Friday, February 26, 2010

کمی تا قسمتی قر و قاطی
منتظرم این دو ساعته بگذره که قراره با بچه ها بریم هپی اور ** بعدشم بریم سینما تا برنامه شب این باری که میریم هپی آور شروع بشه!!! مارتینی جان آماده باش دارم میام!
من خیلی هایپرم این هفته من به این نتیجه رسیدم اونایی که کار نمیکنن فقط درس میخونند خیلی وقت زیاد دارن کاراشونو کنند مثلا من این هفته همش سر کار مشقامو کردم فرتی زودتر از موقع هم تموم شد! حالا نکه اصلا هم کار نکردما ولی خیلی کم دیگه! شد در کل ۱۵ ساعت بقیش یللی تللی و جلسه !!!
هفته دیگه این پروژه شروع شه ما بیچاره میشیم از دیروز تا به حال دو تا جلسه اضطراری داشتیم! آقا معلم میخوان مطمئن باشن ما کجای ماجرا قرار داریم خدایا یک کاری کن زیاد حرص نده من حوصله شکایات ندارم! ا
امروز وقت ناهار رفتیم یک واک واسه بیماری های قلبی! بهش میگن هارت واک ... ۴ تا بلوک رفتیم پایین سه تا بلوک به چپ یک مربع طی کردیم تا برگشتیم! ( مستطیل ببخشید ظلع هاش برابر نیست که مهندس !!!) در کل شد نیم ساعت
فردا هم برادر جان میاد از نیویورک آخجوون خدا کنه یک کار فانی بکنیم تا هست البته من باید ویکند بعدی واسه میدترمم همش درس بخونم
خدا کنه امشب بارون بیاد وگرنه واسه این برنامه ای که بهمش زدم خیلی دلم میسوزه! یک پارتی رو قایق بود با دی جی و موزیک و شام از ۸ تا ۱۲:۳۰ امشب! ولی انقدر همه جا گفتن امشب بارونی و... که ما بیخیالش شدیم! به خدا اگه امشب برون نیاد این هوا شناسی رو من سو میکنم!
یکی از دلیل هایپر بودن امروزم اینه که صبح با پسر عمه ام ایران حرف زدم! فنقلی داره داماد میشه ولی خیلی آبرو ریزی بود آخه من از وقتی از ایران برگشتم به یک سری از فامیلایی که کلی هم بهشون زحمت دادم زنگ نزدم و اینم اونجا بود و داشتن شیرینی نامزدی شونو درست میکردن! ! وای خیلی آبروریزی بود هی بهش میگم انقدر نگین نگین نکن! نفهمند منم!!! میگه وا تو نگینی داری از ال ای به من زنگ میزنی باید بگم!!! قربونت بشم دومادیت مبارک ففنقل!
ویکند خوبی داشته باشین
!

Thursday, February 25, 2010

رئیس جون داره از اون ته راهرو میاد ... اینجا ملت هر وقت همو ببینن میگن های(سلام) چطوری!اگه سلام نکنند یه لبخند میزند دیگه ... دیدم داره دستاشو تکون میده و نیشش تا بنا گوش بازه بدو بدو میاد بهم میگه
--I got your friend back!
---my friend? who?
-- yeah Nani is coming back
---oh yeah?? are you serious?
--- yeah .. she accepted the offer and now she just needs to give us her start day!
--- omg i am so happy! you are not kidding ha?
-- no! we needed her back :-)
خلاصه اینکه نانی نرفته برگشت.... آخجون... خیلی زجر بود بدونش
ا--بهش مسج زدم : چاک (رئیس جون) الان بهم گفت داری بر میگردی! راسته؟؟ میگه: ااااه گفت ؟؟؟ میخواستم روز اولم سوپرایزت کنم! بیام باهاتون ناهار بعد بگم میام بالا!!! کلی نقشه کشیده بودم همه را به باد داد!!!!! من: ای بدجنس! چطور میتونستی این کارو با من کنی!!!ا نانی: هاهاها!!! فعلا برو ببین کیت کت اردر دادن؟ دارن!؟ نیام ببینم کیت کت ندارین ها!!!! آخجوووون!ا

