Friday, October 02, 2009

روزگار من
این روز ها خیلی سرگرم کار و دانشگاه و اینام... این وسطش هم هر از گاهی با آقای عین معاشرتی میکنیم ... دوستیمون خیلی جالبه بدون کوچکترین توقع و انتظار ... یه جوری احساس خوبیه..... بعضی وقتا شنبه ها یا در طول هفته با هم وقت میگذرونیم .... من گاهی از کارایی كه کردم و اتفاقاتی كه افتاده میگم اونم همینطور البته خیلی کمتر از من .... بعضی وقتا كه شنبه ها میرم درس میخونم اونم میادش و کار میکنه یه جوری وجودش خوبه چونکه اون جدی کار میکنه و اصلا وقت تلف نمیکنه منم میفتم به کارام را کردن و بعدش اون میره پیش دوستش بعضی وقتا و منم میرم پیشه یایا اینا یا اینکه مثلا یه سر میریم دریا و بعد هر کی میره دنبال کارش بعضی وقتام نمیره!!!! خلاصه اینجوریه! نمیگم دوست معمولی هستیم! ولی خوب دوست پسرم هم نیست... فعلا برای پر کردن وقت همدیگه و این كه احساس کنی یکی هست خوبه...ا
دیشب رفته بودیم یه پارکی نزدیکای خونه ما آقای عین گیر داده بود كه اینجا بوی پارک نمیده! هی بهش میگم بیا یکم بریم جلوتر بوی علفا شروع میشه !!!!! بعد یه جا رسیدیم زمین بیس بال بود و داشتن آب میدادن میگه آه ببین این بو رو میگفتم!! بیا بشینیم همین جا!! من میگم اینجا خیسه آقای عین!! خلاصه آقا راضی شده رو نمیکت بشینه!!! مامانم کوکو سبزی درست کرده بود واسش آورده بودم انقدر ذوق مرگ شد بود هی گاز میزد میگفت نمیخوای تو؟ خوردی واقعا؟ گفتم آره بخور!ا
بعدش تصمیم گرفتیم بریم دریا گفته بودم كه من از رانندگی تو این جاده نمیدونم چرا میترسم بعضی وقتا خیلی هم تاریکه...اینم گازش و گرفته بود و هی بهش میگم یواش برو تورو خدا عجله نداریم که!! بعد هی سرعتش و کم میکنه میگه تند نمیرم که بابا جان... خلاصه رسیدیم به مکان همیشگیمون و پارک کردیم متاسفانه چونکه پنجشنبه شب بود صدای ماشینا زیاد میومد و خیلی آروم نبود خیلیم سرد بود من كه ژاکت خودم و یک کاپشن اون دور خودم پیچیده بودم موهام هم نیمه خیس بود و خیلی سردم بود....ولی خیلی کیف داد فکر کنم یک ربعی هم خوابم برده بود یهو پریدم فکر کردم خیلی خوابیدیم گفتم كه ای وای مگه نگفتی بعد ۱۲ پلیس میاد؟ ( آخه نوشته بود بعد از ۱۲ نمیشه پارک کرد و آقای عین هم اون اولش گفته بود که پلیس معمولا چراغش و خاموش میکنه که نفهمن اومده بعد یهو چراغ قوه میندازه چونکه خیلی ها میان اینجا عل.ف میکشن! بعدشم خیلی جدی پرسیده بود تا حالا کشیدی؟؟؟ میگم من سیگار نمیکشم! علفم کجا بود و ... باقی گفتگو ها بماند!!!) بعد میگه هنوز دوازده نشده ریلکس بخواب!!! کلا آرامش خودش را خیلی دوست دارم خیلی آرومه و خیلی هم ور نمیزنه!!به قول مژی بزرگه دیگه میخوای واست شلنگ تخته بزنه؟؟؟! بعضی وقتا من فکر میکنم من خیلی دارم حرف میزنم میگم آقای عین‌ سرت رفت؟! اونم همیشه میگه نه بابا بگو! منم ادامه میدم! خلاصه یکم بعد تر یه ماشین اومد جلومون پارک کرد و پیاده شدن یه دختر پسر بودن انگار بار اولشون بود همو میدیدن خلاصه تو کار مخ زدن هم بودن .... بعدشم سر ساعت دوازده پلیس پیداش شد و همچین نورش و انداخت و تو بلندگو میگفت حرکت کن كه باز دوباره از صداش سه متر من پریدم هوا! حرکت کردیم خلاصه... بعد تو راه برگشته بهم میگه تو چته امروز ؟ چرا امروز انقدر جامپی هستی تا یه صدا میاد سه متر میپری ریلکس!ا میگم نمیدونم تند نرو فقط همین!!!ا
ا-- هنوز مشق های این هفته را نکردم کلاس این ترمم بد نیست انگار! فردا بعد از ظهر و پس فردا تمومشون کنم خوبه...ا
ا-- سر کار تیمم عوض شده و قرض داده شدم به یک تیم دیگه خیلی با هاشون حال میکنم البته همچنان منجر خودم ( جدیده رو ) از همه منجر ها بیشتر دوستش دارم بعد از اون قضیه كه بهش گفتم یکی دوبار ازم پرسید كه اوضاع و احوالم چطوره و من بهش گفتم کاشکی زودتر بهت مشکلم و گفته بودم میگفت عیب نداره همین كه این موضوع را به من گفتی من ازت ممنونم!ا
ا-- امروز خیلی با مزه بود با نانی رفتیم طبقه بالا پیش مژی همینجوری كه بالا میرفتیم رییس مژی و دیدیم ، من بهش سلام کردم طفلکی هیچوقت اسم من و یاد نمیگیره!!!منم كه اصلا نمیفهمم كه این چی میگه همیشه باید خیلی دقت کنم كه بفهمم چی میگه اگه در جریان موضوع كه داره بهم میگه نباشم هم كه اصلا ول معطلم! خلاصه رفتیم پیش مژی و میگه ببین دوستاتو واست آوردم!!! چند دقیقه نگذاشته بود كه صدای ریس سابقه من و نانی و شنیدیم! نانی همچین هل شد بود كه تقریبا زیر میز داشت میرفت!!! من مژی هم مرده بودیم از خنده هر چی میگم نانی داره میاد اینجا... کله شو میبینم مژی هم میگه نکن اینجوری نانی الان میاد اینجا!!! خلاصه اومد طرف!!! بعد میگه به به! جلسه تشکیل دادین اینجا! من و مژی و رئیس هم به نانی كه تقریبا رفته بود زیر میز میخندیدیم بعدش کلی سه تایی سر به سر ریس جان گذاشتیم و خلاصه رفت! و ما سه تا دوباره از خنده منفجر شدیم از دست این نانی ترسو!ا
ا-- دو هفته هست مشغول ورزش شدیدم دست و پا واسم نمونده! البته همیشه من اینجا كه مینویسم از هفته بعدش گند میزنم!! ولی فعلا این دو هفته گذشته خوب بوده فقط وقتی میرسم خونه با مرده ها فرقی ندارم اگه نرم بیرون كه غش غش هستم و معمولا جلو تی وی خوابم میبره
پاییز و دوست دارم اون مه غلیظی كه صبح ها تو هوا هست و دوست دارم وقتی نمیدونی داره بارون میاد یا مه! وقتی صبح از سرما یک کاپشن گنده تنته ولی ظهرا از گرما خفه میشی با اینکه هنوز هوا ابریه!ولی این قار قار کلاغها و کله سحر دوست نداااااااارم نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای هست كه واسه اینا پاپ کرن میریزه و هرروز صبح جمیعت کلاغا میان و سمفونی قار قار داریم
ویکند خوبی داشته باشین و هفت پر باری و شروع کنین

3 comments:

محمد said...

ma duste samimi darim itori nis bahamun :D (yani alaki esmeshun duste samimie) :D
khosh behalet

paybarah said...

yek ja esmesh ra gofty.yek bar dige matn ra bekhon ke age eshtebahi gofty avazesh kony be aghaye ein :)

Nene said...

lol ey vay mersi payberah!

mohammad dooste samimi nist vali dooste khoobie!!!