Monday, June 28, 2010

دوشنبه هست دیگه!

امروز از این روز هایی هاست که من در گیرم! صبح رفتم کافه تریا کافی گرفتم بعد این خانومه دوباره کافی سایز کوچیک منو برام سایز بزرگ حساب کرده این بار قبل اینکه بزنه خودم گفتم کافی کوچیک ... بازم دیدم قیمت کافی بزرگ و زد!!! لجم گرفت .. گفتم کوچیکه.. گفتش نه کوچیک ۱۲ اونس هست بزرگ ۱۶ اونس.. گفتم میدونم کاپ و برگردوندم که ببینه ۱۲ اونسی هست گفت اوه ساری! باهام اندازه کاپ کوچیک حساب کرد ولی میگه آخه تو دوبل کاپ کردی! باید کاپ اضافی رو حساب کرد بلاخره!! من انقدر خشمناک نگاش کردم که خدا میدونه... حالا همه این بحث ها سر ۲۵ سنت هست ها! هم خجالت کشیده بودم هم لجم گرفته بود از توجیه کردنش... خواستم بگم بازم دوبل کاپ میکنم که چشمت در بیاد! انگار از حقوق اینا میره... حالا این خانومه از این مدل مودب ها هم هست که مثل ماشین حرف میزنه
حالا ناهار باز رفتم این کافه تریای مسخره!!! ( درگیرم باهاش امروز!) دو ساعت فکر کردم چی بخورم که هیچ چیز که احساس گناه نکنی اصولا نداره سالاد درست کردم با یک نصفه ساندویچ بعد رفتم دم صندوق! همون وقت انگار دستگاهشون خراب شده بود کارت نمیگرفتن! فکر کردم فقط اینی که من رفتم خرابه ! میگم همشون؟؟ میگه آره! بعد میگه ساری اون کنار ای تی ام ماشین هست میخوای کش بگیر بیا!!! منم باز لجم گرفته بود آخه ای تی ام ماشین خودش ۲ دلار و نیم چارج میکنه!!! گفتم میدونی نمیخوام اصلا همرو گذاشتم رو کانتر امدم بیرون! قیافه اون خانوم چشم تنگ مسوول اونجا که همه ازش بدشون میاد دیدنی بود!!!! آتیش زدم به مالش! ... خلاصه اومدم این ور خیابون و ساب وی گرفتم! امروز روز منه:)) باید برام لاتاری بخرم! تو مود های گیر و گدایی هستم شد
ید

Friday, June 25, 2010

همین جوری

کلاسمون تموم شده و منتظریم کار جدید شروع بشه! و فعلا بیکاریم باز! منتظرم این ریسم بیاد که من در باره یک چیزی که تو مغزمه باهاش حرف بزنم! نمیدونم قبول میکنه یا نه مخصوصا با این کلاس که جدیدا رفتم! راستش روم هم نمیشه ولی میمیرم نگم! مخصوصا از وقتی دیروزم مژی بهم گفتش در باره این موضوع عین چی تو مغزمه یعنی میشه من از اینجا برم یک گروه دیگه .. کمپانی یک قرار دادی و برده و همه خیلی شنگول هستن! یک جورایی سایت ما با این قرارداد زنده شد! مونده یک قرار داد دیگه اگه اونم کمپانی ببره و به سایت ما بدن دیگه تا ۱۰ سال دیگه اقلا ملت خیالشون راحته! از دیروز دارن مصاحبه میکنن که نیرو جدید بگیرن! هایپر هستن به خدا! البته همیشه کاری اداری استخدام اینجا خیلی طول میکشه!
از هفته دیگه کلاسم شروع میشه و فکر کنم خیلی کار داره چونکه ۶ هفته ای هست و یک عالمه کار باید براش کرد فقط تیمی هست خوبیش اینه! منو این پسره همکارم با هم این کلاسو داریم جفتمونم اصلا حسشو نداریم! از وقتی کتاب ها رو اردر دادیم هی بهم گفتیم قبله اینکه کلاس شروع بشه اقلا ریدینگ هاشو بخونیم ولی نشد که نشد! من که اصلا نمیدونم کتابام کجان! خدا به خیر کنه!ا
گفتم که من و آقای عین باهم آشتی کردیم..ا
جمعه پیش با هم حرف زدیم و سو تفاهم (!!!) بر طرف شد... البته وقتی اون امد جایی که قرار بود بیاد و من و پیدا نکرده بود فکر کرده بوده من حتما الکی گفتم میام و دارم تلافی میکنم... منم هزار تا چرا تو مخم بود سعی میکردم نفهمه قلبم داره از جا در میاد... هنوز هم واسه کاری که کرده بود ناراجت بودم ازش و فقط بهش گفتم که من خیلی بیشتر از این روت حساب میکردم و اصلا فکر نمیکردم اینجوری بشه... اونم باز گفت معذرت میخواد! و با هم دوست باشیم و فراموش کنیم دیگه ... منم نرفته بودم که دعوا کنم .. میخواستم فقط بفهمم چرا اون کار ها رو کرد ! البته دست پیش گرفته بود پس نیوفته میگفت من ناراحت شدم که تو حرفامو قبول نکردی و گفتی بهم الکی میگی که معذرت میخوای !!! میگم علی من کی همچین چیزی گفتم به تو ؟ میگه فلان چیزو گفتی میگم من اصلا منظورم این نبود اولا.. بعدشم من از دستت ناراحت بودم ! حالا من شدم مقصر؟ ... گفتش که اصلا فراموش کنیم خوب؟ انگار روز اول همو میبینیم! دیگه بعدشم یکم حرف و صحبت کردیم و اینکه من نباید بهش وابسته شم و اون به درد نمیخوره و... بهش میگم تو ناراحت شدی سر اون چیزی که واست تعریف کرده بودم ؟ عکس العملت به اون نبود؟ میگه من نمیخوام تو با یک آدم بیخود بری بیرون! همین..تو به یکی مثل من احتیاج نداری !! میگم من که نرفتم فقط برات گفتم! برات مهم بود؟ میگه نه مهم نیست! تو باید یک آدم درست پیدا کنی من ازتو موقعیت هات رو میگیرم... بعد بغلم کرده میگه من اصلا خودم واست یک دوست پسر خوب پیدا میکنم! گفتم آره همین کارمون مونده دیگه! بعد دیگه همش از این ور اون ور حرف زدیم و اتفاقات اخیر... صحبت های خوبی بود... از اون روز هم روابط بسیار دوستانه هست ولی من تصمیم دارم کمتر همو ببینیم! که ندیدم همو از اون هفته تا حالا... بهتر هست اینجوری هر کی جایگاه خودشو داره و به کارش میرسه ... البته چهارشنبه قرار بود بیاد یک سر در خونه ما یکمی هنگ اوت کنیم یا من برم خونش... ولی هم اون بسیار خسته بود هم من بد تر از اون! حالا اگه ویکند فرصت شدشاید همو دیدیم اگه هم نه که هیچی!
هفته دیگه من با دوستام دارم میرم مسافرت.. کمپینگ ... جای همه خالی! البته هنوز کابین رزرو نکردیم ولی تسمیممون این بار شدیدا جدی هست!
هفته پیش یکشنبه روز پدر بود یایا اینا برای باباش یک مراسم یادبود گرفته بودن که من و شاهین رفتیم ولی زود اومدیم خونه و با مامان اینا رفتیم روز پدر و به در کنیم! خیلی خندیدیم و خوش گذشت بهمون جای برادر بزرگه خالی! تصمیم گرفتیم از این به بعد ماهی یک بار هم که شده از این جاهای روماتیک باهم بریم و کیف کنیم.. قربونت برم بابا جونم که از جونم بیشتر دوستت دارم روزت مبارک و سایت همیشه بالا سر ما
خلاصه اینم از ماجراهای من در این مدت
ویکند خوبی داشته باشین و هفته خوبی و شروع کنین
پینوشت ۱- با رییس گوگولی حرف زدم گفتش حتما واسه این کاری که میخواهی بکنی ساپورتت میکنم و هر کاری از دستم بر بیاد میکنم برات... آخی چقدر این مرد ماهه آخه من دلم نمیخواد از گروهش برم!!! حالا انگار الان بهم گفتن تشریف بیار!ا ۲- کابین مون رزرو شد! آخجوووون! تازه میگن برف هم هنوز هست! تلکابین هم به راهه! به مژی میگم حتما برف مصنوعی هست! میگه شاید ولی لباس گرم ببریم!!!!آخجووون

Arian - Mola Ali Jan

Friday, June 18, 2010

آشتی کردیم ... با تصمیمات نسبتا جدید ... به هر حال این نیز بگذرد!ا!ا
به قول معروف : be strong

Monday, June 14, 2010

یکشنبه عجیب!ا


نگفتم که دیروز دستم سوخت! خوب پیش میاد دیگه ! صبح که اومدم چای بزارم دستم با بخار آبجوش کن سوخت!! جیغی زدم یعنی ها!!!! خوب شد هیچکی خونه نبود!!! فوری رفتم از اون کرم معجزه آسا زدم روش که تاول نزنه .. میسوخت ولی مثل چی! تمام ساعدم قرمز شده بود! بعد از یک ساعت سوزشش یکمی کمتر شد و قرمزی اطراف اون محل اصلی از بین رفت ولی یک دایره گنده اندازه سر آب جوش کنه مونده رو دستم !!! ولی خدا رو شکر که تاول اینا نزد و اصلا هم درد نمیکنه و نمیسوزه خدا رو شکر این به خیر گذشت! ولی حالا کلی طول میکشه تا جاش بره!ا
شب بعد اینکه اون پست و نوشتم یایا اومد پیشم یکم بعدش هم دوست پسرش اومد و برامون از غذاهای شب قبل آورده بود! یایا سالاد درست کرد و من چای درست کردم و یکمی باهاشون خوردم.. غذا تموم شده بود و میخواستیم باهم فیلم ببینیم! من در حالیکه داشتم در یکی از کابینت ها رو باز میکردم گفتم بچه ها برین اون ور من چای میارم دیگه فیلم ببینیم! یایا داشت میگفت نه بابا بگذار ظرف ها رو بشوریم بعد! که تا در کابینت رو باز کردم یک چیزی که ندیدم چی بود احتمالا یا یک کاسه بود یا لیوان یا استکان از اون بالا افتاد و شاید واقعا هزار تیکه شد! دیگه نیم ساعت بعدی به جارو کشی جمع کردن خورده شیشه ها گذشت!ا
خلاصه بلاخره نشستیم داشتیم این هارد درایو تی وی رو بالا پایین میکردیم که چی ببینیم آقای دوست پسر هم داشت درباره یک چیزی حرف میزد که یهو با یک حرکت آرتیسی تمام چای رو خالی کرد رو خودش! چای هم که تازه ریخته شده بود داغ داغ! من و یاسی جیغ ! من رفتم اون کرم معجزه آسا رو بیارم یایا رفت یخ بیاره حالا اونم همه شکمش قرمز شده هی میگه هیچی نشده بچه ها هول نکنین!!!! من خوبم!! خلاصه طفلکی سوخت! خلاصه یک نیم ساعت دیگم به این ماجرا گذشت!ا
بلاخره یک فیلم یافتیم و دوست پسر یایا باید میرفت خونه کازینش و من و یایا نشستیم فیلم را دیدیم! که البته من بیشتر فیلم خواب بودم و یایا هی صدام میزد نگین نخواب! خیلی یاد آقای عین افتادم دیشب! وقتی که باهم فیلم میدیدم ... وقتی فیلم میدیدیم و من خیلی خسته بودم وسط هاش همیشه میچپیدم تو بغلش ( میگفتم با خودم یک دفیقه چشمام و بیبندم ) که معمولا خوابم میبرد .. بعد از یکم که خواب بیدار میشدم میگفتم علی چی شد؟ میگفت خوب خوابیدیا! فیلم تموم شد! بعضی وقتا یک تیکه های جالب فیلم و که از دست داده بودم میزد عقب که منم ببینم یا تعریف میکرد چی شد!!! خلاصه من در واقع دیشب نصف فیلم و نفهمیدم چی شد باید دوباره ببینمش!!!ا
مامانم اینا امشب میان دوازده و نیم میرسن! پروازشون انگار یک ساعت تاخیر داشته... دوران خونه خالی تموم شد!ا