Tuesday, February 23, 2010

سر کار
نانی دو هفته هست که رفته سر یک کار جدید یک شرکت خوب ... آخه نانی اینجا کار آموز بود و این منجر ها هم انقدر دست دست کردن که نانی کار خوبی پیدا کرد و رفت و دست اینا رو گذاشت تو حنا! دل من که خنک شد!!! هر چند دلم واسش وحشتناک تنگ شده! دیگه کسی نیست بیاد با من بعد از ظهرا کیت کت و لواشک بخوره! و الکی بخندیم یا از دست جناب حرص بخوریم! بعد بگیم بابا این دیوونست بیخیال!!!یا آقا معلم رد شده و بهمون لبخند ملیح بزنه! از وقتی رفته خیلی ها سراغشو از من میگیرن! که ازش خبر دارم یا نه همه هم ابراز خوشحالی میکنن که بعد از فارغ تحصیلش کار خوبی پیدا کرده! منجر سابقش همچنان به من و مژی میگه میخواد نانی و بر میگردونه! یک بار مژی بهش گفت آخه حیف بود نره و این موقعیت و از دست بده اینجام که همش وعده وعید میدادن بهش!!!! راست میگه ... خلاصه من حسابی ساکت شدم! و زیاد دیگه شلوغ بازی در نمیارم! البته مژی هنوز هست ولی بعضی روزا که مثل امروز سرش خیلی شلوغه کسی نیست من بهش غر بزنم!!! خلاصه جای نانی جونم بد خالیه .... ا
پراجکتی که روش کار میکردیم رفته واسه چک و ما تا شنبه که پراجکت جدید را شروع کنیم یک جورایی بیکاریم! من سعی میکنم درسام و بخونم!!!!ا
در راستای نبودن نانی امروزداشتم میرفتم کافی بگیرم یکی از هم تیم هام منو دیده میگه "های نانی!" گفتم های تا امدم بگم من نگینم نانی نیستم!! گفت ساری منظورم نگین بود ... یکی از پسرای تیممون بود اونجا گفت بذار ۲ هفته بگذره بعد اسم ها رو اشتباه کن! دختره میگه نه زود فهمیدم خودم درستش کردم!!! البته این اتفاق که اسم من و نانی و مژی اشتباه بشه چیز جدیدی نیست!

Tuesday, February 16, 2010

تو ی حالته سر در گمی هستم نمیدونم چرا!!!ا
خیلی جالبه جدیدا هر وقت بین منو آقای عین یک چیزی پیش میاد خود به خود حل میشه خودش! بدون هیچ سعی و تلاشی از دو طرف! خیلی بده ها ولی خوب اینم یک مدلشه دیگه!ا تمام هفته پیش مریض بودم واقعا روم نمیشود به رئیسم بگم نمیتونم بیام سر کار! فقط هم یک روز از تعطیلی های مریضی برام مونده بود! ریسم گفت نیا! کلی هم کار رو سرم بود گفتم چهارشنبه نمیرم که پنجشنبه بهتر میشم که به جلسه ها برسم! ولی پنجشنبه هم نرفتم... یکمی بهتر بودم ولی همه مشق هام مونده بود و نمیدونستم چه خاکی تو سرم کنم! سر درد و آب ریزی هم که ولم نمیکرد این شد که پنجشنبه هم نرفتم ولی دریغ از یکم استراحت همش داشتم درس میخوندم حل میکردم اکسل شیت اپدیت میکردم و این چیزا ولی به نظرم حالم خوب بود دیگه حتی کلاسمو هم آنلاین دیدم بعد از کلاس با یایا رفتیم کافی بخوریم! بعد از فکر کنم ۲ هفته یایا و دیدم ! خواستم بگم نریم اونجا ولی رفتیم! آخه جای دیگه تا ۱۲ باز نیست! خلاصه آقای عین هم اونجا بود با همون پسره که صد بار وقتی با منه یا زنگ میزنه یا تکست میکنه ! اولش ندید ما رو یایا میگفت میخوای بریم؟ من گفتم نه! بلاخره بعد از بیست دقیقه دید مارو اومد پیش ما! سلام سلام ... اصلا انگار نه انگار .... گفت خوبی؟ گفتم آره
...
من و یایا دورآتیش نشسته بودیم و کنارمون جا نبود اون و دوستشم کنار یک هیتر وایستاده بودن و داشتن گرم میشدن! که بغلی های ما رفتن اونام نشستن کنار ما!!! منو به دوستش معرفی کرد و خلاصه مشغول حرف شدیم که یهو گفت اوه امشب شب دونفری تونه؟ یاسی با خنده گفت بله با اجازه شما! گفت پس ما خلوت تونو بهم زدیم؟ گفتم نه اشکال نداره!!! بعد از یکمی اونا هم مشغول حرف زدن شدن و من و یایا هم همینطور! هر از گاهی هم یک سخنی یا اون میگفت یا دوستش! دیگه داشت اونجا تعطیل میشد! آقای عین گیر داده بود بعدش کجا میرین ؟ هی من گفتم نمیدونم!! یایا که از اول که امده بودیم میگفت بریم دبلو من هی منصرفتش کرده بودم ... گفتم میخوای بریم دبلیو؟؟ یایام از خدا خواسته گفت بریم! به آقای عین گفتم میخواین بیاین شما هم ؟ گفتش آره میام! ای بابا تعارف زدم ها نه که پاشو بیا که!!! به یایا گفتم به دوست پسرش زنگ بزنه که اونم بیاد که نیومد بنده خدا خواب بود
رفتیم اونجا نشستیم به صحبت و مشروب خوردن! منم با وجود مریض بودنم! ۲ تا مارتینی خوردم! یایا رفت دست شوئی.. آقای عین: اون ورش هم مثل اینجاست؟ من : نه یکمی فرق داره! آقای عین: بیا بریم ببینیم! من: من که دیدم خودت برو ببین! آقای عین یک نگاه عاقل اندر سفیه میندازه که یعنی پاشو! من هم بیخیال فقط لبخند بی تفاوتی بش میزنم! بلند میشه خودش میره یک دور میزنه ... دوستش میگه چند وقته شما همو میشناسین؟ من: تقریبا داره میشه یک سال! دوستش اوه واو! من: بله !!! همون وقت آقای عین بر میگرده و صحبت نا تموم میمونه! یایا هم میاد و یک ذره حرف و صحبت و دیگه ساعت ۲ شده باید بریم! دم در باربرای بارصدم میپرسه ماشین اوردی؟ منم برای بارصدم میگم نه! یایا ماشین اورده!... اوکی!.... به صورت نصفه نیمه همو بغل کردیم! دوستش که سرش گرمه میگه اخی چه کیوت!!! آقای عین هیچی نمیگه ولی ولم هم نمیکنه که برم باز بهم میگه نمیای برسونمت؟ من باز میگم نه مرسی یایا تنهاست! میگه باشه.... داریم سوار ماشین میشیم یایا میگه باهاش برو اگه میخوای! میگم نه نمیرم که آدم بشه ! خیلی پرو شده!!!!! یایا میگه آفرین....ولی من تو دلم با همه وجودم دلم میخواد الان باهاش برم!! ولی میدونستم برم شب خودمو خراب میکنم!!! رسیدم خونه زنگ زد باهاش حرف زدم... میگم میدونی من از دست توناراحتم ؟ میگه نه نیستی ...میگم هستم .. میگه آخه تو که منو میشناسی دیگه ... میگم نه... خیلی ناراحتم از دستت ... میگه نه نباش من نمیخوام تو ناراحت باشی... پاشو بیا اینجا حرف بزنیم از اینجا صبح برو سر کار یا نه اصلا نرو! ... نه نمیخوام... آقای عین : بیا... من: نه .....من دارم اشتباه میکنم! اون: نگو اینجوری! .... من در حالی که صدام دیگه در نمیاد و خیلی هم خوابم میاد : خیلی خوابم میاد بعد حرف میزنیم ... باشه بخواب حرف میزنیم!

