Sunday, January 30, 2011

....نشدنی....

کاشکی میشد یک ماه نه یک ماه زیاده دو هفته راحت و آسوده بدون هیج فکری هر کاری عشقم میکشه بکنم و هر کاری عشقم میکشه نکنم هر کی و میخوام ببینم ببینم و هر کی و میخوام نبینم نبینم!ا ... محاله محاله همین! ا
خسته ام از همه چی ولی نمیدونم هم دقیقا از چی.....ا

Sunday, January 09, 2011

ماجرا تو.لدم.ا

از وقتی ما رو تبعید کردن به این جا جدیدمون که در واقع سوپلایر کمپانی ما هست خیلی همه چیز قر و قاطی و پیچیده شده چونکه اینا کارشون خیلی خیلی عقب هست و نزدیک دلیوری شون هست همه عصبی هستن و گیر و یهو میبینی دارن باهم بلند بلند حرف میزن و دعوا میکنن! و این واسه ما که اصولا محیط کارمون خیلی آروم هست و کسی به کسی کار نداره و سرش تو کار خودش هست خیلی تشنج ایجاد میکنه... چونکه مثلا عادت نداری یکی بیاد سرت داد بزنه چرا این اشتباه شده چرا این چک نشده یا کی اینو انجام داده ... اونجا همه میگن که کار تیمی هست و خوب ممکن هم هست اشتباه بشه... به اضافه اینکه ما همه مجبور شدیم تمام تعطیلات هم کار کنیم بدون هیچ استراحتی... خلاصه میخوام بگم که اوضاع خیلی قاراش میش بود و من حسابی حسابی داون بودم و اصلان حس و حوصله کسی و چیزی نداشتم به اضافه یک سری چیزایی که کنارش اتفاق افتاد که نشد اینجا بنویسم و همه اینا حسابی جمع شده بود و یک جورایی دپرس شده بودم !ا
سه شنبه سر کار که مژی بهم گفت تولدت چی کار کنیم گفتم اصلا هیچ کاری نکنیم اونم خیلی ریلکس گفت باشه ولی این کلاب که من اون بار گفتم خیلی باحاله بریم همه اونجا شام و بعدشم که میشه کلاب... از اون اصرار و منم همش میگفتن میشه هم شما بیان لوس.. انجلس بریم یک جا شام یا اصلا بیباین خونمون... یعنی همش فکر میکردم خوب برای دوستام که اینجان سختشون شاید باشه یک ساعت رانندگی کنن اون ور شهر بعدم خوب بعضی هاشون هم دانشجو هستن و هنوز کار ثابت ندارن فکر میکردم اونجا شاید یک کمی گرون باشه... ... خلاصه چهار شنبه بهم گفت باز نگین خوب چی کار کنیم اینجا هپی آور هم شنبه ها داره... میتونیم زودتر بریم! بعد لینک محل و هم واسم فرستاد و گفت حالا به یایا اینام بگو اگه سختشون بود یکشنبه هم همه میایم اون طرف شما حالا بهش بگو:)) منم دیگه با وجود هپی آور اینا یک کمی نرم تر شدم گفتم باشه امشب بهشون میگم... با خودم فکر کردم که یایا اینا که هنوز به من چیزی نگفتن حالا این طفلکی انقدر داره واسه تولد من ذوق در میکنه خوب همین کار که این میگه میکنیم هر کی خواست بیاد فوقش دو بار برگزار میشه... بعد مژی بهم گفت میخوای به این دو تا ( شادی و فراز ) هم که تو اعصابت رفتن این چند روز نگیم اصلا؟ منم از خدا خواسته گفتم آره واقعا از دستشون خسته شدم دیگه نمیخوام حالا بعدا با این شادی میرم یک لانچ چیزی... فراز هم که دلم نمیخواد اصلا ریختش و هیچوقت ببینم! خلاصه قرار شد به یاسی بگم! شب به یاسی زنگ زدم گفتم اینجوری گفتم چی فکر میکنی میان؟ گفت معلومه تولد توئه هر جا تو بخوای! گفتم اینجا هپی آور هم داره باحال باید باشه... البته بگم قبلش که به یایا زنگ بزنم به شاهین ( برادرم گفتم مژی اینجوری میگه چی فکر میکنی گفت خوب یعنی بریم اونجا؟؟ گفتم میدونم دوره ولی خوب تو که گفتی جایی پیدا میکنی که چیزی نگفتی حالا اینم خیلی طفلکی داره سعی میکنه منو سر حال بیاره! گفتش باشه اتفاقا یکی از دوستام هم گفته شاید این ویکند اون طرف ها دی جی کنه ... گفت یک رستوران کلابه انگار!!! گفتم نکنه همینه اونم گفت نمیدونم! شاید حالا اسمشو ببین چییه... آره خلاصه با یایا که حرف میزدم گفتم اتفاقا شاهینم میگه یکی از دوستاش هم یک جا قراره دی جی کنه اون شب... اونم خیلی جدی گفت اوه ایرانی؟؟ گفتم نه بابا شاهین کدوم دوستش ایرانیه ! خلاصه یایا گفت که باشه لینکش و واسم بده یک چک اوتش کنم! بعدشم قرار شد یک شب بریم یک کافی باهم بزنیم
خلاصه دیگه برنامه تقریبا قطعی شد که ما شنبه شب بریم هپی آور و شام و بعدشم که رستوران تبدیل میشه به کلاب... جمعه شب یایا زنگ زد نگین بریم بیرون؟ گفتم باشه بریم رفتیم باهم این بار جدیده که من تازه کشف کردم خیلی با کلاس هست نشستیم و غذا گرفتیم و دو تا مارتینی خوردیم و کلی حرف و صحبت و یایا گفت نگین ما فردا دیر تر میایم آخه مدیر ( دوست پسرش ) کار میکنه گفتم اووه یعنی کی میاین؟ گفت چی بگم؟؟ این باز بدون هماهنگی با من به یکی قول داده جاش بره ... منم گفتم باشه خوب نمیشه تو با ما بیای دیر نیای؟ گفت میترسم اون وقت تنبل بازی در بیاره نیادش! بعد اون وقت دعوامون میشه! گفتم باشه پس سعی کنین زود بیان! گفتم پس فکر کنم به شام دیگه شما نرسید نه؟؟ گفتش فکر نمیکنم ولی قول میدم تا ۹:۳۰ برسیم قول! منم دیگه گیر ندادم! راستش اینکه این همه راه بیان هم یک جورایی عذاب وجدان داشتم همین جوری! بعدشم با یایا رفتیم یک بار دیگه که خیلی مارگاریتا های معروفی داره من البته چونکه کلم گرم شده بود مارگاریتا نگرفتم و یک چیزی مثل مارگاریتا با ودکا گرفتم... هر از گاهی هم واسطش یک نقی میزدم نمیشه مدیر زود بیاد؟ یایا به دوست پسرش زنگ زد من بهش میگم ازش بپرس کی آف میشه و میتونین بیان؟ اونم میگفتش میگه تا ۸:۳۰ در میاد دیگه ... کلی هم اون شب واسه کار و این برنامه ها بهش غر زدم
