Friday, August 12, 2011

روزمره!

علی آقا تشریف آوردن و ما رو دیشب سر فراز کردن! دیشب بهش میگم علی کی رسیدی میگه دیروز چند شنبه بود؟ میگم چهار شنبه! میگه آه من سه شنبه رسیدم! میگم بد به من هیچی نگفتی؟ میگه انقدر منگ بودم و انقدر خسته بودم همین الانم نمیدونم دقیقا کجام الان!! پروازش کنسل شده بوده تو آلمان و کلی الاخون والاخون شده! بعد تازه بدو بدو رفته یک باکس کوچولو آورده بعد من میگم مگه من نمیگم آخه نیار چیزی؟؟ میگه این خیلی کوچولوه اشکال نداره ... سمبل کپنهاگ هست! با نمک بود از این مجسمه های کار دست که شبیه پری دریای بود زیرشم نوشته بود کپنهاگ .. خلاصه کلی حرف و تعریف و این بساط ها منم داشتم میمردم از خستگی یک نیم ساعتی هم خوابم برد اونجا! دیگه بدو بدو خودم و رسوندم خونه و غشیدم! راستی اون سس کذایی رو هم آورده البته نه برای من ها ها ها! تو یخچال خودشه در حال حاضر

شام دیشب هم خیلی باحال بود کلی با ملت نت ورک کردیم و حرف و صحبت سخنرانی هاشونم خوب بود این آقاهه که امسال اومده بود حرف بزنه ریس کل نبود ولی جز آدم مهم ها بود و خیلی هم قشنگ حرف میزد و کلا خسته کننده نبود! شام شون هم ای ی ی بدک نبود ولی همچین چنگی هم به دل نمیزد ولی دسرش خوشمزه بود ولی سالنش سردددددد بود !! یعنی من مثل بید به خودم میلرزیدم همچین دلم میخواست کت این آقاهه که کنارم بود و آویزون کرده بود پشت صندلیش و بگیرم و بندازم رو پاهام که دیگه بی حس شده بودن از سرما!!! خلاصه ساعت ۸ اینا دیگه ختم جلسه اعلام شد و ما از سرد خونه درومدیم!

من برم خونه دیگه که اگه دیر بجمبم تو ترافیک موندگارم!

ویکند خوبی داشته باشین

Thursday, August 11, 2011

اندر احوالات ما

دیروز دودر کردم نرفتم سر کار همین جوری ها! کاریم نداشتم تو خونه فقط حسش نکشید برم! انقدرکه این روز ها بیکاریم سر کار! بعد زنگ زدم به این خانوم که میرم پیشش آرایشگاه گفتم اگه وقت داره برم این هایلایت هام و درست کنه که ریشه هاش زده بیرون که اونم نشد! آقا معلمم هم زنگ زد و استخرو کنسل کرد تازه شنبه رو هم کنسل کرد شانس من!!! یعنی واقعا حالم گرفته شد ها! منم دیدم کاری نیست دیگه ساعت ۱۰ صبح بود دوباره یک چرت دیگه زدم! تا پاشدم دیگه وقت ناهار بود.. ناهاری زدم و داشتم میرفتم دوباره چرت بزنم که گفتم نه بیخیال برم مال یکمی خرید کنم خلاصه رفتم مال، سعی کردم یک پیراهن پیدا کنم واسه امروز که یک شام دعوتم از طرف کمپانی و یک لباسم واسه شنبه که با دوستم قراره برم تولد دوستش و هیچی ندارم به سلامتی! خلاصه یکمی گشتم بعد به این نتیجه رسیدم لباس شام امشب و بیخیال شم از همون ها که دارم میپوشم! آخه آدم ۱۵۰ - ۱۰۰ دلار بده واسه یک چیزی که یک بارم بیشتر نخواهد پوشید! لباس خانومانه ای .. خلاصه بیخیالش شدم و گفتم که یک دامن مشکی تنگ میپوشم با یک تاپ روش و یک جکت با کفش پاشنه بلند همین از سرشونم زیاده! خلاصه رفتم تو مغازه لباس های جینگیلی ولی چیزی که چنگی به دلم بزنه پیدا نکردم و همشم به خودم گفتم کاشکی این دوسته رو دودر کنم، برم با اون یکی دوسته اون کنسرتی که تو مرکز شهر تو فضا باز و مجانیه در همون شب! ولی از اون ورم باز حس انسان دوستیم گل کرده که حالا من به این قول دادم باهاش میام برم دیگه که یک مدتم از شرش راحت باشم !!( الان تو دلتون گفتین چه دوستیه این؟!!حق دارین... این دوست منم مراتب دوستی و در حق من به جا میاره همین جوری ) خلاصه جونم برای شما بگه دست از پا دراز تر برگشتم خونه

بعد چونکه مادر بزرگ جونم روزه میگیرن و مامان جان هم سر کار بودن گفتم یک غذایی درست کنم! تصمیم گرفتم ماکارونی بپزم! ساعت ۶:۳۰ بود خیلیم وقت نداشتم و تند تند کاراشو کردم خدایش هم خوشمزه از آب درومد ! از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه مدت ها بود قدم در آشپزخونه نگذاشته بودم که همه خیلی استقبال کردن از این عمل هنرمندانه من !!! منم گفتم ماشالا شما سه تا آشپزین تو این خونه من این وسط چی کارم!! خدا شما رو حفظ کنه، با مژی تکست میکردم موقع پخت و پزگفتم حیف دوری نیستی ببینی دوستت چه کرد! میامدین اینجا! گفت آره والا! حیف!


