Wednesday, March 14, 2012

dreamliner B-787

بله دریم لاینر** به سایت ما آمده و بنده و مژی جز آدم های برنده لاتاری بودیم که بریم توش و از نزدیک ببینیم... هر کی تا حالا از تور آمده تو کف عظمت و خوشگلیشه


عکسشم بعد که برگشتم میزارم!


** dreamliner B-787


-----------------------------------------------------------------



عکس ها اضافه شد!ا



آماده ورود به بردشکل دم مشتری های مختلف! جای ایر....ا...ن ا....ی...ر خالی!


قسمت بیزینس کلاس
مقایسه پنجره های ایرباس 330 و 340 باهاشه که میگه بزرگتره! بعدم پنجره ها هم پرده ندارن یک دکمه هایی زیرشون بود که میشد پنجره را دیم یا روشن کرد
اینا صندلی های قسمت اکانامی که خیلی بزرگ و جادار بودن!



یه عکس از بیرون از دم!



یک عکس کلی با پنارما--



Wednesday, February 29, 2012

عنوان نداره

یک مدتی هست سعی میکنم بی خیال همه کس و همه چیز بشم و هی غر غر نکنم!!! یعنی تا میام ناله سر بدم به خودم میگم نه نه بسه به کارت برس!! بعد نا خود آگاه یک کمی در مورد مورده فکر میکنم بعد هم سعی میکنم خودمو مشغول کنم !! فعلا این هفته تا کنون موافق بودم با اینکه دو تا چیزی که میخواستم نشود ولی هنوز امیدم و از دست ندادم! نانی هم هر بار میبینتم میگه چقدر روحیت خوب شده حالا بزنین به تخته یهو فردا میزنم تو خاکی!ا


دیدین اسکار و بردیم ؟؟؟؟ یعنی بگم تمام وقتی که این بشر داشت حرف میزد من همین جوری اشک ریختم و فریاد زدم دروغ نگفتم اصلا بار اول گوش ندادم چی گفت .... داییم اینا و فسقلی ها خونمون بودن ما همه منتظر این لحظه بودیم و هی میگفتیم خدایا میشه یعنی؟؟؟ ساندرا بولک که حرف میزد یعنی من همه بدنم یخ زده بود و قلبم داشت میومد تو دهانم... همه هم همو دلداری میدادیم که تا همین جا هم که رسیدن عالیه و ای ول و اینا و من و مامی جان روحیه بالا میگفتیم حتما میبرند .... وقتی اسم ایران و گفت انقدر هممون جیغ زدیم که به قول مامی جان همه تا سر خیابون فهمیدن ما ایرانی هستیم خیلی خلاصه افتخار کردیم... سر کار هم این آقاهه که کنارم میشینه ( همسایه جدیدم) آخه جام و عوض کردن!! بهم گفت من دوست دارم این فیلمو ببینم گفتم من لینکش و دارم بهت میدم ولی بعد دیدم لینکه زیر نویس نداره!! هر چی هم گشتم هیچی پیدا نکردم که زیر نویس و حرفا با هم مچ باشه! حالا اگه کسی اینجا رو خوند و سراغ داره بهم بگه! خیلی بیچاره دوست داشت ببینه! بله همکارای ما انقدر مالتی کالچرال هستن!!!ا
خوب من یک دوست تو دانشگاه پیدا کردم که الان خیلی باهم وقت میگذرونیم اسمشو میزارم سمی ! شوهرش رفته ایران واسه دو هفته اینم گیر داده به من بیا با من بریم ایران اونم داره دو هفته دیگه میره ایران!! هر چی میگم قربونت برم من مامان بابام اینجام دم عید کجا پاشم برم ایران وسط دانشگاه اونم!!! خلاصه الان که شوهرش نیست من در نقش حوصله هم زن و روحیه دان و اینام !!! نه بابا شوخی میکنم ولی خوب بیشتر با هم وقت میگذرونیم!! شوهرشم دوست دارم هر دو بچه های خوبین!! بعد من و این دوستم رژیم گرفتیم و میریم یک جا واسه لاغری و این برنامه ها که تلویزیون خیلی تبلیغ میکرد!! بعد خیلی باحالیم ما هفته یک بار روز آزاد به هم دادیم و میریم با هم رستوران!!! حالا امشبم از اون شب های آزاده !!! ولی هنوز مطمئن نیستیم کجا میریم! دلم یک چیز خوشمزه میخواد! فعلا هر دومون تقریبا ۸- ۷ پوند کم شدیم از هفته اول... من که حالا حالا ها باید برم اونم فعلا گرفتاره نه به شدت من البته!! من که ترم قبل نه که ورزش نکردم و گرفتار درسهام شدم خیلی افتضاحم و شدم یک خرس به تمام معنا ! ولی عیبی نداره درست میشه ایشالا!!! یک روز منم یک مانکن میشم !!!ا ولی دو تایی خیلی خوبه هی به هم روحیه میدیم و اگه یک هفته کم نشیم به هم دلداری میدیم!ا

خیلی دوست دارم زود زود اینجا رو آپ کنم ولی هی نمیشه و تنبلی میکنم! کاشکی میشد هرروز یک چیز کوچیک مینوشتم که بعدا یادم بمونه یک چیزایی! علی و خیلی وقته ندیدم از همون زمان پست قبل...... گاهی دلم براش خیلی پر میکشه.... نمیدونم تا کی طاقت میارم و اینجوری میگذرونمش .... هیچی هم نشده ولی گاهی وقتا این حس و رابطه بین ما بد جوری زیر سوال میره برای خودم و میخوام استاپ کنمش الانم تو همون حالتم... دلم یک آدمی میخواد که همه جوره دوستم داشته باشه و دوستش داشته باشم و وقتی آدم های دورو برم و میبینم باز به علی برگردم یک جوری واسه من مکان آرامش و گوش شنواست .... فعلا تا جایی که بشه صبر میکنم ... خودشم که هیچی ... انگار بود و نبود من واسش بی اهمیته و .......... بگذریم

