Tuesday, February 16, 2010

تو ی حالته سر در گمی هستم نمیدونم چرا!!!ا
خیلی جالبه جدیدا هر وقت بین منو آقای عین یک چیزی پیش میاد خود به خود حل میشه خودش! بدون هیچ سعی و تلاشی از دو طرف! خیلی بده ها ولی خوب اینم یک مدلشه دیگه!ا تمام هفته پیش مریض بودم واقعا روم نمیشود به رئیسم بگم نمیتونم بیام سر کار! فقط هم یک روز از تعطیلی های مریضی برام مونده بود! ریسم گفت نیا! کلی هم کار رو سرم بود گفتم چهارشنبه نمیرم که پنجشنبه بهتر میشم که به جلسه ها برسم! ولی پنجشنبه هم نرفتم... یکمی بهتر بودم ولی همه مشق هام مونده بود و نمیدونستم چه خاکی تو سرم کنم! سر درد و آب ریزی هم که ولم نمیکرد این شد که پنجشنبه هم نرفتم ولی دریغ از یکم استراحت همش داشتم درس میخوندم حل میکردم اکسل شیت اپدیت میکردم و این چیزا ولی به نظرم حالم خوب بود دیگه حتی کلاسمو هم آنلاین دیدم بعد از کلاس با یایا رفتیم کافی بخوریم! بعد از فکر کنم ۲ هفته یایا و دیدم ! خواستم بگم نریم اونجا ولی رفتیم! آخه جای دیگه تا ۱۲ باز نیست! خلاصه آقای عین هم اونجا بود با همون پسره که صد بار وقتی با منه یا زنگ میزنه یا تکست میکنه ! اولش ندید ما رو یایا میگفت میخوای بریم؟ من گفتم نه! بلاخره بعد از بیست دقیقه دید مارو اومد پیش ما! سلام سلام ... اصلا انگار نه انگار .... گفت خوبی؟ گفتم آره
...
من و یایا دورآتیش نشسته بودیم و کنارمون جا نبود اون و دوستشم کنار یک هیتر وایستاده بودن و داشتن گرم میشدن! که بغلی های ما رفتن اونام نشستن کنار ما!!! منو به دوستش معرفی کرد و خلاصه مشغول حرف شدیم که یهو گفت اوه امشب شب دونفری تونه؟ یاسی با خنده گفت بله با اجازه شما! گفت پس ما خلوت تونو بهم زدیم؟ گفتم نه اشکال نداره!!! بعد از یکمی اونا هم مشغول حرف زدن شدن و من و یایا هم همینطور! هر از گاهی هم یک سخنی یا اون میگفت یا دوستش! دیگه داشت اونجا تعطیل میشد! آقای عین گیر داده بود بعدش کجا میرین ؟ هی من گفتم نمیدونم!! یایا که از اول که امده بودیم میگفت بریم دبلو من هی منصرفتش کرده بودم ... گفتم میخوای بریم دبلیو؟؟ یایام از خدا خواسته گفت بریم! به آقای عین گفتم میخواین بیاین شما هم ؟ گفتش آره میام! ای بابا تعارف زدم ها نه که پاشو بیا که!!! به یایا گفتم به دوست پسرش زنگ بزنه که اونم بیاد که نیومد بنده خدا خواب بود
رفتیم اونجا نشستیم به صحبت و مشروب خوردن! منم با وجود مریض بودنم! ۲ تا مارتینی خوردم! یایا رفت دست شوئی.. آقای عین: اون ورش هم مثل اینجاست؟ من : نه یکمی فرق داره! آقای عین: بیا بریم ببینیم! من: من که دیدم خودت برو ببین! آقای عین یک نگاه عاقل اندر سفیه میندازه که یعنی پاشو! من هم بیخیال فقط لبخند بی تفاوتی بش میزنم! بلند میشه خودش میره یک دور میزنه ... دوستش میگه چند وقته شما همو میشناسین؟ من: تقریبا داره میشه یک سال! دوستش اوه واو! من: بله !!! همون وقت آقای عین بر میگرده و صحبت نا تموم میمونه! یایا هم میاد و یک ذره حرف و صحبت و دیگه ساعت ۲ شده باید بریم! دم در باربرای بارصدم میپرسه ماشین اوردی؟ منم برای بارصدم میگم نه! یایا ماشین اورده!... اوکی!.... به صورت نصفه نیمه همو بغل کردیم! دوستش که سرش گرمه میگه اخی چه کیوت!!! آقای عین هیچی نمیگه ولی ولم هم نمیکنه که برم باز بهم میگه نمیای برسونمت؟ من باز میگم نه مرسی یایا تنهاست! میگه باشه.... داریم سوار ماشین میشیم یایا میگه باهاش برو اگه میخوای! میگم نه نمیرم که آدم بشه ! خیلی پرو شده!!!!! یایا میگه آفرین....ولی من تو دلم با همه وجودم دلم میخواد الان باهاش برم!! ولی میدونستم برم شب خودمو خراب میکنم!!! رسیدم خونه زنگ زد باهاش حرف زدم... میگم میدونی من از دست توناراحتم ؟ میگه نه نیستی ...میگم هستم .. میگه آخه تو که منو میشناسی دیگه ... میگم نه... خیلی ناراحتم از دستت ... میگه نه نباش من نمیخوام تو ناراحت باشی... پاشو بیا اینجا حرف بزنیم از اینجا صبح برو سر کار یا نه اصلا نرو! ... نه نمیخوام... آقای عین : بیا... من: نه .....من دارم اشتباه میکنم! اون: نگو اینجوری! .... من در حالی که صدام دیگه در نمیاد و خیلی هم خوابم میاد : خیلی خوابم میاد بعد حرف میزنیم ... باشه بخواب حرف میزنیم!

صبح که بهم تکست زدیم میگه رفتی سر کار؟ حالت خوبه؟ منم با خودم فکر میکنم نه این کلا فکر نمیکنه که من از کاراش ناراحت شدم! یعنی اصلا به مغزش نمیاد ... خوب دوست دختر دوست پسر نیستیم که من دلیل نداره ناراحت باشم! من برای چی باید نگران بشم؟ خوب دفعه بعد میگم به درک به همین راحتی! این کارش ناراحتم میکنه اگر چه بیشتر اوقات به شدت این دفعه نیست و فورا به خودم میگم نگرانیت چایی نداره! ولی خوب بعضی وقتام اینجوری میشه... از طرفی وقتی باهاش هستم انقدر به جفتمون خوش میگذره انقدر فان داریم انقدر میگیم و میخندیم و مسخره بازی در میاریم که واقعا وقتی با همیم خستگی هفته از تنمون در میره از طرفی علت کارش و میدونم میدونم که نمیخواد به هم وابسته شیم که اصلا نه از طرف اون راه داره نه من و احساس میکنم خودشم یک جورایی وابسته شده.... با وجود همه گنده گویی هایی که میکنه بعضی وقتا !!! خلاصه که بازی عجیب غریبی.... نمیدونم
!

0 comments: