سلام سلام من آمدم!
من الان دارم از گرسنگی هلاک میشم! یک نارنگی هم زدم به بدن بد تر شد انگار این قار و قور دلم! منتظرم که وقت ناهار بشه!! مژی جون جونی هم به خاطر برف شدید تو سیاتل برگشته و از اینجا داره کار میکنه! بعدشم علی شوشو جانش میاد اینجا بریم ناهار بزنیم به بدن!
یعنی من هر جا پا میزارم برف و بوران و میگیره مثل اون سال که رفتم ایران ... آخر هفته که رفتم سیاتل پیش مژی پیش بینی شده بود که از شنبه شب برف میاد و یکشنبه هم برفی منم خوشحال آخجون حالا من برف میبینم!! جمعه ساعت ۸ رسیدم مژی آمده بود دنبالم رفتیم یک رستورانی که همکاراش گفته بودن خوبه! با مزه بود کلی درینک های خوشمزه خوردیم! سیاتل خیلی غذاها دریایی دارن.. ما هم به عنوان پیش غذا صدف گرفتیم که تو یک سوس خوشمزه بودش با ریحون و یک مشت سبزی مبزی! با کلاماری .. واسه غذا هم فیش اند چیپس و برگر!! گفته بودن غذا معروف هاش اینان ! خوشمزه هم بود فقط برگرش مزه یک سوس عجیبی تو مایه های باربی کیو ( نبود بار بی کیو ) میداد که خوب شد باهم خوردیم نصف نصف! کلا منو مژی وقتی میریم یک جا و دلمون چند تا چیز میخواهد دو تاش که بیشتر مشترکه میگیریم نصف نصف میکنیم که آرزو به دل نشیم! خلاصه بعدش دیگه رفتیم هتل ... نشستیم به حرف زدن که مژی یک هو رفت تو اتاق اون وری و با کادو تولد من آمد! دوست جونم منو به آرزوم رسوند و بلاخره من اون چیزی که صد بار هی بهش میگفتم میخوام بخرم ( فکر کنم ۱ سالی شده بود!!!) که یک ساعت سفید اسپورتی باشه برام گرفته بود!! انقدر من ذوق مرگ شدم! که خدا میدونه! از اون روز همین جوری این ساعته رو دستمه! کلی هم بهم گفت که اگه دوستش نداری ببرعوض کن ولی من خیلیم دوستش دارم حالا اگه شد عکسشو میزارم.
شنبه صبح ۱۰ اینا بیدار شدیم بدو بدو رفتیم پایین که به صبحانه برسیم.. تا ۱۰:۳۰ صبحانه میدادن وسط های صبحانه بودیم که دیدیم یک صداهایی میاد و همه سقفو نگاه میکنن! از این مدل ها بود که از سقفش بیرون دیده میشد ما چیزی نفهمیدیم... من گفتم شاید دارن سقفو تمیز میکنن بعد تر دو نفر رد میشدن شنیدیم که میگن تگرگ اومد! خلاصه ما تگرگ و ندیدیم ولی وقتی برگشتیم بالا دیدیم که به چه برفی گرفته! انقدر خوشگل بود !! از این مدلا که قاطی بارونه و به اون صورت نمی نشست ..
اون روز میخواستیم بریم دان تان که یک مارکت معروف داره اونو ببینیم و بریم یک جا دیگه که بهش میگفتن اسپیس نیدل که با آسانسور میبرد بالا و همه شهرو میدیدی! مژی گفت بیا زودتر تا برف نشسته بریم.. زود آماده شدیم و پیش به سوی دان تان همچنان هم برف میومد... نزدیک های خروجی که بودیم دیدیم برف تبدیل به بارون شد و تا پارک کردیم و پیاده شدیم هم قطع شد ما هم خوشحال و خندون رفتیم سمت مارکت. مثل بازار ماهی فروش ها بود بعضی هاشون حرکات نمایشی میکردن بعد یک قسمتش کلی گل بود یک قسمتش چیزای کار دست بود خلاصه انگار مثلا بری بازار تجریش یا مثلا بازار وکیل! بعدشم رفتیم اولین و قدیمی ترین استا..ر با..کس خیلی درش قلقله بود اولش پشیمون شدیم و گفتیم میریم از اونی که تو خیابون اون وری میگیریم.. یکم همین جوری اون دورو بر پلکیدیم دیدیم انگار خلوت شد.. خلاصه رفتیم از همونجا دو تا چای گرفتیم بیشتر آدم ها داشتن ماگ و فنجون هایی که همیشه یک طرف مغازشون میزارن و میدیدن و یک عده هم خوب منتظر اوردرشون بودن ولی ۴ تا کشیر انگار داشت که اوردر میگرفتن جالب بود!ا بعدشم قدم زنون رفتیم اونجا که میبرد بالا همه شهر و میدیدیم یک- دو مایل انگار فاصله بود پیاده... از اون بالا همه سیاتل پیدا بود سیاتل خیلی دریاچه داره هر ور نگاه میکنی یک دریاچه هستش .. خوشگله خیلی این شهر.. اگه همه سال بارندگی و برف نبود خیلی جای قشنگ و خوبی برای زندگی و کار بود به نظر من... ولی خوب عمراهیچ جا کالیفر..نیا و لو...س ا..نجلس نمیشه !!اا
بعدش برگشتیم همون مارکت و از اونجا میخواستیم پیراشکی بگیریم ... دو تا پیراشکی گرفتیم و یک دونه هم پیراشکی شیرینی ای با کمال خوشحالی هم آفتاب درومد و همه خوشحال بیرون جلو آب نشسته بودن تو آفتاب .. البته سرد بودا .. یکی از همکارام ازم یک شکلاتی خواسته بود گفتیم قدم زنان بریم ببینیم کجاست زده بود یک مایل و نیم فاصله داره از اونجا که بودیم.. ما هم گفتیم بریم حالا که هوا هم خوبه... سیاتل خیلی خیابون هاش سراشیبی هم داره تقریبا نصفه راه و رفته بودیم یکم منطقه به نظر خفن اومد از یک مغازه کوچکی پرسیدیم این شکلات و کجا میشه گیر آورد؟ تو نداری؟ گفت اینو فلان گروسری ها دارن مژی هم گفت دو تاش دم هتلمون هست بیا برگردیم! دیگه خلاصه همه اون سر بالا یی ها رو که اومده بودیم قل خوردیم و برگشتیم!!! رفتیم یک کافی شاپ تو یک جای دیگه که اسم محله اش بل ویو بود خیلی جای با نمکی بود فرانسوی بود دو تا کافی گرفتیم و نشستیم به حرف زدن... تو کافی شاپ ۴-۵ تا دختر ایرانی هم اون وسط نشسته بودن غافل از اینکه دو تا دختر ایرانی ( من و مژی ) این ته نشستیم و بیچاره ها بلند بلند حرف میزدن و ما هم میخندیدیم به یک تیکه هایشون!!! یک ساعتی اونجا بودیم و برگشتیم که برسیم به هپی آور هتل که تا ۷:۳۰ بیشتر نبود...
طرف هتل برف قشنگ رو زمین نشسته بود رفتیم تو اتاق یکم لایه های لباسامون رو کم کنیم و بریم پایین .. مژی داشت تو اتاق خواب با علی حرف میزد منم اون ور مشغول جم و جور بودم دیدم انگار خیلی مشغوله حرف زدن شده داره تعریف میکنه منم کادو تولدشو آماده کردم خوشگلش کردم دیدم ساکت شد حرفش تموم شده بود اومدم تو اتاق بهش دادم و کلی ذوق کرد.. یک قسمتش یک گوشواره عین مال خودم بود که تو یکی از شو های یایا واسه جفتمون گرفته بودم (دو رنگ مختلف) و دو ماه زبون به دهان گرفته بودم که چیزی نگم که خیلی دوستش داشت و منم مال خودم و گوشم کردم ...عکس گرفتیم و فرستادیم واسه یایا و دوست هنرمندمون را ذوق مرگ کردیم!! بعد دیگه رفتیم پایین هپی اور یک ۴۰ دقیقه مونده بود فکر کنم.. یکمی درینک خوردیم و حرف زدیم و خیلیم شلوغ بود کلی هم بچه مچه بود.. دیگه کم کم همه رفتن و ما رو هم به قول مژی با جارو انداختن بیرون!! شب هم رفتیم یک رستوران تایلندی نزدیک هتلمون که با مزه بود اونم جفتمون دیگه جون نداشتیم تا دان تان بریم وگرنه یایا بهمون چند تا جا خوب پیشنهاد داده بود! همونجا بودیم تا ۱۲ اینا.. امدیم خونه یعنی دیگه غش کردیم ها!
یکشنبه که بیدار شدیم همه جا سفید سفید بود چند اینچی برف اومده بود خیلی خوشگل بود همه جا ما هم که برف ندیده عادت هم نداریم جفتمون یک جوری بودیم که دیگه گیر کردیم تو هتل بعد با علی که حرف زدیم گفتش که داره نگاه میکنه راه اونجا هایی که قرار هست بریم خوبه خلاصه رفتیم به اونجایی که میخواستیم بریم! و همه چیز خوب برگزار شد و خوب بود بعدشم رفتیم یک رستورانی که اسمش بود آشپز بداخلاق! یعنی طرف انقدر بعد اخلاق بود و غذاش انقدر خوشمزه بود! تازه منم دعوا کرد که چرا دارم از در و دیوارش عکس میگیرم! وای همچین گفت چرا عکس میگیری اینجا مکان شخصی منه! که گفتم الان حتما هر چی عکس این چند روز گرفتم پاک میکنه که فوری گفتم ببخشید ببخشید نمیدونستم و فرار کردم یعنی!!!ا
۶ بود رسیدیم هتل و منم یکم جم جور کردم و ساکم و بستم و رفتیم باز تو لابی هتل واسه هپی آور...همش خدا خدا میکردم تلویزیونشون رو کانال گلدن گلوب باشه که نبود بسکتبال میدیدن ملت منم فکر نمیکردم هنوز جایزه فیلم های خارجی و داده باشن نگاه کردن دیدم بلهه ...همه تو فیضبوک تبریکات گفته بودن و چند دقیقه بعدم که اون تیکه فیلمش و ملت گذاشتن! البته ما تکرارشو که ساعت ۸ دوباره میزاشت و وقتی امدیم بالا باز دیدیم! خیلی ذوق کردم و خوشحالی و واقعا فیلم قشنگی بود و حقش بود ببره امیدوارم اسکار و هم ببره
دوشنبه کله سحر هم که من تو برف و بوران رفتم فرودگاه و برگشتم خلاصه ! مژی هم چونکه نمیتونست بره محل کارش که به خاطره برف بسته شده بود همون شب بلیط گرفتن براش و برگشته الان در خدمت ماست!
تولد سریالی منم که دیگه تموم شده ! هفته پیش یایا و دوست پسرش آمدند خونه ما و مامانم کلی غذاهای خوشمزه پخیده بود و بابام هم کیک گرفته بود! با شمع عددی! میگم بابا این چه کاریه کردی آخه؟ ۲ سالم نیست که برام اینجوری شمع گرفتی! میخنده!! بعد شمع روشن نمیشد وای حالی کردم من!!! بابام هم این دوست پسر یایا رو خیلی دوست داره کلی باهاش اختلاط کرد و یایا هم ماجرا های سفرشون و تعریف میکرد و خلاصه خوش گذشت به همه!!
دیشب هم تولد برادر کوچیکه بود و مامان جان براش آش رشته ( آش مورد علاقه اش هست) با کتلت پخیده بود و بابا جان براش یک کیک شکلاتی خوشمزه گرفته بود!!! که فوتیدش! کادو خواهر جانش هم که آیفون بود رفته بود تو باقالیا بنابراین فقط با کادو های خوردنی و نقدی پدر و مادرش حال کرد این برادرمون دیشب!! و خواهر جانش مجبور شد کلا اوردرش و دیشب کنسل کنه و دوباره اوردر بده که ظاهرا فردا میرسه! حالا فعلا تولدش مبارک! تولد ترکوندنیش هم این آخر هفته هست!!!ا خدا امسال بهمون رحم کنه مثل پارسال نشه !!!ا
روز خوبی داشته باشین و گرم و آفتابی باشین