دلگیرم از دست خودم

کاش عاشقت نمیشدم

هر جوری میخواستم نشد

از غم یک ذره م کم نشد

من موندم و تنهایی هام

از دنیا هیچی نمیخوام

عاقبت منو نگاه

اشتباه پشت اشتباه

روز خوبی داشته باشین و دلتون گرم باشه این مهمه!ا

Tuesday, January 24, 2012

شاپوهالیک

کلا به آدمی تبدیل شدم که شاپینگ میکنه هی! تقصیر خودمم نیست آخه! مثلا دوستم یک گیفت کارت ویکتوریا جون واسه تولدم فرستاده بود به ایمیل یعنی الکترونیکی بود.. خوب من یک روز رفتم مال اول پرسیدم ازشون که میشه من اینو تو مغازه استفاده کنم آیا! دو تا دختر اولی که انگار تو عمرشون همچین چیزی ندیده بودن گفتن وا این چیه ؟؟ دختر سومی یکم نگاش کرد زیر ایمیلی که من پرینت کرده بودم ریز نوشته بود فقط واسه انلاین خوبه ... نتیجه این شد حالا که من تا اونجا بودم خوب نمیشد دست خالی بیام بیرون که!!!چند تا لباس زیر و رو گرفتم تا برم اوردر را بدم! حالا به یک نکته هم اشاره کنم که ۱۰ دلار هم واسه تولدم اینا فرستاده بودن! که من واسه اونم در واقع رفته بودم ولی به کل یادم رفت! خلاصه بعد که از سیاتل برگشتم کلی چیز میز آنلاین اوردر دادم!! تو سایتش گفته بود که اگه ۱۰۰ دلار خرید کنی شیپینگ مجانی میشه برات اگه نه ۲۲-۲۳ دلاربود واسه پست معمولی بود (یک هفته بعد میرسه)!!! به اضافه تکس و اینا! خلاصه بنده یک ۳۰ دلارم از جیبم دادم تا این اوردر انجام شد!! در ضمن اون کارت ده دلاری که خودشون فرستادن را هم پاره کردم ریز ریز که نرم به خاطر ۱۰ دلار اونجا پنجاه دلار خرج کنم بیام بیرون!!!

شنبه رفته بودم موهام و درست کنم و ابرو هام رو بردارم! بازم تو همون مال.. من هر وقت اونجا میرم میرم کفش های ناین وست و نگاه میکنم من همیشه توش میتونم یک چیزی پیدا کنم! اگه حس خرید باشه این شد که یک کفش و یک بوت خریدم !!! ولی بوتی که میخواستم بخرم اون رنگی که من میخواستم نداشت! منم گفتم جهنم همین مشکی و میخرم واسه سر کار خوبه! خیلی هم ارزون بود کف کرده بودم! شب که با دوستام بیرون میرفتیم خواهر یایا گفتش خوب اون رنگ و آنلاین اردر میدادی!! گفتم راست میگی ها! خلاصه یکشنبه اون یکی رنگشم اردر دادم!! البته تو فکرم بود این مشکی رو میبرم پس میدم!! ولی امروز پوشیدمش!! بعید میدونم برام پس بدم!!!ا

دیگه خرید موبایل جدید برای خودم و داداش کوچیکه بماند !! تازه حالا باید واسه اون یکیم چند وقت دیگه بگیرم! خوب آدم که نمیتونه بین دو تا برادر تفاوت بزاره! یک شوهر هم نداریم هی اراده کنیم یک چیزی میخوایم بره بخره!! اصلا بهترچلاق نیستیم!! ( این حکایت همون گربه هه بود) تولد داداش کوچیکه هام به خوبی و خوشی بر گذار شد! بدون اینکه به کسی آسیب ببینه!!! شوخی میکنم! خیلی همه اومده بودن و خیلی خوش گذشت به همه فکر کنم جاش هم خیلی خوشگل بود جای هر کی نبودش خالی بود..

من امروز بعد از مدت ها تصمیم دارم برام جیم .. بهتره کم کم بار و بندیل و ببندم و در برم از اینجا
روز خوبی داشته باشین!

Wednesday, January 18, 2012

سلام سلام من آمدم!
من الان دارم از گرسنگی هلاک میشم! یک نارنگی هم زدم به بدن بد تر شد انگار این قار و قور دلم! منتظرم که وقت ناهار بشه!! مژی جون جونی هم به خاطر برف شدید تو سیاتل برگشته و از اینجا داره کار میکنه! بعدشم علی شوشو جانش میاد اینجا بریم ناهار بزنیم به بدن!
یعنی من هر جا پا میزارم برف و بوران و میگیره مثل اون سال که رفتم ایران ... آخر هفته که رفتم سیاتل پیش مژی پیش بینی شده بود که از شنبه شب برف میاد و یکشنبه هم برفی منم خوشحال آخجون حالا من برف میبینم!! جمعه ساعت ۸ رسیدم مژی آمده بود دنبالم رفتیم یک رستورانی که همکاراش گفته بودن خوبه! با مزه بود کلی درینک های خوشمزه خوردیم! سیاتل خیلی غذاها دریایی دارن.. ما هم به عنوان پیش غذا صدف گرفتیم که تو یک سوس خوشمزه بودش با ریحون و یک مشت سبزی مبزی! با کلاماری .. واسه غذا هم فیش اند چیپس و برگر!! گفته بودن غذا معروف هاش اینان ! خوشمزه هم بود فقط برگرش مزه یک سوس عجیبی تو مایه های باربی کیو ( نبود بار بی کیو ) میداد که خوب شد باهم خوردیم نصف نصف! کلا منو مژی وقتی میریم یک جا و دلمون چند تا چیز میخواهد دو تاش که بیشتر مشترکه میگیریم نصف نصف میکنیم که آرزو به دل نشیم! خلاصه بعدش دیگه رفتیم هتل ... نشستیم به حرف زدن که مژی یک هو رفت تو اتاق اون وری و با کادو تولد من آمد! دوست جونم منو به آرزوم رسوند و بلاخره من اون چیزی که صد بار هی بهش میگفتم میخوام بخرم ( فکر کنم ۱ سالی شده بود!!!) که یک ساعت سفید اسپورتی باشه برام گرفته بود!! انقدر من ذوق مرگ شدم! که خدا میدونه! از اون روز همین جوری این ساعته رو دستمه! کلی هم بهم گفت که اگه دوستش نداری ببرعوض کن ولی من خیلیم دوستش دارم حالا اگه شد عکسشو میزارم.
شنبه صبح ۱۰ اینا بیدار شدیم بدو بدو رفتیم پایین که به صبحانه برسیم.. تا ۱۰:۳۰ صبحانه میدادن وسط های صبحانه بودیم که دیدیم یک صداهایی میاد و همه سقفو نگاه میکنن! از این مدل ها بود که از سقفش بیرون دیده میشد ما چیزی نفهمیدیم... من گفتم شاید دارن سقفو تمیز میکنن بعد تر دو نفر رد میشدن شنیدیم که میگن تگرگ اومد! خلاصه ما تگرگ و ندیدیم ولی وقتی برگشتیم بالا دیدیم که به چه برفی گرفته! انقدر خوشگل بود !! از این مدلا که قاطی بارونه و به اون صورت نمی نشست ..

اون روز میخواستیم بریم دان تان که یک مارکت معروف داره اونو ببینیم و بریم یک جا دیگه که بهش میگفتن اسپیس نیدل که با آسانسور میبرد بالا و همه شهرو میدیدی! مژی گفت بیا زودتر تا برف نشسته بریم.. زود آماده شدیم و پیش به سوی دان تان همچنان هم برف میومد... نزدیک های خروجی که بودیم دیدیم برف تبدیل به بارون شد و تا پارک کردیم و پیاده شدیم هم قطع شد ما هم خوشحال و خندون رفتیم سمت مارکت. مثل بازار ماهی فروش ها بود بعضی هاشون حرکات نمایشی میکردن بعد یک قسمتش کلی گل بود یک قسمتش چیزای کار دست بود خلاصه انگار مثلا بری بازار تجریش یا مثلا بازار وکیل! بعدشم رفتیم اولین و قدیمی ترین استا..ر با..کس خیلی درش قلقله بود اولش پشیمون شدیم و گفتیم میریم از اونی که تو خیابون اون وری میگیریم.. یکم همین جوری اون دورو بر پلکیدیم دیدیم انگار خلوت شد.. خلاصه رفتیم از همونجا دو تا چای گرفتیم بیشتر آدم ها داشتن ماگ و فنجون هایی که همیشه یک طرف مغازشون میزارن و میدیدن و یک عده هم خوب منتظر اوردرشون بودن ولی ۴ تا کشیر انگار داشت که اوردر میگرفتن جالب بود!ا بعدشم قدم زنون رفتیم اونجا که میبرد بالا همه شهر و میدیدیم یک- دو مایل انگار فاصله بود پیاده... از اون بالا همه سیاتل پیدا بود سیاتل خیلی دریاچه داره هر ور نگاه میکنی یک دریاچه هستش .. خوشگله خیلی این شهر.. اگه همه سال بارندگی و برف نبود خیلی جای قشنگ و خوبی برای زندگی و کار بود به نظر من... ولی خوب عمراهیچ جا کالیفر..نیا و لو...س ا..نجلس نمیشه !!اا

بعدش برگشتیم همون مارکت و از اونجا میخواستیم پیراشکی بگیریم ... دو تا پیراشکی گرفتیم و یک دونه هم پیراشکی شیرینی ای با کمال خوشحالی هم آفتاب درومد و همه خوشحال بیرون جلو آب نشسته بودن تو آفتاب .. البته سرد بودا .. یکی از همکارام ازم یک شکلاتی خواسته بود گفتیم قدم زنان بریم ببینیم کجاست زده بود یک مایل و نیم فاصله داره از اونجا که بودیم.. ما هم گفتیم بریم حالا که هوا هم خوبه... سیاتل خیلی خیابون هاش سراشیبی هم داره تقریبا نصفه راه و رفته بودیم یکم منطقه به نظر خفن اومد از یک مغازه کوچکی پرسیدیم این شکلات و کجا میشه گیر آورد؟ تو نداری؟ گفت اینو فلان گروسری ها دارن مژی هم گفت دو تاش دم هتلمون هست بیا برگردیم! دیگه خلاصه همه اون سر بالا یی ها رو که اومده بودیم قل خوردیم و برگشتیم!!! رفتیم یک کافی شاپ تو یک جای دیگه که اسم محله اش بل ویو بود خیلی جای با نمکی بود فرانسوی بود دو تا کافی گرفتیم و نشستیم به حرف زدن... تو کافی شاپ ۴-۵ تا دختر ایرانی هم اون وسط نشسته بودن غافل از اینکه دو تا دختر ایرانی ( من و مژی ) این ته نشستیم و بیچاره ها بلند بلند حرف میزدن و ما هم میخندیدیم به یک تیکه هایشون!!! یک ساعتی اونجا بودیم و برگشتیم که برسیم به هپی آور هتل که تا ۷:۳۰ بیشتر نبود...

طرف هتل برف قشنگ رو زمین نشسته بود رفتیم تو اتاق یکم لایه های لباسامون رو کم کنیم و بریم پایین .. مژی داشت تو اتاق خواب با علی حرف میزد منم اون ور مشغول جم و جور بودم دیدم انگار خیلی مشغوله حرف زدن شده داره تعریف میکنه منم کادو تولدشو آماده کردم خوشگلش کردم دیدم ساکت شد حرفش تموم شده بود اومدم تو اتاق بهش دادم و کلی ذوق کرد.. یک قسمتش یک گوشواره عین مال خودم بود که تو یکی از شو های یایا واسه جفتمون گرفته بودم (دو رنگ مختلف) و دو ماه زبون به دهان گرفته بودم که چیزی نگم که خیلی دوستش داشت و منم مال خودم و گوشم کردم ...عکس گرفتیم و فرستادیم واسه یایا و دوست هنرمندمون را ذوق مرگ کردیم!! بعد دیگه رفتیم پایین هپی اور یک ۴۰ دقیقه مونده بود فکر کنم.. یکمی درینک خوردیم و حرف زدیم و خیلیم شلوغ بود کلی هم بچه مچه بود.. دیگه کم کم همه رفتن و ما رو هم به قول مژی با جارو انداختن بیرون!! شب هم رفتیم یک رستوران تایلندی نزدیک هتلمون که با مزه بود اونم جفتمون دیگه جون نداشتیم تا دان تان بریم وگرنه یایا بهمون چند تا جا خوب پیشنهاد داده بود! همونجا بودیم تا ۱۲ اینا.. امدیم خونه یعنی دیگه غش کردیم ها!

یکشنبه که بیدار شدیم همه جا سفید سفید بود چند اینچی برف اومده بود خیلی خوشگل بود همه جا ما هم که برف ندیده عادت هم نداریم جفتمون یک جوری بودیم که دیگه گیر کردیم تو هتل بعد با علی که حرف زدیم گفتش که داره نگاه میکنه راه اونجا هایی که قرار هست بریم خوبه خلاصه رفتیم به اونجایی که میخواستیم بریم! و همه چیز خوب برگزار شد و خوب بود بعدشم رفتیم یک رستورانی که اسمش بود آشپز بداخلاق! یعنی طرف انقدر بعد اخلاق بود و غذاش انقدر خوشمزه بود! تازه منم دعوا کرد که چرا دارم از در و دیوارش عکس میگیرم! وای همچین گفت چرا عکس میگیری اینجا مکان شخصی منه! که گفتم الان حتما هر چی عکس این چند روز گرفتم پاک میکنه که فوری گفتم ببخشید ببخشید نمیدونستم و فرار کردم یعنی!!!ا

۶ بود رسیدیم هتل و منم یکم جم جور کردم و ساکم و بستم و رفتیم باز تو لابی هتل واسه هپی آور...همش خدا خدا میکردم تلویزیونشون رو کانال گلدن گلوب باشه که نبود بسکتبال میدیدن ملت منم فکر نمیکردم هنوز جایزه فیلم های خارجی و داده باشن نگاه کردن دیدم بلهه ...همه تو فیضبوک تبریکات گفته بودن و چند دقیقه بعدم که اون تیکه فیلمش و ملت گذاشتن! البته ما تکرارشو که ساعت ۸ دوباره میزاشت و وقتی امدیم بالا باز دیدیم! خیلی ذوق کردم و خوشحالی و واقعا فیلم قشنگی بود و حقش بود ببره امیدوارم اسکار و هم ببره

دوشنبه کله سحر هم که من تو برف و بوران رفتم فرودگاه و برگشتم خلاصه ! مژی هم چونکه نمیتونست بره محل کارش که به خاطره برف بسته شده بود همون شب بلیط گرفتن براش و برگشته الان در خدمت ماست!

تولد سریالی منم که دیگه تموم شده ! هفته پیش یایا و دوست پسرش آمدند خونه ما و مامانم کلی غذاهای خوشمزه پخیده بود و بابام هم کیک گرفته بود! با شمع عددی! میگم بابا این چه کاریه کردی آخه؟ ۲ سالم نیست که برام اینجوری شمع گرفتی! میخنده!! بعد شمع روشن نمیشد وای حالی کردم من!!! بابام هم این دوست پسر یایا رو خیلی دوست داره کلی باهاش اختلاط کرد و یایا هم ماجرا های سفرشون و تعریف میکرد و خلاصه خوش گذشت به همه!!

دیشب هم تولد برادر کوچیکه بود و مامان جان براش آش رشته ( آش مورد علاقه اش هست) با کتلت پخیده بود و بابا جان براش یک کیک شکلاتی خوشمزه گرفته بود!!! که فوتیدش! کادو خواهر جانش هم که آیفون بود رفته بود تو باقالیا بنابراین فقط با کادو های خوردنی و نقدی پدر و مادرش حال کرد این برادرمون دیشب!! و خواهر جانش مجبور شد کلا اوردرش و دیشب کنسل کنه و دوباره اوردر بده که ظاهرا فردا میرسه! حالا فعلا تولدش مبارک! تولد ترکوندنیش هم این آخر هفته هست!!!ا خدا امسال بهمون رحم کنه مثل پارسال نشه !!!ا

