یک برنامه اضافی که میاد تو برنامت زندگیت مختل میشه!! من یک کنفرانس رفتم نه دوشنبه شب خوابیدم نه چهارشنبه شب که کارای دانشگاه و باید میکردم! پنجشنبه یعنی رو به مرگ بودم چونکه دو ساعت عملا بیشتر نخوابیده بودم! ولی این ویتامینی که میخورم واقعا عین چی همیشه به جونم میرسه و تازه هایپر هم میشم .... پیشنهاد میکنم حتما بخورین! ولی داشتم ظهر از زور خواب میمردم... ولی تصمیم داشتم یک سر دوباره برم پیش یایا گالریش و پیشش باشم و دو کلوم باهاش حرف بزنم! که رفتم کلی بچم ذوق کرده واسم... سَم هم اومد و اون روز, روز آخر بود و به یایا کمک کردیم گالری و جمع کنه... آخی دوستم کلی دلش ناراحت بود که به این زودی تموم شد... دیگه برگشتیم شهرمون! (( خوب نیم ساعت رانندگیه!!!)) و قرار شد بریم باهم یک کافی بزنیم اگه بشه که من بعد اینکه دنبال مامانم رفتم تقریبا دیگه به حالت خواب بودم و دیگه سریالم و دیدم و با مامانم معاشرت کردیم وسطش دوست جونم زنگ زد! از اولش بهش گفتم اگه من یهو وسط حرفمون خوابم برد ناراحت نشیا! والی ایول به ویتامین فکر کنم یک ساعتی که حرف زدیم من متکلم وحده بودم!!! دیگه ۱۲ خوابیدم!ا
جمعه دیر رفتم سر کار باید مامانم و میبردم دکتر کلی ازش آزمایش اینا گرفتن که ببینن چیز خاصی نباشه... بعد که میامدم سر کار تقریبا وقت ناهار بود زنگ زدم مژی ببینم کجان رفتن ناهار رومانتیک یا نه!!! دیدم بعععله منم بهشون ملحق شدم!!! واقعا آدم باید هرروز اینجوری کار کنه! بعدش اومدیم سر کار ۳ -۴ ساعتی بودیم و بعد کار هم تصمیم داشتیم بریم هپی آور ! خیلی با حالیم ما ها!!!! کلی اسم نینی واسه نانی حدس زدیم! اصلا یادم نمیاد دقیقا چه بحث هایی کردیم! نانی هم چونکه نمیتونه درینک بخوره یک دسر خوشمزه اوردر داده بود! دیگه رسما ما جعمه تلافی همه نخوردن ها و رژیم و اینا رو درآوردیم! ولی خیلی خوب بود کلی حرف زدیم! و خندیدیم و عکس گرفتیم.. وسطای خنده اینا بودیم که سونیا تکست زد که برم ازش آش رشته بگیرم!! یعنی منم ذوق مرگ! گفتم هاها دلتون بسوزه سونیا میخواد به من آش رشته بده بریم دیگه!!! خلاصه میگم از نظر خوردنی ترکوندم یعنی اون روز! دیگه من رفتم از سونیا خانوم کدبانو زیبا یک کاسه آش گرفتم و با کمال خجالت اینا رفتم خونشون و خلاصه کلی از دست سونیا و گلی هم خندیدم با مزه ها !! خلاصه دیگه شبم اونجا تکمیل شد! مرسی خانوم خوشگل که به فکرم بودی خلاصه عچب آشی هم بود خداااااااااااااا
دیروزم همش به خرید کردن و این ور اون ور رفتن گذشت یک سر درد بدیم داشتم که ول کن معامله نبود و آخرش با ادویل خوابییدم من،،، امشبم که هالوین هست و من چونکه مسئول خرید بودم یک دونه شکلات نخریدم! مجتمع ما که بچه نداره از بیرونم که گیت بسته هست نمیشه بیان تو! پس ما هم شکلاتی نداریم! شاهین رفت با دوستاش نمیدونم کجا هنوز کاستوم هم نداره!!! انگار قراره همشون یک چیزی بشن! مثل اینکه گفت خرس یک همچین چیزی!!!! خلاصه یک حیوونی! من که انقدر خسته هستم ترجیح میدم خونه بمونم و استراحت کنم... بابام هم که خسته اش بود خوابیده مامانم هم یک گوشه غش کرده!! خونمون الان مثل ۱۲ نصفه شب میمونه!!!! خلاصه که هپی هالووین
خیلی زیاد شد دیگه وقتی دیر دیر مینویسی همین میشه دیگه! بهتره برم مقاله این هفته رو بخونم که این هفته آخرین مقاله هستش البته به غیر از مقاله پایانی!
هفته خوبی داشته باشین!ا