Friday, June 24, 2011

عنوان نداره

دیروز بعد اینکه بهم گفتن دو ماه دیگه هم لازمم دارن اعصاب و روانم بهم ریخت و زدم به صحرای کربلا! البته شانس آوردم که جلو آقایون خودمو کنترل کردم رفتم تو دست شوئی اشکام سرازیر شد و بعد هم رفتم قدم زدم هم گریه کردم ولی حالم بهتر شد! نمیدونم خدایی چرا گریم میگرفت احساس کلافگی شدید بهم دست داده بود که من تا کی باید یک سری آدم و بیبی سیت کنم آخه چرا یک برنامه ریزی درست ندارند اینا!! بعدشم یک مرده از صبح زل زده بود به من تو روان من بود نمیدونم چشماش چپ بود چه مرگش بود کلافه شده بودم... با یایا و علی تکست میکردم بعد این جریان موندگار شدنم به علی میگم تازه یک مرده از صبح به من زل میزنه از جلوش که رد میشم یا میاد با یکی حرف بزنه! بعد به شوخی میگه الان میام میزنم تو گوشش!! حالا منم هم خندم گرفته هم اشکام بند نمیاد ...بعد میگه برو بهش بگو این مودبانه نیست که به یکی زل بزنی!! بعد با یایا حرف میزدم اتفاقا همون موقع هم زل زده بود بهم میگه بهش بگو چه کمکی از دستم بر میاد واست انجام بدم!؟؟؟!! خلاصه روز بدی بود ... ظاهرا امروزم دارن کار هاشون و میکنن که ما رو واسه تا آخر سپتامبر نگه دارن نه دو ماه دیگه! بیخیالش دیگه ... من امروز با راس خودم حرف زدم و کلی دلداریم داد حالا ببینم هفته دیگه چه گلی به سرم میزنه !

شب با یایا رفتیم یک کافی بزنیم اونم حالش از یک چیزی دیگه گرفته بود و همش اون داشت حرف میزد در واقع منم اون وسط مسط ها یک غر ظریف میزدم و خلاصه خیلی تو حال و هوا خودمون بودیم که یهو یایا گفت ای علی هم که اینجاست! یعنی در واقع دوستش و دید ! بعد من علی و صدا زدم و آخی گوگولی انگارهایپر شده بود بعد دیگه سلام و علیک و چه خبر و این برنامه ها بعد یهو منو بغل کرده میگه امروز گریه کردی تو چرا! بعد دوستش میگه که چرا گریه کرده اینا... خلاصه گذشت و بعد یهو میگه اون یارو چی شد! بعد یایا میگه به خدا آدم دیگه تو کمپانی بزرگ فکر نمیکنه آدم هیز باشه!!! بعد علی هم میگه مال مشتری نبود مگه؟؟ میگم نه از سیاتل هست فکر کنم از خودمونه ! بعد یکمی فکر میکنه میگه مرتیکه ی... میگم بگو یاسی از خودمونه بگو مرتیکه خر!!!

دوست جونم واسم یک گوشواره خوشگل درست کرده بود که نشون علی دادم گفتم بیبین چه خوشگله! بعد دیگه همش بحث این بود که یایا باید یک وب سایت بزنه که این چیزا شو بفروشه و پول در بیاره.. بعد من گفتم بیا تو سایت علی تبلیغ کن .. خلاصه دیگه بحث بیزینسی در گرفت و خلاصه همه داشتن به یک نون و نوایی میرسیدن!! دیگه کم کم اونجا تعطیل شد و یکمی هم تو پارکینگ وایستادیم و بعدش اونا میخواستن برن یک باری آب جو بخورن و ما هم برگشتیم خونه!

آخجون 4 شد ... من دیگه بند و بساطمو جمع کنم برم خونه که گیر میوفتم یکم دیگه اگه بمونم

----انقدر دوست دارم وقتی یک عده غیر خودمون هستن وقتی بغلم میکنی واسه سلام و خدافظی یا همین جوری جای رو..بو..سی یا بو..س ... پیشونی و چشمامو میبو...سی ... یک حال خوبی بهم میده حس میکنم با همه اون حرف ها قدر منو میدونی

0 comments: