Thursday, February 26, 2009

امروز اونقدر دلم واسه خون ایرانمون تنگ شده بود که خدا میدونه ...من تصمیم داشتم برم ایران یه سر ... ولی‌ با این وضعیت اقتصادی و کاری و مالی و نداشتن تعطیلی‌، فکر کنم تا وسط پائیز باید بی‌ خیالش بشم سفرم به کانادا هم الکی الکی‌ خیلی‌ طولانی‌ شد! من می‌خواستم سه چهار روز برم ولی‌ دیگه انقدر دوستم منو وسوسه کرد و اونقدر التماسم(!!) کرد که منم بلیط مو کنسل کردم و شد دقیقا یک هفته!!! البته به دو دلیل این کارو کردم! اول اینکه خوب بیشتر با دوستای‌ کاناداییم باشم و این حرفا بعدشم فکر کردم من عمرم بتونم تابستون برم ایران هم اینکه دانشگاه دارم هم اینکه از اواسط اپریل - می پروژه جدید شروع می‌شه ( اگه خدا بخواد کنسل نشه یهو) که اگه شروع شه خیلی‌ وحشتناک می‌شه ... چونکه کاملا واسمون جدیده و باید فکر کنم مثل اسب کار کنیم! مخصوصا با این رئیس پروژه ای که داریم خلاصه احساس کردم حالا ماه می که خلوت تره خوب یه مسافرتی برم مخصوصا که کلاسم هم تموم می‌شه تا اون موقع البته این به شرطیه که تا اون موقع من هنوز کار کنم
هفته پیش هفت- هشت نفر و لی آف کردن و یه عده هم که بازنشسته شده بودن خودشون پکیج که بهشون دادن و قبول کردن و اونایی هم که ساعتی کار میکردن هم که همشون لی آف شدن ( ۵-۶ نفری بودن) اونایی هم که اینترن دانشجویی بودن همشون از طبقه ما رفتند...حالا باز دیروز گفتن آخر مارچ هم میخوان ۲۰ نفر دیگه رو لی آف کنند - از ۱۲۰ نفر باقی مونده - خیلی‌ وحشتناکه! دیروز من انقدر ترسیده بودم هی‌ هر چند دقیقه به آقای عین می‌گفتم نکنه منو لی آف کنن! هی‌ میگفت نه بابا تو رو لی آف نمیکنند! نترس!ا
دیروز داشتم میرفتم پیش آقای عین ، بهش گفتم غذا میگیرم میام خیلی‌ گشنمه اون گفت غذا خورده ولی‌ بعد یهو گفت اگه بری ارکیده کوکو سبزی بگیری میخورم باهات!!! منم گفتم نه آقای عین خیلی‌ دوره اونجا!!! یه ربع طول میکشه برسم اوردر بدم و ... خلاصه اونم گفتش نه بابا راست میگی‌ ولش کن! حالا الان تو فکرم بر می‌گردم واسش سر راه بگیرم ببرم! البته این فکر الان جرقه زده! حالا ببینم تا اون موقع هنوز حسش هست یا نه
----------------------------------------------------------------
پی نوشت:: عجب کوکویی بود! ولی‌ من نگرفتمش آقای عین خودش رفت و گرفت!!! آخه من چونکه نمیتونم اصولا جلو دهنم و بگیرم بهش گفتم که من تو فکر کوکو ام! گفتش من میرم میگیرم... تو هم بعد کار بیا اینجا با هم می‌خوریم! منم که مستعد گفتم باشه!! البته من بیشتر به این خاطر بهش گفتم که میدونستم میره جیم حتما گرسنش می‌شه و اگه من تو ترافیک بمونم صبر کنه... آخه خیلی‌ این کوکو رو دوست داره! بعد که رفتم پیشش تازه از جیم اومده بود گفتش که هنور کوکو نگرفته .. گفتم خوب من میرفتم می گرفتم بعد میومدم! گفت حالا باهم میریم! بعد هی‌ گیر داده بود که تو خیلی‌ گرسنته؟ منم هی‌ گفتم نه ... گفتش حالا الان یه چیزی بخوریم تا بعد!! هی‌ گفتم آقای عین من گرسنم نیست!! بعد از چند دقیقه دیدم با یه باکس که معلوم بود توش کوکو اومده میگه هنوزم گرسنت نیست نه؟؟؟!!! گفتم آقای عین نداشتیما!!!! منو سر کار میذاری و...!!!! خلاصه اینم از کوکو خورون ما! راستی‌ ما دیشب فیلم باران و دیدیم ... قشنگ بود اگه فیلم ایرانی دوست دارین ببینین!
پی نوشت:: هی‌ بهش میگم آقای عین میری این ساندویچیه فقط غذا بگیر دیگه چیز دیگه نگیر!!!از هر چند باری که میره گوش نمی‌کنه یه رولتی تیراماسو کیکی چیزی میخره!!!! باید دیگه باهاش جدی صحبت کنم!!!اینجوری نمی‌شه

Saturday, February 21, 2009

زرشک پلو!ا

دیروز روز خیلی بدی بود... سر کارمن خیلی‌ از دست یه نفری عصبانی‌ شدم .. ولی‌ هیچ کاری هم نمیتونم بکنم .. به رئیسم چیزی نگفتم چونکه اون اوضاع رو بدتر می‌کنه .. فقط کمی‌ به آقای عین غر زدم و قرار شد وقتی‌ برگشتم همو ببینیم... دیگه تقریبا آخرای روز بود که تکست کرد اگه گفتی‌ من کجام؟ گفتم هان؟ گفتش همون کافی‌ شاپ نزدیک خونتون.. دارم کار می‌کنم. گفتم اوکی پس من قبل اینکه برم خونه یه سر میام پیشت... خلاصه رفتم پیشش یکمی دیگه از اون یارو شکایت کردم واونم بیچاره همش گوش داد من چی‌ میگم تا من حرفام تموم شد و دلم خنک شد!! گفتش بیا بریم خونه .. من زرشک پلو درست کنم .. منم گفتم اوکی .. ولی من اول میرم خونه لباسامو عوض می‌کنم بعدا خودم میام!ا

خلاصه دست آقای عین درد نکنه! چه زرشک پلویی پخید تا من رسیدم اونجا.. دست پختش هم خوب بود... بعدش قرار بود بریم یه جایی یه چیزی بگیریم از نوع خوردنی(هاها ) ولی‌ مشغول فیلم دیدن شدیم و فیلمه هم از این مدل طولانی ها من که وسطش خوابم برد .. ولی‌ اون به نظرم با جدیت تا آخرش و دید... البته خیلی‌ فیلم قشنگی‌ بود باید یه بار دیگه نیم ساعت آخرش و ببینم

....

امروز بعد از یه سری دراماهای ایجاد شده که امیدوارم حل بشه (برام دعا کنین!!!) تصمیم گرفتیم بریم غذا بخوریم وقتی‌ رسیدیم یایا و دوست پسرش هم اونجا بودن و داشتن صبحونه میخوردن ما هم غذا گرفتیم و خلاصه با مزه شد.. خیلی‌ خوب بود که دیدیمشون .. یکمی اوضاع احوالمون بهتر شد! بعدشم رفتیم همونجا که باید دیشب میرفتیم و بعدش دیگه من برگشتم خونه

الان باید بشینم این مقاله‌های این هفته رو بکنم... من خیلی‌ اوضاعم خرابه اصلا نمیدونم باید چه غلطی کنم.. مسخرگیش اینه که مقاله این هفته در باره پروژه هامون هست ولی‌ هنوز پروپوزال هفته پیش و جوابشو نداده که پاس شده یا نه... خلاصه من نمیفهمم جریان چی!ا

ویکند خوبی‌ داشته باشین

Thursday, February 19, 2009

سینما- سیر - کازابلانکا
دیشب که آقای عین برگشت باهم رفتیم سینما! وقتی‌ رسیدیم اونجا من داشتم از زور بی‌ قهوه ای میمردم... رفتیم واسه من قهوه گرفتیم و هر چی‌ بهش گفتم آقای عین نمی‌خوای؟... گفتش نه! گفتم من نمیدم بخوری ها... گفتش من قبل اینکه ببینمت یه نسکافه زدم! تا صبح خوابم نمیبره... گفتم اوکی باشه پس واسه قهوه من نقشه نکش ها! بعد داشتیم دیگه خوشحال و خندان میرفتیم که بریم تو من یهو گفتم ای وای من یه دستشویی برم! اونم گفت برو! این دستشویی این سینماهه خیلی‌ رمانتیکه... فکر کن بالای هر اتاقکش یه نور رنگی‌ معمولا بنفشه که وقتی‌ میشینی‌ راست وسط فرق کله ات هست!!! بعدشم یه خانم وایستاده دم درش معمولا, وقتی‌ دستات و میشوری بهت دستمال میده و در و واست باز می‌کنه!! اومدم بیرون دیدم آقای عین نیستش... گفتم ‌ای داد بی‌ داد من و قال گذاشت! بعدش دیدم رفته پاپ کورن خریده و بعد درگیر بود که چه جوری اون بسته گنده پاپ کورن و آب و کافی من و حمل کنه که من مثل فرشته نجات به دادش رسیدم! خلاصه بالاخره رسیدیم تو سالن... تا جاهامون و پیدا کردیم( بله این سینما با کلاسه شماره صندلی‌ داره!!!) فیلم شروع شد! و آقای عین گفت چه به موقع!!! فیلم دخترونه ای بود و من همین جا از آقای عین تشکر می‌کنم که منو در دیدن این فیلم همراهی کرد!!! و مدام مواظب من بود که گریه نکنم!! هر از چند دقیقه که میدید من رفتم تو حس و شاید الان احساساتم طغیان کنه میگفت گریه نکنیا!!! حالا من آدم گریه ای نیستم ولی‌ بعضی وقتا گریه‌ام میگیره!!! ولی ‌‌ای وای چشمتون روز بد نبینه یه خانوومی کنارم نشست بود انگار یه ظرف پر سیر خورده باشه یعنی‌ من داشتم خفه میشدم... اول گفتم نکنه بوی آقای عین باشه... بهش گفتم بو میده این خانومه... من دارم خفه میشم! گفتش می‌خوای جامون و عوض کنیم؟ گفتم تو خفه میشی‌ خوب... خلاصه فداکاری کردم و نشستم سر جام ولی‌ژاکتم جلو دماغم , دسته صندلی را زده بودیم بالا و من چسبیده به آقای عین با فاصله از خانوم بو گندو به دیدن فیلم ادامه دادیم! بعدشم گذاشتم چند قلوپ از کافی ام بخوره!!!خلاصه ... فیلمشم خوب بود دیگه از اون مدل دخترونه ای‌ها که نیاز نیست مغزت و به کار بگیری!

ساعت ده بود فیلم تموم شد و گفتیم یه چیزی بگیریم بخوریم... آقای عین هم میگفت بریم فیلم کازابلانکا رو نگاه کنیم فکر کن! منم گفتم اوکی... دو تا ساندویچ گرفتیم و رفتیم که فیلم و ببینیم... آقای عین دو ساعت داشت دنبال این فیلم کذایی میگشت که پیدا نکرد و دیگه داشت حرص منو در میآورد و می‌خواستم یه چیزی بهش بگم که رضایت داد یه چیز دیگه بذاره!! وای این مرد هام به یه چیزی بند کنند ها! خلاصه اون فیلم هم که گذاشت وسطش دی وی دی گیر کرد و نشد تا تهش ببینیم!!!ماجرا داشتیم خلاصه

الان با یایا شب دو تایی مونه! فقط خودمون دو تا... اصولا این شب ها ما به هم تراپی خواهرانه میدیم! آقای عین هم با دوستاش رفته بیرون خلاصه ماجرای من اینجوریاست
منم بهتره کم کم برم آماده بشم!ا

شب و روز خوبی‌ داشته باشین!ا

Tuesday, February 17, 2009

آقای عین!ا
امروز چه روز خوبیه... من سر کار نرفتم!!! اتاقم و جمع و جور کردم... یک وضعیت افتضاحی بود.. چونکه این کلاسم همش تحقیقه ( متنفرم از این کار!!!) اگه مثلا یک هفته اتاقم و ول بدم دیگه تا سقف پر کاغذ می‌شه که باید هی‌ بپری از روش!!! الان خلاصه یکمی وضعیت معقولی‌ پیدا کرده... بعدش هم چندین تا تلفن مهم باید میزدم که زدم! بعد از ظهر هم می‌خوام برم ابرو‌ها و ناخونام و یک صفایی بدم!! بعد از یک ماه!!! بعدشم اگه آقای عین برگشتن بریم یه دوری بزنیم!ا
آقای عین دوشنبه واسه یک کاری باید میرفت ارواین چونکه فرداشم باید اونجا می بود شب موند! دیشب برگشت که من کلاس داشتم! و امروز صبح هم باز رفته اونجا! من نفهمیدم چرا نموند همونجا دیشب!! دیشب هی‌ وسط کلاسم باهم تکست بازی‌ میکردیم بهش گفتم من شاید فردا نرم سر کار!!! آقای عین هم از زور حسودی فرمودن که من نه از کار کردنت سر درآوردم نه از مدرسه رفتنت!! هاها! منم گفتم آدم باید مولتی تسک کنه! تو بلد نیستی‌! وقتی‌ سر کاری همش باید حواست رو مانیتور باشه چپ و راستت و هم نگاه نمی کنی‌!!! آقای عین هم گفتن بله آدم باید دل به کار بده و با همه وجودش کار کنه!!! البته منم خودم وقتی‌ خیلی‌ تمرکز کنم اگه سنگم از آسمون بیاد نمیفهمم! حالا هر چی‌! من میگم بابا کار ما الان خیلی‌ اسلوهست کار کمه, فلان بسار... این بشر اصلا نمیفهمه!!!ا

دوست‌های قدیمیم که اینجا رو میخونین این ماجرای آقای عین و خیلی‌ جدی نگیرینا!!! و فکر نکنین خبری!!! نه! فعلا فقط جنبه تفریحی قضیه هست و اینکه تو فقدان بی‌ آدمی‌ یکی‌ هست! حالا تا چند وقت دیگه باشه خدا میدونه ،،، مساله اینه که من و آقای عین باهم تفاوت سنی‌ کمی‌ زیادی داریم! و تا حدودی هم متفاوتیم! شایدم همین باعث شد که به هم نزدیک بشیم! با اینکه به نظر آدم خوبیه ها ولی‌ هم خودش هم من میدونیم این دوستی زیاد طولانی‌ نخواهد شد! و به قول معروف دوامی نداره! من خودم بیشتر واسه جدا شدن از بند گذشته هست که باهاشم! اونم اونجوری که بوش میاد زیاد اهل رابطه جدی نیست! خلاصه اینجوریست!ا

آدم وقتی‌ با یکی‌ تازه آشنا می‌شه طول میکشه که خودش و باهاش مطابق کنه .. خیلی‌ چیزا رو نمیدونی خیلی‌ عادتا رو نمیدونی همه چیز جدیده ،،، یکی‌ خیلی‌ تو شعر و موسیقیه یکی‌ تو فیلم و یکی‌ خیلی‌ تو ورزش و یکی‌ کامپیوتر بعدش کم کم میبینی‌ که تو هم با این آدمی که عاشق فیلم دیدنه نشستی و در عرض یه روز سه تا فیلم دیدی!!! یا مثلا بحث فلسفی کردی ( که البته بیشتر گوش دادی!!) خلاصه اول هر رابطه ای کلا جالبه!ا

برم به کارم برسم! چه قدر تعطیلی‌ وسط هفته حال میده!ا

اوه ...من کلا اگه از وبلاگی خوشم بیاد میزارمش اینجا و از کسی هم اجازه نمیگیرم!! قبلا که وبلاگ خصوصی شد لینک این بغل و خودم و یه عده خاص فقط میدیدن و خیلی هاشون اصلا نمیدونستن من میخونمشون!!! حالا اگه کسی‌ این بغل هست که نمیخواد باشه بهم بگه لطفا! اگه کسی هم می‌خواد لینک کنه اصلا اشکالی‌ نداره من هم اگه وبلاگی و بخونم و خوشم بیاد حتما لینکش می‌کنم!ا

روز خوبی‌ داشته باشین!ا

Monday, February 16, 2009

valentine's weekend in brief

جمعه: کافی‌، صحبت، سرما، کلد پلی، رستوران، دیوار قلب، شمع! فایر پلیس( شومینه) شراب! صحبت، صحبت، اولین بوس !!!ا

شنبه: تلفن کله ظهر!!! قدم زدن کنار ساحل، گوشواره، صبحانه /ناهار کنار دریا، ساندویچی ایرانی‌، تتو حنا، فیلم و فیلم ، صحبت‌های اساسی‌ و ... ا

یکشنبه: درس، درس، پانرا، کتاب، لب تاپ، پروژه ، یاسی، ارکیده، سوسیس، رولت و چایی کنار دریا، گفتمان اساسی‌! و کمی‌ غم انگیز!! شب، تکست ، تلفن، بازم صحبت، بستنی، جمعه، خواب

فهمیدین چی‌ شد؟

Thursday, February 12, 2009

یعنی‌ انقدر نزدیک شدن به یکی و اینکه بهش بگی‌ من ازت خوشم میاد و می‌خوام باهات شام برم بیرون یا کافی‌ بخورم یا برقصم یا هر چی‌ سخته که باید این همه فیلم بازی‌ کنی‌ و خودت و اطرافیان و طرف و سر کار بذاری؟!! بعدم اصلا به طرف نگی‌ و لابد با خودتم میگی نه بابا همچین تحفه ای هم نبود!! خوب شد اصلا نرفتم جلو!!! کلا پسرای ایرونی‌ واسه خودشون عجوبه‌هایی‌ هستن تعریف نشدنی‌!! البته دخترام همینند‌ها نه که فکر کنین!!در ابعاد دیگه! به خدا بعضی‌ وقتا میمونم تو کار اینایی ( صد البته غیر ایرانی‌) که فوری از یکی‌ خوششون میاد معطل نمیکنن و پیغام پسغام نمیدن و نمیترسند که طرف بهشون میگه آره یا نه! اگه گفت نه هم میگن به درک که نشد لیاقت نداشت!! ( حالا من لغات مودبانه شو به کار بردم!!!ولی‌ همون که الان تو ذهنت گفتی و میگن!!!)!ا
دقت کردین مهمونی ایرونی‌ دخترا اگه تنها باشن با هم میرقصن پسر هام دم بار وایستادن دارن تماشا می‌کنن!! خیلی‌ گاهی اوقات حرص آور و البته خنده داره!!! برادرم یه بار نکته جالبی‌ گفت... برادر من از اون مدلایی هست که زود با همه دوست می‌شه و خیلی‌ سوشال هست خودش از مدلایی هست که کلا اگه بخواد با یکی‌ برقصه میرقصه... یه بار داشت به ما میگفت من همیشه اگه از یکی‌ خوشم بیاد میرم باهاش حرف میزنم و میرقصم اگه از منم خوشش نیاد خوب چیزی نمی‌شه ۱۰۰ تا دختر دیگه اونجا هست که اگه اون گفت نه میرم به یکی‌ دیگه میگم! خوب ازم خوشش نیامده دیگه! گناه که نکرده!!! البته شاید این به خاطر اعتماد به نفسش باشه یا شایدم چونکه نود درصد دوستاش آمریکایی‌ هستن و یه جورایی از جمع ایرانی‌ دوره و اداهای اونا رو نداره!! یا نمیدونم دیگه چی‌ میتونه باشه ولی‌ کاشکی‌ حد اقل نصف پسرای ایرونی‌ این ذهنیت و داشتن

Sunday, February 08, 2009


کنسرت نیاز- تولد!ا

دیشب با دوستان رفتیم کنسرت گروه نیاز ... کنسرت جالبی‌ بود به زبون پشتو, هندی, فارسی‌ و کردی می‌خوند با ساز های سنتی مثل دف و دو تار واینا! با اینکه بیشتر آهنگاش و نمی‌فهمیدم چی‌ میگه ... چونکه یا فارسی‌ نبود یا اگه هم بود نمی‌فهمیدم چی‌ میگه! ولی‌ از ریتم آهنگاش خوشم اومد... البته بماند که مثل بیشتر کنسرت‌های ایرانی‌ ۱ ساعت و نیم دیرتر شروع شد و خیلی‌ زود هم تموم شد! جالب این بودش که هر کی‌ یک ساعتی شنیده بود شروع می‌شه!! یکی‌ میگفت ۸ یکی‌ میگفت ۷ یکی‌ میگفت ۹! دیگه اینم از اون چیزایی هست که فقط از ما ایرانی ها بر میاد!ا

از تیکه‌های دیشب که خیلی‌ الکی‌ خندیدیم : " به سلامتی‌ دیوار که هیچوقت پیشتت و خالی‌ نمی‌کنه " به سلامتی‌ کوزه که یادم نیست چرا!!! چه انتظاراتی ازم دارین!!!"ا

اینم یکی ازآهنگاش که احتمالا شنیدین



بعدشم من و یایا و دوست پسرش رفتیم پسدینا تولد دوستمون! اونقدر وقت بود قر نداده بودیم ... هی‌ به یایا می‌گفتم وای خدا کنه آهنگ‌های خوب داشته باشن که برقصیم! خلاصه تا رسیدیم دوستمون گفت همه نشستن بیاین برقصین!! ( حالا همه داشتن میرقصیدن‌ها جز دو سه نفر!!!) ما هم فوری شال و کلاه و کندیم و پریدیم وسط و د به قر!!! خلاصه تولد دوست جونمونم مبارک شد!ا

راستی‌ اگه در لوس انجلس زندگانی می‌کنین و سوشی دوست دارین ما یه سوشی بار کشف کردیم یعنی‌ عالییییی! برین حالش و ببرین توی خیابون المپیک بعد از باندی از طرف دریا! توی سانتا مانیکا یعنی‌ عاشقش میشین! فکر کنم اینجا پاتوق جدید ما خواهد بود تا اطلاع ثانوی! فقط سعی‌ کنین که خوب اسم غذاها رو بگین! وگرنه اگه تپق بزنین خانومه سعی‌ می‌کنه با تلفظ درستش یادتون بده! ولی‌ خوشمزست!ا
هفته خوبی‌ داشته باشین

Thursday, February 05, 2009

بارون خوشگل!ا
امروز بالاخره یک بارون خوشگلی اومد و همه شهر و به هم ریخت!! اونجاهایی که برف میاد اونقدر تجهیزات و امکانات دارند که از کار و زندگیشون نیفتند اونوقت اینجا تا یه بارون فکسنی میاد همه قاط میزنند!!! اون از فریوی که بعضی ها تا بارون میگیره قییییییژ ۵۰ مایل سرعت و کم می‌کنن!! بابا ۱۰مایل زیر سرعت برین خوب... راه و بند میارین! البته این مال موقع هایی که از اون بارون نم نم خوشگلا میاد که جلوتو میبینی‌ نه مثلا وقتی‌ جلوتو نمیبینی ها! یا مثلا پیاده رو‌ها تبدیل شده به رودخونه!!حالا فکر کن اگه صبح هواشناسی و چک نکرده باشی‌ و کفشای جلو باز پوشیده باشی‌! باید از روی این نهرهای آب هی بپری!!! جلو خونه ما که دریاچه هستش الان! ولی‌ خداییش بارون صبح‌ها خیلی‌ خوبه... مخصوصا صبح‌های زود که من میرم سر کار!!! رانندگی‌ کنی‌ و نم نم بارون و بیرون اومدن خورشید و ببینی‌ و قمیشی گوش کنی‌ !ا

احوالات من اینکه الان از دندان پزشکی‌ اومدم دهان کج و کوله.. . مست و ملنگ از این مسکن‌هایی‌ که زده بهم... از گرسنگی هم دارم می‌میرم نمیتونم هم هیچی‌ بخورم! ! ! این بابام هم غذا درست کرده یک بویی راه انداخته بیا ووو ببین!!ا

این خانومه رو دیدین هشت قلو زاییده؟ شش تا بچه دیگم داره؟؟؟شوهرم نداره! فقط دوست داره بچه بسازه؟ آدم به خدا کف می‌کنه از کار بعضی‌ اینایی که اسم خودشونو آدم گذاشتن!! بی‌چاره اون بچه‌های بی‌ گناه! حالا خانوم پول میگیره که باهاش مصاحبه هم بکنن!! جل ال خلق!ا

Wednesday, February 04, 2009

زرشک پلو!ا

یکی‌ از همکارام یه دختر آمریکایی‌ هست اسمش سالی هست. اون یکی‌ همکارم که اسمش ندا هست خیلی‌ وقت پیشا بهش دستور پختن زرشک پلو را داده بود. آخه یه بار بهش داده بود بچشه خوشش اومده بوده! بعدشم یه روز ندا واسش زرشک آورد و بهش داد... زعفران رو هم قبول نکرده بوده از بس هی‌ گفته بود نه مرسی‌ گرونه... خودش رفت خرید! فکر کنم از این مدل مکزیکی ها خریده

