Thursday, August 26, 2010

کنسرت و دو تا تولد!ا

آخجووون بالاخره پنجشنبه شد که فردا جمعه بشه! دیدی بعضی وقتا فکر میکنی این هفته هه انگار نمیخواد تموم بشه!!! البته این هفته خیلی هم اینطوری نبود ها ولی خوب :))
پراجکتی که الان توش هستم (یعنی به این گروهه قرض داده شدم) را باید از دوشنبه ول کنم برگردم تو تیم خودمون که پراجکت جدید و از دوشنبه شروع کنیم خیلی با این گروهه حال میکنم دلم نمیخواد اصلا برگردم تیم خودم احساس میکنم اونجا خیلی بهتر میتونم خودم را نشون بدم اینجا همش بعضی اعضا گروه تو اعصابم هستن! ولی چه میشه کرد دیگه!ا
ویکند قبل شنبه رفتم مال و خیلی خرید کردم یک مدل هایی نو نوار شدم!!! دیگه مرده بودم بس که هرروز عزا میگرفتم چی بپوشم!!! که گرمم نشه زیاد لختی نباشه زیاد کوتاه نباشه تکراری نباشه.. زیاد ال نباشه بل نباشه! این ویکند هم اگه بشه برم خوبه!ا
شنبه هم با برادر هام و عموم اینا رفتیم کنسرت سیاوش و اندی! اصلا هم خوب نبود اونجوری که انتظار میرفت... باز سیاوش بد نبود چونکه من خیلی دوستش دارم و آهنگ هاشم خوب دوست دارم با اینکه زیاد نخوند شاید واقعا ۸ تا آهنگم نخوند! ولی اندی میخواستم بزنم تو سرش دیگه! ( با عرض شرمندگی از سونیا جان!!) من اندی رو بچه بودم خیلی دوست داشتم هنوزم بدم نمیاد ولی این آدم که صدا آنچنانی نداره آهنگ قری می خونه که برقصی دیگه ... هر چی آهنگه تو رفتی و و من موندم و جاده دراز و راه دور و از این چیز های غمگین بود این خوند اون شب ! به قول دوستم خودشو میخواسته با سیاوش هماهنگ کنه... بعدشم هی میگفت ببینین ارکسترم هماهنگه !!! کلی تمرین کردن !!! دست بزنین! یکی نبود بگه زحمت کشیدی پس میخواستی بی تمرین بیای! خلاصه من و کازینم که نیم ساعت آخرش که نمیدونم بچه برادرش بود خواهرش بود اومد باهاش بخونه اومدیم بیرون دیگه که بریم دستشوئی و بعدشم رفتیم که درینک بگیریم! واقعا نصف جمیعت هم بیرون وایستاده بودن! ما هم دیگه بیرون بودیم تا سیاوش شروع شد! عده خیلی کمی هم کلا اومده بودن و همه جا پر از خالی بود!! دیگه همه هم پایین نشسته بودن .... سیاوش وهم من چون خیلی دوست دارم انقدر باهاش جیغ زدم و هوار زدم و ۳ تا از آهنگایی که دوست دارم را هم خوند که تا همین دیروز گلوم به شدت میسوخت!!! کلا به من بد نگذشت! ولی خیلی از اندی نا امید شدم خیلی بیشتر ازش انتظار داشتم!!! چونکه بار اولم هم نبود کنسرتش بودم کلا مثل همیشه نبود .... دیگه ناهماهنگی صدای موزیک و اسپات لایت و دیر شروع شدن برنامه و رفتارات بعضی هم وطنان هم که دیگه واسه ما در ایونت های ایرانی نرماله!ا

یکشنبه تولد مادر جان بود ما هم سورپریزش کردیم داییم اینا هم آمدند خونمون با فنقل ها کلی برنامه ریزی کردیم که عمه شون رو چه جوری سورپریز کنند!!! خیلی خنده دار شده بود دختر دایی فنقلیم ( ۷ سالشه) همه رو مجبور کرد بروند پشت گاز آشپزخونه قایم بشن!!! فکر کن !!! دیگه مامانم که وارد شد یک ۱۰ دقیقه ای تو شک بود!!! دیگه کلی تولد بازی و کادو بازی و باربی کیو و اینا کردیم... منم سالاد ماکارونی درست کرده بودم و از ار.کید. عدسی گرفتم! که همه خیلی دوست داشتن! آخر شبم یایا و دوست پسرش آمدن خونمون و شراب خوردیم و خیلی حرف زدیم مامان بابام خیلی یایا و دوست پسرش و دوست دارند! تا ۱ بودند و رفتن! خلاصه جای همه خالی خوش گذشت!ا
دوشنبه هم تولد دوست جون عزیزم بود... قربونش بشم که کلی دلم براش تنگ شده.... کی میشه که باز تولدامون پیش هم باشیم عزیزمممم! ا یعنی میشه یک روزی این اتفاق بیفته؟!ا من که امیدوارم هنوز....ا
این پست از صبح شروع شده الان ساعت ده شبه.... کلاس این ترمم امروز شروع شد! هنوز شروع نشده دو تا مقاله باید واسه هفته بعد بنویسیم! دیگه برم یکمی با خانواده هم معاشرت کنم ! که الانه ها هست که از خستگی غش کنم !ا

Thursday, August 19, 2010

Cultural Event at my work:))



در راستای عکس ها

آقاهه عکس این قاب رو دیده میگه این کی هست؟ براش توضیح میدم که مثلا این عکس یک خانوم ایرانی هست با ابرو های پیوسته و این برنامه ها! میگه تو و نانی خیلی شبیه این هستین!!! ما دو تا یعنی از خنده ترکیدم!!! حالا این کامپلیمنت بود یا چی من نمیدونم!ا

از این نون نخودچی ها با باقلوا با شیرینی نارگیلی آورده بودیم! شیرینی نارگیلی و خوب میگفتی نارگیل داره باقلوا را بیشتری ها میشناختن خوب مونده بود این نون نخودچی!!! یکی بهم گفت چی داره من باره اول آرد را اصلا یادم رفت!!!! بعد هی انقدر به مغزم فشار آوردم دیگه یادم اومد! بعد دیگه شده بودم متخصص نون نخودچی! با یک اعتماد به نفسی میگفتم... چند نفرم پرسیدن آیا خودت درست کردی؟؟ فک کن!!! ا

صبح رفتم پیش گری بهش میگم بیا ما امروز بوت داریم! میگه قرمه سبزی درست کردی آوردی؟ میگم نه بابا من قرمه سبزی بلد نیستم! میگه کاری نداره! من خانومم
حتی بلده!!!! گفتم نه باقلوا داریم بیا ... داگ هم اومد! هی گفت به به چه چه بهش به زور نون نخودچی خوروندم! چه همه هم دوست داشتن!ا

آقاهه اومده از این آمریکایی هایی که تو عمرا فکر کنی اصلا واسه ایران اهمیتی قائل باشه چه برسه به اینکه اسم غذاهای ایرانی بدونه میگه
I am going to have ghorme sabzi and barg tonight and tomorow i will have gheime and fesenjoon!
من هم گفتم نوش جان!!!!ا


آقاهه اومده قلیون را نشون میده میگه این و من عاشقشم همیشه خونه دوستای ایرانیم میکشیم!!!!فک کن!ا

یکی اومده این جواهرات ما رو نگاه میکنه میگه خودتون درستش کردین؟؟؟؟ چه جوری؟

پسره دوست دخترش ایرانیه هی لغات های ایرانی دوست داره یاد بگیره میخواد اسم این شیرینی ها رو یاد بگیره میگه واسم مسج میکنی وقتی اومدی بالا
ا!

آقاهه تو طبقه ماست اومده به دوستش میگه اینجا غرفه ایران هست و این دوتام ( من و نانی ) پرژین پرینسس هستن!!!!ا

خانومه اومده گیر داده اینا که گذاشتین فروشیه ؟!! من اینا رو میخوام! اشاره به تابلو و جواهرات و خاتم

پسره همکارمونه میگه پس فرش های ایرانی کو؟ یهو یادم افتاد من از این فرش مینیاتوری ها داشتم! مامان بزرگم درست کرده بود! آخرین سال هایی که ایران بودم کلاس قالیبافی میرفت و درست کرده بود انقدر دلم سوخت که نیاوردمش انقدر دلم سوخت نمیدونیا... مامان جون روحت شد مرسی که این قالی کوچیک و که میدونم اولین کارت بود و حتمن خیلیم دوستش داشتی به من دادی. ا

در نهایتش من و نانی به این نتیجه رسیدیم کاشکی فروشنده بودیم! از این دکه ها داشتیم کنار دریا که خنزل پنزل میفروشن! زندگی خیلی شادی میتونستیم با این کار داشته باشیم! حیف که مهندس شدیم!

Monday, August 16, 2010

هفته جدید!ا


این ویکند کازینم از لاس وگاس اومده بود و ما کلی هنگ اوت کردیم الانم البته هنوز اینجاست با دوستای من رفته دریا تن بگیرن!!! من بیچاره اونوقت سر کارم با چشم های باد کرده!! خسته! از دیشب ... انگار خودم تعطیلات بودم! صبح میومدم تو راه فکر میکردم من امروز باید سر کار چی کار کنم؟ یادم نمیومد فکر کن! دیگه بعد از اینکه کافی و زدم خوب شدم! ولی الان به شدت خوابم میاد!
یک دختری هست از دوست های دوست کازینم این آدم اصلآ به دل من نمیشینه ... نمیدونم انگار رو اعصاب و روان منه با کاراش! هی سعی میکنم بیخیالش شم ... دیروز به کازینم میگم نمیدونم چرا این بشر حرفها و کاراش تو اعصاب من میره ! احساس میکنم از اون مدل هاست که همش میخواد ملت بهش سرویس بدن شایدم واقعا اینجوری نباشه و من اشتباه میکنم ولی من این حس و ازش میگیرم نمیدونم چرا،..،.در عوض اون یکی دوستش انقدر با مزه و خنده دار و باحاله خیلی حال میکنم باهاش! دیشب که رفته بودیم قلیونی دختر اولیه نبود دختر دومی بود و دوست های من و کازینم و برادرم انقدر گروه خوبی بودیم!!! پسر ویتر مون هم ایرانی بود یک سیبیل های خنده داری گذاشته بود! ولی انقدر با مزه بود و هی سر میزد و هممون باهاش کلی حال کرده بودیم! پسرا که باهاش رفیق شده بودن! هی برامون چایی زولبیا میاورد!
جمعه با آقای عین رفتیم رداندو بیچ من تا به حال شب نرفته بودم از این بار های کوچولو داشت که بند های زنده توش میزدن یک بندی بود من نمیدونم معروف بود جریانش چی بود خیلی آدم بودن همه هم مست و ملنگ و آهنگ هاشم خوب بود آقای عین دو سه بار گفت برم ببینم اسمشون چی اقلا بریم سرچشون کنیم! ولی دیگه نشد! ولی بیرون دم دریا سرد بود یعنی میلرزیدی از سرما! من که تا برسیم در بار همینجوری از شدت باد تو خودم پیچیدم و سفت خودمو گرفته بودم تا دیدم نمیشه دوباره برگشتم تو ماشین یک ژاکت دیگه برداشتم رو اونی که تنم بود پوشیدم فکر کن!!! وسط تابستون! بعدش تو راه برگشت داشتیم ادا یکی از این سریال ایرانی قدیمی ها رو در میاوردیم فکر کن ۲ شب اومدیم خونه تازه اون را گذاشتیم! من تا ۴۵ دقیقه طاقت اوردم دیگه نفهمیدم چی شد غش کردم از خواب!
نمره ها رو داد استاده عزیزمون آخرش من ""بی"" شدم ... شنبه صبح دیدم علی هی گفت خوب شدی آفرین من کلی خورده بود تو ذوقم! یک پنج دقیقه عزا گرفتم بعد دیگه بیخیالش شدم! آخه اقلا "" بی پلاس "" میداد!!! میمرد آیا؟

