دیشب با یه نفر جدید رفتم بیرون،،، آره دیگه یعنی همون رفتم دیت! خیلی جای خوشگلی انتخاب کرده بود پسرمون بسیار خوشگل و رمانتیک بود! یه رستوران/ بار فرانسوی مراکشی بودش... جالب این بودش که اون همه آدمهایی رو که اونجا بودن و میشناخت من خودم شخصا حاضر نیستم که اولین بار با یکی که تازه آشنا شدم ببرمش اون جایی که مثلا همیشه میرم و همه میشناسنم! خیلی جالب بود که بنده با بار تندرهای جیگرو با ویترسهای زیبا و همه هُستِسها آشنا و معرفی شدم ودست دادم!!! بعد با مزه ترش این بود که من این پست جدید دلقک رو خونده بودم (یادم نیست چه جوری لینک میکردیم!!! این بغل وبلاگش جز دوستان هست) بعد این نوشتههای پست آخرش هی میومد تو ذهنم! چونکه نوشته بودش که وقتی با طرف حرف میزنین تو چشم راستش نگاه کنین!!! بعد من هی یادم میافتد به این قضیه و هی این کارو میکردم خودم هم خندم میگرفت یا نوشته بود که حواستون باشه قوز نکنید!!! من هی چند دقیقه یه بار چک میکردم قوز نکرده باشم!!! خلاصه بد جوری تحت تاثیر بودم!! کلا شب خوبی بود... باید فکر کنم اگه با این سوژه جدید باز بیرون رفتم یه اسم خوب واسش پیدا کنم!!! یه اسم باحال! حالا تا اون موقع اسمش همین سوژه باشه! شب بعد اینکه خدافظی کردم و اومدم خونه به نظر میومد که اثرات شرابی که خوردیم تازه داره معلوم میشه!! شراب همیشه منو بی حال میکنه خلاصه در حین تکست بازی باهاش خوابم برد!ا
Wednesday, August 26, 2009
Friday, August 21, 2009
امروز بالاخره کاری که ۳ روز هست میخواستم بکنم انجام شد، امیدوارم عواقبش خوب باشه و مثل پارسال نشه… البته مطمئنم رئیسمون فهمیده تر از رئیس قبلی هست ولی به قول معروف نمیدونی چه میشه... ولی دلم خنک شد حد اقل از جانب خودم .... حرفم و آخر زدم
یه مدتی هر چی پیر پاتال هست تو این ساختمون به من گیر میده بعضی هاشون مثلا یه چیزی میگن و میروند ولی بعضی هاشون خیلی کنه تر از این حرف هان… مثل همین آقاای هویج که الان میخوام بگم! آقای هویج فکر کن یه مرد بالای ۵۵ هست که کمی میلنگه... ریش داره ... عینک میزنه ... شلوارش ازش آویزونه... لخ لخ راه میره،،،، یعنی یه آدم چقدر باید خوش شانس باشه که یه همچین آدمی بهش گیر بده… اولین بار که اومد داشتم تو کافه تریا نون تست میکردم واسه خودم.. گفتش که چه زبونی حرف میزنین شما؟ احتمالا من و مژی و نانی و دیده بوده و تحت نظر داشته که یک کاره اومده اینو میگه ... حالا فکر کن من اصلا این آدم و به عمرم ندیدم! گفتم فارسی… بعد فکر کردم از همکارای مژی هستش و من لابد قبلا دیدمش و یادم نمیاد! گفتش گود مورنینگ به فارسی چی میشه؟ منم گفتم صبح بخیر! در حالیکه تمرین میکرد رفت… بعد دو سه روز بعدش من و مژی تو کافه تریا بودیم باز اومد یهو از پشت گفت صبح بخیر! من یه آن نفهمیدم کیه! مژی هم که فکر کرده بود ایرانیه !!( حالا هیچیش به ایرانی ها نمیخوره ها آمریکایی هویجیه) بعد سلام بهش یاد دادیم اسم منو هم نگاه کرد و به خاطر سپرد و رفت! مژی گفت این دیگه کیه؟ گفتم تو نمیشناسیش؟ من فکر کردم طبقه شماست! بعدش از اون روز تلفن هاش شروع شد! یه بار که انقدر حرصم گرفته بود هی میگفت رنگ مورد علاقت چیه تولدت کیه؟ از این دری وری ها! منم هی با اوهوم -نه - بله جواب میدادم! بعد دیدم دیگه واسه خودش چرت میگه و خودشم جواب خودش و میده گفتم من باید برم بای ... ۱۰ بار زنگ زده که بریم ناهار من هر بار یه بهانه داشتم و هیگفتم نه! آخرین بار گفتم من خیلی سرم شلوغه هر موقع سرم خلوت شد خبرت میکنم… خلاصه من نمیفهم این بشر چرا انقدر گیره و نفهمه ... حالا یکی دو بار هم این بینها که تو آسانسور یا کافه تریا به حضورشون شرفیاب شدیم من اونقدر بهش بی محلی کردم طوری رفتار کردم که انگار اصلا ندیدمش و با بقیه همکارام حرف میزدم و تو سرو کل هم میزدیم بازم این از رو نمیره و همچنان به تلاشش که من نمیدونم واسه چیه ادامه میده… ا
هفته پیش منو نانی بعد از ناهار بیرون نشسته بودیم و هوا میخوریم یهو نانی گفت آقای هویج داره از ساختمون روبرو میاد .. گفتم نانی بدو بریم! بعد ما هم بیچارهها با کفشای پاشنه بلند!!بدو بدو رفتیم سمت ساختمون و جلو در تو شیشه دیدیم که اونم گازشو گرفته داره تند تند لخ لخ کنان میاد.. نانی میگفت یواش نگین میفهمه!!! من میگفتم اتفاقا باید تند بریم که بفهمه ...خلاصه من و نانی حتی منتظر آسانسور نشدیم و ۳-۴ طبقه رو با پله آمدیم بالا بقیش و با آسانسور رفتیم! و مردیم از خنده تا رسیدیم بالا! بعدش برام مسج فرستاده که من امروز دیدمت پائین.. داشتی آفتاب میگرفتی یا قدم میزدی؟ منم جواب ندادم… ولی مگه از رو میره این بشر
دیروز داشتم خوشحال و خندان میرفتم پائین که با مژی بریم ناهار یهو این جلوم سبز شد! نمیدونم واسه چی اومده بود طبقه ما یک سلام بلند بالا کرد و منم که دوباره رو دور تند بودم میخواستم بدو بدو برم! که این راهش و کج کرد و دنبال من راه افتاد! ول کن معامله هم نبود کجا میری با کی میری اه میخواستم کیفمو بکوبم تو مخش دیدم که نه انگار نمیخواد بره دنبال کارش.. در دستشویی وایستادم که برم تو ... اونم دیگه نمیدونست باید چی کار کنه راهش و کشید و برگشت.. بعد من ۲ دقیقه موندم اونجا و اومدم بیرون یکی از پسرای تیم مون همون وقت اومدش و با اون مشغول حرف زدن رفتیم سمت آسانسور ... آقای هویج هم رسید باز و پرید تو آسانسور و منم که کاملا باز ندیده گرفتمش و به صحبت با اون پسره ادامه دادم! بحث مدرسه هم بود خیلیم جدی بود اصلا نمیشد مداخله کنه.. آسانسورم پر ! ولی بازم مطمئنم از رو نمیره و نمیفهمه
چرا بعضی آدما این جورین؟ اصلا شخصیت ندارند اولا که مردک بیمار ۵۰-۶۰ ساله تو واقعا از یه دختری که نصف سن تو را داره چی میخوای که انقدر کنه میشی؟ حالا خوبه که من بهش گفتم یه بار تو حرفاش که میپرسید ویکندها رو چه جوری میگذرونی که من دوست پسر دارم ( الکی) و همش با اون وقت میگذرونم که اگه مریضه و چیزیم به مغزش میرسه بریزه دور ... بعدشم تو که میبینی طرف تحویلت نمیگیره راهت و بگیر برو دیگه شخصیت داشته باش …. واقعا آدم میمونه تو کار این آدم ها! این دومین آدم خلیه که من باهاش مواجه میشم!! به یایا میگفتم یادته اون وقتا کچلا رو جذب میکردم؟ حالا نوبت پیرا شده ! خدا میدونه بعدی چیه ...ا
یه مدتی هر چی پیر پاتال هست تو این ساختمون به من گیر میده بعضی هاشون مثلا یه چیزی میگن و میروند ولی بعضی هاشون خیلی کنه تر از این حرف هان… مثل همین آقاای هویج که الان میخوام بگم! آقای هویج فکر کن یه مرد بالای ۵۵ هست که کمی میلنگه... ریش داره ... عینک میزنه ... شلوارش ازش آویزونه... لخ لخ راه میره،،،، یعنی یه آدم چقدر باید خوش شانس باشه که یه همچین آدمی بهش گیر بده… اولین بار که اومد داشتم تو کافه تریا نون تست میکردم واسه خودم.. گفتش که چه زبونی حرف میزنین شما؟ احتمالا من و مژی و نانی و دیده بوده و تحت نظر داشته که یک کاره اومده اینو میگه ... حالا فکر کن من اصلا این آدم و به عمرم ندیدم! گفتم فارسی… بعد فکر کردم از همکارای مژی هستش و من لابد قبلا دیدمش و یادم نمیاد! گفتش گود مورنینگ به فارسی چی میشه؟ منم گفتم صبح بخیر! در حالیکه تمرین میکرد رفت… بعد دو سه روز بعدش من و مژی تو کافه تریا بودیم باز اومد یهو از پشت گفت صبح بخیر! من یه آن نفهمیدم کیه! مژی هم که فکر کرده بود ایرانیه !!( حالا هیچیش به ایرانی ها نمیخوره ها آمریکایی هویجیه) بعد سلام بهش یاد دادیم اسم منو هم نگاه کرد و به خاطر سپرد و رفت! مژی گفت این دیگه کیه؟ گفتم تو نمیشناسیش؟ من فکر کردم طبقه شماست! بعدش از اون روز تلفن هاش شروع شد! یه بار که انقدر حرصم گرفته بود هی میگفت رنگ مورد علاقت چیه تولدت کیه؟ از این دری وری ها! منم هی با اوهوم -نه - بله جواب میدادم! بعد دیدم دیگه واسه خودش چرت میگه و خودشم جواب خودش و میده گفتم من باید برم بای ... ۱۰ بار زنگ زده که بریم ناهار من هر بار یه بهانه داشتم و هیگفتم نه! آخرین بار گفتم من خیلی سرم شلوغه هر موقع سرم خلوت شد خبرت میکنم… خلاصه من نمیفهم این بشر چرا انقدر گیره و نفهمه ... حالا یکی دو بار هم این بینها که تو آسانسور یا کافه تریا به حضورشون شرفیاب شدیم من اونقدر بهش بی محلی کردم طوری رفتار کردم که انگار اصلا ندیدمش و با بقیه همکارام حرف میزدم و تو سرو کل هم میزدیم بازم این از رو نمیره و همچنان به تلاشش که من نمیدونم واسه چیه ادامه میده… ا
هفته پیش منو نانی بعد از ناهار بیرون نشسته بودیم و هوا میخوریم یهو نانی گفت آقای هویج داره از ساختمون روبرو میاد .. گفتم نانی بدو بریم! بعد ما هم بیچارهها با کفشای پاشنه بلند!!بدو بدو رفتیم سمت ساختمون و جلو در تو شیشه دیدیم که اونم گازشو گرفته داره تند تند لخ لخ کنان میاد.. نانی میگفت یواش نگین میفهمه!!! من میگفتم اتفاقا باید تند بریم که بفهمه ...خلاصه من و نانی حتی منتظر آسانسور نشدیم و ۳-۴ طبقه رو با پله آمدیم بالا بقیش و با آسانسور رفتیم! و مردیم از خنده تا رسیدیم بالا! بعدش برام مسج فرستاده که من امروز دیدمت پائین.. داشتی آفتاب میگرفتی یا قدم میزدی؟ منم جواب ندادم… ولی مگه از رو میره این بشر
دیروز داشتم خوشحال و خندان میرفتم پائین که با مژی بریم ناهار یهو این جلوم سبز شد! نمیدونم واسه چی اومده بود طبقه ما یک سلام بلند بالا کرد و منم که دوباره رو دور تند بودم میخواستم بدو بدو برم! که این راهش و کج کرد و دنبال من راه افتاد! ول کن معامله هم نبود کجا میری با کی میری اه میخواستم کیفمو بکوبم تو مخش دیدم که نه انگار نمیخواد بره دنبال کارش.. در دستشویی وایستادم که برم تو ... اونم دیگه نمیدونست باید چی کار کنه راهش و کشید و برگشت.. بعد من ۲ دقیقه موندم اونجا و اومدم بیرون یکی از پسرای تیم مون همون وقت اومدش و با اون مشغول حرف زدن رفتیم سمت آسانسور ... آقای هویج هم رسید باز و پرید تو آسانسور و منم که کاملا باز ندیده گرفتمش و به صحبت با اون پسره ادامه دادم! بحث مدرسه هم بود خیلیم جدی بود اصلا نمیشد مداخله کنه.. آسانسورم پر ! ولی بازم مطمئنم از رو نمیره و نمیفهمه
