Sunday, September 26, 2010

خوب این ویکند ما هم داره به مبارکی تموم میشه... و من از اونجا که همیشه وقتی تصمیم به درس خوندن یا کاری میکنم هزار و یک کار برای خودم میتراشم که اون کار اساسی و انجام ندم الان نشستم اینجا دارم مینویسم!ا

دیشب اسکله شهر ما یک فستیوال هنری داشت که هنرمندان کار هاشون رو عرضه میکردن! خدا وکیلی من خیلی بیشتر انتظار داشتم فکر میکردم مثلا آرتیست ها کار های هنریشون و میارند میزارن ملت ببینن.. مثلا موزیکی رقصی چیزی.. ولی نه اصلا اینجوری نبود. حتی برادر من که تو کارهای هنریه خوشش نیومده بود! من گفتم شاید مثلا الان زوده و بعد از ۱۲ شب بهتر میشه ولی برادرم میگفت نه بابا همینه دیگه اگه میخواست اتفاقی بیوفته حد اقل میدیدیم دارن آماده میکنن اینجا رو! من انتظار داشتم مثلا آرتیست ها کارای هنریشون و بزارن یا مثلا مثل بقیه آرت شو ها مثلا بشه ازشون خرید کرد یا ویدئو ها و عکس هاشون را بزارن رو بیگ اسکرین ببینی... ولی بیشترش از این مدل ها بود که بازی نور و سایه هست و یک جا هم یکی از این اتاقک های لایف گارد ها رو یک کاری کرده بودن ازش هی کف میومد بیرون!!! فقط یک قسمتش یک عده نمیدونم سرخپوست بودن سیاه بودن از این رقصی های محلی میکردن و تنها جای دمبل دیمبل اونجا بود! ولی شلوغ بود شدید و خیابون جلو دریا رو هم بسته بودن! فقط قسمت شد بلاخره بریم این مال که تازه ساختن و من هنوز توش نرفته بودم را ببینیم ... خوشگل شده بود به نظرم ترکیبی از دو تا مال دیگه شده بود ولی من این الانی و خیلی بیشتر از قدیمیش دوست داشتم! طبقه آخرش هم فود کرت و رستوران بود که مامان جان و برادر جان غذا خوردن! بنده قبلا صرف کرده بودم!!! یک بار خوشگلیم داشت و من باید یکی و پیدا کنم با خودم ببرم اونجا!!! ببینم چیه... خیلی از بیرون خوشگل به نظر میرسید...ا!ا
دیروز صبح با آقای عین رفتیم که خونه ببینه!!! محلش زیاد خوب نبود خودشم زیاد دوست نداشت ولی چونکه داره فکر میکنه بخره و اجاره بده بد هم نبود! بهش گفتم اگه بیای اینجا زندگی کنی باید ماشینت و بدی بره... اصلا به تریپ این منطقه نمیخوره... فکر اون یکی ماشینه که میخوای بگیری هم به کل از مغزت بیرون کن!!! تازه نگفتم دیگه منم اگه بیام پیشت با همین قطار که از پایینش قراره رد شه میام شب هم برم میگردونی!!!! حالا انقدرم که من میگم بد هم نبودا ولی خوب جای الانش خیلی خوبه فکر نمیکنم اصلا بتونه بیاد اینجا! فقط یک خونه بود که بد نبود فکر کن توش دو تا درخت پالم تری بود!! با یک درخت پرتقال و یک درخت لیمو! این به نظر خودشم خیلی بهتر بود از اون اولیه که با اجنت رفتیم دیدیم! بهر حال! بعدشم رفتیم ارکید و ساندویچ گرفتیم! دوتایی داشتیم از گرسنگی هلاک میشدیم!ا
بعدشم من قرار بود شب مزی و شوهرش و ببینم! و آقای عین هم اول گفت میاد بعدشم نیومد! خیلی بدم میاد از این کارش که تکلیف آدم روشن نمیکنه که میخواد بیاد یا نمیخواد بیاد! منم با اینکه یک مدتی کلا هی بهش به خاطر این چیزا گیر نمیدم و اهمیت نمیدم و همیشه با یک اوکی پس زنگ بزن سر و ته قضیه رو هم میارم دیشب گیر داده بودم بهش که خوب بیا دیگه ! اونم میگفت تو برو من بهت زنگ میزنم اگه بیام ... منم با کلی ادا و اطوار (!!!) اومدم خونه و مشغول آماده شدن شدم ... بعد دیگه بهش زنگ زدم گفتم ساری که من گیر دادم که اونم معذرت خواست و بازم گفت شاید بیاد که من دیگه این بار فقط گفتم اوکی! آخرشم نیومد با اینکه فکر کنم دوست داشت بیاد اینجا رو امتحان کنه! آخه انقدر تو رادیو تبلیغش و میکردن من هم دوست داشتم ببینم چیه این جا ! جای خوبی بود و ما یکی دو ساعتی اونجا بودیم و شام خوردیم! البته من بعدش به آقایی عین گفتم که خیلی جای باحالی بود و یک بار حالا باهم بریم!ا
خوب من برم دیگه شروع به مطالعه کنم! هوا هم بس نا جوانمردانه گرم شده! گندشو درآوورده دیگه! فکر کن دیشب کنار بیچ حتی یک سوئدر نازک هم لازم نبود! معمولا وسط تابستونم شبا خیلی سرد میشه!ا
امیدوارم که همگی هفته خوبی داشته باشین دوست جونام
روز خوش!ا

