Sunday, January 31, 2010

پنجشنبه هفته پيش هم آقای عين برگشت اون شب من با يایا اينا بيرون بودم هر چی بهش گفته بودم بيام دنبلت گفته بودش نه! گفته بود ديروقت ميرسم و تو هم صبح بايد بری سر كار! ديد حريف من نميشه گفتش گفتم دوستم ميادش تو نیا.... جمعه ميبينمت ... منم ديگه دیدم اون از من لجباز تره گفتم اكی! دوازده اینا گذشته بود که تکست كرد كه رسيده... زنگ زدم بهش ميگم مطمئنم دوستت نيومده چرا دروغ گفتی بهم!!! ميخنده و ميگه آخه نصفه شبه كجا بيای با تاکسی اومدم خونه! قرار شد برم پيشش با ماشين يایا اينا بوديم رفتم خونه ماشينم و برداشتم رفتم پيشش... فکر نمیکردم که انقد دلم واسش تنگ شده باشه... اونم فكر كنم همينطور ...دم در که در و اسم باز کرد هی بغلم میکرد ميگفت چه خوشگل شدی چه ناز شدي!!!! گفتم آقای عين اينا از اثرات دوریه؟!!! منم كه از بار اومده بودم و هایپر هی مثل خل ها از سر و کولش بالا میرفتم و یه ریز حرف میزدم!!!! تقصیر من نبود تقصیر ردبولی بود که اول شب خورده بودم!! اونم كه خوابش قاطی پاتی شده بود خلاصه دو ساعتی حرف زديم ...تا سه و نیم چهار بود دیگه من همونجا خوابيدم ! فرداش هم با كلی انرژی رفتم سر كار!!! به قول آقای عين اثرات ردبول بود هنوز! تا موقع ناهار دوام اوردم بعد ناهار يك خواب عظيمی منو فرا گرفته بود اونم مجبور شده بود بره پيش مشتريش و اوضاعش بد تر از من بود! خلاصه ديگه جمعه كه اومدم خونه از سر کار خوابيدم تا 12 شبم بيدار شدم! آقای عين و تکست كردم که تولدت مبارک و باز غش کردم!ا


شنبه هم تولد آقای عین بود درست ۶ روز بعد از تولد من! قرار بود... برم پیشش غذا درست کرده بود. منم براش کیک گرفتم و تولد بازی‌ کردیم باهم! بعدشم یک فیلم ایرانی‌ آورده بود باهم دیدیم! من باید میرفتم کم کم! چونکه تولد برادرم بود... همینجور که داشتم آماده میشودم واسه خودم آقای عین بی‌چاره هم با چشمهای قرمز داشت خوابش میبرد! جتلگ خیلی‌ بده به خدا .. خدا نصیب نکنه .. من که هیچوقت جتلگ نمیگیرم این بار داشتم پدرم درومد.. بهش گفتم برو بیرون که نخوابی! اونم رفته بود با دوستش بیرون .. تولد شاهنگ هم خوش گذشت! با دوستاش رفتیم سوشی - بار و اونقدر سوشی خوردیم که سوشی کما شدیم هممون! بعدشم اونا رفتن یه باری منم رفتم خونه یکی‌ از فامیلامون که قرار بود عمّه مامانم که از استرالیا اومده و من هنوز ندیده بودمش و را ببینم .. همه فک و فامیلم جمع بودن اونجا! خلاصه ویکند شلوغی بود!
!

آآآی تولد خودم و ننوشتم! تولدم مریض بودم تمام هفتش .. ولی‌ دیگه شنبه رو به بهبودی بودم و تب نداشتم! همه دوستام اومدن خونمون و کیک و شمع و تولد بازی‌ و اینا کردیم! کلی‌ کادوهای جینگول مستون گیرم اومد که با همشون خیلی‌ حاال کردم با اینکه خیلی‌ بیحال بودم , ولی‌ کلی‌ هممون رقصیدیم و خوردیم و حرف زدیم و کیف کردیم!

الان گفتن تا ۵ دقیقه دیگه پنل جوری را معرفی‌ می‌کنن کاشکی‌ من جزشون نباشم برم خونه.... یه چرت بزنم... یا خر یایا یا آقای عینو بگیرم بریم یه جا صبحانه... کاشکی‌ امروز بارون نیاد!ا

Friday, January 22, 2010

سلام بعد از کلی
تقريبا سه هفته ميشه كه من از ايران برگشتم! ولى فرصت نشد كه بنويسم… هفته اول كه از سه شنبه مريض شدم به نظرم احساس كرده بودم كه اينجا هوا خيلى خوبه و من ديگه احتياجى به شال و كلاه ندارم! این بود كه به راحتى سرما خوردم!!! همش هم خدا خدا ميكردم كه تا پنجشنبه خوب شم كه بتونم برم آقاي عين را از فرودگاه بردارم!!! زهى خيال باطل خوب كه نشدم هيچى! تازه اونم گفتش كه هفته بعدى مياد نه اين هفته كه!! ضد حالى بود در نوع خودش

ایران خيلى خوش گذشت عالى بود از بيرون رفتن و شب نشينى مهمونى ها و صحبت و درد و دل با دوستان بگير تا خوردن خوراكى هاي خوشمزه مثل انار و آب انار و لواشك پاستيل و پفك و آلوچه!!! كباب و كله پاچه! حليم و غذاهاي خوشمزه مادر بزرگ و خاله و عمه جان! تا سفر شیراز و بعدشم فرحزاد و بام تهران و خيابون گردى و پاساژ گردى ها سوار شدن تله كابين و جنگ برفى كردن و جيغ و خنده و موش آب كشيده شدن و لرزيدن از سوز و سرما و بعدش چپيدن تو همديگه و چايى نبات داغ خوردن كه واقعا عالى بود و خوش گذشت… تنها تغيرى كه با سال هاي قبل داشت كه خب خوب هم بود اين بود كه اكثر اطرافيان من که باهاشون این ور اون ور میرم كارايى داشتن كه نميشد هر چند دقيقه دودر كنند و بيان باهم بريم ناهار و خيابون گردى و اينا كه البته خودش جاي شكرش باقى بود كه شغل خوبى دارند! و خوب آخر كار هم که طبق معمول انقدر سرم يهو شلوغ شد و كار ها باهم بايد انجام ميشد كه فرصت نشد به بعضى از کسانى كه خيلى دوست داشتم زنگ بزنم و ببینمشون و خوب اونایی هم که مدام میدیدمشون مرتبا غر میزدن که ما که تو را ندیدیم اصلا! قبول نیست همش با دوستت و بجه ها این ور اونور بودی! اینم که عادت ایرانی ها یا شایدم فامیل های ماست که باید غر را بزنن بلاخره...ا
دلم ميخواد سفرنامه بنويسم ولى همين جورى خلاصه ميگم چونكه مطمئنم فرصتش نميشه! الانم كه نشستم به نوشتن واسه اينه كه باز من آمدم به عنوان هيات جورى! اونايى كه مدتيه ميخونن اينجا رو یادتونه يه بار ديگم 2-3 سال پيش آمده بودم ؟؟ خوب خيلى طولاني و خسته كننده هست خدا پدر لپ تاپ و ثلفن و اينا رو بيامرزه كه اگه نبود همه الان اينجا كف كرده بودن! منم الان منتظرم ببينم كه جز پنل انتخاب ميشم يا نه!ا


اینم سفرنامه من به اختصار

هفته اول: من و مژی و علی‌ ( شوهرش) باهم مسافرت میکردیم! قبل رفتن همش میگفتیم بهم بچه‌ها آلمان که رسیدیم ۸ ساعت وقت داریم میریم میچرخیم حداقل یه رستوران بریم... تو هواپیما هم وقتی‌ داشتیم پیاده میشدیم خانوم ردیف جلومون که یه بارم در طول پرواز دعوامون کرده بود!!! چونکه ما مزاحم خوابش شده بودیم!! و با دستش زده بود به بالای صندلیش یعنی‌ هیس ساکت! ما هم نکه فکر کنین داد و بیداد میکردیم ها! نه! هم چراغا روشن بود هم یه بچه ونگ میزد !!! آره خلاصه ابن خانومه آخر پرواز باهامون از در دوستی دراومد و گفت برین آلمان و بگردین قشنگه! ما هم گفتیم خودمونم همین قصد و داریم! زنیکه پررو! با اون ناخونای درازش بده هر بار خوردن هم ماتیکش و تجدید میکرد و محکمتر میمالید به لبش (البته هم خودش هم دخترش!!!) به قول علی‌ فکر کنم این ماتیکه تو طول این پرواز تموم شد!!! ( حالا نکه ماتیک زدن بده ها! ولی‌ خوب زنه رفته بود تو اعصابمون با اون کارش دیگه!) تازه وقتی پیاده شدیم سه تامون فهمیدیم چقدر خسته ایم و رفتیم یه غذایی بخوریم... بعدش هم به همدیگه گفتیم بی‌خیال بیرون رفتن! بریم رو این صندلی راحتی‌‌ها یکم بخوابیم! همین کارم کردیم یکی‌ دو ساعتی خوابیدیم!بعد ۸ ساعت پروازمون بالاخره انجام شد تا رسیدیم ایران! کازین جونام و خالم اینا و دوستم اومده بودن فرودگاه دنبالم کلی‌ دیدار تازه کردیم و با مژی و علی‌ هم خدافظی کردم و دیگه ما‌ها همه رفتیم خون خاله ام! یک ساعتی به حرف زدن و اینا گذشت و که یهو تصمیم گرفتیم بریم کله پاچه بخوریم! ساعت ۴ صبح بود خالم اینا نیومدن! ولی‌ ما جوونا رفتیم! من کله پاچه دوست ندارم و منو گول زدن که بهت حلیم میدیم! ولی‌ با رای اکثریت رفتیم کله ای!!! ولی‌ واقعا کیف داد و خوشمزه بود! دختر داییم میگفت نگاش نکن فقط بخور!!! دوستم میگفت بو میده! پسر عمّم میگفت دماغتو بگیر و بخور!!! دختر خالم که از همه کوچیکتر بود و ۱۳ سالشه اونقدر قشنگ این کله پاچه رو خورد و استخوناشو تو یه کاسه ریخت که ما‌ها همه کف کرده بودیم و کلی تشویقش کردیم!!!! ا
دو سه روز اول همش به مهمونی‌ خونه این و اون گذشت عمّم زنگ میزد واسه شام بیا امشب اینجا همه یهو میریختن اونجا! خاله مامانم میگفت بیا اینجا ناهار... دوباره همین برنامه.. خلاصه من هر جا میرفتم یه لشگرم دنبالم بود! البته خوب خونه عمّه من بود خونه خاله کازینم و خون عمو اون یکی!!! نه که فکر کنین !!( پیچیدست روابط خانواده ما خیلی‌ پیچ تو پیچه!) یعنی‌ منظورم این که خون خاله و عمه و عمو بود واسه همین هم خیلی‌ جریان جدی نبود و راحت بودیم و خوش می‌گذشت! آخرای هفته اول هم من رفتم شیراز پیش اون یکی خاله و مادربزرگ پدر بزرگم که واقعا معرکه بود

مامان بزرگم که فداش بشم من اونقدر بهم سرویس داد و کمکم کرد که تونستم تمام دستورات و چیزایی‌ که مامان و بابام خواسته بودن اجرا کنم! هرروز تقریبا منو یه جا می برد خرید به اضافه جاهای دیدنی شیراز مثل سعدی و حافظ و جاهای دیگه... البته دختر داییم هم چند روز بخاطر من مرخصی گرفت و آمد شیراز که اون چند روزم هم در نوع خودش بی‌ نظیر بود! کلی‌ باهم رفتیم پاساژ گردی و بازار و کافی شاپ فنسی و شبا هم تا ۲-۳ باهم حرف میزدیم و درد و دل میکردیم انگار حرفای این دو سال که همو ندیدیم تلنبار شده بود و باید بیرون میومد! خیلی‌ خوب بود ... خالم اینا هم که هر بعد از ظهر میومدن خون مامان بزرگم یا ما میرفتیم خونه اونا و من سیر نمیشدم از چلوندن دختر خاله فنقلیم و پسر خالم که دیگه بزرگ شده و دوست نداره چلونده شه و منم سعی‌ می‌کردم به احساساتم غلبه کنم و کمتر احساساتی بشم!!! و باهاش درباره کامپیوتر و بازی‌‌های پلی استشن و وبلاگ اینا حرف بزنم! ولی‌ اون یکی‌ فنقلی تا جایی که میشد چلونده شد و دلبری کرد و نازش خریدار داشت و کشیده شد قربونش برم… خیلی‌ عالی‌ بود .... مامان بزرگم خیلی خوشحال بود و من خوشحالیش را کاملا احساس می‌کردم… انگار انرژی پیدا کرده بود و روحیه گرفته بود از اینکه همه هرروز دورش هستیم و مشغول خنده و بپر بپر و خل و چل بازی ‌و سر به سر هم گذاشتن… مادر بزرگ من که خیلی‌ اصولاً سر زنده هست و فعال از وقتی‌ بابا بزرگم مریض شده خیلی‌ از فعالیت هاش و کم کرده... با اینکه باباجونم پرستارم دارن ولی‌ خوب بیشتر اوقات تو خون پیششون هست بغیر از ۲ روز که کلاس یوگا میره که اونم با اصرار شدید خالم تازه شروع کرده و جمعه ‌ها که خالم اینا بیان پیششون و دور هم باشن خلاصه اون یک هفته خیلی‌ به من خوش گذشت کنارشون... کلی‌ با هم آلبوم های قدیمی‌ دیدیم و برام خاطره هاشو تعریف کرد و من کلی‌ خودمو براش لوس کردم و حال داد! دلم وحشتناک الان براش تنگه

وقتی برگشتم تهران تاسوعا - عاشورا بود بیشتر این دو رو به دسته دیدن و نذری گرفتن و تو خیابونا گشتن گذشت... عاشورا هم با پسر عمّم و دوست دخترش و دوست پسر عمّم رفتیم یه امامزاده که دسته های محله های مختلف میومدن اونجا! یکی‌ از این دسته ها مال افغان‌ها بود که خیلی‌ جالب بودن! اینجور که میگفتن بالا بردن علامت هم ممنوع شده ولی‌ هنوز هم بعضی‌ دسته ها داشتن و بعضی هام بالا میبردن و اون حرکات مخصوصشو انجام میدادند! پسر عمم قول داده بود که اون روز بریم بهشت زهرا! گفتم چونکه همه بچه‌ها بیشتر روزا کار بودن فقط روزای تعطیل میشد این کارای خارج شهری و باهاشون کرد منم که وقتی‌ نداشتم! خلاصه هممون رفتیم بهشت زهرا سر خاک عمه عزیزم و مامان بزرگم و یک ساعتی اونجا بودیم و بعدش که برگشتیم هر ۴ تامون گرسنه در به در دنبال غذا نذری بودیم! ولی‌ ساعت ۳ ظهر کجا غذای‌ نذری دیگه مونده بود... بالاخره همین دوست پسر عمّم از یه جا تو یوسف آباد برامون غذا پیدا کرد که دو تا هم بیشتر نمونده بود و آی حال داد قیمه خوشمزه نذری آی حال داد! دست امام حسین درد نکنه... شبشم با دوستم رفتیم تو شهرک غرب شام غریبان! تمام دیوارای فاز ۵ شهرک پر شمع بود و‌ واقعا زیبا بود! ما هم یه عالمه آدم بودیم ولی‌ شمع هم نداشتیم!!! واسه همین همش شمع های خاموش شده رو روشن میکردیم!ا






خلاصه اون یک هفته آخر هم خیلی‌ سریع گذشت و همش دور هم بودیم هر شب یا یه جا مهمون بودم یا با بچه‌ها رستورانی قلیونی چیزی می‌رفتیم! خیلی‌ با مزه بود از ساعت ۶ که یکی‌ یکی‌ کاراشون تموم میشد و‌ تعطیل می‌شدن تلفن و تکست بود که سرازیر میشد که خوب نگین برنامه چیه امشب کجاییم یا دوست داری بریم کجا!!! خداییش خیلی‌ هوامو همشون داشتن و نذاشتن بهم بد بگذره هاها!! روز آخرم رفتیم بام تهران با تله کابین رفتیم تا ایستگاه پنج و صبحانه/ ناهار خودیم! میزمون و اگه یکی‌ میدید‌ میمرد از خنده نیمرو بود... املت بود.. زرشک پلو با مرغ!!!! چایی نبات و شکلات نون پنیر گرد و خامه عسل عینهو قحطی زده‌ها کلی‌ از خودمون پذیرائی کردیم!!! بعدشم کلی‌ برف بازی‌ و تو سرو کله هم زدیم و از سرما لرزیدیم و پشت بندش بازم چای نبات داغ خوردیم!!! و برگشتن هم باز کلی‌ آواز خوندیم تو تله کابین!!! آخرش دیگه واقعا جونی تو تنمون نمونده بود..ا





تازه قرار بود بعدش بریم سر خاک بابا بزرگ امامزادش طاهر تو کرج! که من و۲ تا از کازین هام رفتیم! خیلی‌ جالب بود اونجا همیشه وقتی‌ وارد میشی‌ یه بچه هه بود که حالا الان البته بزرگ شده همیشه وقتی‌ اسم بابا بزرگ و‌ میگفتی‌ بدو بدو میرفت شروع میکرد آبپاشی تا ما برسیم! چند بازی که من رفتم ایران همیشه این بود پسر عمّم می‌گفتم منم هر بار میرم بوده! ولی‌ این بار نبودش گفتم فرزاد پسره نیستا! گفتش آره نمیدونم چرا نیست! وقتی‌ برمیگشتیم بودش!!! طفلکی یه جوریم مثل عقب افتاده‌ها میمونه آدم دلش کباب می‌شه! یه جورایی خوشحال شدم که بود نمیدونم چرا طفلکی پسر عمم کلی تحویلش گرفت و باهاش خوش و بش کرد ... اون شب همه خونه قدیمی‌ ما بودن که الان شوهر عمم با پسراش اونجان... همه دور هم بودیم و گفتیم و خندیدیم و دیگه ساعت ۱۱-۱۲ شب بود که منو رسوندن فرودگاه... خداحافظی از اون همه آدم های‌ عزیز و با محبت و صمیمی و مهربون و دل کندن ازشون واقعا خیلی‌ سخته ولی‌ خوب چاره ای هم نیست ... خلاصه به همین راحتی‌ سفر هیجان انگیزه سه هفته ای من پایان رسید!! الان که فکر میکنم کی دوباره فرصت میشه برم ببینمشون دلم میگیره و دلم واسه تک تکشون بیشتر تنگ میشه

*** بقیه جریانات دیگه را زود میزارم! ...راستی بازم من و واسه هیات جوری انتخاب نکردن!ا

Sunday, January 10, 2010

آمدم که بگم تولدم مبارک