Saturday, November 26, 2011

تولد گل من

امروز تولد یکی از فرشته های آسمونی که پارسال همین روز به دنیا اومد و با خودش یک دنیا شادی و خوشحالی و زندگی آوردقلبهوراماچ...حیف که من که خاله نگینشم امروز پیشش نیستم که واسش تولد مبارک بخونم و براش نای نای کنم و کلی بچلونمشماچدلقک... امروز با دوستم یعنی مامانیش حرف زدم میگفت دیشب تا ۴ صبح بیدار بوده واسه فنقل خانوم کیک ۲ طبقه پخته!!تعجب خدا به داد برسه عروسی شما خاله جونیقلب ...امیلیا عزیز خودم ماچامیدورام که امروز یکی از بهترین تولد های زندگیت باشه عزیزم و کلی شیطونی کنی بازی کنی و نای نای کنی و بخندی خوشگلم قلب... برات از خدا بهترین ها رو میخوام امیدورام همیشه کنار مامان بابای مهربونت خوشبخت و خوشحال باشی خاله مژه... عاشقتم عزیز دلمماچقلبماچ ا


اینم عکس کیک خانوم خانوما که امروز به دستم رسیده

Monday, November 07, 2011

چه لطیف

جریان این ماهی رو میخوام بنویسم! انقدر من خندیدم از دست این بشر ماهی کش... خوب من نشسته بودم داشتم باسه خودم سخنرانی میکردم و علی هم داشت آشپزی میکرد! حالا نکه فکر کنین قر**مه سبز**ی درست میکرده ها نه داشت املت درست میکرد!!!! داشتیم در یک مورد جدی در باره تلفنی که تازه قطع شده بود حرف میزدیم! که ملت چی خیال میکنن و اینا!.. بعد من یک هو کنار آشپز خونه دیدم این تَنک ماهی خالی رو زمینه! من: علی ماهی مرد؟ آخی نه!! ماهیه مرد؟ علی: آره بیچاره کشتمش! من: چی شد؟ اون: از بیرون اومدم حواسم نبود (زیاد بهش خوش گذشته بوده فکر کنم) بعد بدون اینکه از اون چیزا که آب را فیلتر میکنه ماهی و انداختم تو تنک من: خوب؟ اون: خوب فرداش که پاشدم دیدم مرده دیگه!! من: آخیی تو ۱ ماه رفتی فلان جا ماهی و این همه راه بردی دادی پسر داییت که مراقبت کنه زدی کشتیش به همین راحتی!! اون: آره اونقدر دلم سوخت گذاشتمش تو کاپ کافی که داشتم درشم محکم بستم که له نشه تو اشغالها ! من که مردم از خنده: وا جدی؟؟!! اون: آره گناه داره... من: خوب خاکش میکردی! اون: همیشه میکنم !!! ولی اینبار سرد بود منم عصبانی شدم دیگه نرفتم خاکش کنم! همیشه پشت در خاک میکنم!!! من که مردم از خنده : یعنی اون پشت قبرسون ماهی ها هست دیگه؟!! ا
هنوزم وقتی اون قیافش میاد تو نظرم که رفته ماهی رو چال کرده یا اونجوری کرده تو کاپ قهوه که له نشه از خنده میمیرم آخه لطیف من!!!ولی بیچاره ماهیه!ا

Saturday, November 05, 2011

ما دو تا!ا

دیشب که میامدم پیشت فکر میکردم اگه یکی ۱۰ سال پیش کار هایی که من الان میکنم برام میگفت کلا نظرم در مورد اون آدم عوض میشد ولی الان خودم.... ولی همیشه بعد که میام پیشت انقدر باهم راحتیم و اون قدر بی دغدغه و بی فکر و بی هیچی اون مدته میگذره که فکرام یادم میره! خیلی خوبه یک خستگی در کن حسابی واسه هر دومون... واسه من که خیلیییی.... اون الکی خندیدن ها... اون بحث های جدی.. اون نکته های اساسی.. اون جدی بودن های خنده دار.. اون زن گفتن مرد گفتن های الکی لج آور!! اون بو...س های صدا دار و کم صدا و بی صدا وسط خیابون ها خلوت... اون "نمیشه میشه" گفتن ها که کسی نمیفهمه یعنی چی!!!! اون ""آ..بلمبو شدم"" ها که بازم کسی نمیدونه جریان چیه !!! مو...لا...نا خوندن ها و فیلم دیدن ها ... اون ماهی قرمزه که از ۲ هفته پیش تا حالا عمرش و داده به شما بعد از ۱-۲ سال آخی، که بعد رفته تو کاپ قهوه درشم بسته شده که له و لورده نشه تو آشغال ها!!!! اون آهنگ تکراریه مال اون رادیوهه .. اون ساندویچی...اون باره... اون ساحل آرومه... اون ساحل شلوغه با اون مغازه ها کنارش!!.. اون کنار جاده هه... اون بستنی فروش بی اعصابه!!! اون کافی شاپه... اون کلاهه ... اون سویدره چارخونه ... و خیلی چیزا دیگه که بهتره نگم همیشه منو یاد بهترین خاطراتی که باهم داشتیم میندازه...مرسی