راستش این روز ها با این که خودم روزه نمیگیرم حس خوبی که یک روزه دار داریم یک جوری حس و حال ایران میده مخصوصا دم اذان که ماهواره ایرانی شروع میکنه ربنا گفتن و دعا قبل افطار و اذان ...بعدشم این سریال های ماه رمضون و میبینیم یکیشو تلویزیون میده یکیشم آنلاین مبینیم ! چقدر بعضی هاش بی سر و ته و بی مزست!!! ولی این مامان بزرگ من همچین میره تو بحر فیلم و با این هنر پیشه ها مخصوصا اونایی شون و که دوست داره هم دردی میکونه ( با پسر جوون هام حال میکنه چشمم روشن!!!! اون سریال هست یارو مرده اون ! همش واسه اون پسره دل میسوزونه!!) که ما ها هم میریم تو بهر فیلم یهو میبینی ساعت ۱۰ شد!


من برم کم کم آماده بشم که ۱ ساعت دیگه باید در این مراسم شام کذایی حضور بهم برسانیم! به قول نانی برم یک صفایی بدم و آماده بشم که وقت تنگ است !

Tuesday, August 09, 2011

قاطی پاطی


خیلی دلم میخواد بنویسم ولی واقعا نمیدونم چی بنویسم! که هم خاله زنکی نباشه هم جالب باشه هم غر غری نباشه کلا!
یک چند روزی من شدم مسوول روحیه دادن به اطرافیانم حالا نکه خودم خیلی الان شارپ هستم و روحیه زده بالا و اینا ... مثلا مژی و علی قهر کردن باهم ( واقعا من اینو مینویسم هم خندم میگیره به خدا) حالا من هی هر روز رو مخ مژی کار میکنم بی خیال بابا این مسخره بازی چیه آخه شما دو تا در میارین واسه هم!! حالا جالبم اینه که این قهر شون معمولا اصلا مربوط به خودشون هم نیست مربوط به رفتار اطرافیانشون میشه! حالا امروز بهش میگم بابا جون دفعه قبل که قهر کردین یادته علی بهت تکست فرستاد؟ خوب حالا اون فکر میکنه این بار نوبت تو هست! بعد خانوم خانوم ها فکر میکنه میگه اوووه اون دفعه علی تموم کرد جریانو؟ میگم آره بابا جون میگه آها! خوب باشه الکی باز شروع کرد خودش ... اون باید بیاد آشتی کنه!!! خلاصه من هم خندم میگیره از این جریان هم سعی میکنم میان جیگری کنم هم سعی میکنم دخالت نکنم خلاصه یک آش شعله قلم کاریه! خلاصه کاپل های خیلی جور و پرفکت هم گاهی پرشون به پر هم گیر میکنه!
من و شاهین از وقتی مامان بزرگم اومده تو یک اتاقیم.. بعد دیروز دیدم تکست زده که بیا خونه من این لپ تاپم خراب شده بالا نمیاد ببریمش اینجا که درستش میکنن! منم رفته بودم واسه خودم خرید گفتم من تا نیم ساعت دیگه میام! بعد که بر میگشتم بهش زنگ زدم حاضری؟ من دیگه نیام بالا! میگه نه بیا بالا من هنوز جمع نکردمش! میگم خوب باشه! رفتم بالا میبینم اتاق تاریک پرده ها بسته تو تختش داره چرت میزنه!! میگم بهش تو از صبح تا به حال از جات پا نشدی؟ ساعت ۶ شبه! میگه حالم گرفتست ویندوزم بالا نمیاد هر کار میکنم اعصابم خورده !!! میگم خوب چیزیم از دست دادی؟ پروجکت کارات؟؟ میگه نه همش رو هارد درایو داشتم میگم و خوب پس چرا مثل این بد بخت ها تو تاریکی نشستی؟ میگه حالم گرفتست اصلا حوصله ندارم! ( حالا همیشه اینجوری نیستا! دو سه روزمشکوک میزنه چونکه همیشه مدل هایپری معمولا.. حالا چند روز دیگه اعتراف میکنه چشه ) میگم حالا به این تک ساپورت زنگ زدی؟ میگه نه! منم دیگه لجم گرفت گفتم بلند شو زنگ بزن ببین هستن و از اتاقم دیگه بیرون اومدم خلاصه زنگ زده که بهش گفتن اونجا دیگه این کار را نمیکنن بعد زنگ زد به خوده لنوا.. ازش عذر خواهی کردن که کارش عقب مونده!!! گفتن بهش که یک هارد جدید واسش میفرستن خلاصه اومد خوشحال و خندان این خبر و به سمع و نظر بنده رسوند که دیگه لازم نیست بریم تو این ترافیک جایی !!!
خلاصه افتادم به گره از مشکلات باز کردن!! نه بابا شوخی میکنم هیچی گفتنی نداشتم بگم ! گفتم اینا رو بنویسم!

