگه!! بهش گفتم که کامی یک کانگورو پیدا کن من ببینم !!! بعد میگه کانگورو همین جوری نمیتونم پیدا کنم بعد کلش و کرده نزدیکه یک درختی میگه بذار ببینم کوالا چیزی هست اینجا؟؟!!! وای یعنی مرددم دیگه از خنده از دستش!! پیدا نکرد!!!! دیگه رفتیم تو خونه و دوستش اونجا بود و گیر داده اینو نمیشناسی؟ برق ۷۷ بوده ها !!! میگم نه! حالا زوم کرده رو یارو بیچاره!!! بعد دیگه رفتیم آشپزخونه رو هم نشونم داده و واسه خودش تست گذاشت! کلا من حس میکردم که من الان اونجام!!! بعدشم رفتیم تو اتاقش!!!! بعد دیگه تلفن و انداخته رو تخت رو به سقف هاهاها!!! با رعایت شیو نات لباساشو عوض کرد و خلاصه برگشتیم تو آشپزخونه !! تست ها آماده شده بود!! منم عینهو این ندید بدید ها ! گفتم بذار ببینم تلفن منم شاید ویدئو کنه که همینجوری که حرف میزدیم اینستالش کردم ولی گندش بزنن نداشت ویدیو شو! آبرو ما رو برد این اندروید خلاصه ... بعد دیگه خدافظی کردیم من داشتم میرفتم بخوابم باز تکستش کردم بهش یک چیزی بگم دوباره زنگ زد! یکم دیگه حرف زدیم از این ور اون ور ! بازم بحث تو بیا نه تو بیا! دیگه من گفتم من دارم غش میکنم قطع کردیم ...ا
خلاصه که خدا پدر مادر تکنولوؤی و حفظ کنه که کلی ما را مشعوف کرد دیشب!!!ا

Sunday, March 06, 2011

اندر احوالات ما

باز من یک پراجکت دارم سه هفته دیگه باید تحویل بدم خودم و به هر دری میزنم که عقبش بندازم!ا

دیروز گفتم برام پستخونه این چیزایی که دو هفته هست پشته ماشینمه را پست کنم! بعدش رفتم نونوایی دم خونمون!! سنگک گرفتم! بعد اومدم خونه ناهار خوردم بعد گفتم یک روز تعطیل دارم! حالا امروز که نرفتم سر کار یک خواب ظهرگاهی بکنم!! خوابم نبرد!! بسکه صبح دیر پا شده بودم!! کتاب خوندم عوضش بعد چشام گرم شد و خوابم برد ! وقتی بیدار شدم یک چند ساعتی (بگیر شما ۴ ساعت) یکمی کار کردم! ساعت 9 - ۱۰ بود دیدم بابا تنها داره تی وی میبینه نشستم باهاش فیلم قتل کندی و دیدم!!! برنامه بعدی هم نقشه قتل هیتلر بود اونو دیگه بیخیال شدم برگشتم تو اتاقم یکمی دیگه جزوه هامو مرور کردم! بعد ساعت ۱۲ انقدر پلکام سنگین شده بود غش کردم! گفتم عیبی نداره زود میخوابم صبح زود پاشم!! صبح پاشدم واسه خودم صبحانه درست کردم بعد این کتاب که جدیدا خریدمش یک چند تا فصلشو خوندم! بعد خوابم برد! من نمیدونم چرا هر وقت کتاب میخونم مساوی خوابیدنه! البته میدونما پتو رو میکشم تا خرخره بالا! خودمم میچپونم تو پتو ...یک چیز گرم و نرمی میشه که فقط جون میده واسه خواب ! حالام هم که پاشدم منتظرم برنامه دیروز و باز اجرا کنم!!! خلاصه خدایا یکمی همت بده!ا

این بابا من گیر داده به یک کبابی که من بدم میاد ازش! دیروز بهش گفتم بابا این سنگکی کبابم داره... باز انگار دوباره رفت از این مغازه هه کباب بگیره! این بابا مامان من به یک جا که عادت میکنن ها دیگه ول نمیکنن من نمیدونم چرا من اگه خودم بودم حتمن میخواستم این جا جدید و امتحان کنم! حالا میگه من نمیدونم این چه جوریه میدونم عمرا نمیره بپرسه !!! اگه بره واقعن باید به عنوان مایل استون واسش بزارم!ا

انقدر دلم میخواد این کنسرت دا.ر.یو.ش و ا.صلا.نی و برم! اون روز به مژی میگفتم که فکر نکنم هیچکی حاضر باشه با من بیاد بریم اینجا... اونم با کمال ناباوری گفت من میام باهات! البته گفت مامانش همون حدودا داره میره ایران اگه اون روز نباشه میاد کلی ذوق کردم!ا

اون روز بعد از مدت ها رفته بودم تراپی خیلی چیزا شده که نه اینجا نوشتم نه به کسی اصولا گفتم یعنی یک جورائی انباشته شده! بهش میگفتم من اصلا دوستای مجرد دیگه ندارم همشون یا شوهر دارن یا دوست پسر دارن! البته همشونم کلی مدت از رابطه هاشون میگذاره و اونجوری نیست که مثلا همش با شوهرشون یا دوست پسرشون باشن! ولی خوب من یک دوست مجرد ندارم که بتونم باهاش برم این ور اون ور یا باهاش برم مسافرت اینم گاهی خیلی اذیتم میکنه... که باز این شروع کرد که باید تو این سمینار ها که از طرف مدرسه یا کارت میزارن بری یا جاهایی که کاری داوطلبی میکنن بری که با ۴ تا آدم آشنا بشی ... تو این سه سالی که من میرم اینجا این مساله رو این شاید به من پونصد بار گفته و من تو خودم نمیبینم که مثلا تنهایی پاشم برم یک جایی داوطلب کنم !! اون روزم مژی هم منو کلی دعوا کرده که تو اصلا تو سوشیال ایونت ها شرکت نمیکنی من اگه تا بهت نگم یک جا بریم نمیای و اینا... بهش میگم بابا جان برام سخته تو خودم نمیبینم! اونم کلی گیر داده مگه واسه من آسونه؟؟ یک جا که میخوام تنها برم کلی دست و دلم میلزره ولی آدم باید این جور جاها بره نت ورک کنه آدم جدید ببینه... خلاصه یکی از گل های من تو سال جدید شاید همینه که حتما برم حداقل تو این سمینار هایی که دانشگاه میزاره یا این آیس برک ها و هدفم این باشه که با ملت صحبت کنم و دوست پیدا کنم! به مژی میگفتم من همین دوستایی که دورو برام مثلا دارم واسه این کار زیاد و بی حوصلگیم دارم از دست میدم! ولی اون معتقده من به اندازه کافی نت ورک نمیکنم که البته باهاش موافقم

وضیت کار هم هنوز مثل قبله ولی راستش کلا یک کمی بهتر شده از نظر خودم! با همشون یک مدل هایی دوست شدم و زیاد حرص نمیخورم البته میخورم ها مثلا همین چند روز پیش که یک کاری که کلی وقت روش گذاشته بودم و کلی اضافه مونده بودم و به صد نفر نشون داده بودم و اونا هم تائیدش کرده بودن باز تا سابمیت شد روز بعد به یک علت تخیلی رد شد و گفتن فلان چیزش غلطه! یعنی من و کارد میزدی خونم در نمیومد که اریک گفت من نگین و تا به حال انقدر عصبانی ندیده بودم! و اون آقاهه که پروجکت در اصل مال اون بود گفت صدا نگینم درآوردین! به اریک گفتم بهشون بگو من این و درست نمیکنم تا همه مدارک دیگه تائید بشه و دیگه تغیر نکنه بعد من اینو درست میکنم! کمرن هم حرفامو تائید کرد و تو جلسه مطرح کردن و رئیسه اونی که باز قضیه رو رد کرده بود یک ایمیل تخیلی زد که دفعه اول که چک میکنین دقیق چک کنین که از این مشکلات ایجاد نشه! بماند که این بار ششم بود که این رد میشد! یعنی تو پنج بار قبل نفهمیده بودن!!!! خلاصه اون روز خیلی لجم گرفته بود.... ولی در کل اوضاع بهتره ساعت کار زیاده و سر کله زدن و ناز کشیدن هم زیاده !!! ولی میگذاره ! این آقاهه مسوول کیفی فکر کنم به فارسی میشه که همیشه آخر کار مدارک و مهر میزنه یک پسره هندی که خیلی باهم رفیق شدیم جدیدا! اولا انقدر ناز میکرد که حالا من اینو نگاه کنم مهر میکنم! حالا منم از این ور جون مادرت بیا اینا را مهر کن یا بده هر کی باید امضا کنه امضا کنه این الان اصلا این ناز ها رو نمی طلبه ها میان خرت و میگیرن ! خلاصه همش میگفت برو ۱ ساعت دیگه برو ۲ ساعت دیگه! بعد میومدم میدیدم هنوز رو میزشه تکون نخورده! بعد دیگه دید نه من میگم ۱ ساعت دیگه ۱ ساعته و سی ثانیه نشده اومدم باز مثل بقیه یادم نمیره ! دیگه حالا جدیدا سریع کارامو راه میندازه! اون روز گفت بهم برو یک ساعت دیگه آمادست منم گفتم باشه یکمی دیر شد تا اومدم دیدم آماده کرده گذشته تو جایی که آماده ها رو میزارن برداشتم داشتم چک میکردم دیدم بدو بدو اومده میگه ۱۵ دقیقه دیر کردیا... ولی من آماده کرده بودم! گفتم مرسی میدونستم تو دقیقی!!!فکر کنم از اون روز خیلی رفیق شدیم ما! قبلا ها که میرفتم دنبالش مثلا مشغول یک کاری بود یا با یکی حرف میزد اصولا محل نمیزاشت تا من صداش میکردم میگفت بله با من کار داری؟ منم یک لبخند میزدم میگفتم نه پس با عمت کار دارم! حالا تا منو میبینه یک لبخند سر تا سری میزنه میگه دیگه چی شده؟ تا کی باید آماده بشه ! منم معمولا میگم خودت فکر میکنی تا کی میتونی بدی مگه دیگه خیلی اضطراری باشه که مثلان بگم میدونی که این موضوع خیلی هات هست الان, هر چه سری تر بهتر خودش مثلا میگه نیم ساعت دیگه بیا! خلاصه مثل قبلنا دیگه نیست که عزا میگرفتم که باید برم تو کارخونه با یکی حرف بزنم الان طلق طولوق میرم پایین و با نتیجه بر میگردم بالا!

برم دیگه بشینم دنبال کارام! آدم وقتی دیر دیر مینویسه همین میشه دیگه! بعضی وقتا یک چیزایی پیش میاد میگم حتما باید اینو بنویسم! حالا الان عمرا یادم نمیاد
همگی هفته خوبی رو شروع کنین



پ. ن ای وای من حرفامو پس گرفتم کی گفته بابا من دوست نداره جا جدید امتحان کنه! خیلیم دوست داره!!! بعدشم من فهمیدم این ژن قر زدن و کار انجام دادنم به کی رفته!!!ا
پ. ن کبابش خیلی خوش مزه بود به قول معروف هایلی ریکامندد !ا

پ.ن عاشق بابام هستم الان میگه داشتم سوار ماشین میشدم دو تا خانوم اسپانیش اومدن گفتن بهم این چه نونیه ؟ ( سنگک گرفته بوده) گفتم سنگک! بعد گفتن چنگک؟ بعد میگه گفتم نه سنگک! میخواین امتحان کنین؟!! بعد اونام که تعارف اینا حالیشون نیست میگن بله میگه یکمی دادم بهشون بعد میگن خوبه با چیز و واین!!! بابام میگه منم گفتم نه این واسه صبحانه هست با چیز و کیوکامبر ( پنیر و خیار) !!!!!! وای من و شاهین یعنی ترکیدم الان از خنده! آخه بابا من هرروز صبح به غیر از یک روز در هفته که املت درست میکنه صبحانه پنیر و خیار میخوره!!!!ا