روز خوبی داشته باشین و گرم و آفتابی باشین


Monday, January 09, 2012

روز های خوب

سلام سلام سال نو همگی مبارک من که از تنبلی زیادی حوصله ام نشد بنویسم.. یعنی کار خاصی هم تو این تعطیلات انجام ندادم ... ۵ روز اول که یکی پشت دیگری مریض بودیم هر کدوممون مریضی مون ۳-۴ روز طول میکشد وقتی میرسیدی به اونجایی که فکر میکردی دیگه خوب نمیشی روز بعد خوب شده بودی !! جالب این بود که بابام مسوول خرید دارو بود! این داروخونه نزدیکمون که میرفت همیشه قرص هاش تموم شده بود!!! مجبور میشد بره جای دیگه! انگار همه مریض بودن اون هفته ...تقریبا از پنجشنبه بود که دیگه همه نسبتا خوب بودیم. شبش پیتزا ایرانی درست کردیم انقدر این پیتزا سنگین شده بود (بسکه چیز میز روش بود در حد مخلوط و مخصوص و اینا) که باید با چنگال میخوریش!!! کیفش به اینه که همه مون در این کار یک دخالتی میکنیم!! و با شوخی و خنده ماجرا انجام میشه! بابا هم همیشه یک شر××ابی باز میکنه به قول معروف خوش میگذاره تا این پیتزا آماده شه!! بعدش هم که آماده شد با با یک فیلم خوشگل زدیم به معده جای شما خالی! باقی روز ها رو همش یا هر کی ولو یک ور فیلم دیدیم! یا وقتی خوب شدیم ما سه تا رفتیم سینما فیلمایی که میخواستم دیدیم!!یعنی این برادر های من در هفته قبل ۳-۴ تا فیلم دیدن! من یکی کمتر!! دیشبم بالاخره رفتیم با یایا و دوست پسرش این فیلم ایرانی رو دیدیم جد*ا*یی نا* د*ر ا*.ز سی*.می**ن..البته من و دوست پسر یایا دیده بودیمش ولی شاهین و یایا ندیده بودند! خیلی سالنش خلوت بود یعنی شاید در کل ۳۰ نفر هم نبودیم! البته فیلم یک هفته هست که اومده شاید همه زودتر اومده بودن دیده بودن!ابه نظر من که همه واسه حمایت کردنشون حتما باید برن!
این شنبه که گذشت هم با برادر جان ها بیرون رفتیم شب و دوستم و شوهرش هم اومدن! اکثرا کسایی که دوست داشتم بیان یا مریض بودن یا مسافرت بودن یا میدونستم که گرفتارند و من نگفتم ( راستش ازم هم نپرسیدن که کاری میکنی یا نه!!!) منم خیلی خوشم نمیاد به همه بگن آهای بیاین تولدمه!! هر چند با این حال به دو سه نفر گفتم که نیومدن!! این دوستم تولد خودش هم بود خلاصه خوش گذشت یکمی قر دادیم و حرف زدیم و خوش گذشت ...علی هم صبحش اومد دنبالم رفتیم با هم صبحانه خوردیم برام کادو گرفته بود که اصلا انتظارشو نداشتم!! نمیدونم واقعا کی وقت کرده بود کادو بگیره با مزه حالا بعدا شاید یک پست تولدی بزارم تعریف میکنم که چی شد:)) قرار شد با یایا و دوست پسرش و خانوادگی هم فردا تولد بازی کنیم!! فکر کنم این تولد من سریال دنباله دار شده امسال!! یک ده بار برگذار بشه!! جمعه هم دارم میرم سیاتل پیش مژی جون جونی اونم برام یک شام رومانتیک تدارک دیده!ا و بعد هم که برگردیم ببینیم اینجا چه میکنیم خلاصه اینجوریاست... پس فعلا تولدم مبارک تا فردا که روزشه
:))

Sunday, December 25, 2011

کریسمس مبارک

کریسمس همه مبارک باشه و امیدوارم که به همه خیلی خیلی خوش بگذره ... من که خیلی مریض شدم و انگار خوب بشو هم نیستم!! هر دقیقه یک منطقه شروع به آبریزی میکنه! جمعه دماغ جان و چشم راستم بود! دیروز فقط دماغ! امروز چشم چپم بازی دراورده! خوب نوبت رو رعایت میکنن به یکی بیشتر توجه نشه ... خلاصه من الان یک بابا قوری تمام عیار هستم ! هر وقت از این عطسه های پدر مادر دار میکنم یاده مامان بزرگم میوفتم خدا بیامرز!! من که تو این سن مثل اون سن اونا عطسه میکنم خدا به دادم برسه به اون سن برسم!! تولد مژی و که نتونستم برم و طفلکی جریان و کنسل کرد کلا تا من خوب شم گفتم امروز میرم یک سر پیشش ولی با حال فعلی بازم ترسیدم مریض شون کنم آخه دارن میرن مسافرت! الان که باهاش حرف میزدم دیدم اونم داره فین فین میکنه گفتم ای وای مریض شدی؟ میگه نه هر دو در حال مقاومتیم من از صبح ۵ تا لیوان آب جوش خوردم! این نمیدونم چه ویروسی تو هواست این وقت سال همیشه میاد
دیشب به نظر میومد یکم بهتر بودم رفتیم خونه داییم این دختر دایی کوچیکم هنوز داره تو توهم سانتا به سر میبره گوگولی البته فکر کنم خودشو میزنه به اون راه ! ولی خیلی با مزه هست! بهش میگم دانا ما بریم خونه دیگه فکر کنم که سانتا خونه ما اومده باشه میگه نه بعد رفته گوگل و نگاه میکنه میگه مثلا سانتا الان فلان جا هستش نرسیده .. خلاصه این بچه همین جور دیشب این سانتا رو دنبال کرد کجا میره ... دیگه ساعت ۱۱ اینا بود غش کرد یک جا.. خیلی بلا شده بعد هم برای سانتا کوکی هم درست کرده بود آقا ما خودمون و هلاک کردیم یکی از اون کوکی ها رو بخوریم نداد که! وقتی خوابید من و خاله اش گفتیم حالا از این کوکی ها بدین ببینیم چه مزه ای هست!! مثلا سانتا باید بخوره دیگه!!! بهش گفتم دانا حالا شاید این رسید خونه شما سیر باشه دیگه کوکی نخوره میگه نه اون ۳۶۴ روز کوکی نمیخوره همین یک شب میخوره ! ! ا خواهر بزرگه هم همش به من چشمک میزنه که این یعنی نمیدونه!! مثل اینکه به مادر بزرگشم گفته که آوا به سانتا عقیده نداره !!! چونکه من که ازش پرسیدم سانتا قراره برای آوا چی بیاره گفتش که تینیجر ها واسه سانتا دیگه نامه نمیویسن!!با اینکه آوا 12 سالشه! الهی من فدات بشم آخه! برای خودش هم قرار بود یک اجاق گاز بیاره که انگار میشه روش چیز میز پخت!! که مامانش اینا میگفتن هیچ جا پیدا نکردیم همه تموم کرده بودن براش بستنی درست کنش و خریده بودن!!! اوه بعد در نامه اولش به سانتا گفته بوده که براش بیبی بیاره ! بعد مامانش بهش گفته بود که ما الان آمادگی نداریم ! تو میتونی دایپر شو عوض کنی و مواظبش باشی!! اونم یکمی فکر کرده بوده گفته بوده دایپر نه!!!!! خلاصه باباش به دوست الف که میشناسه پیغام داده بود که آره به سانتا بگوما فلان آمادگی بیبی نداریم!!!ا این هم از فنقلی ما!ا
پسرا که رفتن وگاس ولی ما امروز دیگه کادو همون و باز کردیم و بسی مشعوف شدیم!! جای همگی خالی! خلاصه به همه کلی خوش بگذاره .. و کلی کادو های باحال بگیرین! اونایی هم که ایران حسودی نکنن!!! حالا این همه شما ها چاپ و راست تعطیلین ما هم یک بار برای اون همه بار ها!!!!!ا
این هم نمایی از درخت ما اا

