Sunday, October 31, 2010

یک هفته پر بار

بابا بالاخره اومد خدا رو شکر! همه چیز تا حدودی به خیر و خوشی گذشت! البته با کمی ضرر که فدای سرش .. آدم هزارتا فامیل مثل فامیل نما های ما نداشته باشه بهتره!ا
بدی آدمی که مهاجرت میکنه اینه که خیلی چیزاشو با خودش نمیاره و نمیتونه هم بیاره... مثلا دفتر مشقاش دفتر نقاشی هاش ،،، ولی بابام این بار چند تا کارت های صد آفرین هزار آفرین منو با خودش آورده!!! خیلی با مزن! چقدر هم زشتن خدایی! والی ما چه ذوقی میکردیم اینا رو میگرفتیم!!!! به اضافه کارت کانون و کارت سیمین کارت ارمغان! کارت دانشگاه!!! اینا یعنی مال بیشتر از ده سال پیش هستند همشون ... فکر کن!ا یعنی من الان کلی خوشحالم بابام اومده ها!!!ا
سه شنبه کنفرانسی که رفتم عالی بود... یعنی از دفعه قبلی که رفتم خیلی بهتر بود و یعنی من عاشق این زن آرنولد هستم... یعنی هر چی بگم این زن فعال , با روحیه و اکتیو و خوش صحبت و نمونه یک آدمی که من همیشه آرزو دارم بشم هست کم گفتم... خیلی عالی حرف میزنه بر عکس زن رییس جمهورمون که همه داشتن چرت میزدن !!! و همش داشت از اونایی که تو آرمی هستن و کمک هایی که میشه و اینا میگفت که متاسفانه یکی هم قبلش دقیقا سخنرانیش درباره همین بود و واقعا دیگه خسته کننده شده بود، به نظر من بهتره تو این جور جاها بیشتر از چیزایی حرف بزنن که بیشتر آدم ها بتونند باهاشون ارتباط برقرار کنند نه مسائل اینجوری... با اینکه بلاخره اینم مهمه ... زن رییس جمهور سابق هم دعوت بود و سخنرانی اونو بیشتر دوست داشتم حتی رفتم که کتابی که نوشته بود و بخرم که برام امضا کنه ولی تموم شده بود متاسفانه و نشود! سمیناری که رفتم درباره این بود که چه جوری وزنت رو بالانس کنی و چه جوری از غذا فرار کنی و این چیزا و کسی که حرف میزد یکی از ترینر های این برنامه بیگ است لوزر بود که این خانوم انقدر باحال و با انرژی بود و انقدر با مزه سوال های مردم و جواب میداد که من خیلی خوشم اومد ازش! جالبش این بود که وارد سالن سمینار که میخواستم بشیم خوب غرفه های مختلف بود یکیشون به همه شکلات میداد!!! اصرار که نه یکی برندارین مشت مشت بردارین!! بین سمینار تا دوباره کنفرانس اصلی هم معمولا آدم تو غرفه های مختلف میچرخه و بهت سمپل میدن و نمایندگی های مختلف میان و میتونی خرید کنی ... منم جیب درد گرفتم چونکه یک کیف خوشگل که در همون لحظه دیدن عاشقش شدم و فوری خریدم! و دیگه داشتم یک کیف دیگه شو هم میدیدم که به خودم گفتم نگین دیگه پرو نشو! بپر بیرون! خلاصه شکارم از این کنفرانس کلی چیز میزهای سمپل, مال کمپانی های مختلف... مقادیری شکلات برای خانواده که خوب مجانی بود اینا... و همین کیف و چند تا کتاب بود که خریدم! یک کفش و هم دو بارپوشیدم ولی دیگه جیب درد نگذاشت و نخریدم ... قسمته عصر برنامه هم باحال بود ... معمولا همه دیگه عصر و نمیمونند و نصف جمعیت میرن ولی این بار اوپرا آمده بود و و خوب همه هیجان زده بودن! همه کیپ تا کیپ نشسته بودن و خوب مسلما آخرین نفر اوپرا اومد و من با اینکه زیاد دوستش ندارم ولی خیلی باحال بود و مثل همون شو اش خیلی با انرژی و باحال بود دیگه ساعت 7 اومدیم بیرون از اونجا... من بیشتر روز با یکی از همکارام بودم که همیشه میگم من یک روزی اینو به قتل میرسونم! ولی اونروزی دختر خوبی بود و نگذاشت که من دست به قتل بزنم!ا

