Saturday, May 22, 2010

هفته بسیار غمگین و بد


اون روز که پست قبل و نوشتم میخواستم یکمی کار کنم و بعدش از وقایع اخیر بنویسم که یهو همه چیز بهم خورد... همون وقت مبایلمو چک کردم دیدم دوست پسر یایا برام مسج زده که نگین رفتی سر کار؟ قلبم ریخت و فهمیدم که حتمن خبری شده... چونکه بابا یایا دو سه روز بود حالشون خوب نبود.. تکستش کردم آره چی شده؟ شاید یک دقیقه هم نگذشت بود که جواب نداد نتونستم تحمل کنم و با ترس و لرز زنگ زدم بهش ... معلوم بود داره گریه میکنه، گفتش بابا یایا دو ساعت پیش فوت کرده اگه میتونی بعد از کار بیا پیش یایا ... گفتم الان میام... کجا بیام ؟ منگ منگ بودم! اونم بدتر از من.. گفتش نمیدونم کجاییم تا برسی .. الان بیمارستانیم هنوز.. گفتم پس هواست به موبایلت باشه زنگ میزنم... رئیس خودم سیاتل بود این هفته به رئیس گوگولی گفتم و بیچاره چقدر ناراحت شد و گفت برو اگه لازم بود نیا فردا! هاگم کرد! یخ یخ بودم واقعا.. رفتم بالا ببینم کسی و بالا میبینم از روسا.. روبین هم نبود! به نانی گفتم من دارم میرم و دیگه حوصله کسی و نداشتم.. برگشتم پایین وسایلمو جمع کنم به گری گفتم چاک نیست روبین هم نبود... گفت برو من بعدا خودم بهشون میگم... خانومه که الان پشتم میشینه بیچاره انقدر ناراحت شده بود برام بقلم کرد و گفت مواظب باش! آروم رانندگی کن! گفتم باشه مرسی... وسطای راه که بودم دوست پسر یایا زنگ زد که داریم میریم خونه بیا.. خونه گفتم باشه... دیگه بقیه جریانم معلومه که چقدر سخت بود چقدر دردآور بود و از دست کسی هم واقعا کاری نمیومد.. دیگه فقط همش سعی کردیم که تنهاشون نگذریم تا جایی که میشه... دلداری دادن هم به نظر من بی فایدست دردیه که هیچ جوری نمیشه با دلداری دادن آروم بشه... ا
پنجشنبه من از شدت خستگی سر کار نرفتم یعنی راستش خواب موندم به یایا تکست کردم من خونم اگه کاری داری میخوای بیام بگو بهم ! بعد از ظهرش باهم رفتیم مقداری شمع و وسیله گرفتیم واسه مراسم دیروز که یک سری از دوستان و نزدیکانشون و دعوت کرده بودن واسه مراسم... بیشتر کسانی بودن که باباشون را دیده بودن و تو این مدت بیشتر در جریان بودن... مراسم خیلی خوبی براشون گرفته بودن.. یک اسلاید شو از عکساشون بود که عمو یایا حرف میزد و توضیح میداد و دوست ها یا فامیل هاشون خاطرات خوبی که ازشون داشتن تعریف میکردن مجلس خیلی خوبی بود... روحشون شاد ... امیدوارم خدا به همه صبر بده و یک کاری کنه که زودتر دلشون آروم بگیره... مطمئنا زمان میبره.. ولی امیدوارم خدا اون صبر و آرامش و زودتر تو دل هاشون مستقر کنه....
ا

4 comments:

خورشید said...

khoda rahmateshon kone negin jonam:(

Anonymous said...

Sorry for your Loss :( Khoda sabr bedeh.

Nene said...

thank you, merc

Ocean said...

salam Negin jaan,

I am sorry for your friends loss. God bless his dad's soul.