این روزها خیلی یهو یاد قدیم ها میوفتم هی یاد اون وقتا که همه ایران بودیم و معمولا ماه رمضون هر خانواده یکی دو بارهمه را افطار دعوت میکرد!! دلم تنگ شده؟ نه اصلا دلم برای بیشترشون اصلا تنگ نشده، همین دوری دوستی خوبه! راستش بعضی هاشون و که دیگه امیدوارم هیچ وقت نبینم! خیلی حرف بدی بود؟ میدونم! ولی خوب احساس فعلیم این هست! چه میشه میکرد... کلا خانواده ما خانواده عجیبی بودن! الان که فکرش و میکنم و دورم! البته اون موقع ها هم همچین از دید من دور نبود ولی خوب! خانواده ما زن هاشون مؤمن هستن اگه حالا نماز روزه شون و نمیگرفتن یک بهانه الکی میاوردن مثل همین مامان من همیشه میگفت چشمم ضعیف میشه یا عمم که فوت کرد! بنده خدا آسم داشت البته اون ناراحتی قلبی هم داشت! ولی خلاصه عقیده داشتن که باید روزه و نماز گرفت و خوند! مردهاشون از اون ور بوم افتادن خدا رو هم قبول نداشتن (ندارن)! کلا تو هپروتن! اون وقتا به عنوان دوره خانوادگی زناشون ( مامان بزرگ پدری من + مادر شوهر عمه هام که مامان بزرگ مادری مامانم هم میشد! مطمئن هستم نفهمیدین چی شد!!اینم جز خاصیت های خانواده ماست ازدواج های شیر تو شیر!! ) ماهی یک بار روضه داشتن! کاری که ما که نسل جوون بودیم متنفر بودیم ازش... یا همیشه خودمون و گم و گور میکردیم طبقه بالا خونه ما یا پشته میز ناهار خوری خونه عمه م که آخونده به قول معروف بیاد بخونه بره! یا به قول مردهای خانواده بخونه این خانوم هاشون اشکشون و بریزن و بره! بماند که بچه بودیم مادر بزرگ هامون یا عمه هام واسه ما دخترا چادر گل منگلی هم میدوختن که بپوش ببین چه خوشگل میشی !!! بعد تا روضه بعدی نمیدونستی اون چادره کجاست وقتی میگفتن چادرت یادت نره!!! اون مدت ها بود که گم و گور شده بود! این رسم روضه ماهی دو بار بود یک بار خونه ما که مامان بزرگم خونه ما بود یک بار خونه عمه م ... بعد ها دو تا خونواده دیگم اضافه شدن از وابستگان دیگه که من و دختر دایی هام اونا رو معمولا نمیرفتیم یا با هماهنگی میرفتیم! خلاصه این رسم روضه سال ها بوده تو خانواده ما حتی زمان شاه... اولاش مثل اینکه همراش ناهار هم بوده ولی کم کم با بزرگ تر شدن بچه ها و مدرسه رفتنشون و این قرتی بازی ها دیگه فقط به یک عصرانه اکتفا میکردن! آخه آخر هفته هم که نبود به ماه قمری بود! سوم و دوازدهم هر ماه!!! فکر کن! آقا میومد یک ربع روضه و میخوند و بعدشم دوره هم بودن دیگه! مردها چی کار میکردن این وسط؟ بیشتری ها که بعد اینکه آقا روضه خونه رفت میومدن! بعد هم به محض اینکه آقا میرفت بساط و...یسکی و آب... جو و مزه ایناشون راه میوفتاد ..هیچ وقتم مست نمیکردن! فقط سر حال میومدن و به حرف میوفتادن و مسائل مملکت و حل میکردن!!! خانوم ها هم میشستن حرف و صحبت و اینا بعضی وقتا هم میوه پوست میکندن واسه هم و قربون صدقه هم میرفتن!!! ...ما هم وقتی کودک بودیم که کلا بین حیاط پذیرایی و طبقه بالا در حال بدو بدو بودیم وقتی بزرگ شدیم بین دو جبهه بودیم یا واسه خودمون تو یک اتاقی بودیم...کلان هیچ وقت درک نکردم این مادر پدر های ما چه جوری انقدر با هم مدارا میکردن و هر کدوم کار خودشون میکردن و عاشقانه و صادقانه هم با هم زندگی میکردن و میکنن!!! مثلا مامان بزرگم لیوان های مشروب و آب میکشیدن و میزاشتن تو ماشین ظرف شویی !!!!! بعد پسرشون یا شوهرشون واسه خودش با خیال راحت این نجسیات و خورده بودن و آب از آبم تکون نمیخورد! گناهش مال خانوم ها بود که مادره میگفت دست نزنی نخوری اشتباهی از لیوان بابات!! ولی بابا هه به پسرش میگفت بیا بابا جون بخور ببین دیگه تو ام مرد شدی!!!!ا
جالب تر قضیه این بود وقتی یکی دختر های فامیل میخواست عروسی کنه بعد کلی تحقیق اینا که میکردن که یارو آدم حسابی باشه ال باشه بل باشه! یکی از گزینش هایی هم که میشد این بود که از این نجسیات میخوره یا نه!! فکر کنم یارو که جدید وارد خانواده میشود تا یک مدتی گیج بود بخورم؟ زنم خودش نمیخوره! ولی گیری هم نمیده!!!! بابا زنم هم میگه بخور! باجناقم که میخوره! پس من الان چی کار باید کنم!!!!
1 comments:
Vaghean manam har vaght fek mikonam nemidunam key, koja tu piche khame kodum jadeh zendegi un samimiayto dustihaye khanevadegio ja gozashtim. in ruza ye mehmuni famili mikhay bedi ya beri ba koli negarani hamrast ke kesi bikhod naranjeh, bahsi pish nayad, un chize nage in yeki jedi begiree....ela akharrr
pas un ruza koja ja mundannnnn ....?!!!
hummmmm
Post a Comment