یک برنامه اضافی که میاد تو برنامت زندگیت مختل میشه!! من یک کنفرانس رفتم نه دوشنبه شب خوابیدم نه چهارشنبه شب که کارای دانشگاه و باید میکردم! پنجشنبه یعنی رو به مرگ بودم چونکه دو ساعت عملا بیشتر نخوابیده بودم! ولی این ویتامینی که میخورم واقعا عین چی همیشه به جونم میرسه و تازه هایپر هم میشم .... پیشنهاد میکنم حتما بخورین! ولی داشتم ظهر از زور خواب میمردم... ولی تصمیم داشتم یک سر دوباره برم پیش یایا گالریش و پیشش باشم و دو کلوم باهاش حرف بزنم! که رفتم کلی بچم ذوق کرده واسم... سَم هم اومد و اون روز, روز آخر بود و به یایا کمک کردیم گالری و جمع کنه... آخی دوستم کلی دلش ناراحت بود که به این زودی تموم شد... دیگه برگشتیم شهرمون! (( خوب نیم ساعت رانندگیه!!!)) و قرار شد بریم باهم یک کافی بزنیم اگه بشه که من بعد اینکه دنبال مامانم رفتم تقریبا دیگه به حالت خواب بودم و دیگه سریالم و دیدم و با مامانم معاشرت کردیم وسطش دوست جونم زنگ زد! از اولش بهش گفتم اگه من یهو وسط حرفمون خوابم برد ناراحت نشیا! والی ایول به ویتامین فکر کنم یک ساعتی که حرف زدیم من متکلم وحده بودم!!! دیگه ۱۲ خوابیدم!ا

جمعه دیر رفتم سر کار باید مامانم و میبردم دکتر کلی ازش آزمایش اینا گرفتن که ببینن چیز خاصی نباشه... بعد که میامدم سر کار تقریبا وقت ناهار بود زنگ زدم مژی ببینم کجان رفتن ناهار رومانتیک یا نه!!! دیدم بعععله منم بهشون ملحق شدم!!! واقعا آدم باید هرروز اینجوری کار کنه! بعدش اومدیم سر کار ۳ -۴ ساعتی بودیم و بعد کار هم تصمیم داشتیم بریم هپی آور ! خیلی با حالیم ما ها!!!! کلی اسم نینی واسه نانی حدس زدیم! اصلا یادم نمیاد دقیقا چه بحث هایی کردیم! نانی هم چونکه نمیتونه درینک بخوره یک دسر خوشمزه اوردر داده بود! دیگه رسما ما جعمه تلافی همه نخوردن ها و رژیم و اینا رو درآوردیم! ولی خیلی خوب بود کلی حرف زدیم! و خندیدیم و عکس گرفتیم.. وسطای خنده اینا بودیم که سونیا تکست زد که برم ازش آش رشته بگیرم!! یعنی منم ذوق مرگ! گفتم هاها دلتون بسوزه سونیا میخواد به من آش رشته بده بریم دیگه!!! خلاصه میگم از نظر خوردنی ترکوندم یعنی اون روز! دیگه من رفتم از سونیا خانوم کدبانو زیبا یک کاسه آش گرفتم و با کمال خجالت اینا رفتم خونشون و خلاصه کلی از دست سونیا و گلی هم خندیدم با مزه ها !! خلاصه دیگه شبم اونجا تکمیل شد! مرسی خانوم خوشگل که به فکرم بودی خلاصه عچب آشی هم بود خداااااااااااااا

دیروزم همش به خرید کردن و این ور اون ور رفتن گذشت یک سر درد بدیم داشتم که ول کن معامله نبود و آخرش با ادویل خوابییدم من،،، امشبم که هالوین هست و من چونکه مسئول خرید بودم یک دونه شکلات نخریدم! مجتمع ما که بچه نداره از بیرونم که گیت بسته هست نمیشه بیان تو! پس ما هم شکلاتی نداریم! شاهین رفت با دوستاش نمیدونم کجا هنوز کاستوم هم نداره!!! انگار قراره همشون یک چیزی بشن! مثل اینکه گفت خرس یک همچین چیزی!!!! خلاصه یک حیوونی! من که انقدر خسته هستم ترجیح میدم خونه بمونم و استراحت کنم... بابام هم که خسته اش بود خوابیده مامانم هم یک گوشه غش کرده!! خونمون الان مثل ۱۲ نصفه شب میمونه!!!! خلاصه که هپی هالووین
خیلی زیاد شد دیگه وقتی دیر دیر مینویسی همین میشه دیگه! بهتره برم مقاله این هفته رو بخونم که این هفته آخرین مقاله هستش البته به غیر از مقاله پایانی!
هفته خوبی داشته باشین!ا

Wednesday, October 27, 2010

Gallery Pic





زیر هر کدام از گل سینه ها شرح حالشون و این که چه جوری کشنه شدن نوشته شده... پاپیون های سیاه مال کسانی هست که متاسفانه عکسی ازشون هنوز پیدا نکرده




من و مامی جان و مژی تو این عکسیم اگه فهمیدین کدومیم!!!؟




خرما و گردو با اون حلوا زرده محصولی از مامان جان من و اون حلوا سیاه هم از محصولات نیلو خواهر یایا که واسه اولین بار تو عمرش پخیده(( شایدم بشه گفت واسه اولین بار تو عمرش اصلا یک چیزی پخیده خانم دکتر!!!))ا