Wednesday, December 21, 2011

پایان سال

آخر سال هست و اینجا همه خوش خرم و هپی استیل هستن! منم خیلی خوبم مخصوصا الان نمره یکی از کلاس هام و که خیلی نگرانش بودم گرفتم و خیالم راحت شد! خدایی پدرم درومد با دو درس ، درسته الان میگی تو دلت برو بابا دو تا درس که چیزی نیست! ولی برای من که خیلی زجر آور بود با این کار که آخرش هم خیلی زیاد و جدید بود (که خوشحالم از اون کار البته تجربه خوبی بود ) خوشحالم همش تموم شد ... حالا فقط یک درس دیگه مونده ترم بعد و خلاص تا آخر عمر!!!ولی لازم بود این کار
تا امتحانام تموم شد با بابا جان رفتیم و درخت گرفتیم... راستش من انقدر خسته بودم اصلاحالش و هم نداشتم خود مامان بابام گفتن نمیشه که دیگه پارسال درخت گذاشتیم امسال نگذاریم! خیلی خوبه ولی انقدر خوشگل شده بو خوب میده کلی انرژی داره... صبح که بیدار میشی میای بیرون از اتاق تو تاریکی هی چراغ هاش روشن خاموش میشه ( از اون مدل چشمکی هست) خیلی قشنگه تو تاریکی و آرامش خونه... من که خیلی دوستش دارم .. یکی از بسته هایی که توش یک مقدار اورنومت و چیز های دیگه توش داشتیم هم گم شده بود هر چی میگشتم نمیدیدمش! دیروز آخر من رفتم تارگت و یک چند تا چیز میز دیگه گرفتم که جایگزین اونا شه ... بعد اومدم خونه زیر تختم و برای بار دهم نگاه کردم دیدم یک بسته اون ته ته تخت پشت یک مشت بسته دیگه هست !!! خودش بود... کلی ذوق کردم و درختمون هم دیگه حسابی سر و سامان گرفته و آماده هست الان...ا
هفته پیش ما سر کار پایتلاک داشتیم یعنی هر کی یک غذا میاره یا پول میدن اینا که از صبح تو اتاق های کنفررانس غذا رو میز میزارن( صبحانه ناهار دسر) من میخواستم بگم مامانم کتلت درست کنه! من که بلد نیستم!! ولی مامان طفلکم تا نصفه شب کار میکرد روز قبلش خلاصه منم آستین هامو بالا زدم و سالاد الویه مخصوص خودم و درست کردم! حالا من جور خاصی هم درست نمیکنم ها ولی انقدر دوستام تشویقم کردن که دیگه این کاره شدم!!! یعنی انقدر این سالاد الویه با استقبال مواجه شد! که من کف کردم !!! روبین ریس سابقم هی میرفت ازش میخورد میگفت این چه خوشمزه هست! هی میرفت یک قاشق یک قاشق برمیداشت بعد یهو دیدم رفته بشقاب شو پر کرده میگه خودم و راحت کردم وای! !!! بعد هم میگفت مادر جون درست کرده من میدونم!! منم هی به نانی میگفتم نه بگو من همیشه خوب سالاد الویه درست میکنم!!! خلاصه انقدر فکر کنم رفت واسه این تبلیغ کرد یا برداشته بود که تا هنوز هر کی منو میبینه میگه عاشق اون سالاد سیب زمینی تم!!! خانوم پیر هامونم که همون روز کلی خجالتم دادن ازم دستور پختن شو گرفتن فکر کن!!!!!! خلاصه واسه خانواده و دوستام افتخار آفریدم!!! کف کف سوت سوت!ا

