من الان ۱-۲ هفته هست کلاس شنا میرم! مربی ام یکی از دوستای برادرم و همچینین دوست پسر یایا هست! پسر خوبی.هست هم خیلی جدی هم بعضی وقتا خنده داره! کلا شخصیت جالبیه! اون روز داشتم طول استخر و طرفش میرفتم (با بدبختی) بعد دستش و دراز کرده بود که من بگیرم میرسم بهش ... بعد دیدم هی میره عقب تر! وقتی بهش رسیدم گفتم چرا هی میرفتی عقب؟؟ مردم! میگه دیدم داری خوب میای تا تهش بیای دیگه!! البته به حالت جدی بود این تیکش ها! حالا این هفته هم میگه روزه میگیره حالا من نمیدونم فردا چه بلایی میخواد سر من بیاره خودش گفت سرمو زیره آب نمیکنم اوکی هستم بیا! حالا یک بار ماجرا هامو با این مربی جان میگم!
مامان بزرگم میخواد برگرده... اولش که میخواست قبل ماه رمضون برگرده ولی مامانم اینا واسش بلیت نگرفتن که مونده هنوز.. خیلی بدم میاد از این کار مامانم که هی اصرار میکنه بمونن خوب بابا جان حوصلش سر میره شما که همش کار هستی داییم هم که قربونش برم به اندازه انگشت های یک دست هم نیومد پیششون (داییم که کلا یک حس بدی بهش چند وقته دارم که حالا بازم بعدا شاید نوشتم واقعا ازش نا امید شدم یعنی شاهکاره خلاصه)... فقط من میمونم که منم واقعا نمیتونم هر روز سر گرمش کنم... بعضی روزها بعد کار باهم میریم قدمی بزنیم و آخر هفته ها هم واقعا همه سعیمو میکنم که سرگرم شه ... ولی وقتایی که پیش میاد با دوستام باشم عذاب وجدان میگیرم... خوب من اصلا برام مهم نیست که همه وقتمو باهاشون باشم و جاهایی که لازم داره ببرمش یا بچرخونمشون ... من عاشق مامان بزرگم هستم و جونم و هم براش میدم ... اگه از مامانم بیشتر دوستش نداشته باشم کمتر ندارم... ولی نمیخوام اینجا حوصلش سر بره و هی اصرار کنه من باید برم... خوب راحت بود قبل ماه رمضون بره خوب بزارید بره حتما راحت تره اونجا... این مامانم من درجواب من که چرا واسشون بلیت نمیگیرین میگه وا براش بلیت بگیریم بره؟ خوب مگه من ذوق میکنم بره ؟؟ ولی خوب شاید خسته شده شاید کاری داره شاید میخواد به حال خودش باشه تو شهر خودش باشه ای بابا... بگذریم
اون روز سر این مسایل که با داییم دارم و رو روان من هست تو کافی شاپ با یاسی حرف میزدم بلند هم حرف نمیزدم ولی فکر کنم خیلی با حرص حرف میزدم و یاسم قربونش برم ساکت نشسته بود بهم گوش میداد و میگفت این عمو های منم همین جورین اینا زیادی آمریکایی شدن و مثل ما ها نیستن که اون حس و حال و به خانواده داریم خودشم نمیگفت منو میگفت ... ولی کلا اون بیشتر ساکت بود من داشتم حرصم و خالی میکردم و پاهامو که رو هم بود تند تند تکون میدادم که این گارسونه اومده بهم میگه خانوم چرا انقدر ناراحتی لبخند بزن بعد به یاسی میگه چرا انقدر عصبانی هست؟ ایاسی هم خندید گفت نه عصبانی نیست داره یک چیزی تعریف میکنه نگران نباش !!!خواستم بگم آهنگ حرف زدن ما خشنه آقا ول میکنی!! ولی خندم گرفته بود به یاسی گفتم صدام یواشه ولی فکر کنم از قیافم حرص و عصبانیت میباره! بازم بگذریم
هفته پیش پنجمین سالگرد خدمت من به کمپانی بود البته من اینجا از ماه نوامبر شروع به کار کردم ولی فکر کنم دوره کار آموزی که چند سال قبل ترش بودم و بهش اضافه کردن و خلاصه تاریخ پنج سالگیم شده بود ۳۱ می که خوب من تو سایت نبودم اولین دوشنبه که برگشتم تو جلسه تیم خودمون منو مورد تشویق قرار دادن و دست و کف و شیرینی و بستنی و این برنامه ها ! حالا من کلا خودم زود قرمز میشم! ولی دیگه انقدر اینا گفتن یکی قرمز داره میشه و یکی قرمز شد و شلوغش کردن و روز قبلشم خونه دوستم استخر بودم یکم هم سوخته بودم !!! عکسام عین لبو شده یعنی!!! بعضی هاتون دیدین البته اون عکسه رو به دیوار حال طبقه نزدن .. یکی دیگه که لبو تره!!! این منشی هم نکرده که مثلا این رنگ و کم کنه زرتی عکسو پرینت کرده زده به دیوار ملت فیض ببرن !!!
علی ۲ هفته هست رفته دا..نما..رک و من در غم فراغ .... نه بابا فراغ چیه!!!! چه حرف ها! خلاصه نیستش بعضی وقتام از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون دل ما هم براش تنگ میشه! بعد دوستامون میگن غلط کردین که شما دوست معمولی هستین! عجبا
فعلا همینا باشه تا بعد اگه چیزی یادم اومد به سر خط خبرها اضافه میکنممامان بزرگم میخواد برگرده... اولش که میخواست قبل ماه رمضون برگرده ولی مامانم اینا واسش بلیت نگرفتن که مونده هنوز.. خیلی بدم میاد از این کار مامانم که هی اصرار میکنه بمونن خوب بابا جان حوصلش سر میره شما که همش کار هستی داییم هم که قربونش برم به اندازه انگشت های یک دست هم نیومد پیششون (داییم که کلا یک حس بدی بهش چند وقته دارم که حالا بازم بعدا شاید نوشتم واقعا ازش نا امید شدم یعنی شاهکاره خلاصه)... فقط من میمونم که منم واقعا نمیتونم هر روز سر گرمش کنم... بعضی روزها بعد کار باهم میریم قدمی بزنیم و آخر هفته ها هم واقعا همه سعیمو میکنم که سرگرم شه ... ولی وقتایی که پیش میاد با دوستام باشم عذاب وجدان میگیرم... خوب من اصلا برام مهم نیست که همه وقتمو باهاشون باشم و جاهایی که لازم داره ببرمش یا بچرخونمشون ... من عاشق مامان بزرگم هستم و جونم و هم براش میدم ... اگه از مامانم بیشتر دوستش نداشته باشم کمتر ندارم... ولی نمیخوام اینجا حوصلش سر بره و هی اصرار کنه من باید برم... خوب راحت بود قبل ماه رمضون بره خوب بزارید بره حتما راحت تره اونجا... این مامانم من درجواب من که چرا واسشون بلیت نمیگیرین میگه وا براش بلیت بگیریم بره؟ خوب مگه من ذوق میکنم بره ؟؟ ولی خوب شاید خسته شده شاید کاری داره شاید میخواد به حال خودش باشه تو شهر خودش باشه ای بابا... بگذریم
اون روز سر این مسایل که با داییم دارم و رو روان من هست تو کافی شاپ با یاسی حرف میزدم بلند هم حرف نمیزدم ولی فکر کنم خیلی با حرص حرف میزدم و یاسم قربونش برم ساکت نشسته بود بهم گوش میداد و میگفت این عمو های منم همین جورین اینا زیادی آمریکایی شدن و مثل ما ها نیستن که اون حس و حال و به خانواده داریم خودشم نمیگفت منو میگفت ... ولی کلا اون بیشتر ساکت بود من داشتم حرصم و خالی میکردم و پاهامو که رو هم بود تند تند تکون میدادم که این گارسونه اومده بهم میگه خانوم چرا انقدر ناراحتی لبخند بزن بعد به یاسی میگه چرا انقدر عصبانی هست؟ ایاسی هم خندید گفت نه عصبانی نیست داره یک چیزی تعریف میکنه نگران نباش !!!خواستم بگم آهنگ حرف زدن ما خشنه آقا ول میکنی!! ولی خندم گرفته بود به یاسی گفتم صدام یواشه ولی فکر کنم از قیافم حرص و عصبانیت میباره! بازم بگذریم
هفته پیش پنجمین سالگرد خدمت من به کمپانی بود البته من اینجا از ماه نوامبر شروع به کار کردم ولی فکر کنم دوره کار آموزی که چند سال قبل ترش بودم و بهش اضافه کردن و خلاصه تاریخ پنج سالگیم شده بود ۳۱ می که خوب من تو سایت نبودم اولین دوشنبه که برگشتم تو جلسه تیم خودمون منو مورد تشویق قرار دادن و دست و کف و شیرینی و بستنی و این برنامه ها ! حالا من کلا خودم زود قرمز میشم! ولی دیگه انقدر اینا گفتن یکی قرمز داره میشه و یکی قرمز شد و شلوغش کردن و روز قبلشم خونه دوستم استخر بودم یکم هم سوخته بودم !!! عکسام عین لبو شده یعنی!!! بعضی هاتون دیدین البته اون عکسه رو به دیوار حال طبقه نزدن .. یکی دیگه که لبو تره!!! این منشی هم نکرده که مثلا این رنگ و کم کنه زرتی عکسو پرینت کرده زده به دیوار ملت فیض ببرن !!!
علی ۲ هفته هست رفته دا..نما..رک و من در غم فراغ .... نه بابا فراغ چیه!!!! چه حرف ها! خلاصه نیستش بعضی وقتام از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون دل ما هم براش تنگ میشه! بعد دوستامون میگن غلط کردین که شما دوست معمولی هستین! عجبا
0 comments:
Post a Comment