Tuesday, May 17, 2011

آخر هفته هیجان انگیز ما

اول از همه بگم من تا این لحظه تصمیم گرفتم که تابستون کلاس بر ندارم! (البته ثبت نام کردم و فردا شروع میشه!) میندازمش هم تقصیر مامان بزرگ جونم که دلم میخواد این مدت که اینجاست بهش خوش بگذره که از الان هی میگه من زیاد قصد موندن ندارم! هفته دیگم که داریم میریم نیورک و بعدشم که برادر جانمان میاد... حالا من بشینم بزنم تو سر خودم درس بخونم اصلا انصافه؟ نه!!حالا ببینیم چی میشه یهو هم دیدی نظرم عوض شد!!!ا

شنبه که بیدار شدم به مامان بزرگ جانم گفتم بیا بریم این پارک در خونمون فارمرز مارکت ! اصولا اون روز مزرعه داران (!!) جنساشون و میارن و به عرضه میزارن! سبزیجات و میوه و آب میوه و گل و شیرینی جات و حتی گوشت و اینا کلا جالبه و همه چیز ها هم طبیعی هست و سالم... ما هم از انجا یک خروار سبزی های مختلف و میوه و بلال و گل و این چیزا خریدیم دیگه دستمون جا نداشت وگرنه تازه موتور خریدمون راه افتاده بود!! گفتیم حالا اینا رو بگیریم هفته بعدی جبران میکنیم! باید از این چرخا که میکشن جنس میزارن توش میداشتیم! بعدش هم قرار بود اون روز یک مزرعه که سونیا جونی بهم گفته بود بریم توت فرنگی و دیگر محصولات و برداشت کنیم !!! خلاصه رفتیم دنبال آقای برادر که مدرسه تشریف داشتن و مبایلشون و هم فراموش کرده بودن با کلی این در اون در زدن خدا رو شکر این بچه عقلش رسید با موبایل دوستش یک زنگ زاده بود خونه که ببینه میریم یا نه! که بابا گفته بود اومده دنبالت... بهم زنگ زد و راه افتادیم! هوا هم خیلی خوب بود نه گرم بود نه سرد.. آفتابم نبود! خیلی کیف داد! اول یک عالمه توت فرنگی چیدیم و خوردیم! بعدش رفتیم طرف رزبری ( فارسیش نمیدونم چیه شاهتوت؟) همونا که صورتی ولی قد تمشکه اون جا فقط خوردیم! چونکه به اندازه چیدن نبود هنوز و گفته بود که تو جولای آماده میشن! بعدشم همینجوری قدم زنان میرفتیم و چند تا کاهو چیدیم همینطور کلم براکلی و مقداری پیاز!! خلاصه وقتی حسابی حس کشاورز بودن بهمون دست داد دیگه اومدیم بیرون!! بیرونش هم یک محوطه بود که حیوونا بودن و بچه های فنقلی هی اینا رو ناز و نوازش میکردن و نگاه میکردن و یک جا هم یک شو حیوونا بود! با مزه بود خلاصه دیگه اومدیم بیرون همون دورو بر ناهار خوردیم و برگشتیم خونه ۵:۳۰ بود دیگه!

علی هم تو این حین و بین هی تکست میزد کجایی !! حالا یک روز ما رفتیم گردش اینم یاد ما افتاده البته جریانش این بود که شب قبلش قرار بود بیاد حلوا مامان بزرگ پز بگیره که نشد بیاد! فکر کنم بیشتر واسه این بود!!! دیگه من رسیدم خونه گفتش بیا اینجا من گفتم قربونت عزیزم خودت بیا! که اومد! هنوز از خونه زیاد دور نبودیم که من گفتم ای داد بیداد من که واست حلوا نیاوردم اونم گفت حالا عیبی نداره دفعه بعدی که من گفتم نه برگرد یک دقیقه بر میدارم میام! رفتم اوردم حالا این مامانم اینام گیر که اینو گرمش کن سرد خوب نیست!!! خلاصه تا گرم کنم و بیام یکمی طول کشید! بعد اومدم دیدم جلو در پارکینگ که پارک کرده بود نیستش گفتم ای داد بیداد رفت! دیدم جلو تر وایستاده رفتم بهش میگم فکر کردم رفتی!! بعد میگه دیگه داشتم از اومدنت پشیمون میشدم!! هی یک متر یک متر میرفتم جلو! بعد تا نشستم این آهنگی که من مدتی بهش گیر دادم گذاشت! منم گفتم علی من این آهنگه رو دوست دارم! میگه میدونم واسه همین گذاشتم دیگه!!! دفعه قبل (یعنی سه هفته پیش!) گفتی اینو دوست داری! بنده هم با یک متر دهان باز که به به علی آقا از کی از این کارا یاد گرفته؟ گفتم باریکلا یادت بود! رفتیم خلاصه دو تا چایی از یک استار باکس گرفتیم و رفتیم جای همیشگیمون! تو پی سی اچ ... حالا جالبی قضیه اینه که ما یک جا باحال وایستادم که دریا قشنگ زیره پامونه... بعد دو تا هندی ابله اومدن زرتی جلو ما نشستن! منو میگی!! همینجوری مونده بودن این همه جا اینا بیمارن آیا؟ ما که معمولا پیاده هم نمیشیم درو پنجره ها و سقفو باز میکنیم آهنگ میزاریم حرف میزنیم ! خیلی من حرصم گرفته بود! بعد ابله ها نیم ساعتی نشستن خدا رو شکر راهشونو کشیدن رفتن! دیگه ما هم یکمی نشستیم و من اومدم خونه اونم رفت پیشه دوستاش

یکشنبه هم شو یایا بود من تقریبا یایا رو از اون عروسی کذایی ندیده بودم حتا تلفن هام را هم جواب نداده بود! با نیلو حرف زده بودم شب قبلش و گفتم من براش سالاد الویه و کوکو درست میکنم! اونم تشکر کرد و گفت اگه فرصت داشتی و این حرف ها ... خلاصه صبح زودی رفتم چیزایی که نداشتیم و گرفتم و سبزی ها هم که دیروزش یک مقداری از همون فارمرز مارکت گرفته بودیم مامانم اینا مشغول کوکو درست کردن شدن و منم سالاد الویه رو درست کردم و بعدشم همه رو ساندویچ کردیم و خیلی خوشگل شده بود به نظر خودم! حیف که تا اومدم بجنبم و عکس بگیرم همش رفته بود! سالاد الویه ها رو تو نون فرانسوی کوچولو کوچولو درست کردیم و کوکو ها رو هم لای این نون های پیتا لقمه ای سرشونم با از این گوچه های کوچولو و زیتون تزین کردیم! خیلی با نمک شده بودن ۳ تا سنی شد ... خیلی یاسی خوشش اومده بود و خیلی خوشحال شد انقدر من هنر های نداشتم و رو نمیکنم که همه خیلی تعجب کرده بودن و خوششون اومده بود و فوری هم همش خورده شد! گالری هم قشنگ بود و خیلی واسش زحمت کشیده بود حالت یاد بود مادر بزرگش درست کرده بود یک سجاده که همه گل های روش رو با متال درست کرده بود شبیه گل های لباسی که از مادر بزرگش داشت.. تسبیح شو مینا کاری کرده بود با چیزی ریز ریز دیگه که واقعا سجاده هه قشنگ بود همه چیش و واقعا براشون زحمت کشیده بود تو دو ماه گذشته...حالا احتمالا چهارشنبه من دوباره برم یک سر اونجا و اگه عکس گرفتم میزارم!ا

خلاصه اینم از برنامه من در این چند روز ! از صبح منتظرم این استاده نمره های ما رو بده خیالمون راحت بشه!ا

روز خوبی داشته باشین

من پست هامو تو پرژین بلاگ هم میزارم اگه اونجا راحت تره از اونجا ببینین! آدرسش همینه فقط آخرش

persianblog.ir

0 comments: