دلم ميخواد سفرنامه بنويسم ولى همين جورى خلاصه ميگم چونكه مطمئنم فرصتش نميشه! الانم كه نشستم به نوشتن واسه اينه كه باز من آمدم به عنوان هيات جورى! اونايى كه مدتيه ميخونن اينجا رو یادتونه يه بار ديگم 2-3 سال پيش آمده بودم ؟؟ خوب خيلى طولاني و خسته كننده هست خدا پدر لپ تاپ و ثلفن و اينا رو بيامرزه كه اگه نبود همه الان اينجا كف كرده بودن! منم الان منتظرم ببينم كه جز پنل انتخاب ميشم يا نه!ا
اینم سفرنامه من به اختصار
هفته اول: من و مژی و علی ( شوهرش) باهم مسافرت میکردیم! قبل رفتن همش میگفتیم بهم بچهها آلمان که رسیدیم ۸ ساعت وقت داریم میریم میچرخیم حداقل یه رستوران بریم... تو هواپیما هم وقتی داشتیم پیاده میشدیم خانوم ردیف جلومون که یه بارم در طول پرواز دعوامون کرده بود!!! چونکه ما مزاحم خوابش شده بودیم!! و با دستش زده بود به بالای صندلیش یعنی هیس ساکت! ما هم نکه فکر کنین داد و بیداد میکردیم ها! نه! هم چراغا روشن بود هم یه بچه ونگ میزد !!! آره خلاصه ابن خانومه آخر پرواز باهامون از در دوستی دراومد و گفت برین آلمان و بگردین قشنگه! ما هم گفتیم خودمونم همین قصد و داریم! زنیکه پررو! با اون ناخونای درازش بده هر بار خوردن هم ماتیکش و تجدید میکرد و محکمتر میمالید به لبش (البته هم خودش هم دخترش!!!) به قول علی فکر کنم این ماتیکه تو طول این پرواز تموم شد!!! ( حالا نکه ماتیک زدن بده ها! ولی خوب زنه رفته بود تو اعصابمون با اون کارش دیگه!) تازه وقتی پیاده شدیم سه تامون فهمیدیم چقدر خسته ایم و رفتیم یه غذایی بخوریم... بعدش هم به همدیگه گفتیم بیخیال بیرون رفتن! بریم رو این صندلی راحتیها یکم بخوابیم! همین کارم کردیم یکی دو ساعتی خوابیدیم!بعد ۸ ساعت پروازمون بالاخره انجام شد تا رسیدیم ایران! کازین جونام و خالم اینا و دوستم اومده بودن فرودگاه دنبالم کلی دیدار تازه کردیم و با مژی و علی هم خدافظی کردم و دیگه ماها همه رفتیم خون خاله ام! یک ساعتی به حرف زدن و اینا گذشت و که یهو تصمیم گرفتیم بریم کله پاچه بخوریم! ساعت ۴ صبح بود خالم اینا نیومدن! ولی ما جوونا رفتیم! من کله پاچه دوست ندارم و منو گول زدن که بهت حلیم میدیم! ولی با رای اکثریت رفتیم کله ای!!! ولی واقعا کیف داد و خوشمزه بود! دختر داییم میگفت نگاش نکن فقط بخور!!! دوستم میگفت بو میده! پسر عمّم میگفت دماغتو بگیر و بخور!!! دختر خالم که از همه کوچیکتر بود و ۱۳ سالشه اونقدر قشنگ این کله پاچه رو خورد و استخوناشو تو یه کاسه ریخت که ماها همه کف کرده بودیم و کلی تشویقش کردیم!!!! ا
دو سه روز اول همش به مهمونی خونه این و اون گذشت عمّم زنگ میزد واسه شام بیا امشب اینجا همه یهو میریختن اونجا! خاله مامانم میگفت بیا اینجا ناهار... دوباره همین برنامه.. خلاصه من هر جا میرفتم یه لشگرم دنبالم بود! البته خوب خونه عمّه من بود خونه خاله کازینم و خون عمو اون یکی!!! نه که فکر کنین !!( پیچیدست روابط خانواده ما خیلی پیچ تو پیچه!) یعنی منظورم این که خون خاله و عمه و عمو بود واسه همین هم خیلی جریان جدی نبود و راحت بودیم و خوش میگذشت! آخرای هفته اول هم من رفتم شیراز پیش اون یکی خاله و مادربزرگ پدر بزرگم که واقعا معرکه بود
مامان بزرگم که فداش بشم من اونقدر بهم سرویس داد و کمکم کرد که تونستم تمام دستورات و چیزایی که مامان و بابام خواسته بودن اجرا کنم! هرروز تقریبا منو یه جا می برد خرید به اضافه جاهای دیدنی شیراز مثل سعدی و حافظ و جاهای دیگه... البته دختر داییم هم چند روز بخاطر من مرخصی گرفت و آمد شیراز که اون چند روزم هم در نوع خودش بی نظیر بود! کلی باهم رفتیم پاساژ گردی و بازار و کافی شاپ فنسی و شبا هم تا ۲-۳ باهم حرف میزدیم و درد و دل میکردیم انگار حرفای این دو سال که همو ندیدیم تلنبار شده بود و باید بیرون میومد! خیلی خوب بود ... خالم اینا هم که هر بعد از ظهر میومدن خون مامان بزرگم یا ما میرفتیم خونه اونا و من سیر نمیشدم از چلوندن دختر خاله فنقلیم و پسر خالم که دیگه بزرگ شده و دوست نداره چلونده شه و منم سعی میکردم به احساساتم غلبه کنم و کمتر احساساتی بشم!!! و باهاش درباره کامپیوتر و بازیهای پلی استشن و وبلاگ اینا حرف بزنم! ولی اون یکی فنقلی تا جایی که میشد چلونده شد و دلبری کرد و نازش خریدار داشت و کشیده شد قربونش برم… خیلی عالی بود .... مامان بزرگم خیلی خوشحال بود و من خوشحالیش را کاملا احساس میکردم… انگار انرژی پیدا کرده بود و روحیه گرفته بود از اینکه همه هرروز دورش هستیم و مشغول خنده و بپر بپر و خل و چل بازی و سر به سر هم گذاشتن… مادر بزرگ من که خیلی اصولاً سر زنده هست و فعال از وقتی بابا بزرگم مریض شده خیلی از فعالیت هاش و کم کرده... با اینکه باباجونم پرستارم دارن ولی خوب بیشتر اوقات تو خون پیششون هست بغیر از ۲ روز که کلاس یوگا میره که اونم با اصرار شدید خالم تازه شروع کرده و جمعه ها که خالم اینا بیان پیششون و دور هم باشن خلاصه اون یک هفته خیلی به من خوش گذشت کنارشون... کلی با هم آلبوم های قدیمی دیدیم و برام خاطره هاشو تعریف کرد و من کلی خودمو براش لوس کردم و حال داد! دلم وحشتناک الان براش تنگه
خلاصه اون یک هفته آخر هم خیلی سریع گذشت و همش دور هم بودیم هر شب یا یه جا مهمون بودم یا با بچهها رستورانی قلیونی چیزی میرفتیم! خیلی با مزه بود از ساعت ۶ که یکی یکی کاراشون تموم میشد و تعطیل میشدن تلفن و تکست بود که سرازیر میشد که خوب نگین برنامه چیه امشب کجاییم یا دوست داری بریم کجا!!! خداییش خیلی هوامو همشون داشتن و نذاشتن بهم بد بگذره هاها!! روز آخرم رفتیم بام تهران با تله کابین رفتیم تا ایستگاه پنج و صبحانه/ ناهار خودیم! میزمون و اگه یکی میدید میمرد از خنده نیمرو بود... املت بود.. زرشک پلو با مرغ!!!! چایی نبات و شکلات نون پنیر گرد و خامه عسل عینهو قحطی زدهها کلی از خودمون پذیرائی کردیم!!! بعدشم کلی برف بازی و تو سرو کله هم زدیم و از سرما لرزیدیم و پشت بندش بازم چای نبات داغ خوردیم!!! و برگشتن هم باز کلی آواز خوندیم تو تله کابین!!! آخرش دیگه واقعا جونی تو تنمون نمونده بود..ا
تازه قرار بود بعدش بریم سر خاک بابا بزرگ امامزادش طاهر تو کرج! که من و۲ تا از کازین هام رفتیم! خیلی جالب بود اونجا همیشه وقتی وارد میشی یه بچه هه بود که حالا الان البته بزرگ شده همیشه وقتی اسم بابا بزرگ و میگفتی بدو بدو میرفت شروع میکرد آبپاشی تا ما برسیم! چند بازی که من رفتم ایران همیشه این بود پسر عمّم میگفتم منم هر بار میرم بوده! ولی این بار نبودش گفتم فرزاد پسره نیستا! گفتش آره نمیدونم چرا نیست! وقتی برمیگشتیم بودش!!! طفلکی یه جوریم مثل عقب افتادهها میمونه آدم دلش کباب میشه! یه جورایی خوشحال شدم که بود نمیدونم چرا طفلکی پسر عمم کلی تحویلش گرفت و باهاش خوش و بش کرد ... اون شب همه خونه قدیمی ما بودن که الان شوهر عمم با پسراش اونجان... همه دور هم بودیم و گفتیم و خندیدیم و دیگه ساعت ۱۱-۱۲ شب بود که منو رسوندن فرودگاه... خداحافظی از اون همه آدم های عزیز و با محبت و صمیمی و مهربون و دل کندن ازشون واقعا خیلی سخته ولی خوب چاره ای هم نیست ... خلاصه به همین راحتی سفر هیجان انگیزه سه هفته ای من پایان رسید!! الان که فکر میکنم کی دوباره فرصت میشه برم ببینمشون دلم میگیره و دلم واسه تک تکشون بیشتر تنگ میشه
*** بقیه جریانات دیگه را زود میزارم! ...راستی بازم من و واسه هیات جوری انتخاب نکردن!ا
7 comments:
Hi Negin Jaan,
I am glad that you had so much fun. I truly miss Iran, my brother and all the relatives over there!
If every thing is fine may be I go for early summer with kids.
Was every thing fine at airport? you know what I mean.
Welcomne Back
yeah every thing was ok and as usual in the airport.,. no difference from before they didnt ask any stupid questions... i even think they weren't as grumpy as they usually are in emam khemini airport alabte this wasnt the case in mehrabad or may be i was just lucky nemidoonam!
you should go its not as scary as what we see in internet and on tv,,, booos
Akhey !!che khub ke belakhare nevehsti..dashtam kam kam na omid mishodam dokhtar..khoshhalam ke kheili ruzaye khubi tu iran dashti..dahstam fek mikardam sery ghabal man o to be fasele 2 mah iran budim..va alan bishtar az 2 sale ke man iran naraftam hummmm..hope i can manage everything and go there soon..
cheers
ishala azizam... omidvaram zoodi betooni beri o ye alame ham behet khosh begzare... tanbali mayra joon dige shakh o dom ke nadare!
واااي عزيزم ... اميدوارم هميشه شاد باشي نگين جونم، سري بعدي اومدي ايران حتما يه برنامه جور كنيم بلاگي بريم بيرون نگينننننن.. چقدر من عقب موندم از نوشته هاااات با تاخير خيلي فراوان و با كلي شرمندگي تولدت مبارك:-*
mersi khorshid khanooom :))
یاد ایران به خیر. دوست عزیز واقعا منو یاد ایران انداختی. راهنمای دو زبانه ایرانیان - به انگلیسی و فارسی در آدرس زیر در دسترس می باشد: www.timasearch.com/gate.htm
موفق و موید باشید.
Post a Comment