Sunday, June 13, 2010

هپی اور - تولد- گردش!!!ا

من فکر کنم وقتی مسافرتم بیشتر مینویسم تا وقتی خونه هستم!
مامانم اینا یک هفته هست رفتن پیش برادرم نیویورک و من و شاهین تنها هستیم! البته دوشنبه برمیگردن! اون روز به هم میگفتیم همیشه مامان اینا که میرفتن مسافرت جایی ما یک استفاده ای از خونه میکردیم یک پارتی یک دور همی چیزی! ولی اصلا حسش نبود انگار ... حتی قرار بود که دوستای اون بیان اینجا پنجشنبه شب واسه شروع بازی ها ولی نمیدونم نگفت بهشون آخر یا خودشون نیومدن نمیدونم!! دیگه دوشنبه شب هم که مامان اینا برمیگردن .. ا
هفته گذشته سر کار ما یک کلاسی داشتم با از این معلم باحال ها ! که دیر میومد زود میرفت!! ما هم وقتی کلاس تموم می شد دیگه برنمیگشتیم سر میز هامون! اولا چونکه کاری نداریم که بکنیم! ثانیا که ما همه هفته باید ساعت هامون رو به این کلاس چارج میکردیم! خوب فایده نداشت دیگه برگردیم سر جامون! بعد از کلی دو دو تا چهار تا که باهم میکردیم هرروز میدیدم که جلو پارکینگ هستیم و دیگه میرفتیم!!! در نتیجه من هرروز هفته پیش جیم رفتم و کلی کار از جمله خرید و اینا هم پشت بندش! خلاصه هفته خوبی بود... یونیون ها هم از اعتصاب درآمدند و برگشتن سر کارشون در نتیجه کلاس این هفته هم که تموم بشه ما باید برگردیم سر گروه قبلیمون! این گروه جدیده هم خیلی باهام دوست شدن داگ که هر وقت منو میبینه میگه میس کردیمت اونجا ! خانومه "مای" هم اون روز تو جیم دیدمش میگه دیگه نیستی با هم سر به سر داگ بزاریم وقتی غر غر میکنه!! حالا این هفته یک روز باید برم پیش گری یک سلام علیکی بکنم که منو زود فراموش نکنه!!!ا تو این دوران بد اقتصادی و کاری و لی آف آدم باید کانکشن هاش را حفظ کنه! ا

این پست من از جمعه شب شروع شده ولی هی دو خط نوشتم کار پیش اومده! الان هم تازه از بیرون اومدم! بلاخره طلسم شکسته شد و من گلدونه و دختراش رو امروز دیدم! دیگه داشتم امیدمو واسه دیدنشون از دست میدادم!!رفتیم خیابون سوم ناهاری خوردیم و خریدی کردیم و قدم زدیم! دختر گوگولی ها یکمی ورجه وورجه کردن و خوش گذشت مرسی گلدونه جون که بلاخره موقعیت و فراهم کردی! کلی خوشحال شدم که باز دیدمت..ا
این ویکند کلا خیلی پر بار بود.. جمعه که من و مژی بعد کار رفتیم هپی آور و خیلی بهمون چسبید... بعدش قرار بود بریم سینما ولی هنوز کلی تا سانسی که باید میرفتیم مونده بود در نتیجه رفتیم یک خورده خرید کردیم قبلش! ملت سینما خیلی خوشحال و خندون بودن ما از خنده اونا بیشتر خندمون گرفته بود من برای بار دوم بود داشتم میدیدم این فیلم را ولی خیلی از خنده و هیجان مردم خندیدم! وقتی از سینما اومدیم بیرون هم از یایا میس کال داشتم هم از دوست پسرش... داشتم فکر میکردم اول به کدوم زنگ بزنم که دوست پسر یایا زنگ زد و گفت میخواد یایا رو سورپریز کنه واسه تولدش ... چقدر این پسر گله فقط خدا میدونه! من یکمی برنامم قرو قاطی میشد چونکه میخواستم شنبه گلدونه رو ببینم... گفتم من برنامه داشتم بگذار ببینم میتونم عوضش کنم و اونم خلاصه کلی عز و التماس کرد که یک کارش بکن نمیشه که تو نباشی! به خدا این پسرهام برنامه ریزیشون شاهکاره .. یکی نیست بگه عزیزم اقلا از دو روز قبل یک ندایی بده!!! ولی خوب با گلدونه که حرف زدم دیگه قرار شد که یکشنبه همو ببینیم! بعدش با یایا حرف زدم ببینم چطوره و خلاصه مجبورش کردم بریم و باهم بعد از کلی دوتایی کافی خوردیم! ساعت ۱۰ شب بود دیگه البته ... حالا یایا هم تو این هیرو ویری گیر داده بیا فردا باهم بریم یک نمایشگاهی! منم گفتم اوکی! اگه نرفتم پیش دوستم میام!ا
شنبه هم که صبح بازی امریکا و انگلیس را دیدیم عجب بازی مسخره ای بود! بعدش هم من مثل دخترای خوب و خانه دار غذا درست کردم و واسه تولد یایا هم سالاد الویه درست کردم .. تو این وسطا هم یایا زنگ زد که بدو آماده شو بریم... منم کلی بهانه های جور واجور اوردم و نرفتم آخر... دیگه تولد بازی هم کلی خوش گذشت و یایا کلی سوپریز شده بود هوا هم که عالی بود بیرون نشسته بودیم فایر پلیس هم بیرون داشتن و اوضاع بار بی کیو و مشروبات الکلی و غیر الکلی اینام به راه! خلاصه خوش گذشت! دیگه ۲ اینا بود که من برگشتم خونه شاهینم نیومد باهام ... امروز فاینال داشت
خبری از یایا اینا نشو فکر کنم بشینم این فیلم آلیس این واندرلند و که گرفتم ببینم و بعدشم جیش بوس لالا !!ا
همگی هفته خوبی داشته باشین

Monday, May 31, 2010

back to LA

برگشتم... چه زود تموم شد... حالا کی حال داره بره سر کار فردا...ای واییییییییی

Friday, May 28, 2010

NYC 2

وا ی چه دلم واسه این حرف زدن های خواهر برادریمون تنگ شده بود.... از همون مدل ها که نمیدونی داری درد و دل میکنی یا داری مشورت میکنی یا شایدم داری تبادل نظر میکنی... همیشه وقتی کوچیک بودم دلم خواهر میخواست .. آخه تقریبا همه دوستام دو تا خواهر بودن.. الان نه .. برادرام را از جونم بیشتر دوست دارم و با هیچی عوضشون نمیکنم... با اینکه هر دوشون ازم کوچیکترن ها ولی الان نسبت به هیچکدوم حس خواهر بزرگی ندارم...الانه ها انگار من خواهر کوچیکم و همیشه اونا هستن که هواسشون در هر شرایطی به منه و جفتشون همیشه وحشتناک هوامو دارن و مثل چی پشتم هستن.. خیلی حس خوبیه.. نمیتونم توصیفش کنم.. هر دوتونو میپرستم و عاشقتونم.. و تا ابد دوستون دارم....ا
امشب من و برادر جان رفتیم با هم سوشی و بعدشم یک بار خیلی خوشگل که همه جاهای مهم شهر و میشد از روف تاپش دید... قشتگ بود کلی حرف زدیم و خوش گذشت... الان من یه جورایی ملنگم ولی نمیدونم چرا هنوز بیدارم!!! فردا میخوایم بریم سنترال پارک که من نرفتم تا حالا و دلم میخواد حتما این بار برم... احتمالا شب هم باز با دوستم معاشرت کنیم!!! دیشب ابن دوستم را بعد فکر کنم 16 سال دیدم! وقتی سال دوم راهنمایی بودیم بغل دستی هم بودیم همیشه دست در دست زنگ تفریح ها را میگذروندیم و ویکند ها خونه همدیگه همون یک سال و سال بعد اونا رفتن یک محل دیگه و ما از هم جدا شدیم!! و عمرا هم فکر نمیکردیم بعد این همه سال اینجا همو ببینیم... واقعا که روزگار چه بازی هایی داره!ا
من برم بخوابم دیگه... ویکند و هفته خوبی داشته باشین!ا

Thursday, May 27, 2010

NYC

من نیویورکم و همه چی عالیه...... انقدر آرامشی که اینجا دارم خوبه .... جای همه خالی ... آخ که چقدر خوبه اینجا.....فردا فکر کنم یکمی بنویسم... الان خوابم قاطی پاتی شده هم خوابم میاد و هم خوابم نمیبره!!!ا

Tuesday, May 25, 2010

امروز--سه شنبه

بهترم امروز .. یعنی خوبم! امروز تراپیست مو دیدم بهش گفتم چی شد و چی کار کردم.. خیلی آرومم میکنه همیشه.. انگار وقتی من باهاش حرف میزنم ها همچین همه چی و میریزه بیرون.. آدم آروم میشه! هر چند گریه هم کردم ! چیزایی که تو این مدت بعد از فوت بابا یایا تو مغزم میچرخید و خفم کرده بود بهش گفتم .. و یکمی آروم شدم ..از اون ترس وحشتناکی که تو مغزم بود و خیلی عصبی ام کرده بود گفتم.. خدا رو شکر که من هنوز وقت دارم... ماجرای علی رو هم واسش گفتم .. چیز خاصی بهم نگفت .. فقط گفت همه چیز که روی هم جمع شده بوده و به قول معروف کم آوردی.. هی گفت پشیمونی الان؟ میگم نه اونجوری پشیمون نیستم.. چونکه واقعن بهش اون موقع احتیاج داشتم.. ولی میدونم کارم هم غلط بود.. ولی دلم انقدر گرفته بود و انقدر عصبی بودم که دلم میخواست مثل اون وقتا تو بغلش یکم گریه کنم و آروم بشم همین.. یکی بهم بگه ایتس اوکی.. نمیتونستم قبول کنم که این آدم دیگه برای من نیست ! خلاصه خیلی خوب بود الان خیلی آروم ترم
امروز خیلی سعی کردم از اون مود بد بیرون بیام! صبح یکی از پیراهن هایی که ویکند خریده بودم پوشیدم خیلی دوستش دارم!!! خیلی هم سادست! یک پیرهن مشکی راسته ساده و کوتاه (یکم بالا زانو)! دوستش دارم.. خیلی وقت بود دنبال همچین چیزی بودم!! یک ژاکت هم روش پوشیدم چونکه آستین نداره!! دیگه ملت زیادی ذوق مرگ میشدن!!!! نه بابا شوخی میکنم!!! موهامو هم فر فری کردم! آرایشم کردم !! خلاصه تو آینه از قیافه خودم راضی بودم!!! از صبح هم که رفتم سر کار هی بهم کامپلیمنت دادن که چه کیوت شدی چه لباست کیوت هست!!!! حالا واقعن چیز خاصی هم نیستا! البته این همکاران ما وقتی دامن مییوشی و موهاتو درست میکنی یک جورایی روحیه میگیرن انگار همیشه!!! این آقا جلوییم که تا اومدم تو گفت یووووهو همه دخترامون امروز درس آپن!!!! خانوم که پشتم میشینه هم اتفاقا امروز پیرهن پوشیده بود گفت شما هم یک بار تیپ بزنین بیاین! چقدر ما شما رو اینجوری ببینیم! هاها!ا
بعد از تراپی هم رفتم ناخونامو مو صفا دادم! و فردا هم میخوام برم قبل رفتنم رنگ موهام و عوض کنم .. شاید یکمی روشنش کنم نمیدونم هنوز! میخوام دوباره هایلایت کنمش ولی فعلا وقت نیست!!! خلاصه دارم سعی میکنم همه حس های بد و از خودم تا جایی که میشه دور کنم.... دلم واقعا میخواد خیلی حال کنم این مسافرتم را! دفعه قبل که رفتم نیو یورک تازه با سهیل برک آپ کرده بودیم و حالم خیلی خراب بود! این بار دیگه باید بهم خیلی خوش بگذره! باید... فقط یکم نگران یایام که الان چند روزه تو مود اینه که نمیخواد کسی و ببینه و حرف بزنه... دلم براش تنگ شده ولی نمیخوام هم اذیتش کنم.. امروز با دوست پسرش حرف زدم بهش میگم دلم براش تنگ شده ولی نمیخوام هم اذیتش کنم.. یا تنهاییش و بهم بزنم.. گفت همینکه بدونه هستی واسش , همون کافیه... باید بهش زمان بدیم.. باهاش موافقم
بهتره من برام کم کم وسایلمو جمع کنم و پک کنم که فردا با این برنامه ریزیم احتمالا هول هولکی میشه اگه نکنم !ا
شاید آپ بعدی از نیو یورک باشه! معلوم نیست
پارسال این موقع من کانادا بودم یادش بخیر!!ا