سفرنامه کانادا درای!ا
سفرم به کانادا خیلی خوب بود... خیلی زود تموم شد یعنی اصلا نفهمیدم کی رفتم و کی برگشتم! شب قبل پروازم با آقای عین کمی معاشرت کردیم! غذا خوردیم و فیلم نگاه کردیم... منم که شب قبلش چیزام و جمع کرده بودم راحت و آسوده... اونم هی میگفت چیزا تو میاوردی من خودم میبردمت فرودگاه!!! بعد من هی بهش یاد آور میشدم منو باید سه صبح بذاری فرودگاه! اون شب من دیگه اومدم خونه و چیزای آخر و ریختم تو چمدونم و چونکه شب قبلشم نخوابیده بودم در واقع پس اوت شدم ولی به برادرم گفته بودم اگه من تا ۲:۳۰ پا نشدم صدام کنه!ا
پروازم هم خیلی خوب بود و من از خستگی زیاد تقریبا همه راه و خواب بودم! هر از گاهی بیدار میشدم واسه چند دقیقه یه کشی به خودم میدادم ! یه پسری که کنارم نشست بود از فرصت استفاده میکرد میرفت دستشویی!!! احتمالا با خودش فکر میکرد این باز میخوابه من استاک میشم!ا
دوستم ( که عروسیش بود) با نامزدش اومده بودن دنبالم و منو بردن خونشون! من تقریبا اون روز همش خواب بودم هر از گاهی با تکستهایی که آقای عین میزد یا دوستام یه تکونی میخوردم و باز غش میکردم! ا
شنبه روز عروسی دوستم بود و جمعه ما همش دنبال کارای عروسی بودیم ... آرایشگرش و دیدیم... سالن عروسی و چک اوت کردیم رفتیم خونه خانواده داماد شام خوردیم و یکمی کارای که باقی مونده بود رو انجام دادیم.... شنبه صبح کله سحر همراه عروس و خواهرش و مامانش و یکی از دوستاش رفتم آرایشگاه! آرایشگره هم عروس را خوشگل کرد و ما هم هر کدوم زیر دست یکی بودیم تا ساعت ۱۰ اینا همه آماده بودیم باید زودی میرفتیم خونه... فیلم بردار هم اومده بود از خونشون فیلم بگیره و ما هم باید آماده میشدیم که با عروس داماد بریم جاهایی که باید عکس میگرفتن! خلاصه تا ساعت ۲ -۳ همش به عکس و فیلم گرفتن گذشت فیلم برداره خیلی باحال بود... خیلی با مزه بود من دو سه بار بهش گفتم شما خیلی آدم کوولی هستین... ایرانی بود!! خیلی جو وعوض میکرد و کلا جالب بود! تقریبا ساعت سه اینا دیگه به طرف مکان عروسی رفتیم و مهمونا تقریبا همه اومده بودن و مراسم شروع شد... همه چیز خیلی خوشگل و قشنگ و به جا بود... کلی هم رقصیدیم و خیلی خوش گذشت..تازه از همه باحالترش این بود که گلدونه جون و شوهرش و هم تو عروسی قرار بود ببینم... آخه گلدونه دوستم و از ایران میشناختش!!! خیلی باحال بود... من هی به گلدونه میگفتم باورم نمیشه! دارم واقعنی میبینمت!!!ا
فردای روز عروسی داییم و دوستش از مو.نتر.ال اومدن... با هم رفتیم آبشار نیاگارا که خیلی باحال بود و کلی عکس گرفتیم کلی این ور اون ور رفتیم سوار قایق شدیم که تا نزدیکی آبشار میرفت ... همگی بار اولمون بود که سوار میشودیم و خیلی حال داد! تو قایق عظمت آبشار خیلی بهتر معلومه!!! یه جورایی هم وحشتناکه! خلاصه خیلی خوب بود تقریبا همه روز اونجا بودیم ... فرداش داییم اینا باید برمیگشتن... باهاشون باربی کیو کردیم و ناهاری خوردیم و اونا برگشتن!ا اون شب با خانواده خواهر عروس و کازین داماد رفتیم یه باری تو دان.تان و منم نمیدونم چرا گیر داده بودم به این کازینه هی هر چی میگفت جواب میدادم... اگه چیزی نمیگفت هم باز من یه چیزی میگفتم کلا مدل هایپری شده بودم! دوستمم هی میگفت خیلی خوشت اومده انگار!!!ا
سهشنبه رفتیم یه مالی که یکی از دوستام اونجا کار میکرد و اونو دیدم بعدش رفتیم نزدیک دانشگاه تورنتو و دوستای قدیمی منو دیدیم خیلی خوب بود اصلا باورم نمیشد بعد این همه وقت!!! خیلی خوش گذشت رفتیم یه رستوران ایرانی که غذاش عاالی بود! بعدشم همین جوری خیابونا رو قدم زدیم و سی. ان تاور و دیدیم و بالاش رفتیم و عکس گرفتیم .... دو تا دیگه از دوستام هم قرار بود اون شب ببینم که نشد!ا
چهارشنبه بعد از ظهر پرواز برگشتم بود... گلدونه جون و دخترهای خوشگلش اومدن خونه دوستم و من کلی با فینگیلی ها بازی کردم... مرسی دوستم که اومدی و باز دیدمت! هی به گلدونه میگفتم فینگیلا چقدر شبیه عکساشونن!!!ا
دیگه این بود سفر یک هفته ای من به تور.نتو جای همه خالی! مرسی از دوست عروسم و شوهرش که کلی تو این سفر بهم حال دادن و همه جا باهام اومدن با وجود همه خستگی های بعد عروسی و این حرف ها... مرسی!ا
و با عرض شرمندگی و معذرت عرق ملی میگه هیچ جا مثل لوس آنجلس نمیشه!!!!! به قول آقای عین: عمرا بابا!!!!!!!ا
0 comments:
Post a Comment