Thursday, May 31, 2012

امروز پنج شنبه بود و به سلامتی دیگه داریم به ویکند نزدیک میشیم! این هفته با این که کوتاه بود چونکه دوشنبه هم تعطیل بودیم ولی نمیدونم چرا انقدر دیر گذشت!ا
کازین خانوم ما که نیامد ویکند ولی خوش گذشت همش در حال این ور اون ور رفتن و بخور بخواب کلا خوب بود!ا 
شنبه صبح هم با یایا و دوست پسرش رفتیم کلاس یو..گا که خوب بود! حالا جالبیش این بود که اینا طبق معمول همیشه دیر رسیدن من بار اولم بود میرفتم اینجا نمیدونستم کجاست بهم هم نگفتن گفته بودن پیدا نمیکنی! همینجوری واسه خودم عین بیچاره ها کنار خیابون نشسته بودم تا بیان! بعد که اومدند دیدیم اینا که به خیال خودشون فقط ۲۵ دقیقه دیر رسیدن (فقط) یک ساعت هست کلاس شروع شده! یعنی کلا این دو تا از خانواده ما هم شاهکار ترن! دیگه طرف راهمون نداد! بعد یکی اونجا بود گفتش برین اون یکی استودیو ساعت ۱ شروع میشه بعد حالا یایا ناله و نق من اینو میخواستم خلاصه با کلی نق و نق رفتیم تا اون یکی... حالا گیرم داده که پیاده نریم ۴ تا بلاک رو من که گفتم من ماشین تکون نمیدم شما اگه میخواین جا به جا کنین! روز شنبه اون محله جا پارک کجا بود! دوست پسرشم گفت راهی نیست پیاده بریم بابا! خلاصه با کلی بد اخلاقی  رسیدیم! بهش میگم فکر کنم اولین بار که این کلاس و داری به موقع با ۵ دقیقه تاخیر میرسی فکر کنم اگه میتونست منو میکشت که ساکت شم!! دوست پسرشم میگفت قهوه نخورده حالش خرابه ! گفت حالا موقع برگشتن که نای راه رفتن ندارین بهتون میگم! خلاصه رفتیم و خیلیم خوب بود پیاده برگشتیم و نمردیم!ا
یک شبش هم رفتیم یک پارتی ایرانی... اونم ای بدک نبود دوست پسر یایا نیومد دوستامونم نیومدن خودمون دو تا هم نمیخواستیم بریم ولی رفتیم! کلی قر دادیم همشم آهنگ های قدیمی میزاشت شب خوبی بود! دوشنبه هم همش به خواب گذشت و تمیز کاری و آماده شدن واسه سه شنبه...ا
چند تا دانشجو استخدام کردن به عنوان کار آموز دو تاشون با من کار میکنن! یکیشون یک پسرست که تا دو هفته پیش بهم سلام هم نمیکرد و جواب نمیداد!! کلا همش تو مونیتورش بود الان ۲ هفته هست مدرسه اش تعطیل شده فکر کنم خوب شده رفیق جون جونی شدیم! به قول آلفی (همکار عزیزم چشمک) یک چیزی حتما خورده تو سرش! خلاصه خیلی باهم بادی شدیم دیگه کلا الان ... دیگه میاد همه چیز و واسم تعریف میکنه کشفیاتشو به من میگه کلی سوال میکنه! خیلی با مزست کلا! اون یکی دیگه یک دختر هندی که همیشه منو حرص میده! اولا که نمیدونم چی به خودش میزنه ولی یک بوی خاصی میده موهاشم بی نهایت بلنده و پر