دیروز صبح که بیدار شدم از شب قبلش کمی هنگ اور شده بودم! اصلا نا نداشتم پاشم! زنگ زدم مژی گفتم که یایا اینا دیر میرسن میخواین همون هشت و نیم اینا واسه شام بریم... گفت باشه میخواین شما هشت بیاین خونه ما به ما نزدیکه با هم میریم زودتر که میز بگیریم به نانی اینام میگیم هشت و نیم بیان که معطل نشند اونا منم گفتم فکر خوبیه! بعدم زنگ زدم و وقت گرفتم واسه موهام گفتم حالا تولده همه من این همه به خودم ور میرم واسه تولد خودمم یکمی جینگلی مستون شم! قرار شد سه برم اونجا! رفتم و موهامو برام سشوار کشیدن... دیدم هنوز وقت دارم رفتم ویکتوریا جون کلی چیزای جینگلی مستون خریدم و خودم و خجالت دادم و بعدشم رفتم ناین وست یک کفش دیدم در بدو ورود خواستمش! به اضافه یک چکمه ! چکمه رو بیخیال شدم شکر خدا ولی کفشا رو گرفتم انقدرم دوستشون دارم! اومدم خونه دیدم هنوز زود بود واسه آماده شدن! یکمی تی وی دیدم و شاهین و بیدار کردم ۶ بود... دیگه گفتم آماده شو هشت باید در خونه مژگان اینا باشیم بعد آقا بهم میگه من برم موهامو کوتاه کنم دیر میشه؟ گفتم بله از صبح خواب بودی ملت که معطل ما نیستن! اونم گفت باشه خواهری نمیرم بابا!!! خلاصه بگم یک ساعت بهش وقت دادم کلی لفتش داد تا آماده شد و بلاخره خدا خواست و ما ۷:۱۵ درومدیم از خونه!ا
تقریبا نصفه راه و رفته بودیم مژی زنگ زد نگین کجایی ما آماده بشیم ؟ کفش اینامونو بپوشیم که رسیدن معطل نشین ؟ منم گفتم ما نصفه راهیم تا ۲۰ دقیقه دیگه میرسیم اونام گفت باشه! تو راهم من همش داشتم از این شادی و فراز که این مدت رو روان من بودن به اضافه یک سوژه دیگه میگفتم که شاهین بهم گفت آقای عین و نگفتی بیاد اونجا؟ گفتم نه نیستش اگه بودم معمولا نمیادش ... گفت کسی هست من نشناسم ؟ گفتم فقط نانی شوهرشو ندیدی کس دیگه نیست! خلاصه رسیده بودیم خونه مژی اینا زنگ زدم بهش که بگم ما اینجاییم جواب نداد چونکه بعضی وقتا خونشون نمیگیره تکست کردم ما اینجا هستیم بیان! تکست کرده که علی معطلی داره بیاین تو ... حالا من هر چی منتظرم در و باز کنان چراغی روشن بشه یکی بیاد بیرون.... هیچی باز دوباره زنگ زدم مژگان کجایی در و چرا باز نمیکنی میگه بیاین تو... میگم در بسته هست چه جوری بیام تو؟ بعد علی اومده بیرون میگم وا تو که آماده هستی مژی چی میگه؟؟ بریم دیگه:)) الان نانی اینا میرسن اونجا ها! میگه بیا تو مژگان حاضر نیست! دیگه تا رفتم تو چراغا رو روشن کردن سوپرااااایز! همشون اونجا بودن و من شک شده بودم نمیدونستم چه خبره یاسی و مدیر نانی و شوهرش و همه بودن خلاصه تازه کوکی و سارام قرار بوده باشن که آخرین لحظه نتونسته بودن بیان!! خلاصه منم مثل این شک شده ها هی همشون و بغل میکردم و قربون صدقشون میرفتم! به مدیر میگم یعنی من میخواستم دیشب بکشمت انقدر خودمو کنترل کردم ها ! یایا میگفت آره خیلی ریلکس بر خورد کرد نگین ... فقط هر چند وقت میپرسید نمیشه حالا زودتر آف شه؟؟ ندا هم میگفت دیدی بهت گفتم سختم نیست بیام کلاب؟؟ خلاصه بعد هی با مزه ها میگفتن واقعا نفهمیدی؟؟؟ واقعا سورپریز شدی؟: ) خلاصه خیلی کیف داد به شاهین میگم اون دوست دی جیت هم یعنی الکی بود؟! میگه آره میخواستیم راضیت کنیم بیای ارواین... خلاصه
مژی هم دیگه سنگ تموم گذشته بود انقدر انواع اقسام میوه و دسر و شام و کیک و بادکنک و آهنگ درخواستی و اینا که هر کی هر چی اراده میکرد فوری واسش فراهم میشد... خلاصه کلی رقصیدیم و کلی خوردیم و نوشیدیم و تولد ۳۱ سالگی من مبارک شد! بعدشم برام گفتن که ۱۰ روزه که اینا همشون با هم در تماسن و همش دارن نقشه میکشن که چی کار کنن! که مژی تلفن یایا رو از رو فلایر های گالریش پیدا کرده و از اون شماره شاهین و گرفته ! میگفت اول فلایر رو پیدا نمیکردم به نانی میگفتم یا باید بیام تو فیس بوک یا اینکه تو یایا و شاهین و مسج کنی! ممد شوهر نانی کلی عکسای خوشگل آزمون گرفت... علی شوهر مژی کلی درینک های خوشمزه بهمون داد و خلاصه یکی از بهترین تولد های عمرم بود ... جای سارا و کوکی هم خیلی خالی بود به کوکی میگفتم جات خالی بود ولی از یک طرفم بد نبود نبودی هی گیر بدی سنت رفت بالا سی! پیر شدی !!!خلاضه خیلی شب خوبی بود و همشون خیلی زحمت کشیده بودن و خیلی ازشون ممنونم !!ا
خلاصه این بود ماجرای تولد سورپریزی من:))ا

تولدم! ا

امشب یکی از شب های هیجان انگیز زندگیم بود! دوست هام دست به یکی کرده بودن و منو واسه تولدم سورپریز کرده بودن! و من تا نیم ساعت گیج و منگ بودم که چی شد؟ اینا چه جوری با هم به این باحالی دست به یکی کردن و من و سر کار گذاشتن!ا
خیلی همشونو دوست دارم خیلی زیاد ، جای چند نفر خیلی خالی بود مامانم اینا ، داداش گلم ، دوست جونم که ایران هست و اونی که کانادا هست و اونی که جورجیا هست! سونیا اگه نرفته بودی کانادا تو رو هم به هر بساطی بود پیدا کرده بودن:)) ا
به قول معروف

I am so blessed to have each one of you....

دلم میخواست الان تا این حس و دارم اینجا بنویسم که چقدر از داشتن این دوستام خوشحالم وچقدر همشون برام عزیزن چقدر دوستشون دارم و قدرشون و میدونم .....فردا کل ماجرا رو مینویسم.... احساس میکنم چقدر خوشبختم از داشتن این دوستای خوبم .....ا

لطفآ بچه هایی که فیس بوک هستین اشاره به این موضوع نکنین چونکه من به دلایلی بعضی ها رو دلم نمیخواست ببینم و خوب دعوت نشده بودن!!! ا

happy early birthday to me :))