امروز اونقدر دلم واسه خون ایرانمون تنگ شده بود که خدا میدونه ...من تصمیم داشتم برم ایران یه سر ... ولی با این وضعیت اقتصادی و کاری و مالی و نداشتن تعطیلی، فکر کنم تا وسط پائیز باید بی خیالش بشم سفرم به کانادا هم الکی الکی خیلی طولانی شد! من میخواستم سه چهار روز برم ولی دیگه انقدر دوستم منو وسوسه کرد و اونقدر التماسم(!!) کرد که منم بلیط مو کنسل کردم و شد دقیقا یک هفته!!! البته به دو دلیل این کارو کردم! اول اینکه خوب بیشتر با دوستای کاناداییم باشم و این حرفا بعدشم فکر کردم من عمرم بتونم تابستون برم ایران هم اینکه دانشگاه دارم هم اینکه از اواسط اپریل - می پروژه جدید شروع میشه ( اگه خدا بخواد کنسل نشه یهو) که اگه شروع شه خیلی وحشتناک میشه ... چونکه کاملا واسمون جدیده و باید فکر کنم مثل اسب کار کنیم! مخصوصا با این رئیس پروژه ای که داریم خلاصه احساس کردم حالا ماه می که خلوت تره خوب یه مسافرتی برم مخصوصا که کلاسم هم تموم میشه تا اون موقع البته این به شرطیه که تا اون موقع من هنوز کار کنم
هفته پیش هفت- هشت نفر و لی آف کردن و یه عده هم که بازنشسته شده بودن خودشون پکیج که بهشون دادن و قبول کردن و اونایی هم که ساعتی کار میکردن هم که همشون لی آف شدن ( ۵-۶ نفری بودن) اونایی هم که اینترن دانشجویی بودن همشون از طبقه ما رفتند...حالا باز دیروز گفتن آخر مارچ هم میخوان ۲۰ نفر دیگه رو لی آف کنند - از ۱۲۰ نفر باقی مونده - خیلی وحشتناکه! دیروز من انقدر ترسیده بودم هی هر چند دقیقه به آقای عین میگفتم نکنه منو لی آف کنن! هی میگفت نه بابا تو رو لی آف نمیکنند! نترس!ا
دیروز داشتم میرفتم پیش آقای عین ، بهش گفتم غذا میگیرم میام خیلی گشنمه اون گفت غذا خورده ولی بعد یهو گفت اگه بری ارکیده کوکو سبزی بگیری میخورم باهات!!! منم گفتم نه آقای عین خیلی دوره اونجا!!! یه ربع طول میکشه برسم اوردر بدم و ... خلاصه اونم گفتش نه بابا راست میگی ولش کن! حالا الان تو فکرم بر میگردم واسش سر راه بگیرم ببرم! البته این فکر الان جرقه زده! حالا ببینم تا اون موقع هنوز حسش هست یا نه
----------------------------------------------------------------
پی نوشت:: عجب کوکویی بود! ولی من نگرفتمش آقای عین خودش رفت و گرفت!!! آخه من چونکه نمیتونم اصولا جلو دهنم و بگیرم بهش گفتم که من تو فکر کوکو ام! گفتش من میرم میگیرم... تو هم بعد کار بیا اینجا با هم میخوریم! منم که مستعد گفتم باشه!! البته من بیشتر به این خاطر بهش گفتم که میدونستم میره جیم حتما گرسنش میشه و اگه من تو ترافیک بمونم صبر کنه... آخه خیلی این کوکو رو دوست داره! بعد که رفتم پیشش تازه از جیم اومده بود گفتش که هنور کوکو نگرفته .. گفتم خوب من میرفتم می گرفتم بعد میومدم! گفت حالا باهم میریم! بعد هی گیر داده بود که تو خیلی گرسنته؟ منم هی گفتم نه ... گفتش حالا الان یه چیزی بخوریم تا بعد!! هی گفتم آقای عین من گرسنم نیست!! بعد از چند دقیقه دیدم با یه باکس که معلوم بود توش کوکو اومده میگه هنوزم گرسنت نیست نه؟؟؟!!! گفتم آقای عین نداشتیما!!!! منو سر کار میذاری و...!!!! خلاصه اینم از کوکو خورون ما! راستی ما دیشب فیلم باران و دیدیم ... قشنگ بود اگه فیلم ایرانی دوست دارین ببینین!
پی نوشت:: هی بهش میگم آقای عین میری این ساندویچیه فقط غذا بگیر دیگه چیز دیگه نگیر!!!از هر چند باری که میره گوش نمیکنه یه رولتی تیراماسو کیکی چیزی میخره!!!! باید دیگه باهاش جدی صحبت کنم!!!اینجوری نمیشه
پی نوشت:: هی بهش میگم آقای عین میری این ساندویچیه فقط غذا بگیر دیگه چیز دیگه نگیر!!!از هر چند باری که میره گوش نمیکنه یه رولتی تیراماسو کیکی چیزی میخره!!!! باید دیگه باهاش جدی صحبت کنم!!!اینجوری نمیشه