چرا بعضی آدما این جورین؟ اصلا شخصیت ندارند اولا که مردک بیمار ۵۰-۶۰ ساله تو واقعا از یه دختری که نصف سن تو را داره چی میخوای که انقدر کنه میشی؟ حالا خوبه که من بهش گفتم یه بار تو حرفاش که میپرسید ویکندها رو چه جوری میگذرونی که من دوست پسر دارم ( الکی) و همش با اون وقت میگذرونم که اگه مریضه و چیزیم به مغزش میرسه بریزه دور ... بعدشم تو که میبینی طرف تحویلت نمیگیره راهت و بگیر برو دیگه شخصیت داشته باش …. واقعا آدم میمونه تو کار این آدم ها! این دومین آدم خلیه که من باهاش مواجه میشم!! به یایا میگفتم یادته اون وقتا کچلا رو جذب میکردم؟ حالا نوبت پیرا شده ! خدا میدونه بعدی چیه ...ا
Posted by Nene at 3:01 PM 14 comments
Sunday, August 16, 2009
باز یه قرن شد من ننوشتم!ا
دو شبه میرم کنار دریا و میدوم... هر باری که میرم علاوه بر اینکه همش فکر میکنم خدایا شکرت که اینجا انقدر امنه که من میتونم ساعت ۹ شب تازه بیام و واسه خودم بدوم بدون اینکه کسی باهم کاری داشته باشه, بهم متلکی بگه و کسی دنبالم راه بیفته... واسه خودم هستم غرق فکرهای خودم یک ساعت و بعدشم برمیگردم خونه.... امروز همینجوری که میدویدم با خودم فکر میکردم اگه من الان با این شلوارک و تاپی که تنمه ایران بودم چه متلک هایی که نمیشنیدم! بعد چونکه الان تو مود اینم که چاق شدم, زشت شدم, هیچکی منو نمیخواد! باز فکر میکردم که حتما بهم کلی متلک هم واسه این موضوع میانداختند که دیگه باعث میشد شبای دیگه هم نیام!!! یا یه خروار بپوشم و نتونم از این باد خنک و نسیم لذت ببرم!! خدا را شکرت اینجا از این خبرا نیست!
راستی من آخرش سیاتل نرفتم ! سر کار همینجا کمی تا قسمت زیادی سرمون شلوغ شده و رئیس پروژه نزاشت که بریم!
کلاس این ترمم بالاخره تموم شد پیش نیاز کلاس بعدی بودش باید پاس میشدیم تا میتونستیم بعدی و بگیریم حالا این کلاس بعدی پر شده بودش تا همین الان که یک جا باز شده!!! اگه شانس بیارم فردا اولین نفر زنگ بزنم که بهم اجازه ثبت نام بدن! وگرنه نمیدونم چه بشه! استاد راهنما هم که نیست و نابوده و معلوم نیست کجاست!ا
من میخوام دیگه تند تند بنویسم با اینکه زندگی بسیار روتین و یکنواخته در حل حاضر!!! هفته خوبی داشته باشین
راستی من آخرش سیاتل نرفتم ! سر کار همینجا کمی تا قسمت زیادی سرمون شلوغ شده و رئیس پروژه نزاشت که بریم!
کلاس این ترمم بالاخره تموم شد پیش نیاز کلاس بعدی بودش باید پاس میشدیم تا میتونستیم بعدی و بگیریم حالا این کلاس بعدی پر شده بودش تا همین الان که یک جا باز شده!!! اگه شانس بیارم فردا اولین نفر زنگ بزنم که بهم اجازه ثبت نام بدن! وگرنه نمیدونم چه بشه! استاد راهنما هم که نیست و نابوده و معلوم نیست کجاست!ا
من میخوام دیگه تند تند بنویسم با اینکه زندگی بسیار روتین و یکنواخته در حل حاضر!!! هفته خوبی داشته باشین
Posted by Nene at 11:53 PM 2 comments
Subscribe to:
Posts (Atom)