Friday, April 22, 2011

مامانم و مامان بزرگم سه شنبه آمدن و ما کلی خوشحالم فقط جا بابا بزرگ وحشتناک خالیه ،،، روز اولی یک جوری بود مخصوصا وقتی فیلمای ایران و میدیدی و یک جا عکس بابا بزرگ بود یک جا حرفشون بود .. یک بغضی تو گلوم بود که نمیشکست ... فرداش داشتم میرفتم جایی تو ماشین بودم و همش این مغزم این ور اون ور بود و انگار خاطراتشون از جلو چشم هام رد میشود ... دیگه این بغض لعنتی ترکید و من یکمی آروم شدم... ولی هنوز اصلآ نتونستم با مامان بزرگم حرف شون را بزنم و چیزی بگم .... واقعا چه قدر همه چی یهو عوض میشه و زندگی آدم تغییر میکنه

دوشنبه رفتیم نینی نانی خانوم و دیدیم انقدر قمبولی و با مزه بود که خدا میدونه ازش چند تا عکس گرفتم هر وقت نگاش میکنم آرامشی که تو عکسش هست یک حس خوبی بهم میده نینی نازمون

سر کار هام مثل همیشه هست قرار بود آخر آپریل برگردیم سایت خودمون که انگارمنتفی شده و شده آخر جون ... من نمیدونم ترم تابستون چه خاک خوشگلی به سرم بریزم!

و من باز پروجکت دارم و سه هفته دیگه باید تحویل بدم هم استرس گرفتم هم گه گیجه!

ویکند خیلی خوبی داشته باشین و هفته خوبو شروع کنین

Monday, April 18, 2011

آشتی

من و آقای عین مدت زیادی بود ( ۲ ماه) همو ندیده بودیم بر اساس دل خوری های همیشگی که دیگه عادی شده و قدیمی و یک جورایی هم یعنی قهر بودیم ... جمعه شب بود که جفتمون بر خلاف همیشه آنلاین بودیم! مسج زد که خوبی؟ چطوری؟ عیدت مبارک از این حرفا..البته چیزی که جلو اسمم هم نوشته شده بود موثر بود خوب ... انقدر این لپتاپ قطع و وصل شد که باز طبق معمول مجبور شد به من بگه برو اینجا برو اونجا اینو کلیک کن اونو کلیک کن که درست بشه ... بهش به شوخی گفتم اولش که خوب بیا درستش کن... بعد که درست شد گفتم اه حیف درست شد نمیای دیگه... که گفت میخوای بیام؟ گفتم نه به خاطر من اگه خودت دوست داری بیا... گفت میام عید دیدنی کنیم... خلاصه اومد و رفتیم کنار دریا. خیلی حرف زدیم باهم که نفهمیدیم چه جوری ساعت دو نصفه شب شد! البته ۱۱:۳۰ گذشته بود تازه اومد دنبالم ...خیلی خوشم میاد که همیشه من اگه یک تغیر کوچولو هم کنم این میفهمه بر عکس بیشتر مردها! این بار خیلی با مزه بود بهم گفت چقدر موهات بلند شده نرم ترهم شده انگار!! بعد بهش میگم علی تواصلا فهمیدی من موهام هایلایت شده؟ میگه بله ... منم با دلخوری میگم خوب پس چرا هیچی نگفتی؟ میگه آدم که همه چیو نمیگه! بعدشم همون حرف ها همیشگی و بی نتیجه، وقتی گفت میاد خیلی به خودم فشار آوردم که بهش بگم نه نیا ولی نتونستم دلم یک جوری واسش تنگ شده بود دلم آرامشی و میخواست که وقتی بغلم میکنه .. دلم واسه نازم و کشیدن هاش و قربون صدقه هاش (که البته به روش خودشه )تنگ شده بود.. دلم واسه ادا من درآوردناش تنگ شده بود.. دلم واسه اینکه بگه باز ناخوناتو رفتی نقاشی کردی تنگ شده بود.. دلم خوب براش خیلی تنگ شده بود دیگه .. ولی بازم فکر کنم رفت تا دو سه ماه دیگه! یا اینکه اگه باز یک جا همو اتفاقی ببینیم... البته اگه خونه نخره نره اون سر دنیا.. دیگه اون وقت عمرا سالی یک بارم ما همو نمیبینیم! اون شب میگه اگه تو دوست پسر داشته باشی منو ببینی چی کار میکنی؟ سلام میکنی یا راهتو میکشی میری؟ گفتم سلام میکنم گفت خوبه! بعد اگه اون آقاهه ناراحت شه چی؟ میگم خوب مگه خود اون آقاهه من اولین آدمیم که دیده؟ میگه خوب آره راست میگی ... بعد میگم ولی اگه تو با یکی باشی من جلو نمیام اون وقته که راهمو میکشم میرم!ا بعد هم کلی نصیحتم میکنه که باید یکی و پیدا کنی از این حرف ها

بگذریم نینی نانی جونمون جمعه به دنیا اومد من هنوز ندیدمش ولی فردا میرم میبینمشون گوگولی مگولی ..خیلی عکسش جیگملیه

شنبه هم تولد دوست دختر سابق کوکی بود یایا هم باهام نیومد.. من هم با کلی کلنجار با خودم با برادر جان با هم رفتیم آخه یکی دیگه از دوستای دیگم هم میومد دیگه گفتم بریم! خیلی خوش گذشت بهمون بعد از چند وقت همه دور هم جمع بودیم و حال داد

مامی جان و مامی بزرگ جانمون سه شنبه میانشون و ما هممون خیلی هیجان داریم... اگه من درس و مدرسه نداشتم هم از این بیشتر هیجان داشتم نمیزارن که!ا

من برم بخوابم دیگه... همین .. هفته خوبی داشته باشین

Sunday, April 10, 2011

آرزو های کوچک

الان آرزوی من اینه که جلو تی وی لم داده بودم تو بغل یکی که عاشقمه و منم عاشقشم

آرزوی دیگم اینه که دو ساعت دیگه میرفتیم با همون که عشقمه مثلا یک قدمی میزدیم یک کافی گرمی میخوریم میومدیم خونه

ای خدا من تا کی باید از این آرزو ها داشته باشم و بگم کاشکی!!! ا یک نظری هم به ما بنداز دیگه!!!ا

------
استرس دارم خیلی زیاد واسه کارم و دانشگاه... کلافه هستم خیلی... به غیر از اون همه چی خوبه و حرف نداره ------

اوه دلم مامانم و هم میخواد 2 هفته هست رفته ایران .... چقدر دلم واسش تنگه!ا