Thursday, August 04, 2011

باباجون

بابا جون میدونی چقدر دلم برات تنگ شده چی میشد هنوز بودی کنارمون و از پیشمون نمیرفتی... هیچ وقت یادم نمیره اون آخرین شبی که از ایران میومدم و همه خونمون بودم و کلی حس های ضد و نقیص و هیجان و دلهره داشتم و اومدی مثل همیشه پیشونیم و بوسیدی و گفتی بابا شاید دیگه نمیبینمت مراقب خودت باش و دلم میخواد موفق بشی منم گفتم وا این حرف ها چی بابا جوون من زود میام که ببینمتون... ولی نشد هنوز یک سال نشده بود از رفتنم که واسه همیشه از پیش ما رفتی

هیچ وقت یادم نمیره اون شبی که به مامان اینا زنگ زدم و گفتم بدین به باباجونم حرف بزنم ولی حالت خیلی بد بود من نمیدونستم انقدر حالت بده و فکر میکردم یک سرما خوردگی ساده داری... هر چی گفتم بدین حرف بزنن گفتن که خوابیدین و بیدارتون نکردن و شما همون شب برای همیشه رفتن.... من همیشه مامانم اینا رو پیش خودم سرزنش می کردم که نزاشتن من با شما اون شب حرف بزنم ولی بعد ها بهم گفتن نمیتونستین و اون روز های آخر خیلی سختی کشیدن

هنوزم وقتی بهتون فکر میکنم و ازتون مینویسم به شدت بغضم میگیره و گریم میگیره مثل الان،،،، دلم تنگه برات بابا بزرگ خیلی زیاد تنگهه.... کاشکی ایران بودم و میومدم پیشت و باهات درد و دل میکردم از جریان های اخیر واست میگفتم مطمئن هستم اگه خودت از اون بالا نگاه مون نمیکردی باورت نمیشود که اون بودیم و این شدیم..... یک سال دیگه گذشت که از پیشمون رفتی روحت شد و من دلم وحشتناک برات تنگه

Tuesday, August 02, 2011

سر فصل اخبار!

من الان ۱-۲ هفته هست کلاس شنا میرم! مربی ام یکی از دوستای برادرم و همچینین دوست پسر یایا هست! پسر خوبی.هست هم خیلی جدی هم بعضی وقتا خنده داره! کلا شخصیت جالبیه! اون روز داشتم طول استخر و طرفش میرفتم (با بدبختی) بعد دستش و دراز کرده بود که من بگیرم میرسم بهش ... بعد دیدم هی میره عقب تر! وقتی بهش رسیدم گفتم چرا هی میرفتی عقب؟؟ مردم! میگه دیدم داری خوب میای تا تهش بیای دیگه!! البته به حالت جدی بود این تیکش ها! حالا این هفته هم میگه روزه میگیره حالا من نمیدونم فردا چه بلایی میخواد سر من بیاره خودش گفت سرمو زیره آب نمیکنم اوکی هستم بیا! حالا یک بار ماجرا هامو با این مربی جان میگم!

مامان بزرگم میخواد برگرده... اولش که میخواست قبل ماه رمضون برگرده ولی مامانم اینا واسش بلیت نگرفتن که مونده هنوز.. خیلی بدم میاد از این کار مامانم که هی اصرار میکنه بمونن خوب بابا جان حوصلش سر میره شما که همش کار هستی داییم هم که قربونش برم به اندازه انگشت های یک دست هم نیومد پیششون (داییم که کلا یک حس بدی بهش چند وقته دارم که حالا بازم بعدا شاید نوشتم واقعا ازش نا امید شدم یعنی شاهکاره خلاصه)... فقط من میمونم که منم واقعا نمیتونم هر روز سر گرمش کنم... بعضی روزها بعد کار باهم میریم قدمی بزنیم و آخر هفته ها هم واقعا همه سعیمو میکنم که سرگرم شه ... ولی وقتایی که پیش میاد با دوستام باشم عذاب وجدان میگیرم... خوب من اصلا برام مهم نیست که همه وقتمو باهاشون باشم و جاهایی که لازم داره ببرمش یا بچرخونمشون ... من عاشق مامان بزرگم هستم و جونم و هم براش میدم ... اگه از مامانم بیشتر دوستش نداشته باشم کمتر ندارم... ولی نمیخوام اینجا حوصلش سر بره و هی اصرار کنه من باید برم... خوب راحت بود قبل ماه رمضون بره خوب بزارید بره حتما راحت تره اونجا... این مامانم من درجواب من که چرا واسشون بلیت نمیگیرین میگه وا براش بلیت بگیریم بره؟ خوب مگه من ذوق میکنم بره ؟؟ ولی خوب شاید خسته شده شاید کاری داره شاید میخواد به حال خودش باشه تو شهر خودش باشه ای بابا... بگذریم