Friday, September 24, 2010

قاطی پاتی

خدا یا من نمیدونم از دست این رئیس پراجکت حرص بخورم یا بخندم از دستش! ( این با رئیس گوگولی فرق داره ها!) یک دقیقه پیش اعصاب من و خورد کرده رفته تو روان من! البته من که دیگه عادت کردم! بعد الان اومده میگه نگین همه این کار که من کردم و چک کردی؟ دیگه غلط نداشت؟ میگم نه همون یکی بود ... میگه مرسی تو خیلی نایسی !!!! حالا میخواد سر به تنم نباشه ها! البته این احساس دو طرفست! نه فقط از طرف اون!
خوب قرار بود دیگه غر نزنم اینجا!!!
کلاس مدرسم شروع شده و پروجکتمون هم هفته پیش شروع شد و این هفته باید پروپوزالش رو بدیم! گروهمون هم ای بدک نیست! ظاهرا همه خوبن البته معمولا همه اولش با انرژی هستن آخرش دیگه وا میدن! این کلاس امتحانش همش از کتابشه نه جزوه هاش! من هنوز چپتر ۲ هستم از ۱۱ تا چپتر... این آخر هفته واقعا باید یک فکری بکنم ! حداقل تا ۵-۶ برم جلو!
انقدر چیزا مختلف تو مغزمه که میخوام بنویسم ولی هی یادم میره!
هفته پیش بلاخره خانوم نی و دیدم! رفتم خونه جدیدش ...یک خونه گوگولی داشت با چیز میزای گوگولی که من عاشقش شدم واسه همه ازش تعریف کردم! خیلی کیوت و با سلیقه درستش کرده بود یکی دو ساعتی اونجا بودم! و کلی حرف زدیم! و چایی خوردیم و یکمی دکوراسیونو جا به جا کردیم! خونه خانوم نی خیلی به من نزدیکه داشتم میرفتم خونه با آقای عین حرف میزدم گفت خوب بیا اینجا حالا !!! منم که اصولا نمیتونم به این بگم نه! مخصوصا که از جمعه هم ندیده بودمش گفتم اوکی بریم دریا؟ گفتش باشه بریم! خوشم میاد که نیشتر وقتا هر چی من میگم پایه ست! رفتم اونجا و رفتیم بیچ نزدیک خونه ما ! منم دیگه الان مدتی از این پتو کوچیکا پشت ماشینم دارم! پیچیدم دورمو و بسیار گرم و نرم قدم زدیم! حالا جالبه که خونه خانوم نی احساس میکردم الانه هاست که من اونجا غش بکنم! ولی این هوا دریا انگار که آدم و هایپر کنه ها! جالب بود نزدیکه اسکله کنار چرخ و فلک وایستاده بودیم و حرف میزدیم بعد یک آقاهه رد شد از کنارمون یک چیزی گفت من نفهمیدم آقای عین گفت شنیدی؟ فکر کرد ما علف کشیم! گفت بیاین اون پشت!!! گفتم علی قیافه ما یعنی به این کاره ها میخوره؟ بیا اصلا بریم به اون پلیسه بگیم!! گفت به اون پلیسه هم حتمن داده! من و تو رو دستگیر میکنه! نه اونو!!! بعدشم که داشتیم قدم زنان بر میگشتیم یک بویی اومد یهو! یا خودش داشت حالشو میبرد یا بلاخره فروخته بود به یکی! خلاصه قیافه هامون خلافیه لابد! البته ساعت ۱۱ شب دم اسکله به غیر از من و آقای عین شاید در کل ۱۰ نفرهم نبودن! کلا خیلی شبا آرومه من خیلی دوست دارم فقط صدا آب میاد و آدمایی که معمولا دارن باهم پچ پچ میکنن ولی گاهی اوقات آدمای مست و ملنگم خوب هستن! دیگه ۱۲ اینا برگشتیم خونه!

بابام هم رسیده و هر شب باهاش حرف میزنیم! انگار سرما خورده طفلکی! مثل اینکه کسی که کنارش بوده تو هواپیما مریض بوده! حالا قبل رفتن آمپول آنفولانزا هم زده!!! من که دیگه امسال نمیزنم چون روم اثری نداره انگار همیشه یک سرما خفن میخورم به هر حال! خدا کنه زودتر کارش راه بیوفته و مجبور نشه زیادتر بمونه البته خودش که میگفت نمیمونه !!! خلاصه واسمون دعا کنین! حالا شاید بعدا بگم جریان چیه
الان هم من منتظرم با نانی بریم ناهار رومانتیک ... اوه راستی نانی هم داره نینی دار میشه... آخی آنقدر من ذوق کردم واسش ها! هی بیچاره مجبوره من و ساکت کنه که این دشمنان اینجا صدای ما رو نشنون! من خودم ولی حواسم هست! اون روز میگفت ۳ سانته بعد با خطکش یک خط سه سنتی کشیدیم میگیم وای فکر کن!!! آخی بعد خودش میگه همه چی هم داره ها دست پا سر!!!! یک خط سه سانتی!!! حالا هدف اینه که تا ۴-۵ ماهگی کسی اینجا نفهمه که سوال پیچ نشه نکه همه هم اینجا فضولن! نانی هم یکمی خجالتیه ! خلاصه فعلا با ژاکت و شال و اینا داره خودشو میپیچونه! با اینکه ۹ هفتشه ولی یک جورایی پیداست! آخه خودشم خیلی کوچولوه خلاصه ایشالا به سلامتی!

همگی آخر هفته خوبی داشته باشین و هفته خوبی و شروع کنین
!
*** کامنت دونی تاییدی شده! من تازه الان یک سری کامنت دیدم که ندیده بودم قبلا! جالب بود!

Sunday, September 19, 2010

دلتنگ

بابام رفت ایران برای یکی دو ماه .... جاش وحشتناک خالیه..... انگار یک چیز اساسی تو این خونه کمه... خدایا زودتر همه چی راه بیفته که برگرده.... پلیززز

Sunday, September 12, 2010

این یکشنبه باحاله ما هم فرا رسید و فردا باز باید بریم سر کار!ا
خواستم فقط یکم غر بزنم و برم ناخون هامو درست کنم! اگه خدا بخواهد
من یک مشکلی دارم که وقتی شروع به رژیم میکنم یهو هزارتا اتفاق میوفته ! البته اینبار خیلی جدیش گرفتم! ولی خوب بازم! مثلا دقیقا دو هفته بعد از رژیم یعنی هفته پیش ما رفتیم وگاس! خوب میشه آدم بره وگاس و مثلا درینک نخوره ؟؟؟ میشه آیا؟ یا هر جا میره غذا فقط سالاد بخوره؟ نمیشه خوب! البته بماند که خوب کلی هم راه میری شب ها هم قر میدی !! من نمیدونم چرا عذاب وجدانم نمیگیرفتم این بار!! ولی خوب شکر خدا وقتی برگشتیم و رفتم رو وزنه با کمال خوشبختی و خوشحالی دیدم که یک کوچولو هم کم شدم! یعنی ای ول!ا
خلاصه آقا من همه هفته مثل دخترای خوب بودیم که صبحا کار و بعدش اضافه کار! بعد باید درس میخوندم مشقامونو میکردم!!! بعدم دیگه جانی در بدن نبود و جیش بوس لالا! خلاصه یک مسافرت سه روزه رفتیم تا آخر این هفته تقاص پس دادیم بس که کار ها رو هم تلنبار شده بود!!! اون مشق روز پنجشنبه یعنی آخر ظلم بود دیگه!
این جمعه من در نقش دلیوری لیدی بودم! دوستم و که از پارسال عروسیش تا حالا ندیده بودم و دیدم! صبح سر کار بودم دیدم هی زنگ میزنه منم کلا باید خیلی تو مود خوبی باشم که جوابشو بدم! بسکه نصیحت میکنه و بعضی وقتا میره رو روان آدم... گفتم لابد باز میخواد یا غر بزنه یا بیکار شده! مسج هم گذاشته بود بنده خدا! دیگه از آخرین جلسه که اومدم دیدم باز زنگ میزنه دیگه لطف کردم و جواب دادم! گفتش کابل لپ تاپش میومده لوس انجلس خراب شده واسش برم کابل بگیرم از لپ تاپ سنتر سر کارمون! آخه اونم تو همین کمپانی ما کار میکنه و تو ی کشور دیگه واسه تعطیلات آمده اینجا چند روز! بهش میگم جناب به من واسه تو کابل نمیدند! گفت حالا برو اگه ندادن زنگ بزن تا من حرف بزنم باهاشون! حالا این آقا لپ تاپ سنتری و من میشناسم دو سه بار لپ تاپ گرفتم ازش!! رفتم با اعتماد به نفس میگم میشه به من کابل بدین؟؟؟ میگه نه نمیشه ما اینجا این کارو نمیتونیم بکنیم!! حالا منم با هن و هون میگم واسه همکارم میخوام آمده از فلانجا اینجا این کابلش خراب شده!! خلاصه زنگ زدم به دوستم و اون با آقاهه حرف زد و شماره مشخصات گرفت و داد کابل را! خلاصه بنده با کمال محبت بعد از کار اینو بردم دادم به آقای دوست! اونم بهم یک ست کرم مرم داده میگه اینا مال دریای میت هست! بزن حالشو ببر!!! خلاصه قرار شدش اگه خانوم نی شب با من خواست معاشرت کنه بهش بگم که شاید اونم با خانومش بیان!ا
حالا آقای عینم گیر داده تهچین بخوریم امشب! منم گفتم حالا من آدم بورینگی نباشم مثل اینا که رژیم هستن!همش نه مرسی نه مرسی ... من خودم خیلی لجم میگیره از این آدم ها!!! میدونم خیلی ها اینجورین ها خودم هم بعضی وقتا!!! ولی کلان بدم میاد وقتی یکی رژیمه هی از اول نا آخر بحث رژیمشه ...حساب میکنه چی خوردم چقدر خوردم... چند تا خوردم... کلا ما دخترام که همه اینجوری هستیم! دوستای من (+ خودم یک وقت هایی که حواسم نباشه! ) که هستن باقی رو نمیدونم! خلاصه بهش گفتم باشه بعد من مجددا چونکه نزدیک وست ..وود بودم رفتم تهچین و گرفتم آمدم! از خانوم نی هم خبری نبود و آقای عینم خیلی محبت آمیز شده بود! یهو دیدم خانوم نی مسج زده و ما هم داشتیم فیلم مدیدیم! فکر کردم خوب فیلمو دیدیم آقای عین میره پیش دوستاش منم میرم پیش خانوم نی به جناب دوست و خانومشم میگم! والی زهی خیال باطل از این فیلم طولانی ها بود که تا ۱۰ و نیم طول کشید ... دیدم بعدش طفلی خانوم نی هم تکست کرده من خوابم میاد! دیگه ما هم یک ساعتی ولو بودیم و آقای عین هی میخواست آب جو بخوره هی میگفت نگین آب جو؟ منم میگفتم نه تو بخور!!! اونم نمیدونم چرا نمیخورد!!! آخه من هیچوقت باهاش در این مورد کلا همکاری نمیکنم! خلاصه دیگه خوابمون برد! صبح هم من باید میرفتم سر کار! آقای عین طفلی پاشد واسم املت به روش رژیمی درستید و در حالیکه من آماده میشدم برام دنبال یک لقمه نون حلال بسته بندی کرد که اونجا خوردم! انقده املت هاش خوشمزهههه هستتتتتتت حرف نداره به ا.ر.کید گفته زکی!ها ها!ا
دیشبم یاسی دوست های کالجش و دعوت کرده بود و کلی غذا پخته بود!بچم کد بانو شده دیگه خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم و ما..فیا بازی کردیم و مسخره بازی دراووردیم و کلی چسبید! حالا خوبه هم خودش رژیمه هم من انقدر غذا پخته بود! رحم نداره!!! این دوستاش همه آمریکایی هستن ولی همشون عاشق غذا ایرانی واسه همین یایا هر از مدتی یک غذایی میپزه یک حالی بهشون میده الانم مامانش رفتن ایران دیگه خونه خالی و پارتی و اینا! یکی از ادوستمون که بهش میگیم کوکی یک مُهیتوی توپی درست کرد واسمون خداااا خیلی چبسید!
الانم بابا جان باقالی پلو پخته من دلم نمیاد بگم نمیخورم! مامان جان هم نیست! گفتم حالا یکمی ازش میخورم دیگه! خدایا به ما قدرت نخوردن عنایات بفرما الهی امین دیدین خودم هم شدم الان اون مدلی که وای خوردم نخوردم وااااای !

هفته خوبی داشته باشین!ا
واسه خودم:: آقای عین که دوست پسرم نیست ولی دلم خیلی یک دوست پسر خوب داشتن و همه جا باهاش بودن و عشق و محبتش و میخواد حیف که علی نیست و نمیشه هیچوقت... ا