چند وقته اینجا هوا زده تو پنالتی و خیلی گرمه.. یعنی من سرمایی صبح ها هم با همون لباس میام سر کار که شب ها بر میگردم! آخه معمولا همیشه صبح ها یک ژاکتی چیزی لازمه!! پنجشنبه شب بود فکر کنم با یایا بیرون بودم نمیدونم چی شد که یهو علی و دوست پسر یایا هم اومدن! یعنی اینجوری شد که یایا اومد در خونه ما جفتمون با آقایون پای تلفن بودیم! بعد گفتیم بگیم اینم بیان؟ علی که گفت میاد دوست پسر یایا هم یکمی ناز و نوز کرد و اومد آخرش!! دیگه یکمی اونجا نشستیم و ۱۱ اینا تعطیل کردن.. منم گیر که بچه ها من سه روز فالوده میخوام بریم بگیریم! یایا که پایه هست همیشه ! باز ناز آقایون و کشیدیم یکمی و رفتیم این مغازه هه که تازه باز شده و تنها جای باز بود اون وقت شب! حالا خوشحال و خندون رفتیم تو دوست پسر یایا و علی میگن آقا فالوده دارین؟ کشتن ما رو این دو تا! ( نه این تیکه رو تو دلشون گفتن) آقاهه هم گفت داریم ولی نمیدیم بهتون.. آخه خوب نبوده فالودش میخوایم پسش بفرستیم ! حالا ما (مخصوصا من) با لب و لوچه آویزون! علی: خوب بستنی که دارن! من: ولی خوب من که فالوده میخواستم! علی: حالا بیا اینا رو ببین! ده نوع بستنی گذاشته خیار و طالبی و خربزه و خلاصه آخرش همون بستنی زعفرونیش و لای نون گرفتیم که شکم بچه سیر بشه! البته دو تایی با هم نصف کردیم هی یک گاز من یک گاز تو !!! بعدم دیگه خداحافظی کردیم و علی منو رسوند خونه..قرار شد فردا بعد کار من برم پیشش منو ببینه!!!
فرداش اول رفتم و..ست. و..ود.. کار داشتم مال! زنگ زدم بهش میگم چیزی بگیرم؟ میگه میدونی فلان مغازه خورشت و پلو اینا داره؟ میگم خوب ؟ بعد میگه میدونی کباب هم داره؟ اگه بخوای کباب با نون بخوری باید حتما بری اونجا؟ من: علی حالا چرا تاریخچه این جاها رو میدی؟ بگو چی بگیرم بیارم دیگه! علی: خوب کباب بگیر دیگه! بعد فکر کنم دید من خیلی استقبال نکردم! گفتش هر چی دوست داری همونو بگیر! منم گفتم خوب ما که قراره خونه مژی اینا فردا کباب بخوریم تا فردا صبر کن! گفتش آره راست میگی ! پس چی هوس کردی ! من: فالوده!! فکر کنم تو دلش گفت کارد بخوره!!! ولی خیلی مهربونانه گفت عااالیه بگیر پس بستنی شم بگیر مخلوط بخوریم!! خلاصه منم خوشحال خندان گرفتم و برای خونه مونم گرفتم .. رفتم پیشش و باهم زدیم به معده باهم! خلاصه به عرض همه برسونم من از جمعه هر روز فالوده زدم به بدن به به!
شنبه هم مژگان همه مون رو دعوت کرده بود باربیکیو تولد شوشوش هم بود! به منم گفت اگه میخوای به علی بگو منم مونده بودم بگم یا نگم که با سوتی که یایا پای تلفن داد اون شب که با هم بودیم بهش گفتم میای؟ که گفت میاد اگه دوست پسر یایا بیاد! ماشالا ما همین جوری باید ناز این رو بکشیم ناز اونو بکشیم! خلاصه جفتشون اومدن.. دو تا دیگه از دوستامونم بودن و دو ماشینه شدیم دیگه ! دیر رسیدیم یکم طبق معمول.. ولی خیلی خوش گذشت بهمون! کلی هم کباب و جوجه کباب زدیم به بدن... علی اولین بار بود که اومد تو جمع ما ! البته همه رو جدا جدا دیده بود اونایی که باید میدید به جز نانی و شوهرش که فکر کنم نانی هم کلی تعجب کرده بود که این که تا چند وقت پیش با این قهر بود چی شد! آخه از وقتی نانی واسه نینی جونش آف هست کمتر در جریان امور قرار میگیره خلاصه! البته جریانی هم نیست!! در راستای مهمونی هم همه به من گفتن اینکه خیلی با تو دوست پسریه پس یعنی چی که دوست پسرت نیست؟ حالا من نمیدونم ما چی کار کردیم کلا! اون بیشتریاش با پسرا بود اول که همه مشغول کباب بودن بعد سر ناهار کنار من بود بعد با دوست پسر یایا تخته بازی کرد یعنی اصلا اون مدلی نبود که مثلا همش به هم چسبیده باشیم! حتی دوست مژی هم که بعدا ازش آمار همه روگرفته بود خودش گفته بود علی و نگینم که با هم بودن! که مژی که گفته نه باهم نیستن! هم علی (شوهر مژی) هم دوسته گفته وا یعنی چی خوب معلوم بود با همن! به مژی میگم چرا آخه؟ میگه خوب خیلی کلا با هم راحت بودین انگار مدت هاست همو میشناسین و معلوم بود یک حسیم به هم دارین و مراقب هم هستین و intimate هستین به هم! ... طبق معمول هم آخرش گفت شما دو تا خودتون رو به کوچه علی چپ زدین!! اون یکی دوستم هم گفت معلومه دوست داره!! بهش میگم سارا قربونت برم چی کار کرد که معلومه؟ میگه خوب معلومه دیگه بعد به یایا میگه معلوم نیست؟ بعد یایا میگه خوب اگه دوستش نداشت که نمیومد باهاش! بعد خواهرش میگه تا حالا بهش گفتی دوستش داری؟ گفتم نه !! خر که نیست میدونه! بعدشم بابا جان این آدم مشکل commitment داره دیگه حالا من بگم واییی من دوست دارم!!! خلاصه این بود نظرات دوستان ما در مورد علی آقا! خلاصه با همه این حرف ها اون شب به هممون خیلی خوش گذشت و برگشتنی هم منو علی باهم برگشتیم آخه رفتنی دوستم باهامون بود . تو راه بهش گفتم خوب بود؟ خوش گذشت بهت؟ گفت آره خیلی خوب بود همه آدم های خوبی هستن وخوش میگذره باهاشون! یکمی هم دعواش کردم البته ... چون که گیر داده بود سر یک بحثی با یاسی و همه رو خسته کرده بودن و البته بعدش به یایا هم گفتم زیادی گیر دادن دیگه ! به هر حال
دیشب هم با مامان اینا رفتیم کنار دریا به صرف آش و چایی خیلی حال داد! یک هوا ملسی هم بود!!! اینجا وقتی آفتاب میره هوا خیلی خنک میشه یک جوری یعنی سرد هم میشه خلاصه ۲-۳ ساعتی نشستیم و بازی کردیم و خلاصه خوش گذشت الانم من دیگه باید دفتر و دستک و ببندم برم جیم که تقاص فالوده هایی که این مدت خوردم و بدم! که اوضاع بد خرابه
هفته خوبی داشته یاشین دوست جونا!
فرداش اول رفتم و..ست. و..ود.. کار داشتم مال! زنگ زدم بهش میگم چیزی بگیرم؟ میگه میدونی فلان مغازه خورشت و پلو اینا داره؟ میگم خوب ؟ بعد میگه میدونی کباب هم داره؟ اگه بخوای کباب با نون بخوری باید حتما بری اونجا؟ من: علی حالا چرا تاریخچه این جاها رو میدی؟ بگو چی بگیرم بیارم دیگه! علی: خوب کباب بگیر دیگه! بعد فکر کنم دید من خیلی استقبال نکردم! گفتش هر چی دوست داری همونو بگیر! منم گفتم خوب ما که قراره خونه مژی اینا فردا کباب بخوریم تا فردا صبر کن! گفتش آره راست میگی ! پس چی هوس کردی ! من: فالوده!! فکر کنم تو دلش گفت کارد بخوره!!! ولی خیلی مهربونانه گفت عااالیه بگیر پس بستنی شم بگیر مخلوط بخوریم!! خلاصه منم خوشحال خندان گرفتم و برای خونه مونم گرفتم .. رفتم پیشش و باهم زدیم به معده باهم! خلاصه به عرض همه برسونم من از جمعه هر روز فالوده زدم به بدن به به!
شنبه هم مژگان همه مون رو دعوت کرده بود باربیکیو تولد شوشوش هم بود! به منم گفت اگه میخوای به علی بگو منم مونده بودم بگم یا نگم که با سوتی که یایا پای تلفن داد اون شب که با هم بودیم بهش گفتم میای؟ که گفت میاد اگه دوست پسر یایا بیاد! ماشالا ما همین جوری باید ناز این رو بکشیم ناز اونو بکشیم! خلاصه جفتشون اومدن.. دو تا دیگه از دوستامونم بودن و دو ماشینه شدیم دیگه ! دیر رسیدیم یکم طبق معمول.. ولی خیلی خوش گذشت بهمون! کلی هم کباب و جوجه کباب زدیم به بدن... علی اولین بار بود که اومد تو جمع ما ! البته همه رو جدا جدا دیده بود اونایی که باید میدید به جز نانی و شوهرش که فکر کنم نانی هم کلی تعجب کرده بود که این که تا چند وقت پیش با این قهر بود چی شد! آخه از وقتی نانی واسه نینی جونش آف هست کمتر در جریان امور قرار میگیره خلاصه! البته جریانی هم نیست!! در راستای مهمونی هم همه به من گفتن اینکه خیلی با تو دوست پسریه پس یعنی چی که دوست پسرت نیست؟ حالا من نمیدونم ما چی کار کردیم کلا! اون بیشتریاش با پسرا بود اول که همه مشغول کباب بودن بعد سر ناهار کنار من بود بعد با دوست پسر یایا تخته بازی کرد یعنی اصلا اون مدلی نبود که مثلا همش به هم چسبیده باشیم! حتی دوست مژی هم که بعدا ازش آمار همه روگرفته بود خودش گفته بود علی و نگینم که با هم بودن! که مژی که گفته نه باهم نیستن! هم علی (شوهر مژی) هم دوسته گفته وا یعنی چی خوب معلوم بود با همن! به مژی میگم چرا آخه؟ میگه خوب خیلی کلا با هم راحت بودین انگار مدت هاست همو میشناسین و معلوم بود یک حسیم به هم دارین و مراقب هم هستین و intimate هستین به هم! ... طبق معمول هم آخرش گفت شما دو تا خودتون رو به کوچه علی چپ زدین!! اون یکی دوستم هم گفت معلومه دوست داره!! بهش میگم سارا قربونت برم چی کار کرد که معلومه؟ میگه خوب معلومه دیگه بعد به یایا میگه معلوم نیست؟ بعد یایا میگه خوب اگه دوستش نداشت که نمیومد باهاش! بعد خواهرش میگه تا حالا بهش گفتی دوستش داری؟ گفتم نه !! خر که نیست میدونه! بعدشم بابا جان این آدم مشکل commitment داره دیگه حالا من بگم واییی من دوست دارم!!! خلاصه این بود نظرات دوستان ما در مورد علی آقا! خلاصه با همه این حرف ها اون شب به هممون خیلی خوش گذشت و برگشتنی هم منو علی باهم برگشتیم آخه رفتنی دوستم باهامون بود . تو راه بهش گفتم خوب بود؟ خوش گذشت بهت؟ گفت آره خیلی خوب بود همه آدم های خوبی هستن وخوش میگذره باهاشون! یکمی هم دعواش کردم البته ... چون که گیر داده بود سر یک بحثی با یاسی و همه رو خسته کرده بودن و البته بعدش به یایا هم گفتم زیادی گیر دادن دیگه ! به هر حال
دیشب هم با مامان اینا رفتیم کنار دریا به صرف آش و چایی خیلی حال داد! یک هوا ملسی هم بود!!! اینجا وقتی آفتاب میره هوا خیلی خنک میشه یک جوری یعنی سرد هم میشه خلاصه ۲-۳ ساعتی نشستیم و بازی کردیم و خلاصه خوش گذشت الانم من دیگه باید دفتر و دستک و ببندم برم جیم که تقاص فالوده هایی که این مدت خوردم و بدم! که اوضاع بد خرابه
هفته خوبی داشته یاشین دوست جونا!
0 comments:
Post a Comment