اون روز سر این مسایل که با داییم دارم و رو روان من هست تو کافی شاپ با یاسی حرف میزدم بلند هم حرف نمیزدم ولی فکر کنم خیلی با حرص حرف میزدم و یاسم قربونش برم ساکت نشسته بود بهم گوش میداد و میگفت این عمو های منم همین جورین اینا زیادی آمریکایی شدن و مثل ما ها نیستن که اون حس و حال و به خانواده داریم خودشم نمیگفت منو میگفت ... ولی کلا اون بیشتر ساکت بود من داشتم حرصم و خالی میکردم و پاهامو که رو هم بود تند تند تکون میدادم که این گارسونه اومده بهم میگه خانوم چرا انقدر ناراحتی لبخند بزن بعد به یاسی میگه چرا انقدر عصبانی هست؟ ایاسی هم خندید گفت نه عصبانی نیست داره یک چیزی تعریف میکنه نگران نباش !!!خواستم بگم آهنگ حرف زدن ما خشنه آقا ول میکنی!! ولی خندم گرفته بود به یاسی گفتم صدام یواشه ولی فکر کنم از قیافم حرص و عصبانیت میباره! بازم بگذریم


هفته پیش پنجمین سالگرد خدمت من به کمپانی بود البته من اینجا از ماه نوامبر شروع به کار کردم ولی فکر کنم دوره کار آموزی که چند سال قبل ترش بودم و بهش اضافه کردن و خلاصه تاریخ پنج سالگیم شده بود ۳۱ می که خوب من تو سایت نبودم اولین دوشنبه که برگشتم تو جلسه تیم خودمون منو مورد تشویق قرار دادن و دست و کف و شیرینی و بستنی و این برنامه ها ! حالا من کلا خودم زود قرمز میشم! ولی دیگه انقدر اینا گفتن یکی قرمز داره میشه و یکی قرمز شد و شلوغش کردن و روز قبلشم خونه دوستم استخر بودم یکم هم سوخته بودم !!! عکسام عین لبو شده یعنی!!! بعضی هاتون دیدین البته اون عکسه رو به دیوار حال طبقه نزدن .. یکی دیگه که لبو تره!!! این منشی هم نکرده که مثلا این رنگ و کم کنه زرتی عکسو پرینت کرده زده به دیوار ملت فیض ببرن !!!


علی ۲ هفته هست رفته دا..نما..رک و من در غم فراغ .... نه بابا فراغ چیه!!!! چه حرف ها! خلاصه نیستش بعضی وقتام از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون دل ما هم براش تنگ میشه! بعد دوستامون میگن غلط کردین که شما دوست معمولی هستین! عجبا


فعلا همینا باشه تا بعد اگه چیزی یادم اومد به سر خط خبرها اضافه میکنم

Thursday, July 21, 2011

بعضی ها

بعضی آدم ها همه عمر باید مراقب وزنشون باشن... بعضی آدم ها هر چی میخورن انگار نه انگار ریقو میمونند
آیا این انصاف است؟ با دقت به این سوال جواب دهید!
در ضمن نگو من آدمی دیدم که چاقه ولی از صبح تا شب داره میخوره!! یا آدم لاغری دیدم که کلی میخوره ولی همش میدوه! من اونایی رو میگم که هیچ کدوم این دو دسته نیستن!

