من و یکی از پسر ها رو یک قسمت پروجکت کار میکنیم (تو سایت سوپلایر) از آنجا که همه تقریبا کار و تا جایی پیش بردیم که ایشالا اینا به وجودمون دیگه نیاز ندارن و فعلا هم کار کند هست اینجوری که میگن یکی مون قراره از دوشنبه بر گردیم سایت خودمون! فعلا جفتمون به هم داریم تعارف میزنیم تو برو اگه میخوای من برام مهم نیست فرق نداره! حالا این پسره رفته یک دود بزنه بیاد شیر خط کنیم ببینیم کی برگرده!!! به یکی دیگه مونم گفتن دیگه از فردا برگرده.. چند نفرهفته پیش برگشتن ... خلاصه که ما باز مانده های آخر هستیم
دیروز با این بچه های سر کار رفتیم یک پارک این نزدیکی که ۵ مایل راه دویدن داره! منم رفتم البته نه به قصد دویدن که به قصد جاگ کردن یا همون راه رفتن تند در حال دو ... یک پنج دقیقه که دویدم گفتم من عمرا نمیتونم.. بیخیالش راه میرم حالا یکی از بچه ها هم مونده بود کنار من حرفم میزد که به به چه هوا خوبی و اینا یکم که گذشت گفتم تام تو بدو.. من نمیتونم به پای تو بدوم گفت مطمئنی؟ گفتم ۱۰۰ درصد برو .. خلاصه گفت باشه و رفت.. یکم دیگه دویدم و بعدش دیگه بریدم و با این دختره همکارم تندتند راه رفتیم و حرف میزدیم ... راه دویدن از کنار خیابون بود من و جسیکا تصمیم گرفتیم از تو پارک بریم آخه چه کاری آدم اومده پارک بعد تو خیابون بدوه؟ خلاصه ما واسه خودمون در حال حرفو صحبت و قدم زنی تند نسبتا.. فکر کنم خدایی ما بیشتر از ۵ مایل هم رفتیم! بس که این پارک عجیب غریب بود ما انگار دوره خودمون میچرخیدم! ولی خیلی خوشگل بود ... خلاصه دیگه تقریبا نزدیک بودیم و پارکینگ و میدیدیم که یهو من دیدم انگار که ما وسط زمین های گلف هستیم! واقعا نفهمیدیم ما چه جوری اون وسط سر در آوردیم.. بعد داشتیم دورو بر و نگاه میکردیم که دیدیم دو تا از این سکیوریتی ها دارن میان طرف ما و گفتن خانوما شما اینجا نباید باشین یهو توپ میخوره تو سرتون.. کلی بهمون از قانون مقررات ها گفتن.. بعد گفتن این راهو میبینین از این ور میرین بیرون ما هم مثل دخترای خوب گفتیم باشه! تا رفتن من گفتم جس یعنی ما این همه راه و برگردیم اونم گفت میخوای بدویم بعداز این دیوارها میپریم اون ور ها؟ منم گفتم اره بدویم! اون سکوریتی ها هم از تو این ماشین فنقلیشون هی برمیگشتن ببینن که ما راه افتادیم یا نه! خلاصه ... ۱ ۲ ۳ دویدیم به طرف دیواره !!! در حال دویدن یکی سکوریتی دیگه اون ور بود همینجوری ما رو با یک لبخند کجی نگاه کرد که این دو تا ابله چرا میدون؟! ما هم که مثل خل ها میخندیدیم گفتیم هاای و به دویدن ادامه دادیم! حالا شانس ما این دیواره سیم خار دار داشت!! پریدن بالاش همانا و زخم و زیلی شدن همانا! من که شلوارم گیر کرده بود مرده بودم از خنده ... جسیکا هی میگفت نگین نخند بزار کمکت کنم! خلاصه من به هر حالی بود این هیکل و کشیدم بالا و پریدم پایین! حالا این پسرا هم هی زنگ میزنن شما دو تا کجایین بیاین ما داریم میریم هپی آور ... خلاصه دیگه رسیدیم به ماشین هامون جس رفت با بچه ها و من باید برمیگشتم قرار بود دوستم رو ببینم ... اینم از ماجراای دیروز من!ا
0 comments:
Post a Comment