Monday, August 15, 2011

یک ویکند خوب


جمعه شب با یایا رفتیم همون جای همیشگیمون کلی حرف زدیم و مارتینی نوش جان کردیم اینجا که همیشه میریم یک هتل هست و بعضی شب ها بارش خیلی شلوغ میشه جمعه شب خیلی شلوغ نبود دی جی هم داشت ما هم واسه خودمون بیرون رو یکی از کاناپه هاش لم داده بودیم و حرف میزدیم! جفتمون داشتیم از خستگی و خواب از نا میرفتیم که دیگه برگشتیم خونه

شنبه شب با دوستم قرار بود برم تولد دوستش تو یک بار که نزدیکه خونه ما بودش، ولی بعد از ظهر با علی رفتیم یک جایی و من بهش نشون دادم!!! بعدشم اون منو برد یک جایی و به من نشون داد! ( چه مشکوک شد!) از یک کافی شاپ همون جا دو تا چای گرفتیم و رفتیم تو پارک جلوش .. همه بچه های چنقلی شون و آورده بودن فکر میکردی مهدکودک هست همه بچه ها یک قد و قواره بودن! ولی همه با مادر پدر هاشون! ما هم نشتم رو یکی از پله ها نگاشون میکردیم یهو یک پسر فنقلی بدو بدو اومد نزدیک بود چای علی و بندازه رو خودش! مامان بابا ها هم که همه ریلکس هستن... باباهه با خنده به بچه گفت هنوز سلام نکردی میخواستی چایی و برداری رفیق ؟ منم داشتم باهاش بازی میکردم حواسش از چای پرت بشه که مامانش آمد و با من مشغول حرف شد!! علی هم از باباهه داشت میپرسید این دور و بر زندگی میکنن آیا؟ و قیمت خونه چطوره اینا! بعد این بچه هه گیر داده بود به این فلکه آب بغل دست ما هی دسته علی و میگرفت میزاشت روش که یعنی بازش کن علی هم هی مثلا سعی میکرد که شیر آب و باز کنه میگفت نمیشه رفیق حالا چی کار کنیم؟ دوباره بچه هه میرفت دو ثانیه میپلکید بعد باز میومد دست علی و میگرفت میزاشت رو فلکه آه و اوه که باز کن!! خیلی خنده دار شده بود.. باباشم میگفت آخه خونه خودمون شبا که آب و باز میکنن ما اجازه میدیم دستشو بزاره رو آب اینجا هم همین کارو میخواد بکنه گفتم آره فکر میکنه دوست من مسوول آب اینجاست!!! میدونه شما کاری نمیتونین کنین میخواد این بکنه! خلاصه یک بچه دیگه هم اومد بهش پیوست دیگه ما شده بودیم مرکز بچه ها اونجا! بابا هه هم که صحبتش با علی گل انداخته بود ولی مامانه یهو اومد گفت به باباهه که بیا کارت دارم و اونم گفت به ما الان بر میگردم! دیگه شکر خدا نیومدن ما رو به حال خودمون گذاشتن!!! دیگه ما هم یکم بعدش رفتیم خودمون!

بعدش تصمیم گرفتیم بریم دم دریا آخه ما اصلا به قصد کتاب خونی و فعالیت فرهنگی بیرون اومده بودیم!!! ولی دیگه تو اون کافی شاپ نشستیم من گفتم بریم دم دریا رو شن ها مطالعه کنیم!! خلاصه رفتیم! من همیشه پشت ماشینم یک پتو که نقش زیر انداز پیدا کرده دم دریا دارم و یک زیر اندازه بزرگتر .. پتو رو زدیم زیر بغلمونو رفتیم دم دریا! چقدر آدم تو آب بود!! دیگه ساعت طرف های ۵ هم بود ولی هنوز آفتاب بود و هوا عالی... من کم کم ولو شدم تو بغل اون و بعد هم چپونده شدم تو بغلش اونم یک دستش زیره سرش خودش یک دستش زیر سر من بود و ... خلاصه یک کم بعد کم کم سرو صدا دورمون به نظرکم شد چونکه یک بچه هه بود اسمش جی پی بود وای یعنی سرویس کرد انقدر این ننه باباش گفتن جی پی جی پی! که تا یک ده دقیقه ای صدایی نیومد من گفتم آخیش جی پی رفت!!! بلند شدم نشستم! من وقتی اومدیم حواسم به یک زن شوهر اسپانیش بود اون ورمون بودن یعنی ۳ تا بچه دورو بر اینا میپلکید اینا انگار تو هانی مون بودن! همینجوری تو بحر همو اینا ! انقدر برای من این موضوع اوصولا جالب بود که تا نشستیم و من اینا رو دیدم به علی گفتم ببین! چه راحتن اینا جلو بچه هاشون! بعد حرف مامان بابا های خودمون شده بود! خلاصه من که نشتم دیدم نخیر این دو دلداده هنوزم با هم مشغولن.. بعد منم حسود به علی میگم نگاه کن اینا هنوز دارن بهم عشقولانه نگاه میکنن و تو هنوز از وقتی اومدیم بیرون منو یک بو.. س حسابی نکردی!!!!!! اونم که خندش گرفته بود من و کشیده طرفش و میگه پس عمت بود الان تو بغلش خوابیده بودی و ...

دیگه خلاصه ۱ ساعت بعدش از اونجا هم رفتیم به یک جای دیگه که همیشه میریم باز جلو اسکله اونجا ماشین را پارک کردیم و همینجوری از تو ماشین داشتیم این قایق ها که رو آب میرن و میدیدیم و حرف میزدیم و آهنگ گوش میکردیم ! بعدشم دیگه رفتیم دم کافی شاپ نزدیک خونش که اون مطالعه کنه منم باید میرفتم خونه کم کم آماده میشدم واسه مهمونی شب!

شبم دوستم و دوستش با شوهر دوستش اومدن دنبالم یعنی ظهر که با علی بیرون بودم جای اونجا که قرار بود بریم و از جلوش رد شدیم من گفتم بهتره من تنها نرم!! نصفه شبی! خلاصه اونا آمدن دنبالم و رفتیم.. یکم تو صف وایستادیم بعد دیگه دوسته یک کاری کرد که ما رفتیم تو یک میز گرفته بود... یک میز که میگیری معمولا مال ماکسیمم ۱۰ نفر هست این تقریبا همه شهر و دعوت کرده بود! یعنی من چند تا دوستای کالج ام دو تا دوستای دانشگاهم ( دانشگاه منم میره دختره) چند تا آدمایی که دورا دور میشناختم دیدم! به قول دوستم میگفت تولد دوست ماست تو بیشتر آدم میشناسی! خلاصه ما که جز نفرات اولیه بودیم فکر کنم نصفه اون بطری ودکا رو که رو میز بود ما ۴ تا الکی الکی تموم کردیم آخه هیچکی نمیخورد! بعدم هی میگفتیم ای بابا چرا ما هیچیمون نمیشه آخه! ولی هممون در حد معقول خوب و خوشحال بودیم و خوب بود.. خلاصه بر خلاف انتظار من که همیشه با این دوستم یک گیر میری میشه اتفاقی نیفتاد.. علی بهم میگفت نری دعواتون بشه!! حالا نه که من خیلی آدم دعوایی هستم ... البته ایشونم مزاح میکردن!


خلاصه دیشبم یک نشست خانوادگی داشتیم با داییم اینا و رفتیم شام یک رستورانی و اونو بیخیال که اصلا حوصلشو ندارم بنویسم! خوردیم و اومدیم دیگه


شنبه شب که موهامو صاف میکردم بازوم یهو گرفت و از اون شب دارم از دردش کلافه میشم دیروز زن داییم بهم یک کرمی گفت که بگیرم بزنم روش.. ظهر رفتم گرفتمش یکمی بهتره ولی همچنان درد میکنه... صبح نمیتونسستم دستم و بیارم بالا موهامو جمع کنم و دکمه هامو ببندم خلاصه چلاق شدمممم رفت!

بگذریم زیاد شد همگی روز خوبی داشته باشین دوست جوونام

0 comments: