بابا بالاخره اومد خدا رو شکر! همه چیز تا حدودی به خیر و خوشی گذشت! البته با کمی ضرر که فدای سرش .. آدم هزارتا فامیل مثل فامیل نما های ما نداشته باشه بهتره!ا
بدی آدمی که مهاجرت میکنه اینه که خیلی چیزاشو با خودش نمیاره و نمیتونه هم بیاره... مثلا دفتر مشقاش دفتر نقاشی هاش ،،، ولی بابام این بار چند تا کارت های صد آفرین هزار آفرین منو با خودش آورده!!! خیلی با مزن! چقدر هم زشتن خدایی! والی ما چه ذوقی میکردیم اینا رو میگرفتیم!!!! به اضافه کارت کانون و کارت سیمین کارت ارمغان! کارت دانشگاه!!! اینا یعنی مال بیشتر از ده سال پیش هستند همشون ... فکر کن!ا یعنی من الان کلی خوشحالم بابام اومده ها!!!ا
سه شنبه کنفرانسی که رفتم عالی بود... یعنی از دفعه قبلی که رفتم خیلی بهتر بود و یعنی من عاشق این زن آرنولد هستم... یعنی هر چی بگم این زن فعال , با روحیه و اکتیو و خوش صحبت و نمونه یک آدمی که من همیشه آرزو دارم بشم هست کم گفتم... خیلی عالی حرف میزنه بر عکس زن رییس جمهورمون که همه داشتن چرت میزدن !!! و همش داشت از اونایی که تو آرمی هستن و کمک هایی که میشه و اینا میگفت که متاسفانه یکی هم قبلش دقیقا سخنرانیش درباره همین بود و واقعا دیگه خسته کننده شده بود، به نظر من بهتره تو این جور جاها بیشتر از چیزایی حرف بزنن که بیشتر آدم ها بتونند باهاشون ارتباط برقرار کنند نه مسائل اینجوری... با اینکه بلاخره اینم مهمه ... زن رییس جمهور سابق هم دعوت بود و سخنرانی اونو بیشتر دوست داشتم حتی رفتم که کتابی که نوشته بود و بخرم که برام امضا کنه ولی تموم شده بود متاسفانه و نشود! سمیناری که رفتم درباره این بود که چه جوری وزنت رو بالانس کنی و چه جوری از غذا فرار کنی و این چیزا و کسی که حرف میزد یکی از ترینر های این برنامه بیگ است لوزر بود که این خانوم انقدر باحال و با انرژی بود و انقدر با مزه سوال های مردم و جواب میداد که من خیلی خوشم اومد ازش! جالبش این بود که وارد سالن سمینار که میخواستم بشیم خوب غرفه های مختلف بود یکیشون به همه شکلات میداد!!! اصرار که نه یکی برندارین مشت مشت بردارین!! بین سمینار تا دوباره کنفرانس اصلی هم معمولا آدم تو غرفه های مختلف میچرخه و بهت سمپل میدن و نمایندگی های مختلف میان و میتونی خرید کنی ... منم جیب درد گرفتم چونکه یک کیف خوشگل که در همون لحظه دیدن عاشقش شدم و فوری خریدم! و دیگه داشتم یک کیف دیگه شو هم میدیدم که به خودم گفتم نگین دیگه پرو نشو! بپر بیرون! خلاصه شکارم از این کنفرانس کلی چیز میزهای سمپل, مال کمپانی های مختلف... مقادیری شکلات برای خانواده که خوب مجانی بود اینا... و همین کیف و چند تا کتاب بود که خریدم! یک کفش و هم دو بارپوشیدم ولی دیگه جیب درد نگذاشت و نخریدم ... قسمته عصر برنامه هم باحال بود ... معمولا همه دیگه عصر و نمیمونند و نصف جمعیت میرن ولی این بار اوپرا آمده بود و و خوب همه هیجان زده بودن! همه کیپ تا کیپ نشسته بودن و خوب مسلما آخرین نفر اوپرا اومد و من با اینکه زیاد دوستش ندارم ولی خیلی باحال بود و مثل همون شو اش خیلی با انرژی و باحال بود دیگه ساعت 7 اومدیم بیرون از اونجا... من بیشتر روز با یکی از همکارام بودم که همیشه میگم من یک روزی اینو به قتل میرسونم! ولی اونروزی دختر خوبی بود و نگذاشت که من دست به قتل بزنم!ا
یک برنامه اضافی که میاد تو برنامت زندگیت مختل میشه!! من یک کنفرانس رفتم نه دوشنبه شب خوابیدم نه چهارشنبه شب که کارای دانشگاه و باید میکردم! پنجشنبه یعنی رو به مرگ بودم چونکه دو ساعت عملا بیشتر نخوابیده بودم! ولی این ویتامینی که میخورم واقعا عین چی همیشه به جونم میرسه و تازه هایپر هم میشم .... پیشنهاد میکنم حتما بخورین! ولی داشتم ظهر از زور خواب میمردم... ولی تصمیم داشتم یک سر دوباره برم پیش یایا گالریش و پیشش باشم و دو کلوم باهاش حرف بزنم! که رفتم کلی بچم ذوق کرده واسم... سَم هم اومد و اون روز, روز آخر بود و به یایا کمک کردیم گالری و جمع کنه... آخی دوستم کلی دلش ناراحت بود که به این زودی تموم شد... دیگه برگشتیم شهرمون! (( خوب نیم ساعت رانندگیه!!!)) و قرار شد بریم باهم یک کافی بزنیم اگه بشه که من بعد اینکه دنبال مامانم رفتم تقریبا دیگه به حالت خواب بودم و دیگه سریالم و دیدم و با مامانم معاشرت کردیم وسطش دوست جونم زنگ زد! از اولش بهش گفتم اگه من یهو وسط حرفمون خوابم برد ناراحت نشیا! والی ایول به ویتامین فکر کنم یک ساعتی که حرف زدیم من متکلم وحده بودم!!! دیگه ۱۲ خوابیدم!ا
جمعه دیر رفتم سر کار باید مامانم و میبردم دکتر کلی ازش آزمایش اینا گرفتن که ببینن چیز خاصی نباشه... بعد که میامدم سر کار تقریبا وقت ناهار بود زنگ زدم مژی ببینم کجان رفتن ناهار رومانتیک یا نه!!! دیدم بعععله منم بهشون ملحق شدم!!! واقعا آدم باید هرروز اینجوری کار کنه! بعدش اومدیم سر کار ۳ -۴ ساعتی بودیم و بعد کار هم تصمیم داشتیم بریم هپی آور ! خیلی با حالیم ما ها!!!! کلی اسم نینی واسه نانی حدس زدیم! اصلا یادم نمیاد دقیقا چه بحث هایی کردیم! نانی هم چونکه نمیتونه درینک بخوره یک دسر خوشمزه اوردر داده بود! دیگه رسما ما جعمه تلافی همه نخوردن ها و رژیم و اینا رو درآوردیم! ولی خیلی خوب بود کلی حرف زدیم! و خندیدیم و عکس گرفتیم.. وسطای خنده اینا بودیم که سونیا تکست زد که برم ازش آش رشته بگیرم!! یعنی منم ذوق مرگ! گفتم هاها دلتون بسوزه سونیا میخواد به من آش رشته بده بریم دیگه!!! خلاصه میگم از نظر خوردنی ترکوندم یعنی اون روز! دیگه من رفتم از سونیا خانوم کدبانو زیبا یک کاسه آش گرفتم و با کمال خجالت اینا رفتم خونشون و خلاصه کلی از دست سونیا و گلی هم خندیدم با مزه ها !! خلاصه دیگه شبم اونجا تکمیل شد! مرسی خانوم خوشگل که به فکرم بودی خلاصه عچب آشی هم بود خداااااااااااااا
یک برنامه اضافی که میاد تو برنامت زندگیت مختل میشه!! من یک کنفرانس رفتم نه دوشنبه شب خوابیدم نه چهارشنبه شب که کارای دانشگاه و باید میکردم! پنجشنبه یعنی رو به مرگ بودم چونکه دو ساعت عملا بیشتر نخوابیده بودم! ولی این ویتامینی که میخورم واقعا عین چی همیشه به جونم میرسه و تازه هایپر هم میشم .... پیشنهاد میکنم حتما بخورین! ولی داشتم ظهر از زور خواب میمردم... ولی تصمیم داشتم یک سر دوباره برم پیش یایا گالریش و پیشش باشم و دو کلوم باهاش حرف بزنم! که رفتم کلی بچم ذوق کرده واسم... سَم هم اومد و اون روز, روز آخر بود و به یایا کمک کردیم گالری و جمع کنه... آخی دوستم کلی دلش ناراحت بود که به این زودی تموم شد... دیگه برگشتیم شهرمون! (( خوب نیم ساعت رانندگیه!!!)) و قرار شد بریم باهم یک کافی بزنیم اگه بشه که من بعد اینکه دنبال مامانم رفتم تقریبا دیگه به حالت خواب بودم و دیگه سریالم و دیدم و با مامانم معاشرت کردیم وسطش دوست جونم زنگ زد! از اولش بهش گفتم اگه من یهو وسط حرفمون خوابم برد ناراحت نشیا! والی ایول به ویتامین فکر کنم یک ساعتی که حرف زدیم من متکلم وحده بودم!!! دیگه ۱۲ خوابیدم!ا
جمعه دیر رفتم سر کار باید مامانم و میبردم دکتر کلی ازش آزمایش اینا گرفتن که ببینن چیز خاصی نباشه... بعد که میامدم سر کار تقریبا وقت ناهار بود زنگ زدم مژی ببینم کجان رفتن ناهار رومانتیک یا نه!!! دیدم بعععله منم بهشون ملحق شدم!!! واقعا آدم باید هرروز اینجوری کار کنه! بعدش اومدیم سر کار ۳ -۴ ساعتی بودیم و بعد کار هم تصمیم داشتیم بریم هپی آور ! خیلی با حالیم ما ها!!!! کلی اسم نینی واسه نانی حدس زدیم! اصلا یادم نمیاد دقیقا چه بحث هایی کردیم! نانی هم چونکه نمیتونه درینک بخوره یک دسر خوشمزه اوردر داده بود! دیگه رسما ما جعمه تلافی همه نخوردن ها و رژیم و اینا رو درآوردیم! ولی خیلی خوب بود کلی حرف زدیم! و خندیدیم و عکس گرفتیم.. وسطای خنده اینا بودیم که سونیا تکست زد که برم ازش آش رشته بگیرم!! یعنی منم ذوق مرگ! گفتم هاها دلتون بسوزه سونیا میخواد به من آش رشته بده بریم دیگه!!! خلاصه میگم از نظر خوردنی ترکوندم یعنی اون روز! دیگه من رفتم از سونیا خانوم کدبانو زیبا یک کاسه آش گرفتم و با کمال خجالت اینا رفتم خونشون و خلاصه کلی از دست سونیا و گلی هم خندیدم با مزه ها !! خلاصه دیگه شبم اونجا تکمیل شد! مرسی خانوم خوشگل که به فکرم بودی خلاصه عچب آشی هم بود خداااااااااااااا
دیروزم همش به خرید کردن و این ور اون ور رفتن گذشت یک سر درد بدیم داشتم که ول کن معامله نبود و آخرش با ادویل خوابییدم من،،، امشبم که هالوین هست و من چونکه مسئول خرید بودم یک دونه شکلات نخریدم! مجتمع ما که بچه نداره از بیرونم که گیت بسته هست نمیشه بیان تو! پس ما هم شکلاتی نداریم! شاهین رفت با دوستاش نمیدونم کجا هنوز کاستوم هم نداره!!! انگار قراره همشون یک چیزی بشن! مثل اینکه گفت خرس یک همچین چیزی!!!! خلاصه یک حیوونی! من که انقدر خسته هستم ترجیح میدم خونه بمونم و استراحت کنم... بابام هم که خسته اش بود خوابیده مامانم هم یک گوشه غش کرده!! خونمون الان مثل ۱۲ نصفه شب میمونه!!!! خلاصه که هپی هالووین
خیلی زیاد شد دیگه وقتی دیر دیر مینویسی همین میشه دیگه! بهتره برم مقاله این هفته رو بخونم که این هفته آخرین مقاله هستش البته به غیر از مقاله پایانی!
هفته خوبی داشته باشین!ا
6 comments:
نگین جووونمم خوشحالمم که بابا اومدننن
آره واقعا ما چه هیجانی داشتیم برای اون کارتا منم چند روز پیش یه عالمه پیدا کردم بعد ریختمشون دور نمیدونم چرا :ِی
هپپپی هالووین خانومییی:-*:-*:-*
khorshidam.. mersi.. manam hala chand vaght dige mirizameshoon dooor!!! alan hese nostologici daram vali!!!
مرسی نگین گلم برای عکسا همه شونو دیدم خیلی قشنگ بود افرین به یایا . خیلی خیلی خوشحالم که بابا هم به سلامتی اومدن و جمعتون جمع شد.وای خدا چه مزه میده یادگاریهای قدیم من که خیلی عاشق این چیزای بچه گیم هستم .خوشحالم که در کل هفته ی خوبی داشتی نگین جون جیگرم.ایشالا مامان هم هیچ مشکلی نداشته باشن.بووووووس گنده
mersi melody joonam... are vaghean khoda ro shokr ke salem bargasht enghadr ina aziatesh kardan pedaresho darovordan in famile mohtaramemoon ishala ke har chy bala keshidan az holghoomeshoon paeen nare! faghat hamino mitonam begam!
Man az in conferanse kheili khosham uamd. heif inja ziad mardomesh donbale injur chiza nist bishatr vaghat daran varzehs mikonano docharkhe savarii ziad goshehsun bedehkar nist makhsusan in contoni ke ma hastim. dar zemn inja Halloween ham nadaran hamash migan in amrikayee va rabti be farhang ma nadareh. hala ke chi !¨benazaram khsoh budan diegh in haraf ro nadare. vali ye ruz az ruzya febrie hamchin jashn dari ba kami taghir vali hame custom daran...
take care negin junam
and good luck with your school :-)
akhey mayra kolan ba mardom del be neshaty zendegi mikoni! khoobe ke:)
mersi azzizam :*
Post a Comment