هفته پیش یک روز هم همه گروه ناهار کریسمس رفتیم! اونم خیلی خوش گذشت امسال رفتیم همون رستوران برزیلی که ۴-۵ سال پیشم با روبین رفته بودیم! این ناهار هم اوضاعی داشت ها!! از اونجا که ریس ما خیلی قانون مقرارتی هست و رفته بود کلی پرس و جو کرده بود که عیبی نداشته باشه!!! ما دو سه ساعت کار و ول کنیم ( حالا همه رییس ها دیگه با تیم هاشون میروند ها!! ) این ناهار و هم من و نانی راه انداختیم که بابا ما هم آخه یک کاری کنیم مثل گروه های دیگه با بچه ها گروهمون حرف زدیم واکثرا موافق بودن!!! بعد رفتیم به ریس گفتیم که گفتش برم بپرسم!!! انقدر این مقرارتی هست!!خلاصه تصویب شد!!! بعد یکی دیگه از پسرها هم اومد کمکمون و اون جا رو رزرو کرد و ریسم ۳۰۰ دلار داده بود بهمون برای این کار.... باقی شو هم هر کسی ۱۰- ۱۵دلار گذاشت و خلاصه جریان انجام شد و فکر کنم به همه هم خوش گذشت! از طرف گروه هم یک گیفت کارت به ریس خان دادیم که اصلآ انتظارشو نداشت و یک حالت شوکه و اینا شده بود!!! وقتی من اومدم بهش کارت و بدم گفتش اوه نه الان اشکامو در میاری (به شوخی)!!! گفتم نه نگران نباش فقط کوتاه و مختصرکریسمس مبارک! سال نو مبارک! همه کف زدن!!! خلاصه ایشالا بهش خوش گذشته باشه سال بعد دبه در نیاره!!!ا


امروزم من و نانی و آقا معلم (ما..یک) و روبن رفتیم باهم ناهار ! وای خیلی خندیدیم از این روبن انقدر این بشر از این موضوع به اون موضوع میپره که کلا میمونی چی شد؟؟ بعد افتاده بودن دو تاشون به جک تعریف کردن وای خیلی خندیم از دستشون حالا روبن که همیشه آدمو اذیت میکنه و سر به سر میکنه ولی آقا معلم هم واسمون جک گفت و خندیدم کلی از دستش! البته آقا معلم نانی و دوست داره با من همیشه خیلی جدی رفتار میکنه!! ا


روز عاشورا چند هفته پیش مامانم شعله زرد درست کرده بود دقیقا سر فاینال یکی کلاسام! بعد من به همه مسج زده بودم که بیاین بگیرین!! بعد من فهمیدم چقدر من درست دارم !!! تازه مژی هم نبود!! شعله زرد با برکتی شد خلاصه ... یکی به نانی دادیم یکی به یک دوست جدید مدرسم دادم روز فاینال!! یایا نتونست بیاد دوست پسرش اومد گرفت... یکی دیگه دوستام اومد گرفت ... به دوست پسر یایا گفتم به کازینش و دوست دخترش نگی ! ناراحت بشن!!! یادم رفته بودشون!!!! بعد یکی هم واسه علی گذشته بودم اومد گرفت! مامانم آخرش گفت مامان جون سال بعدی بگو چند نفرن دوستت آخه زشته یک ذره یک ذره میدی بهشون ! گفتم نه مامی جان اینجا همه رژیم هستن! نگران نباش بستشونه!!!


علی هم در طول امتحانا خیلی ساپورتیو رفتار میکرد و در امر روحیه دادن خیلی مایه میزاشت! و مثل همیشه امیدوار بود که من همه چیو" ای پلاس" بشم!! بعد وقتی درس اولی و بهش گفتم "بی" شدم با لب و لوچه آویزون همچین گفت آفرین گود جاب که من که دمغ بودم از تشویق های اون ذوق کردم!!!! بعدشم میگه چه فرقی میکنه "ای" یا "بی"!!! االبته وقتی هم که با هم بودیم همش نگران بود که من درس دارم و اینا مخصوصا یک شب مجبور شدیم بریم با هم یک جا که ماشین جدیدشو تحویل بگیره و خیلی طول کشید و به یک ترافیک بد خورده بودیم و دیگه من کلی قانع کردمش بابا جون من جمعه ها درس نمیخونم کلان نگران نباش رفتیم بعدش شام خوردیم و فیلم دیدیم!!!ا کلا خیلی مدلی که اهمیت میده هفته پیشم من میخواستم واسه تولد بابام یک چیزی بگیرم از یک مغازه ای که اون کارتش و داشت و من نداشتم! گفتم باهام میای؟ گفتش آره حتما! بعد باهم رفتیم و کمکم کرد که اون جریان و پیدا کنیم و بخریم دستش دارد نکنه خیلی کمکم کرد... ا

امروز هم من حس میکنم یکمی سرما خوردم دماغم آویزونه!!! اینجام که همه انگار رفتن! همه از ساعت ۳ دیگه دودر میکنن میرن! و اینجا هم نمیدونم چرا بعد از یک ساعتی خیلی سرد میشه !! الان من با پالتو نشستم دارم تایپ میکنم هر از گاهی ی قلوپ چای صد..ف مینوشم!!! خدا کنه سرما نخوردم باید برم خونه خودمو ببندم به آب جوش و عسل و لیمو که زودی خوب شم که جمعه هم تولد مژی جونم هست! البته قبل اینکه خونه برم باید یک مال هم برم و مقادیری خرید کنم!!! درخت کریسمس مون هنوز کادو های زیرش کمبود داره!!!! برادر جانمون هم فردا میاد و البته آقایون با دوستاشون میرن و..گا...س جمعه !ما در خدمات دوستان هستیم!!! ا تعطیلات ما هم از جمعه شروع میشه به مدت ده روز آخجوون پس روز های خیلی خوبی داشته باشین........ اوووه شب یلدا همگی هم مبارک باشه!!!! پس واجب شد یک پست شب یلدایی هم بزارم چرا یادم رفت!! این همه حرف زدم!!!!! پس فعلا تا بعد !

Sunday, December 04, 2011

همین جوری

یعنی خدا وکیلی نمیشه من یک امتحان که دارم مثل بچه آدم از دو روز قبلش بشینم بخونم و همش واسه شب آخر نیوفته نه اصلآ راه نداره این مساله.. حالا یکی بیکاره میشینه هرروز میخونه تا پنجشنبه! من که نمیتونم ! .... آدم نمیشم دیگه همین ... خدا به خیر بگذرونه ....خدا این ترم را زودتر تموم کنه که خودمم از این غر زدنم خسته شدم

یک مدتیه این جا انقدر باد میاد ها که هر جا میری پر از برگ و خاشاک هست.. دیروز من و علی رفتیم دریا ساحل همیشگیمون هوا خیلی عالی بود ... به غیر از ما و سه تا کاپل دیگه هیچکی نبود!!! بعد خوب ما همیشه کافی میگیریم میریم اونجا... بعد انقدر باد گرفت یهو که ما سر اون سوراخه که ازش میخوری ( فهمیدین کجا رو میگم ؟؟ ) رو گرفته بودیم که شن نره توش و ازش هم نریزه بیرون!! فکر کن! این همه روندیم تا اونجا نیم ساعت هم نبودیم و برگشتیم منزل!اا

این پدر جان ما یک مدتیه گیر داده هی کاپ کیک درست میکنه!! یعنی خوشش میاد از این پکیج آماده ها میگیره بعد خوب چیز میز بهش اضافه میکنه و درست میکنه... خوشمزه هم میشه .. با مزه وقتی مدل کیک ساده شو میگیره خودش بهش چیز میز اضافه میکنه! مثلا دارچین اضافه میکنه یا کافی!! فکر کنم طفلکی خیلی دوست داشته همه عمرش آشپزی کنه ولی دیگه محیط ایران اجازه نمیداده! فکر کن مثلا جلو مامان بزرگم وایمیستاده کاپ کیک درست میکرده!!!! یا علی خدا به دور!!ا خلاصه ما هر هفته یک کاپ کیک با یک طعم جدید داریم! الان با طعم لیمو داره درست میکنه بوش میاد!!!ا

من برم خیلی درس دارم انقدر چیز تو مغزم بود وقتی داشتم کمی درس میخوندم که بیام بنویسم ولی حسش نیست! ننویسم بهتره فکر کنم! یک چیز هایی رو آدم کلا نگه بهتره چه میدونی ....من و زیاد دعا کنین که امتحانم و زیاد گند نزنم !!!ا

Saturday, November 26, 2011

تولد گل من

امروز تولد یکی از فرشته های آسمونی که پارسال همین روز به دنیا اومد و با خودش یک دنیا شادی و خوشحالی و زندگی آوردقلبهوراماچ...حیف که من که خاله نگینشم امروز پیشش نیستم که واسش تولد مبارک بخونم و براش نای نای کنم و کلی بچلونمشماچدلقک... امروز با دوستم یعنی مامانیش حرف زدم میگفت دیشب تا ۴ صبح بیدار بوده واسه فنقل خانوم کیک ۲ طبقه پخته!!تعجب خدا به داد برسه عروسی شما خاله جونیقلب ...امیلیا عزیز خودم ماچامیدورام که امروز یکی از بهترین تولد های زندگیت باشه عزیزم و کلی شیطونی کنی بازی کنی و نای نای کنی و بخندی خوشگلم قلب... برات از خدا بهترین ها رو میخوام امیدورام همیشه کنار مامان بابای مهربونت خوشبخت و خوشحال باشی خاله مژه... عاشقتم عزیز دلمماچقلبماچ ا


اینم عکس کیک خانوم خانوما که امروز به دستم رسیده

Monday, November 07, 2011

چه لطیف

جریان این ماهی رو میخوام بنویسم! انقدر من خندیدم از دست این بشر ماهی کش... خوب من نشسته بودم داشتم باسه خودم سخنرانی میکردم و علی هم داشت آشپزی میکرد! حالا نکه فکر کنین قر**مه سبز**ی درست میکرده ها نه داشت املت درست میکرد!!!! داشتیم در یک مورد جدی در باره تلفنی که تازه قطع شده بود حرف میزدیم! که ملت چی خیال میکنن و اینا!.. بعد من یک هو کنار آشپز خونه دیدم این تَنک ماهی خالی رو زمینه! من: علی ماهی مرد؟ آخی نه!! ماهیه مرد؟ علی: آره بیچاره کشتمش! من: چی شد؟ اون: از بیرون اومدم حواسم نبود (زیاد بهش خوش گذشته بوده فکر کنم) بعد بدون اینکه از اون چیزا که آب را فیلتر میکنه ماهی و انداختم تو تنک من: خوب؟ اون: خوب فرداش که پاشدم دیدم مرده دیگه!! من: آخیی تو ۱ ماه رفتی فلان جا ماهی و این همه راه بردی دادی پسر داییت که مراقبت کنه زدی کشتیش به همین راحتی!! اون: آره اونقدر دلم سوخت گذاشتمش تو کاپ کافی که داشتم درشم محکم بستم که له نشه تو اشغالها ! من که مردم از خنده: وا جدی؟؟!! اون: آره گناه داره... من: خوب خاکش میکردی! اون: همیشه میکنم !!! ولی اینبار سرد بود منم عصبانی شدم دیگه نرفتم خاکش کنم! همیشه پشت در خاک میکنم!!! من که مردم از خنده : یعنی اون پشت قبرسون ماهی ها هست دیگه؟!! ا
هنوزم وقتی اون قیافش میاد تو نظرم که رفته ماهی رو چال کرده یا اونجوری کرده تو کاپ قهوه که له نشه از خنده میمیرم آخه لطیف من!!!ولی بیچاره ماهیه!ا