Friday, August 13, 2010

TGIF!

من امروز یک جوری آروم قرار ندارم انگار! نمیتونم تمرکز کنم! یا در حال معاشرت هستم یا در حال گشت و گذار در وبسایت های مختلف!ا خلاصه از صبح بنده باید یک چیزی چک کنم همینجوری یک صفه چک میکنم یا آهنگ عوض میکنم یا چت میکنم یا حرف میزنم نمیشه اصلان!ا
دیشب با یایا رفته بودیم کافی بزنیم! یایا داشت میگفت چقدر خرج عروسی زیاده و از این حرفا! گفتم باید بگردین جاهای ارزون هم شاید بشه پیدا کرد بعد هی حساب میکردیم عده چقدر میشه آخر به این نتیجه رسیدیم ( یعنی یایا که رسیده بود) از این عروسی ها بگیرن که مثلا برن هاوایی یا یک جایی تو اون مایه ها که همه نیان! ارزون بشه! اینا که باید دو تا عروسی بگیرن یکی ایران یکی اینجا دیگه خیلی درد سره! میگم خوب نگیرین ایران دیگه ... دوسته منم که دل رحم میگه خواهر های داماد نباشن یعنی؟ ولی واقعا هم آدم یک عروسی ساده بگیره حالا به هر کیم میخواد بر بخوره بر بخوره که دعوت نشده! این همه آدم بره زیر بار قرض واسه یک مشت آدم؟ خوب همون پول میتونه استارت خوبی واسه زندگیشون باشه اونم دو نفر که هر دو دانشجو باشن و تازه درسشون تموم شده باشه ... خلاصه انگار که بلاخره این دو تا تصمیم گرفتن سرو سامان بیابند! ایشالا که خوشبخت بشن! بهش میگم عزیزم اگه دیگه عروسی هاوایی بشه من دیگه ایران نمیام ها!!! میگه نمیشه که تو نباشی!!!بابا بیخیال!!!ا

این دوستای من دو تاشون حامله هستن! هر دوشونم انگار دختر دارن! (یکیشون حدسی یکیشون حتمی ) البته هر دوشونم اینجا نیستن یکیشون همونی که پارسال رفتم عروسیش کانادا اون یکیم پارسال یک سر اومدش اینجا تکزاس هستش آقا ماها همه یک ذوقی داریم! آخه مخسوسا این دوست کاناداییم خوب دوسته نزدیکمه یک جورایی من هیجانی شدم اصلا! حیف که نیستم اونجا هرروز برم این نینی نازو بچلونممم فداش بشم من آخه فنقل

دیدی وقتی خیلی تمرکز میکنی که درس بخونی یهو چیز های مختلف یادت میاد؟ یعنی من چند روز پیش باورم نمیشود تولد دوست خیلی خیلی خیلی عزیزم و یادم رفته تو می .... یعنی من شرمنده شدم یعنی من غصه خوردم یعنی من خجالت کشیدم یعنی من نمیدونی چه حالی شدم! افتضاح! هنوز روم نشده بهش زنگ بزنم خاک تو سرم! فقط بهش یک مسج زدم کلی به خودم فحش دادم به این هوش و زکاو تم! ای خدا خیلی آدم شرمنده میشه ! اگه هنوز اینجا رو میخونی دوست جون واقعا من هنوزم شرمندم!!! ا فک کن! وای

خوب شکره خدا وقت ناهار شد! ما بریم ناهار
یهو دیدی من بعد از ناهار باز نوشتم!

Thursday, August 12, 2010

آ.زا.د.ی

سلام من اکنون یک نگین با انرژی هستم که درس و مخش ندارم (ایول!) ا
امتحانم را سه شنبه دادم نمیگم که از دست این گروه مزخرفی که توش بودم چقدر حرص خوردم که احتمالا به همین دلیل هم احتمال اینکه "" بی"" بشم زیاده! مسخره ها! ولی بیخیالش دیگه کاریش نمیشه کرد کار گروهی و پراجکت همینه گروه خوب نصیبت بشه کارت درسته وگرنه نه
سه شنبه بعد امتحانم رفتم پیش یایا که شنبه از مسافرت اومده بود من هنوز ندیده بودمش از اون درینک های بی تربیتی ( اسمش بی تربیتی) از فرانسه اورده بود یعنی در واقع میکسش رو اورده بود با شراب سفید میخورن وای خیلی خوشمزست! ولی نمیدونم چرا اینا تو همون فرانسه که بودیم تو اون بار کوچولو کنار خیابوناش خیلی حال میداد!!!
دیروزم من رفتم به امور خودرسی و ناخونامو یک رنگ باحالی کردم! یک جوریه خودم هی نگاش میکنم حال میکنم! نمیدونم چرا! رنگه گاهی جیقه واسم گاهی وقتا ملیحه دوستش دارم! خلاصه
این وکند کازینم گفته از لاس وگاس میاد و یکمی قراره هنگ اوت کنیم بریم خرید ددر دریا اینا البته من به علت امور لیزری هنوز نمیتونم تن بشم متاسفانه !ا
این خیابون سوم ما هم بلاخره افتتاح شد! مامان و بابام سه شنبه رفته بودن میگفتن خوب شده مثل قبله ولی خوب درستش کردن رو باز ...هنوز همه مغازه هاش باز نشده! بابام میگفت شلوغ ترین قسمتش فود کورتش بوده! حالا من هم این ویکند میرم ببینم چی شده ... سال ۲۰۰۸ که اینجا رو بستن سال ۲۰۱۰ برام انقدر دور بود... خیلی سریع میگذره...ا
آخی امروز اون رییس گوگولی بود گری یک مدت واسش کار کردم اومده بود از من و اون دو تا دیگه که با هم رفتیم گروهشون تشکر کرد و بهمون تقدیر نامه داد ...آخی گوگولی بعدشم میگه چرا تو نمیای سر بزنی پایین غریبگی نکن بیا:)))ا آخی گوگولی آخه
همین ها دیگه من برگردم سر کار ! روز خوبی داشته باشین همگی با کلی انرژی
من تصمیم گرفتم که از این به بعد همیشه اینجا با انرژی بنویسم!!! تا جایی که توانش هست!!!! زیاد ناله نزنم!

برای خودم : تولدت مبارک، اون روز فکر میکردم دو سال و نیمه ما باهم نیستیم و یک سال هست که همو ندیدم! ( فکر کنم درست ترین تصمیمی که گرفتیم تو اون پنج سال یعنی دو سال آخرهمین بود!) ولی دلیل نمیشه من تولدت یادت نیوفتم و یادم بره پس تولدت مبارک! امروز که ایمیلت کردم بهم گفتی داشتی نگران میشدی که یادم رفته باشه! ولی بهت گفتم اینجام میگم هیچوقت یادم نمیره، مطمئن باش.. ولی میدونی هنوز سختمه واست آرزو خوشبختی اینا کنم ... نمیدونم چرا شاید تا چند سال دیگه دیگه این حسم نداشته باشم دیگه ... خدا رو چه دیدی... بقول خودت سالی دوبار هم خوبه! خلاصه که تولدت مبارک آقای دکتر! فرد شدی باز:)) ا