Tuesday, February 23, 2010

سر کار
نانی دو هفته هست که رفته سر یک کار جدید یک شرکت خوب ... آخه نانی اینجا کار آموز بود و این منجر ها هم انقدر دست دست کردن که نانی کار خوبی پیدا کرد و رفت و دست اینا رو گذاشت تو حنا! دل من که خنک شد!!! هر چند دلم واسش وحشتناک تنگ شده! دیگه کسی نیست بیاد با من بعد از ظهرا کیت کت و لواشک بخوره! و الکی بخندیم یا از دست جناب حرص بخوریم! بعد بگیم بابا این دیوونست بیخیال!!!یا آقا معلم رد شده و بهمون لبخند ملیح بزنه! از وقتی رفته خیلی ها سراغشو از من میگیرن! که ازش خبر دارم یا نه همه هم ابراز خوشحالی میکنن که بعد از فارغ تحصیلش کار خوبی پیدا کرده! منجر سابقش همچنان به من و مژی میگه میخواد نانی و بر میگردونه! یک بار مژی بهش گفت آخه حیف بود نره و این موقعیت و از دست بده اینجام که همش وعده وعید میدادن بهش!!!! راست میگه ... خلاصه من حسابی ساکت شدم! و زیاد دیگه شلوغ بازی در نمیارم! البته مژی هنوز هست ولی بعضی روزا که مثل امروز سرش خیلی شلوغه کسی نیست من بهش غر بزنم!!! خلاصه جای نانی جونم بد خالیه .... ا
پراجکتی که روش کار میکردیم رفته واسه چک و ما تا شنبه که پراجکت جدید را شروع کنیم یک جورایی بیکاریم! من سعی میکنم درسام و بخونم!!!!ا
در راستای نبودن نانی امروزداشتم میرفتم کافی بگیرم یکی از هم تیم هام منو دیده میگه "های نانی!" گفتم های تا امدم بگم من نگینم نانی نیستم!! گفت ساری منظورم نگین بود ... یکی از پسرای تیممون بود اونجا گفت بذار ۲ هفته بگذره بعد اسم ها رو اشتباه کن! دختره میگه نه زود فهمیدم خودم درستش کردم!!! البته این اتفاق که اسم من و نانی و مژی اشتباه بشه چیز جدیدی نیست!

0 comments: