دیروز دودر کردم نرفتم سر کار همین جوری ها! کاریم نداشتم تو خونه فقط حسش نکشید برم! انقدرکه این روز ها بیکاریم سر کار! بعد زنگ زدم به این خانوم که میرم پیشش آرایشگاه گفتم اگه وقت داره برم این هایلایت هام و درست کنه که ریشه هاش زده بیرون که اونم نشد! آقا معلمم هم زنگ زد و استخرو کنسل کرد تازه شنبه رو هم کنسل کرد شانس من!!! یعنی واقعا حالم گرفته شد ها! منم دیدم کاری نیست دیگه ساعت ۱۰ صبح بود دوباره یک چرت دیگه زدم! تا پاشدم دیگه وقت ناهار بود.. ناهاری زدم و داشتم میرفتم دوباره چرت بزنم که گفتم نه بیخیال برم مال یکمی خرید کنم خلاصه رفتم مال، سعی کردم یک پیراهن پیدا کنم واسه امروز که یک شام دعوتم از طرف کمپانی و یک لباسم واسه شنبه که با دوستم قراره برم تولد دوستش و هیچی ندارم به سلامتی! خلاصه یکمی گشتم بعد به این نتیجه رسیدم لباس شام امشب و بیخیال شم از همون ها که دارم میپوشم! آخه آدم ۱۵۰ - ۱۰۰ دلار بده واسه یک چیزی که یک بارم بیشتر نخواهد پوشید! لباس خانومانه ای .. خلاصه بیخیالش شدم و گفتم که یک دامن مشکی تنگ میپوشم با یک تاپ روش و یک جکت با کفش پاشنه بلند همین از سرشونم زیاده! خلاصه رفتم تو مغازه لباس های جینگیلی ولی چیزی که چنگی به دلم بزنه پیدا نکردم و همشم به خودم گفتم کاشکی این دوسته رو دودر کنم، برم با اون یکی دوسته اون کنسرتی که تو مرکز شهر تو فضا باز و مجانیه در همون شب! ولی از اون ورم باز حس انسان دوستیم گل کرده که حالا من به این قول دادم باهاش میام برم دیگه که یک مدتم از شرش راحت باشم !!( الان تو دلتون گفتین چه دوستیه این؟!!حق دارین... این دوست منم مراتب دوستی و در حق من به جا میاره همین جوری ) خلاصه جونم برای شما بگه دست از پا دراز تر برگشتم خونه
بعد چونکه مادر بزرگ جونم روزه میگیرن و مامان جان هم سر کار بودن گفتم یک غذایی درست کنم! تصمیم گرفتم ماکارونی بپزم! ساعت ۶:۳۰ بود خیلیم وقت نداشتم و تند تند کاراشو کردم خدایش هم خوشمزه از آب درومد ! از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه مدت ها بود قدم در آشپزخونه نگذاشته بودم که همه خیلی استقبال کردن از این عمل هنرمندانه من !!! منم گفتم ماشالا شما سه تا آشپزین تو این خونه من این وسط چی کارم!! خدا شما رو حفظ کنه، با مژی تکست میکردم موقع پخت و پزگفتم حیف دوری نیستی ببینی دوستت چه کرد! میامدین اینجا! گفت آره والا! حیف!
راستش این روز ها با این که خودم روزه نمیگیرم حس خوبی که یک روزه دار داریم یک جوری حس و حال ایران میده مخصوصا دم اذان که ماهواره ایرانی شروع میکنه ربنا گفتن و دعا قبل افطار و اذان ...بعدشم این سریال های ماه رمضون و میبینیم یکیشو تلویزیون میده یکیشم آنلاین مبینیم ! چقدر بعضی هاش بی سر و ته و بی مزست!!! ولی این مامان بزرگ من همچین میره تو بحر فیلم و با این هنر پیشه ها مخصوصا اونایی شون و که دوست داره هم دردی میکونه ( با پسر جوون هام حال میکنه چشمم روشن!!!! اون سریال هست یارو مرده اون ! همش واسه اون پسره دل میسوزونه!!) که ما ها هم میریم تو بهر فیلم یهو میبینی ساعت ۱۰ شد!
من برم کم کم آماده بشم که ۱ ساعت دیگه باید در این مراسم شام کذایی حضور بهم برسانیم! به قول نانی برم یک صفایی بدم و آماده بشم که وقت تنگ است !
بعد چونکه مادر بزرگ جونم روزه میگیرن و مامان جان هم سر کار بودن گفتم یک غذایی درست کنم! تصمیم گرفتم ماکارونی بپزم! ساعت ۶:۳۰ بود خیلیم وقت نداشتم و تند تند کاراشو کردم خدایش هم خوشمزه از آب درومد ! از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه مدت ها بود قدم در آشپزخونه نگذاشته بودم که همه خیلی استقبال کردن از این عمل هنرمندانه من !!! منم گفتم ماشالا شما سه تا آشپزین تو این خونه من این وسط چی کارم!! خدا شما رو حفظ کنه، با مژی تکست میکردم موقع پخت و پزگفتم حیف دوری نیستی ببینی دوستت چه کرد! میامدین اینجا! گفت آره والا! حیف!
راستش این روز ها با این که خودم روزه نمیگیرم حس خوبی که یک روزه دار داریم یک جوری حس و حال ایران میده مخصوصا دم اذان که ماهواره ایرانی شروع میکنه ربنا گفتن و دعا قبل افطار و اذان ...بعدشم این سریال های ماه رمضون و میبینیم یکیشو تلویزیون میده یکیشم آنلاین مبینیم ! چقدر بعضی هاش بی سر و ته و بی مزست!!! ولی این مامان بزرگ من همچین میره تو بحر فیلم و با این هنر پیشه ها مخصوصا اونایی شون و که دوست داره هم دردی میکونه ( با پسر جوون هام حال میکنه چشمم روشن!!!! اون سریال هست یارو مرده اون ! همش واسه اون پسره دل میسوزونه!!) که ما ها هم میریم تو بهر فیلم یهو میبینی ساعت ۱۰ شد!
من برم کم کم آماده بشم که ۱ ساعت دیگه باید در این مراسم شام کذایی حضور بهم برسانیم! به قول نانی برم یک صفایی بدم و آماده بشم که وقت تنگ است !
0 comments:
Post a Comment