حالا امروز ساعت ۶ بود من واسه خودم دراز کشیده بودم... زنگ زده که نگین من یک سوالی‌ دارم! میگم خوب بگو ... میگه این زعفران که من خریدم چرا اینجوریه؟ دراز درازه! میگم اوه خوب بزارش رو یه چیز سفت بعد با ته یه کاپ یا ماگ خوردش کن... بکوبش تا پودر بشه... بعد با آب مخلوطش کن! بعد میگه یعنی‌ اینجوری نریزمش تو غذا؟ میگن نه اصلا فکر نکنم اینجوری حل بشه! خلاصه رفت که این کارو کنه!! حالا زرشک پلوی آمریکایی‌ پز چه جوری از آب در بیاد خدا میدونه!ا


شروع دوباره!ا

من خودم الان تو کف اینم که چه جوری دلم اومد همه اون مطالب و بریزم تو یه وبلاگ دیگه و درش و قفل بزنم که هر روز جلو چشمم نباشه!! میدونی‌ دیگه نمی‌شه مثل اون قدیما آدم چیزای دور و برش و که نمیخواد ببینه جمع کنه بریزه تو از اون صندوق‌ها و درش راهم قفل بزنه... امان از این عصر تکنولوژی!!! حالا شده حکایت ماست... که اولا صندوق از کجا پیدا کنی‌!!! بعدشم وبلاگ و پاک کنی‌ عکس های کامپیوترت و سلفن ات هست!!عکسها رو پاک کنی‌ ایمیل ها چی؟ ایمیل‌ها رو پاک کنی‌ تکست‌های تو سلفن ات هست! ولی‌ خوب آدم باید از یه جایی شروع کنه دیگه! منم سعی‌ خودم و کردم!ا

بگذریم...ا

امروز با همکارم رفته بودیم یه سمینار که چه جوری رزومه درست کنیم! چند وقت پیش بین خودمونی ها بحث بود که رزومه باید خیلی‌ صفحه داشته باشه و پربار باشه... ما‌ها که تازه از دانشگاه دراومدیم والا تو مدرسه یادمون داده بودن یک صفحه نهایتا دو صفحه... بعضی ها میگفت نه الا‌ و بلا باید حداقل ۶-۷ صفحه باشه وگرنه کسی‌ نگاهشم نمی‌کنه!! همه چیزم باید بنویسی توش!!! مثلا یکی‌ از همکارای من که الان فقط ۲۰ ساله داره تو کمپانی کار می‌کنه و قبلش هم جاهای دیگه تو رزومش از اولین جابش تا حالا نوشته فکر کن! نمیدونم شاید زمان اونها اینجوری باید رزومه مینوشتن! ولی‌ امروز تو این سمینار هم گفتن که نه نهایتا دو صفحه ! هر دو نفری هم که حرف زدن مال قسمت استخدام و اینا بودن! نکته سمینار این بود که بر خلاف انتظار ما که فکر میکردیم که همه باید جوون موون باشن تو این سمینار نصفی ها پیر پاتال بودن !!! از اون مدل ۲۰ سال ۳۰ سال تجربه کاری ها!!! خلاصه اونقدر اوضاع کمپانی خرابه که همه به تکاپو افتادن... یه خانومه بود موهای سفید سفید از اون پیرزن باحال ها... به همکارم تو راه برگشت میگم دیدیش اونو؟ میگه آره... آخی کیوت بود ! میگم ولی‌ میدونی‌ من دلم می‌خواد تو سن اون بشینم خونه واسه خودم خونه داری کنم.. غذا بپزم.. با دوستام دوره بذارم.. مسافرت برم.. نوه هامو نگه دارم!!! قیافه همکارم و باید میدیدین!!!!! با دهان باز! اااااییی نگین نگو اینجوری!!! من: بابا میگم سن شصت سالگی نه الان که!!!! حالا بین خودمون باشه ها اگه خیلی‌ شو-وره پولدار بود از پنجاه سالگیم پایه ام!!!ا
درسم زیاده یک کلاس بیشتر ندارم! و کمی‌ تا قسمتی‌ ازش میترسم!! مقاله آخر ترمش خیلی‌ به نظرم ترسناک میاد!!! ولی‌ چه می‌شه کرد دیگه!!! ولی‌ رفتن دوباره به مدرسه روحیه آدمو خوب می‌کنه همین که احساس میکنی‌ به غیر کارت یه مشغله ذهنی‌ دیگه داری عالیه! یه چیزی که مجبوری اون مغزتو به کار بندازی!!! خوشحالم که باز برگشتم مدرسه!ا

آخیش بالاخره نوشتم! سعی‌ می‌کنم زود زود بنویسم!ا