Sunday, October 24, 2010

گالری-- دردودل-- کنفرانس

امروز یکشنبه دوستم یایا یک گالری شو داشت فکر این شو تقریبا از پارسال تو ذهن اش بود ... دوستم به اسم همه کسانی که در جریانات اخیر کشته شده بودن در ا.یر.ا.ن گل سینه های قشنگی درست کرده بود که عکس هاشون رو این گل سینه ها بود... زیر هر کدوم هم شرح حال هر کدام که کی بودن و چه جوری کشته شدن.. کار جالبی کرده بود و خیلی همه خوششون آمده بود. از روزنامه مدرسشون باهاش مصاحبه کردن... بیشتر حالت یاد بودی بود از مهمون هاش هم با چیز های ایرانی مثل حلوا و شعله زرد و شیرینی های ایرانی و چای پذیرایی میشد... خلاصه همه چیز خیلی عالی و زیبا بود و من به وجود همچین دوستی افتخار میکنم شدیدناک! امیدوارم که همیشه تو کاراش موافق باشه
اون شب که آقای جدید نیومد و گفت مجبور شده تا دیر وقت کار کنه ... منم خوب نرفتم اونجا... امشبم قرار بود بیاد میخواستم بهش آدرس بدم تکست کردم که میای امشب؟ گفتش که آره حتما میام ! خواستم بگم اگه میخواد میتونه با مژی باهم بیان ولی نگفتم... بعد نگاه کردم ببینم این فلایر که یایا گذاشته آدرس داره چونکه مژی ازم پرسیده بود دیدم تکست زده که من حواسم نبود امشب هست! من تازه از راک کلایمینگ آمدم! منم گفتم اوکی! به شوخی (البته یه جورایی هم جدی) گفتم این دومین باره که سعی در دودر کردن داری ها! گفتش نه به خدا نمیدونم چرا پلن هام اینجوریی میشه! من یک جورایی ازش نا امید شدم! خوب شایدم اصلا خوشش نیامده از من یا شاید دنبال این چیزا نیست نمیدونم! ولی من دیگه بهش نمیگم واسه چیزی... ا
اون شبی که قرار بودش که بیاد من خیلی فکرم درگیر بود... راستش بیشتر از جهت آقای عین ... وقتی هم گفت نمیاد صد در صد , یک جوری خیالم راحت شد! علی واسه من کسیه که واقعا منو به زندگی برگردوند و تو اون زمان واسم وجودش لازم بود... درسته اخلاق هایی داره که در لانگ ترم آدم و شاید ناراحت کنه... ولی واقعا به عنوان یک دوست همیشه کنارم بود... خیلی چیز ها رو آدم نمیتونه بگه به کسی ولی خودت که میدونی و بادت نمیره هیچوقت... من بعد از این که با سهیل تموم شدم خیلی زجر کشیدم آقای عین وقتی وارد ماجرا شد که تقریبا یک سال بود از برک آپ ما گذشته بود شایدم بیشتر! ولی هنوز همو آن و آف میدیدیم! من به غیر از سهیل هیچوقت کسی از نظر احساسی تو زندگیم نبوده با علی هم هیچوقت مثل سهیل نبودم... من هیچ وقت به علی نگفتم که دوستش دارم با اینکه خیلی وقتا وجودش واسم از خیلی دوستای فعلیم پر رنگ تر و موثر تر بود.. ولی نه اینکه نخواستم بهش بگم ... خودش همیشه این حالت و ایجاد کرده که من نباید بگم! حتی بعضی وقتا که پیش اومده مدتی ندیده باشمش ممکنه بهش گفته باشم دلم تنگ شده بود واست ... ولی اون همیشه میگه اوووه چه کیوت!! آخی!! و دیگه اگه خیلی بخواد حال بده بغلم هم بکنه مثلا!!! یعنی کلان اونم نمیخواد من بهش بگم ،... وقتی هم دعوا میشه که احساس کنیم خیلی بهم چسبیدیم یا خیلی همو دیدیم! نمیدونم همیشه در این مواقع میگه من وقتتو میگیرم من اونی نیستم که تو لازم داری و دادادادا،... و بعدشم همیشه میگه میتونی همیشه همه چیز و به من بگی من همیشه هستم و دوستیم و این حرفا... ولی واقعا وقتی پای کس دیگه میاد وسط من واقعا دلم نمیخواد اون منو با کس دیگه ببینه با اینکه میدونم خیلی جدی میگه که باید یکی و پیدا کنی من آدمت نیستم و اینا ولی خوب نمیشه که...