صبح که بهم تکست زدیم میگه رفتی سر کار؟ حالت خوبه؟ منم با خودم فکر میکنم نه این کلا فکر نمیکنه که من از کاراش ناراحت شدم! یعنی اصلا به مغزش نمیاد ... خوب دوست دختر دوست پسر نیستیم که من دلیل نداره ناراحت باشم! من برای چی باید نگران بشم؟ خوب دفعه بعد میگم به درک به همین راحتی! این کارش ناراحتم میکنه اگر چه بیشتر اوقات به شدت این دفعه نیست و فورا به خودم میگم نگرانیت چایی نداره! ولی خوب بعضی وقتام اینجوری میشه... از طرفی وقتی باهاش هستم انقدر به جفتمون خوش میگذره انقدر فان داریم انقدر میگیم و میخندیم و مسخره بازی در میاریم که واقعا وقتی با همیم خستگی هفته از تنمون در میره از طرفی علت کارش و میدونم میدونم که نمیخواد به هم وابسته شیم که اصلا نه از طرف اون راه داره نه من و احساس میکنم خودشم یک جورایی وابسته شده.... با وجود همه گنده گویی هایی که میکنه بعضی وقتا !!! خلاصه که بازی عجیب غریبی.... نمیدونم
!

Sunday, February 07, 2010

یه روز بی حس!ا
تقصیره تو نبود ولی
من نگران شدم
من گریه کردم
من ازت انتظار داشتم
آره شاید هم بهت عادت کرده ام
همش اشتباهه محبتت مهربونیت سادگیت صداقتت ساپورت هات حرفات همش
بازم میگم تقصیر تو نبود
فقط میگم حیف که یا نمیفهمی یا خودتو به نفهمی میزنی!ا
شایدم به عاقبتش فکر میکنی
سرم درد میکنه
نمیخوام دیگه
بسه