Friday, July 15, 2011

back to normal

هوراا ا ا ا ا ا بلاخره من برگشتم سایت خودمون! هنوز خودم یک جوری تو شوکم! صبح لپ تاپ و همه بند و بست ها شو تحویل دادم تا تصمیمشون عوض نشده ! رفتم با رئیس جدید که ۲ هفته میشه اومده سر کار خوش و بش کردم! و بهش سمت جدید و تبریک گفتم و خودمو بهش معرفی کردم! آدم خوش بر خورد و خوبی بود! همه از دیدنم شوکه شدن و بهم خوشامد گفتن! بچه هایی که زودتر بر گشته بودن میومدن میگفتن بلاخره تو رو هم گذاشتن بیای؟ اون یکی آقاهه چی شد؟ که منم میگفتم آره جفتمون بر گشتیم! رئیس خودم فعلا سیاتل هست البته باهاش حرف زدم و میدونه برگشتم!اونم دوشنبه میادش
دیروز انقدر روز بالا پایینی بود که خدا میدونه.. چقدر حرص خوردم و دو سه بر واقعا نزدیک بود از کوره در برم و هی احترام مو سفید این آقا جدیده که اونجا تازه رئیس مهندس ها شده بود و پشیزی انگار نمیدونه و نمیپرسه و هی واسه خودش دستور صادر میکنه... منم دو سه روز بود به سمت منشی ایشون دراومده بودم! تا اونجایی که رفتم از این آقاهه که باهام کار میکرد یک چیزی و بپرسم که فکر کنم دید حالم خرابه با اون انگلیسی افتضاحش گفت بهم خوب هستی ؟ گفتم آره فقط دارم از دست خورده فرمایش های این یارو خل میشم که گفت این خیلی خله هی هم کلشو تکون میداد! نیم ساعت بعد از ناهار این رییس سایت خودمون که اونجاست اومد به من و اون آقاهه که مونده بودیم گفت که شما ها ازفردا برگردین! اینجا دیگه همه چیز تحت کنترل هست و این حرفا! بعد به من که فکر کنم داشتم شک و با خوشحالی نگاش میکردم میگه چیزی نمیگی؟ حرفی نداری؟؟ چیزی به من نمیدی!! خلاصه! دیگه حرف این شد که چه کاری دستتون هست و کار ها رو به یکی تحویل بدین و از همه چیز یک بک آپ بگیرین و اینا ... خلاصه منم یک کاری که زیر دستم بود تموم کردم فوری.. بقیه رو سپردم به همون آقاهه... حالا رفتم به آقاهه میگم من دیگه از فردا نمیام میگه رفتی به رئیست گفتی برت گردوند؟ آفرین گفتم نه بابا ریس من نیستش خیلی اتفاقی این اتفاق افتاد... خلاصه که ما هم برگشتیم سر خونه زندگیمون
من زودتر جم کنم که فردا قراره بزرگراه در خونمون و برای تعمیرات ببندن و همه رو از ترافیک زیاد و اینا حسابی ترسوندن که کسی از خونش بیرون نیاد!
خلاصه آخر هفته خیلی خوبی داشته باشین

Tuesday, July 12, 2011

سس

همیشه وقتی میره مسافرت واسم یک چیزی میاره شده یعنی تا حالا نشده که نیارهاز خود راضی و همیشه هم من دوست داشتم هر چی آورده! دو هفته دیگه داره دوباره میره دانمارک و من بهش به شوخی میگم سوغاتی یادت نره ها! میگه چی بیارم واست خودت بگو این بار؟ میگم نه هیچی نیار دیگه یک بار دیگه هم امسال رفتی .. حیف که عطری که واسم آورد و عاشق اون بو خاصش بودم گم شده! یعنی تو یک کیفم هست ولی نمیدونم چرا پیدا نمیشه!!! آخه مگه عطرم گم میشه! خواستم بگم همونو باز بیار ولی گفتم نه علی خداییش هیچی نیار! !! بعد همین جوری حرف میزدیم که یهو خیلی متفکرانه میگه میدونم واست چی بیارم یک سس خوشمزه ای هست که اینجا نیست خوشمزه یادم نمیاد الان گفت رو چه غذای میریزن خوش مزه میشه!!! ولی قرار شد خودشم غذا هه را بپزدش!!! هر چند که من باز گفتم نه بابا ! نمیخواد چیزی بیاری!! ولی آخه خودمونیم سس هم شد سوغاتی!؟؟؟گریهولی خوب آدم وقتی شکمو باشه سوغاتی هم که براش فکر میکنن باید خوردنی باشه دیگه لابدقهقهه !!! به قول اینجایی ها اون فکرش که یک چیزی بیاره مهمه!!!

Monday, July 11, 2011

فالوده خورون

چند وقته اینجا هوا زده تو پنالتی و خیلی گرمه.. یعنی من سرمایی صبح ها هم با همون لباس میام سر کار که شب ها بر میگردم! آخه معمولا همیشه صبح ها یک ژاکتی چیزی لازمه!! پنجشنبه شب بود فکر کنم با یایا بیرون بودم نمیدونم چی شد که یهو علی و دوست پسر یایا هم اومدن! یعنی اینجوری شد که یایا اومد در خونه ما جفتمون با آقایون پای تلفن بودیم! بعد گفتیم بگیم اینم بیان؟ علی که گفت میاد دوست پسر یایا هم یکمی ناز و نوز کرد و اومد آخرش!! دیگه یکمی اونجا نشستیم و ۱۱ اینا تعطیل کردن.. منم گیر که بچه ها من سه روز فالوده میخوام بریم بگیریم! یایا که پایه هست همیشه ! باز ناز آقایون و کشیدیم یکمی و رفتیم این مغازه هه که تازه باز شده و تنها جای باز بود اون وقت شب! حالا خوشحال و خندون رفتیم تو دوست پسر یایا و علی میگن آقا فالوده دارین؟ کشتن ما رو این دو تا! ( نه این تیکه رو تو دلشون گفتن) آقاهه هم گفت داریم ولی نمیدیم بهتون.. آخه خوب نبوده فالودش میخوایم پسش بفرستیم ! حالا ما (مخصوصا من) با لب و لوچه آویزون! علی: خوب بستنی که دارن! من: ولی خوب من که فالوده میخواستم! علی: حالا بیا اینا رو ببین! ده نوع بستنی گذاشته خیار و طالبی و خربزه و خلاصه آخرش همون بستنی زعفرونیش و لای نون گرفتیم که شکم بچه سیر بشه! البته دو تایی با هم نصف کردیم هی یک گاز من یک گاز تو !!! بعدم دیگه خداحافظی کردیم و علی منو رسوند خونه..قرار شد فردا بعد کار من برم پیشش منو ببینه!!!

فرداش اول رفتم و..ست. و..ود.. کار داشتم مال! زنگ زدم بهش میگم چیزی بگیرم؟ میگه میدونی فلان مغازه خورشت و پلو اینا داره؟ میگم خوب ؟ بعد میگه میدونی کباب هم داره؟ اگه بخوای کباب با نون بخوری باید حتما بری اونجا؟ من: علی حالا چرا تاریخچه این جاها رو میدی؟ بگو چی بگیرم بیارم دیگه! علی: خوب کباب بگیر دیگه! بعد فکر کنم دید من خیلی استقبال نکردم! گفتش هر چی دوست داری همونو بگیر! منم گفتم خوب ما که قراره خونه مژی اینا فردا کباب بخوریم تا فردا صبر کن! گفتش آره راست میگی ! پس چی هوس کردی ! من: فالوده!! فکر کنم تو دلش گفت کارد بخوره!!! ولی خیلی مهربونانه گفت عااالیه بگیر پس بستنی شم بگیر مخلوط بخوریم!! خلاصه منم خوشحال خندان گرفتم و برای خونه مونم گرفتم .. رفتم پیشش و باهم زدیم به معده باهم! خلاصه به عرض همه برسونم من از جمعه هر روز فالوده زدم به بدن به به!

شنبه هم مژگان همه مون رو دعوت کرده بود باربیکیو تولد شوشوش هم بود! به منم گفت اگه میخوای به علی بگو منم مونده بودم بگم یا نگم که با سوتی که یایا پای تلفن داد اون شب که با هم بودیم بهش گفتم میای؟ که گفت میاد اگه دوست پسر یایا بیاد! ماشالا ما همین جوری باید ناز این رو بکشیم ناز اونو بکشیم! خلاصه جفتشون اومدن.. دو تا دیگه از دوستامونم بودن و دو ماشینه شدیم دیگه ! دیر رسیدیم یکم طبق معمول.. ولی خیلی خوش گذشت بهمون! کلی هم کباب و جوجه کباب زدیم به بدن... علی اولین بار بود که اومد تو جمع ما ! البته همه رو جدا جدا دیده بود اونایی که باید میدید به جز نانی و شوهرش که فکر کنم نانی هم کلی تعجب کرده بود که این که تا چند وقت پیش با این قهر بود چی شد! آخه از وقتی نانی واسه نینی جونش آف هست کمتر در جریان امور قرار میگیره خلاصه! البته جریانی هم نیست!! در راستای مهمونی هم همه به من گفتن اینکه خیلی با تو دوست پسریه پس یعنی چی که دوست پسرت نیست؟ حالا من نمیدونم ما چی کار کردیم کلا! اون بیشتریاش با پسرا بود اول که همه مشغول کباب بودن بعد سر ناهار کنار من بود بعد با دوست پسر یایا تخته بازی کرد یعنی اصلا اون مدلی نبود که مثلا همش به هم چسبیده باشیم! حتی دوست مژی هم که بعدا ازش آمار همه روگرفته بود خودش گفته بود علی و نگینم که با هم بودن! که مژی که گفته نه باهم نیستن! هم علی (شوهر مژی) هم دوسته گفته وا یعنی چی خوب معلوم بود با همن! به مژی میگم چرا آخه؟ میگه خوب خیلی کلا با هم راحت بودین انگار مدت هاست همو میشناسین و معلوم بود یک حسیم به هم دارین و مراقب هم هستین و intimate هستین به هم! ... طبق معمول هم آخرش گفت شما دو تا خودتون رو به کوچه علی چپ زدین!! اون یکی دوستم هم گفت معلومه دوست داره!! بهش میگم سارا قربونت برم چی کار کرد که معلومه؟ میگه خوب معلومه دیگه بعد به یایا میگه معلوم نیست؟ بعد یایا میگه خوب اگه دوستش نداشت که نمیومد باهاش! بعد خواهرش میگه تا حالا بهش گفتی دوستش داری؟ گفتم نه !! خر که نیست میدونه! بعدشم بابا جان این آدم مشکل commitment داره دیگه حالا من بگم واییی من دوست دارم!!! خلاصه این بود نظرات دوستان ما در مورد علی آقا! خلاصه با همه این حرف ها اون شب به هممون خیلی خوش گذشت و برگشتنی هم منو علی باهم برگشتیم آخه رفتنی دوستم باهامون بود . تو راه بهش گفتم خوب بود؟ خوش گذشت بهت؟ گفت آره خیلی خوب بود همه آدم های خوبی هستن وخوش میگذره باهاشون! یکمی هم دعواش کردم البته ... چون که گیر داده بود سر یک بحثی با یاسی و همه رو خسته کرده بودن و البته بعدش به یایا هم گفتم زیادی گیر دادن دیگه ! به هر حال

دیشب هم با مامان اینا رفتیم کنار دریا به صرف آش و چایی خیلی حال داد! یک هوا ملسی هم بود!!! اینجا وقتی آفتاب میره هوا خیلی خنک میشه یک جوری یعنی سرد هم میشه خلاصه ۲-۳ ساعتی نشستیم و بازی کردیم و خلاصه خوش گذشت الانم من دیگه باید دفتر و دستک و ببندم برم جیم که تقاص فالوده هایی که این مدت خوردم و بدم! که اوضاع بد خرابه

هفته خوبی داشته یاشین دوست جونا!

Tuesday, July 05, 2011

دارم حوصله هم میزنم که سر نره!

باز کلی گذشت من هیچی ننوشتم حالا یکی یکی میگم چی شد که در جریان باشیم
هفته پیش شنبه با بر و بکس رفتیم پیکنیک ... از کلی وقت قبل تر من به یایا اینا قول داده بودم بگم مامان بزرگم براشون قلیه ماهی درست کنه! دیگه خوب اون جز غذا هایی بود که بی فکر گفتم اینو بپزن!!! بعدم یایا گفت کوکو سبزی هم خوبه! آخه من تو فکر یک خورشت دیگه بودم که اگه کسی اونو دوست نداشت بخوره! گفتم خوب کوکو سبزی که آسونه سبزی هاش و داریم حتما... سه سوته حاضره! باقی هم گفته بودن که دسر اینا میران! مژی هم گفته بود سالاد و کالباس میاره ... من و شاهین جمعه رفته بودیم خرید واسه همین جریان چیز میزبخریم یهو جفتمون هوس آش رشته هم کردیم و اینجوری شد بدو بدو رفتیم مغازه ایرانی که چیزای آش رشته هم بخریم! آدم خوبه مثل من دوستاشو دعوت کنه بعد مامان مامان بزرگ داشته باشه که بگه فلانم بپز و اونام بپزن!! چیه خوب؟؟ به آشپزی جفتشون علاقه دارند به خدا! حالا جریانات اون وسط مسطاش و ایناش که بماند حودود ساعت ۲ ما که مثلا میزبان بودیم رسیدیم اونجا و چیز میز ها رو یکم چیدیم و بچه ها دیگه تا ۳-۴ همه اومدن و فکر کنم ۴ بود که دیگه ناهار خوردیم! خوشبختانه بیشتری ها هم قلیه ماهی رو هم دوست داشتن و خوردن... دو سه تا از بچه ها هم دیرتر اومدن... بیشترش به حرف و صحبت گذشت! چونکه بعضی ها خیلی وقت بود بعضی ها رو ندیده بودن و یا اینکه اصلا کلا همو ندیده بودن همش به حالت صحبت و آشنایی و معاشرت و حرف و اینا گذشت! دیگه در های پارک رو ساعت ۸ میبستن که ما هم آخراش دیگه بدو بدو جمع کردیم و خلاصه بساط چه کنم کجا بریم حالا بود که آخرش یک سریمون سر از خونه یایا اینا در اوردیم! من هم مامان اینا و رو گذاشتم خونه و چیز میز ها رو گذاشتیم سر جاش و با شاهین یکم بعد تر رفتیم با اینکه کمی تا قسمتی داشتم از خستگی میمردم ولی خوب تا ۲-۳ اونجا بودیم و دیگه تشریف آوردیم خونه

خیلی دلم میخواست به علی هم آش بدم ولی نشد دیگه! طفلی چند وقت پیشش که رفته بودیم دریا هوس آش کرده بود که در واقع همون منو به هوس انداخت! و خلاصه از اونجا که اول هفته ها میره ارواین خوب گیرش نیومد

این آخر هفته هم که گذشت که برای ما لانگ ویکند بود! شنبه شب داییم فنقلی ها رو آورد پیش ما.. خودشون عروسی دعوت بودن! این دختر دایی کوچیکه من از وقتی وارد شد گفتش خوب ددی گفته که ۱۱:۳۰ میاد دنبالمون ۶ ساعت داریم چی کار کنیم؟ گفتم نمیدونم خودت بگو چی دوست داری؟ میخوای بریم پارک یا بیچ؟ بعد میگه مگه نزدیکه شما هم بیچ هست! ؟ خواستم بگم زکی! ولی نگفتم قهقهه خواهرش گفت اره دیگه تو کالیفرنیا از هر طرف یک ذره بری یک بیچ هست... منم گفتم آره قربونت برم بیچ هم داریم اگه بخوای... یا اگه بخواین هم میتونیم بریم پلی گراند ! یا فیلم ببینیم یا بریم پارک کارت بازی کنیم! خلاصه من این همه از خودم نظر در کردم آخرش کوچیکه گفت چطوره من برای شما امشب شام بپزم! گفتم نه عزیزم تو خودت مهمونی نمیخواد زحمات بکشی!قلب بعد به مامانم گفت... مامانم هم گفت من میخواستم براتون پیتزا سفارش بدم یا لازانیا درست کنم! ولی هر چی تو بگی! اینم که این دو تا غذا رو خیلی دوست داره یکمی فکر کرد گفت نه تو امشب استراحت کن من برات ساندویچ درست میکنم!!قلب خلاصه من و خواهر بزرگه هم سر به سرش میزاشتم که حالا چی میخوای درست کنی و چی میخوای و اینا ! خلاصه یک لیست نوشت که ما دست در دست هم رفتیم این گروسری دم خونمون خریدیم واسش! البته بگم قبلش یخچال و واسه اون چیزایی که تایید شد داریم چک کرد نکنه نباشه ساندویچمون لنگ بمونه! خلاصه این فنقلیه ۷ ساله به همه ما اون شب ساندویچ ترکی خوروند!!! البته بگم ایشون در نقش سر آشپز بودن و من و خواهر جونش همه اینو خورد کن اونو خورد کن اینا رو کردیمخنده خودش سوس میزد و یک دونه پر ترکی و یک پنیر میزاشت!از خود راضی برای نوشیدنی هم همگی شیر شکلاتی خوردیم!!!! خیلی خلاصه با مزه بود ... بعدم تا غذا خوردیم گفت دیگه وقته خوابه حالا تازه ۹:۳۰ بود گفتم بهش مطمئنی ؟؟؟ میتونی امشب بیشتر بیدار بمونی ها! گفت نه خستمه ! خلاصه رفتیم رو تخت من خواهر بزرگه هم گفت که دراز میکشه پیشش! حالا مگه میخوابه؟ گفتم بذار من براتون فیلم بزارم... بگم هم که هی عین ساعت گویا می گفت ۲ ساعت مونده ددی بیاد ۱ ساعت مونده... خلاصه تا خود ۱۱:۳۰ بیدار بود و خواهر بزرگه هم میگفت میان حالا دیر نشدهنگران ۱۱:۳۰ که شد گریه و نق نق که به مامی زنگ بزنیم زنگ زدیم اونام تلفنشون خاموش ! گفتم حتما باتری شون تموم شده آوا هم بهش گفت شایدم دارن رانندگی میکنن! خلاصه دیگه اومد بغل من و خواب خوابم بود هی نق نق کرد و منم نار و نوازش تا خوابش برد! باباش اینم شب نیومدن دنبالشون!ابله طرف های ۱۲ رسیده بودن طرف ما گفته بودن شاید ما خواب باشیم زنگم نزده بودن دیگه... ساعت ۱:۳۰ - ۲ مامان من نگران شد زنگ زد به داییم که بگه نیان دیگه بچه ها خوابن خودشم بیچاره میخواست بخوابه که گفته بود ما فکر کردیم شما خوابین! خلاصه قرار شد صبح بیان دنبالشون! دیگه صبح اومدش و کلی معذرت خواهی و اینکه فکر کردیم دیگه خواب هستین و نمیخستیم بد خواب بشین .. البته آوا که اوکی بود اون کوچولوه هم که اون موقع خوابش میومد خوابش برد تا صبح! دیگه خیلی از ددی آش هم گله نکرد! گفتم بهش ببین بهت گفتم که بمون صبح واسمون صبحونه درست کن بیا حالا بریم سریال درست کن واسه خودت و ما !!! ا خلاصه تا رفتن ۱۰ بود دیگه ما هم انقدر هممون خواب و بیدار منتظر اینا بودیم گفتیم یک ساعتی دراز بکشیم که میخواستم اون روز بریم سانتا.. باربارا پیش مژی و علی که از روز قبلش رفته بودن ولی انقدر ترافیک بود که پشیمون شدیم و گفتیم اصلا نمیازره و رفتیم یک رستورانی تو ملیبو که تا اونجام برسیم یک ساعتی طول کشید... 6 بود دیگه هممون گرما زده و خسته برگشتیم خونه و غش کردیم!ا

دیروزم که روز ۴ جولای بود و حوالی ما مدتی هاست دیگه آتیش بازی نمیکنن یکم پایین تر میکردن هر سال که اونام امسال تعطیل کردن ! من و مادر بزرگ جان عصرش یکمی رفتیم مال چرخیدیم و خرید کردیم و بقیش همش خونه بودیم و اونا فیلم سریال ایرانی دیدن و منم واسه خودم یکمی کتاب جات خوندم و فیلم دیدم!
خلاصه این بود اهم اخبار در ۲ هفته گذشته... حالا به نظرم این هفته هفته خلوتی خواهد بود و من سعی میکنم بیشتر بنویسم!