میدونی همیشه برام خیلی جالب بوده رابطه که ما داشتیم ،... وقتی میگن دو نفر با هم کمیستری داران واقعا... درسته من و علی از همون روز اول خیلی باهم راحت بودیم.... نمیدونم واقعا چرا با هیچ پسری من این مدلی نبودم ... حتی با سهیل که واقعا همیشه از جونم بیشتر دوستش داشتم شروع دوستی مون اصلا اینجوری نبودم ... نمیدونم واقعا الانم که رفته توی مود تخیلی! من نمیدونم چشه!!! دیشب باهاش حرف زدم ولی میفهمم یک جوریه... همیشه هم کارش بهانه اش هست! خیلی چیزا میخوام بگم که نمیشه گفت ولی مطمئنم علی همیشه برام به عنوان یک آدمیه که منو به زندگی امیدوار کرد و اینکه بهم گفت من بد نیستم و یکی باید لاکی باشه که منوی تو زندگیش داشته باشه... و اینکه من اصلا هم آدم سردی نیستم که مجبور باشم یک کارایی کنم .... و بهم اطمینان داد که مشکلی که با سهیل داشتم قابل حل هست و مطمئنا صد در صد این مشکل یک جانبه و از جهت من نبوده ! اولا که این حرفو میزد انقدر از خودم نا مطمئن بودم که به خودم میگفتم که حالا میبینه من مشکل دارم و اینا!!! ولی بهم ثابت کرد که حق با اونه و اگه من تو اون همش انگشت اتهام سمتم بود که اشکال از منه و نمیشه.. اونم ظاهرا کم مشکل نداشته حداقل در حد من.... به هر حال همیشه ازش ممنونم و هیچوقت محبتاش یادم نمیره.... ا
وای من فکم باز شده هی مینویسم... این هفته خیلی شلوغم سه شنبه کنفرانسی که زن شهردار ( یعنی زن آرنولد)هر سال میزاره میرم... معمولا 100 نفر از طرف کمپانی ما میرن ... همیشه آدمای معروف و مهم و میان و سمینار و گفتگو اینا هاست! امسال زن رئیس جمهور فعلی و سابق هر دو هستن! همکارم میگفت جسیکا سیمپسون هم هست و مثل اینکه یک سمینار داره که اون گفت داره میره! هر سال میتونستی هر سمیناری که میخوای بری ولی ظاهرا امسال اینجوری بوده که میگفتی چی دوست داری بری که جات را رزرو کنن... من چونکه جز آدم های ذخیره بودم و بلیت یکی دیگه نصیبم شده اون سمینار هایی که اون انتخاب کرده باید برم! که بد هم نبود! الان یادم نمیاد دقیقا چی بود !!! والی سمینار جسیکا سیمسون نبود!!!!ا
پنجشنبه هم یک مقاله باید تحویل بدم و باید رو پراجکت هم کار کنم واسه میتینگ یکشنبه مون! این استادمونم آدم جالبیه! بعد اینکه نمره های میدترم و داده جلسه بعد سر کلاس میگه بچه ها من امروز مود خیلی خوبیم به همتون ۴ نمره اضافه میدم! فکر کن!!! خلاصه دلتون بسوزه اگه استادتون حالش مثل استاد ما نیست!!!
برم بخوابم دیگه! امیدوارم همگی هفته خوبی داشته باشین ما که فکر کنم این هفته هم یک هفته بارونی در پیش رو خواهیم داشت اقلا تا پنجشنبه:))ا
روز خوش

Thursday, October 21, 2010

میشه؟ یا نمیشه؟

چه هوایی شده اینجا... ولی دیگه وقتی بارون نمیاد چه دلیلی داره که ابری بمونه؟ خوب آفتابم باشه دیگه
این مدته انقدر اتفاق های جور واجور افتاده .. از وقتی بابام نیستش و رفته ایر.ا.ن خیلی همه چیز قرو قاطی شده بود ... همه چی توهم تو هم بود و مامانم هم به خاطر مشکلات زیاد خانوادگی و به خاطر بابا خیلی حالش بد بود و مریض شده بود دیگه عملا... حتی یکشنبه دیگه کار به بیمارستان کشید وقتی عصبی میشه اینجوری میشه... حالا گریه زاری های که میکرد و نمیخواست ما بشنویم و ایناش به کنار، یعنی من الان از ته ته دلم خوشحالم که بابا کارش ظاهرا درست شد و انگار همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و یکشنبه دیگه میاد یعنی هر چی بگم خوشحالم کم گفتم...ولی واقعن آدم اطرافیانش و در این موقع ها میشناسه
دوشب با سونیای زیبا رفتیم پیاده روی! که کلی حال داد و هم هوا عالی بود هم هم صحبت خوبی بود:)) منم مثل خودش وقتی میرفتم با خودم میگفتم نکنه حرفمون نیاد و اونم مثل من کم حرف باشه!!! آخه من اصولا تو برخورد های اول آدم زیاد گرمی نیستم اینو همه دوستام اونایی که این اخلاقمو دیدن و روم کار کردن(!!!!) باهام دوست شدن میگن...!!! مثلا یادمه تو کالج که بودیم تو یک توتر سنتر کار میکردم! ریاضی یاد میدادم به ملت! بعد یک دختره بود که منشی بودش اونجا! بعدنا که باهم دوست شدیم با هم گاهی ناهار میرفتیم بهم میگفت من اول که تو رو دیدم گفتم وای این چرا انقدر جدی و یخ هست با صد من عسل هم نمیشه خوردش! البته این حالتم در مواردی خیلی نادر ممکنه به جلسه دوم سوم بکشه! اگه با طرف حال کنم بار دوم دیگه ( اگه همون بار اول نشه!) سر به سرش میزارم و باهاش دوست میشم!!! ولی خوب اگه خوشم نیاد و ببینم از اون مدل آدمایی که خوشم نمیاد خوب یا زیاد محل نمیزارم یا کلا حرفی ندارم بگم! اون وقت اونه که اگه دوست مشترکی باشه بهش میگه این دختره ( یعنی من) چه خودشو میگیره!!!! البته بگم این مورد یک یا دو بار بیشتر پیش نیامده!!!ا
حالا اینا رو گفتم بگم که دوستیم با یایا هم واقعا جالب بود! یایا کلا خیلی دختره با شورو جوشی و کلان هایپریه ، کلا یک ریزم حرف میزد اون موقع ها! از الان هزار بار هایپر تر بود ! یایا اولش با خانوم نی دوست شد چونکه خانوم نی از اون آدم معاشرتی هاست که زود با همه دوست میشه خلاصه این یایا دو سه بار رو اعصاب روان من بود! بسکه بند نبود و همش کارای به نظر من عجیب غریب میکرد و خلاصه من بیشتر وقتا که خانوم نی میگفت بیا با یایا بریم کافی من کلا خودم و... آره همون میکردم!!! ولی نمیدونم چه جوری شد که یهو باهم خیلی دوست شدیم! فکر کنم از وقتی خانوم نی رفت شمال کالیفرنیا بود! درست یادم نمیاد، دیگه از اون وقت خیلی دوست شدیم ولی همیشه من به یایا میگم من اولش با تو حال نکردم!!! اونم میگه اره خیلی نونور بازی در میاردی کلاس میزاشتی!!! خلاصه اینجوری!ا
این پست از ساعت ۹ شروع به نوشتنش شده! آخه یک کاری و کردم رفتم به خانومه دادم یک کار دیگه داد بهم گفتش رو این یکی را "" تیک یور تایم !"" یعنی زود تمومش نکن! منم اومدم لفتش بدم گفتم اینو بنویسم بعد وسطاش اومد یک چیز دیگه داد و بهم گفت اون تموم شد ببرم؟ گفتم نه بابا من دارم """تیک تایم""" میکنم!!
آقای عین تو یک فاز خاصی هست یک مدتی نمیدونم چش هست! شنبه باهم رفتیم دریا تمام مدت رانندگی ساکت بود و صداش در نمیومد هر از گاهی با ماشین ور میرفت یک چیزی میگفت! من یکمی حرف زدم طبق معمول ... بعد دیدم خیلی یک جوریه ساکت شدم بعد بهش گفتم خوبی؟ گفت آره... رسیدیم دریا .... خیلی خوشش اومده بود از این پارکه که به دریا میرسید... ناهار خوردیم.. اینجاخیلی آرومه معمولا!یک عالمه سرفر( موج سوار؟؟) تو آب بودن ... کلا تو یک مودایی بود... خودش موقع برگشتن بهم میگه عجیب شدم نه؟ گفتم آره... دیگه من اومدم خونه... میخواستیم بریم کافی شاپ کار کنیم بعد زنگ زد گفت نمیاد منم گفتم اوکی!
امشب اون دوست جدیدمون (چشمک) قراره بیادش باهم بریم یک باری که معمولا سومین پنجشنبه هر ماه ایرانی های پروفشنال جمع میشن! یک حالتیه نه مثل دیت هست نه نیست... آخه این بار فقط خودمون دو تا هستیم هم خوشحالم که میتونم بیشتر اینو بشناسم هم از یک طرفی آقای عین معمولا این جریان و شرکت میکنه و من چونکه اون همیشه شرکت میکنه من نمیرفتم! اگه بهش بگم میرم شاید نیاد ولی دیشب که باهاش حرف زدم باز تو همون حالتش بود نشد بهش بگم که امشب این جریان و میرم... از یک طرف میگم خوب خودش همیشه بهم میگه که باید دیت کنی من وقتت و میگیرم و با من آینده ای نخواهی داشت از یک طرف میدونم که اگه بهش نگم و بعد منو با یکی ببینه مسلما خوشحال نخواهد شد با وجود حرفایی که میگه... خلاصه هم از یک طرف میخوام امشب این دوست جدید رو ببینم هم دلم میخواد علی نباشه البته اگه خودشم نباشه دوستاش هستن... خلاصه یک جوریم! حالا باید ببینیم اصلا این دوسته جدید میادش یا نه! خلاصه انرژی مثبت بدین:))) ا

Tuesday, October 19, 2010

....

انقدر احساس ها و حس های ضد و نقیض دارم .... کلافم
احساس میکنم خیلی بار رو دوشم افتاده کار خاصی هم نیست نکه فکر کنین کلا میگم
دلم درد و دل میخواد ولی حس اش رو هم ندارم بدتر خودم عصبی میشم
دلم بابا مو میخواد
همش برای مامانم نگرانم
از بیمارستان متنفرم
خوشحالم انگار کارا رو به راه داره میشه ولی یک تلفن لعنتی هم میتونه همه چی و باز خراب کنه به راحتی یک تک زنگ
نمیدونم نگران باشم... بگم فعلا خوشحال باشم!... بگم بی خیالش... بگم درست میشه... واقعن نمیدونم ... نمیشه که به این راحتی اینا رو گفت خوب
انگار خودم خودم و چشم کردم !!!!! همین
الان همین الان دلم یک بغل محکم و مردونه میخواد ... ولی نیست! اگر هم بود اونی که من میخوام نبود!ا دلم یهو واست تنگ شد بی معرفت

Wednesday, October 06, 2010

هوا بس نا جوانمردانه زیباست

دو سه روزه یک بارون خوشگلی میاد.... دلت میخواد همش بشینی تو ترافیک (چونکه فرصت قدم زدن پیش نمیاد نه وقتش هست نه پایه اش!!) بارون نم نم بیاد! برف پاک کن یواش بزنه قمیشی گوش بدی! منم که الان تقریبا یک ماهی میشه که گیر سه پیچ دادم به قمیشی مجددا... یعنی دقیقا از اون روزی که اون سی دی که آقای عین چند وقت پیش برام زده بود که همه آهنگ های قمیشی بودش رو تو ماشینم پیدا کردم ... از اون روز من رسما یک فن تمام عیار شدم! تو ماشین ، سر کار، تو خونه، حین انجام همورک ، گذاشتن استتوس فیس.بوک... خلاصه شما بگیر همه جا دیگه!

جمعه با نانی و مژی و شوهران گرامشون + یک آدم جدید ( دوست دنیا دوستم که ونکور هست ) رفتیم هپی آور... خدا وکیلی کلی وقت بود که نرفته بودیم! خیلی خوش گذشت به هممون! یعنی فکر کن ما انقدر الکی خندیدیم که همه فک و دلمون درد گرفته بود و هی میگفتیم بسه دیگه ! یک تکیه کلامی افتاده بود تو دهان مبارکمون و دیگه کوتاه بیا نبودیم! شکر خدا کسی اونجا فارسی نمیفهمید ... خلاصه همه هم که پایه واسه شوخی و خنده و کلا مشروباتشونم اصلا هپی آور استایل نبود خدایی! خلاصه خیلی بعد از مدت ها خوش گذشت! این دوسته هم بعدش به من گفت چه دوستای خوبی داری بیشتر با هم معاشرت کنیم! خودش البته از اون مدل زود جوش ها بود و خیلی زود با همه دوست شد.. پسر خوبی بود ( چشمک) حالا باز این ویکند قراره باهام بیاد تولد یکی از دوستانم!

از وقتی بابام رفته ایران من تبدیل به شوفر مامانم شدم ( البته دور از جونه بابام که شوفر نبود من شوفرم) فکر کن اون شب حالا بعد از هپی آور و خنده منده و اینا خیلی هپی استایل بری دنبال مامانت! بعد مامانت هم بدونه که کجا بودی بعد دیرم بشه بعد مبایلشم چک نکنه که ۱۰ بار زنگ زدی بر نداشته و آخر مسج زدی براش که مامی جان من یک رب دیر میرسم بعد اون تفلکی نگرانم بشه!!

شنبه پیش آقای عین بودم ساعت یک ظهر باهم صبحانه املت دبش خوردیم منم دودر کرده بودم و سر کار نرفتم !!! خیلی با مزه هست معمولا شنبه ها نیم ساعت مولانا میخونه نیم ساعت قرآن میخونه!!!! یعنی این آدم و با این قیافه را باید میدیدی که ساعت گذاشت واسه نیم ساعت خیلی جدی مولانا رو خوند بعد ساعت زنگ زد وقت تموم شد! اومد یک دست نوازشی به سر من کشید که ببینه من چقدر خوندم! بعد دوباره دو دقیقه بعد باز ساعت تنظیم کرد نیم ساعت هم قرآن البته با اینترنت - یکی میخوند و ترجمه میکردش بعدش - جالب بود!!! حالا مولانا اوکی!! قرآن خوندنش خنده داره یکمی نمیدونم چرا!!!! خلاصه بخت با من یار شد که یک ساعت این کتاب مدرسمو بخونم چونکه هفته بعد میدترم دارم ... دیگه بعد از یک ساعت باهم رفتیم اسکله نزدیکه خونه اون قدم بزنیم! بعدشم که خوب من شوفر مامی جان هستم ساعت ۶ بود دیگه باید میرفتم دنبالش!
دیروز بلاخره بخت با من یار شد و بلاخره تونستم از خانوم ابرو بردارم وقت بگیرم! دیگه گفتم خوب یک حالیم به موهام بدم و رنگشو سر و سامون بدم! که البته طبق معمول با کلی من ۴:۳۰ میرسم و بهم آخرین وقت و بده و اینا بهم وقت دادن! البته بیچاره ها با من خیلی نایس هستن خیلی باهام راه میان اصولا ... بعد گفت پشته موهات رنگش خوبه یک درجه روشن کنیم رنگ پشتت شه؟ گفتم باشه! حالا به نظر من که فرقی نکرده! همون رنگ قبلی هست! ولی مامانم هم گفت خوب شد روشن کردیش!!! ولی روشن نشده به خدا!

کامپوتر و سرور های سر کارمون داون شدن هیچ کاری جز اینترنت بازی و کارای کاغذی و یک سری کارای خاص نمیتونیم بکنیم !!! حالا الان روسا راه افتادن ببینن ما داریم چی کار میکنیم!!! همه هی میگن بریم خونه؟؟؟! اونام میگن نه!!!ا

انقدر دلم میخواد الان بغل شومینه بودم بیرون که بارون میاد نگاه میکردم چای میخوردم و فیلم میدیدم یا کتاب میخوندم بدون فکر اینکه هموورک هام مونده و هفته دیگه میدترم دارم و یک سری فکر مشقولیای دیگه یعنی من چند سالگیم میتونم به این دل خوستن هام برسم ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ها

روز خوبی داشته باشین!