و وای همش مو هست این بشر لاغر مردنی! یعنی یک روز که موهاشو میبافه ها من خوشحال میشم! بعد حالا ایناش به درک اصلا گوش نمیداد اون اوایل من چی میگم ! این اول استخدام شد ... هر چی من توضیح میدادم ۲ ثانیه بعد بدو بدو سر میز من بود نگین این چی میشد یا مسج میزد کمک! صد بار بهش گفتم وقتی یک چیزی غلطی پیدا میکنی بنویس چیه ! شکلشو میزاری پارتش و نمیزاری من از کجا بفهمم چیه خودم همه را باید از اول چک کنم!!  جواب سوال هایی که میپرسی بنویس یادت نره! پسورد ها رو یاد داشت کن دو هزار تا پسورد داریم ما هر ۳ ماه یک بار هم باید عوض کنیم یادت میره! یعنی فکر کن لاگین میخواد بکنه ۱۰ بار پسورد میزنه یکیش در بیاد!  یعنی دلم میخواد موهامو بکنم از دستش! ( البته موها اونو بکنم با صرفه تره) این پسرم میزارتش سر کار! بهش میخنده!! دختره خودشم میخنده من که اینجا لوله میشم بعضی وقتا! بهش میگم استیو با من این کار ها رو نکنیا!!! میخنده میگه نه این خدایی خیلی زود سر کار میره! چند هفته پیش دختره تایم کارت را امضا نکرده بود حالا دو شنبه بعد از  دو روز تعطیلی یادش افتاده بعدپسره میگه بهش خیلی جدی اگه اینو تا ساعت ۱۲ فکس نکنی هر چی کار کردی اون دو هفته به فنا میره! اونم میگه واقعا ؟؟ وای فرم و بده اینا!!!  بعد حالا من دارم بر و بر اینو نگاه میکنم که یعنی باور کرد؟ ترکیدم از خنده که انقدر هول کرد!!! بعد این پسرم ریلکس میگه من ندارم برو از رییس بگیر! بعد اینم عین چی دوید  که بره فرم پیدا کنه!!! من که داشتم میترکیدم دیگه از خنده گفتم برو بگیرش بابا گناه داره آخه!!! زهره ترک شد فرم کجا بود!!! نشسته میخنده پسره خل میگه وای باورش شد دیدی؟؟ الان میره پیش مایک( رئیسشون) !!!! بدبخت ... ماجرا دارم با اینا من 
یک چیزی دیگه هم میخواستم بنویسم ولی دیگه حسش نیست باید برم جیم .... راستی گفتم که در ۴ ماه گذشته من ۱۵ پوند کم شدم ؟؟ :)) نگفتم؟ خوب حالا میگم! ا روز خوبی داشته باشین! ا 

Thursday, May 24, 2012

اینم از این

اصلآ حس کار ندارم از صبح تو یک جلسه بودیم من اصلآ رشته افکارم به هم ریخته نمیتونم برگردم رو مدلی که کار میکردم! گفتم اینجا رو آپدیت کنم!!
مژی و علی رفتن مسافرت و من با نبودن مژی واقعا حس تنهایی بهم میده! یعنی مژی تنها آدمیه که خوب من ۲۴/۷ باهاش در ارتباطم و میدونه چه کار میکنم و میدونم چه کار میکنه! وقتی نیست انگار من یک چیزی کم دارم! البته مدام بهم ایمیل میزنیم و گاهی رو اسکایپ و رو مسنجر حرف زدیم این هفته ولی خدا زودتر دوشنبه رو برسونه که برگرده!
یک کازین دارم وگاس زندگی میکنه نمیدونم نوشتم یا نه اکتبر پارسال رفت ایران با یک پسری که دوستش معرفی کرده بود و یک مدت باهاش تلفنی در تماس بود نامزد کرد! در عرض سه هفته! حالا آدم چه جوری یک آدم و با سه هفته دیدن میشناسه و برچسب میزنه که میتونه بهش اعتماد کنه و اینا بماند.. من که خوب هیچوقت این کارو نکردم و نمیکنم به قول معروف آدم به اینایی که هرروز میبینه نمیتونه درست اعتماد کنه چه برسه اون سر دنیا! حالا بماند که خوب دیگه همه گفتن قسمت بوده و تحقیق کردن و گفتن اگه از خانواده فلان باشن خوبه ( که البته نبودن!!! فقط تشابه فامیلی بوده!!! حالا نکه دلیل خوب بودن باشه!) ... بماند که من از اولش خیلی با قضیه برخورد خوبی نداشتم نه من نه برادرام... آدم بره سه هفته بعد بیاد تو بوق و کرنا بگه آهای من نامزد کردم بجمبین دیگه چرا بیکار نشستین شمام نامزد کنین انگار مثلا مدالی گرفته جایی رو فتح کرده!  بعدم از اون ور بشینه هی بغض کنه از حرفای بقیه که میگن این فقط به خاطره گرین کارت میخوادت و بعد از یک چند وقتم پوستش کلفت شه و بگه به درک اون که منو دوست داره منم دوستش دارم و گور بابا حرف مردم! مامان اینا خودش که هیچی مامان منم این کار براش خیلی یک کار نرمال میومد! همش میگفتش که خوب دلش میخواسته با ایرانی ازدواج کنه و ال و بل انگار تو شهر اونا ایرانی مثلا وجود نداره حالا منم خیلی داستان ها از این کازینم میدونم که خوب اینا نمیدونن مثل اینکه این هیچوقت یک ریلیشن شیپ راه نزدیک نداشته یکی تگزاس بود یکی لوس آنجلس بود فقط یکی بود شهر خودشون بود به ۶ ماه هم فکر نکنم کشید! ... بماند که مامانشم یک بار برگشت به مامانم گفت که ایشالا یکی هم واسه نگین زودتر پیدا بشه تا دیر نشده!!!! حالا انگار دیرو زود شدنش فرقی به حال اونا داره و بماند که مامان من کلی غصه خورد که چرا من با هیچکس نیستم و بعدشم که باز ناخداگاه حرف سهیل و پیش اورد که همه چی و سخت گرفتن و مگه آدم میخواد چه کار کنه چقدر همه چیز و پیچیده میکنن اینا و این دوستی های بلند مدت همین هست دیگه آدم دل زده میشه و هزار تا چیز دیگه (مامان من که از یک دهم مشکلات من و اون نمیدونست و خوب ماجرا علی و هم نمیدونه!!!)  که همش خوب از رو دل سوزی و آرزو و این چیزا بود و باز یک پرونده بسته شده رو از زیر خاک کشیدن بیرون و این حرف ها! بابام هم با عصبانیت بگه به اینا چه ربطی داره ! شاید نگین نخواد اصلا شوهر کنه بی جا کردن همچین حرفی زدن!!! البته من اون مکالمه های رد و بدل شده رو مثلا نشنیدم!! چونکه داشتن یواش باهم حرف میزدن ولی تف به خونه های کوچیک که دیگه پریواسی اینا وجود نداره!!! خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم این نامزدی به هم خورد متاسفانه یا خوشبختانه! قبل اینکه کازین ما بدبخت یا خوشبخت بشه!  و تعجبش واسه من و برادرام و حتا بابام هم نیست ولی مامانم خیلی طفلکی ناراحتش شد! هر چی هم میگی مادر من الان با تحقیق و اسم و رسم خانودگی و اینا نمیشه به کسی اعتماد کرد اونا خوبه ولی آخه تو چه طوری میتونی به یکی اون سر دنیا اعتماد کنی! اونم اونجا که جووناش فقط دنبال یک راهن که از اونجا فرار کنن!! ! باز میگه نمیدونم والا ! کلا مادر من رو یک عقاید خاص خودش همیشه عجیب پا فشاری میکنه کوتاهم نمیاد ! بابا رو میشه با حرف و صحبت یکمی نرم کرد مامان کلا مرغش یک پا داره اگه هم بگه درست درست ولی آخرش یک "اما" یا "بات" گنده داره که حرف خودش را مجددا بگه! خلاصه ما موندیم و کازینی دل شکسته که شاید واسه تعطیلات طولانی این آخر هفته بیادش! گناه داره ها ولی خود کرده رو تدبیر نیست! خداییش ولی دلم خیلی به حالش سوخته و براش ناراحتم ! ولی آدم به نظر من هر چقدرم تو هپروت باشه و رویائی واسه این تصمیم های مهم زندگیش بهتره از هپروت در بیاد و یکم منطقی فکر کنه ! همون وقت که میرفت حتا من بهش گفتم عزیزم بهش وقت بده نری الان با یک حلقه برگردیا! ببین خوشت اومد واسه عیدم برو یک مدت طولانی تر ببین خوبه چطوره! گوش نکرد و وقتی برگشت گفت همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و خودش خانوادش خیلی اصرار داشتن و همه کارا و انجام دادن و کمکم کردن (که واسه من اصلآ قابل هضم نبود اگه من بودم مشکوکم میشدم که و چه عجله دارن !!) ولی با همه اون عجله کاری ها پسره اون جمله معروف و گفته که "من نمیتونم خوشبختت کنم و مطمئن نیستم به خودم که از پسش بر بیام"و  به همین سادگی پرونده این دوستی و نامزدی ۵-۶ ماهه بسته شد.

Tuesday, May 15, 2012


سلام سلام
من هم اکنون یک نگین فارغ تحصیل هستم! که دیگه کار و زندگی نداره!!! خیلی خوبیه.. اصلآ پیشنهاد نمیکنم برین دانشگاه و باز درس بخونین!! چیه بابا! از زندگی لذت ببرین !! شوخی کردم اگه شرایطش و دارین حتما این کارو بکنین بلاخره کاری هست که پشیمونی توش نیست .. آخرش البته نه شب های مقدس امتحان!ا 
من که سه شنبه امتحان آخرم و دادم و همون موقع هم نمره فاینال مون و گفت ولی هنوز نمره کل کلاس تو سیستم نیومده! جمعه هم جشن فارغ تحصیلی بود که مثل همه فارغ تحصیلی ها دیگه صف بستیم و اسم هامون خوندن و دست زدن و برادران عزیزم و دایی جان و بابا جوون کلی عکس اینا گرفتن و خلاصه خوب بود!!! از ماجرا ها ی جالبش یک جا من و سمی همون دوست دانشگاهم که اونم فارغ شد وایستاده بودیم بعد ۵ نفر داشتن ازمون عکس میگرفتن!!! بابا، دایی، شاهین، بابای سمی،  شوهرش!! وای یک صحنه خنده داری بود ها! من استاد راهنمای لیسانس مو دیدم انقدر بغلش کردم و بغلم کرد هی رد میشد باز میومد هاگ میکرد منو اونم انگار هیجان زده شده بود بد تر از من !! هی میگفت خیلی خوشحالم باز اینجایی بعدشم گفت تو مگه پارسال نبود اومدی پیش من میخواستی تازه درخواست کنی !! گفتم نه بابا ۲ سال و نیم گذشته از اون وقت!! منم که خیلی ذوق کردم دیدمش آخی... دیگه اینکه ازمون خوب عکس گرفتن بعد عکس هامونم قاطی پاتی شده هر بار این لینک و باز میکنی یک عکسیه جا عکس خودت !!! دیشب من شانسکی عکس های خودمو دیدم!!! دیروز عکس همکارم بود امروز یک پسر هندی بودم! منم یک ایمیل عصبانی زدم که اینهمه پرسیدن چی پوشیدی موهات چقدره چه رنگه چی آویزون کردی کفشت چی بوده اون وقت این عکسه منه؟!! همکارم زنگ زد بهشون حالا اون عکسهای منو داشت! خلاصه الان درست شده!ا
شبش مامان و بابام همه رو دعوت کرده بودن یک رستوران ایرانی که آهنگ و رقص عربی اینا داره همه زحمت کشیدن و اومدن جز یایا و دوست پسرش... یایا یک شو داشت روز بعد و اونم که خیلی دقیقه نود هست! من به این چیزاش عادت کردم دیگه بهشم زنگ نزدم دوباره ببینم منتظرش بشیم میاد یا نه دیگه آدرس و زمان و میدونست اگه میخواست میومد ... ولی خوب برای همه خیلی جای سوال بود که این کجاست! چرا نیومد اینا بگذریم! اون شب به همه فکر کنم خیلی خوش گذشت هم رقصه عربیش باحال بود هم خواننده هاش خوب بودن و میشد برقصی خلاصه یکم تخلیه انرژی کردیم ولی ۱۱ تعطیل شدن دیگه ما جوان ها رفتیم یک باری رو اسکله نزدیک اونجا و مامان اینا و دائیم اینا رفتن خونه... اون بار هم خیلی باحال بود من با علی بار بغلیشو دو سه بار رفته بودم ولی این و نه ... این اسکله همه بار هاش پله میخوره میره بالا و وقتی میشینی آب زیره پاته خیلی باحاله ....دیگه تا ۲ اینا اونجا بودیم و برگشتیم! خیلی شب خوبی بود
من جمعه تعطیلی گرفتم ولی پنجشنبه همکارام کلی تحویلم گرفتن و برام کیک و بالون و اینا گرفته بودن و سورپریز کردنم ، خیلی شرمنده و خوشحالم کردن!! الانم منشی عکساشو زده به دیوار یک عکسای ۳ در ۴ هم هست!!! خلاصه گذشت دیگه تموم شد حالا هر کی میبینتم میگه کی دکترا رو شروع میکنی!!! منم میگم هیچوقت!!!!ا
اینم ماجرای تموم شدن درس من از شر غر غر هام هم راحت شدن همه !ا 
روز خوبی داشته باشین!ا
   

Thursday, May 03, 2012

کلد پلی سلام سلام من یک نگین با انرژی هستم که سه شنبه فاینال دارم و هنوز هیچی نخوندم!!! الانم نشستم اینجا (سر کار) این پسره همکارم هم تو ساختمون اون وری یا داریم چت میکنیم یا مسخره بازی در میاریم !!! اون فردا فینال داره!! چقدر این پسرا ریلکس هستن به خدا !!! این همکارم خیلی با مزست دیروز رفتم پیشش بعد میگم کی امتحانته؟ میگه نگین فکر میکردم امروزه!!! بعد صبح پاشدم بخونم یکم میخواستم نیام سر کار! دیدم جمعه هست پا شدم اومدم اینجا!!! وای بهش میگم خدایی اصلا نگاه کردی برنامه کلاستو!!! چند جلسه کلاسو رفتی اصلا!؟ آخر خندست! ولی بیچاره انقدر این ریسمون کار ریخته رو سرش حقم داره یکمی! بعد کلا از این آدمایی که دوست داره کار خودشو بکنه بعد رییس کرده اینو مسول یک گروهی که تقریبا الان ۲۴-۲۵ تا هستن من کاملا میدونم چقدر سختشه! دیروزم بهم گفت که تو که میدونی من از آدم زیاد بدم میاد! میخوای تو بیا جانشین من شو!! گفتم نه عزیزم با این آدم عتیقه ها که تو تیم شمان اصلا اصرار نکن!!!! بگذریم!ا دیشب ما رفتیم کنسرت جای همه خالی! من و برادران گرامی و سارا گلی... کنسرت کلد پلی بود یعنی من انقدر جیغ زدم و باهاش خوندم هنوز گلوم میسوزه خیلی دوست دارم این بند را من....یعنی یکی از بهترین شب های زندگیم بود !!! انقدرم یاد علی افتاده بودم آخه نه که من مرده این گروهم اون اولا هر وقت میخواستیم چیزی نگاه کنیم اگه فیلم به درد بخوری نداشتیم میشستیم کنسرت اینا رو نگاه میکردیم! وای احساس میکنم از اون موقع صد سال گذشته ! ولی انقدر ترافیک و شلوغ بود که ما ۶ عصر راه افتادیم از خونه ما که شیاد ۲۰ مایل هم از هالیوود نیست و ساعت ۹ بود که سر جاهامون نشستیم و همون وقت شروع کردن ! همه آهنگای مورد علاقه منم خوندن و خیلی حال کردن خلاصه هنوز تو مود هایپر دیشبم !!! خلاصه جا همه خالی! این هفته یک کلاس آموزشی هستیم سر کار که خیلی الکی کشش میده دیگه امروز میتونست تمومش کنه! بعد فکر کن همه کلاس جنتلمن هستن و من تنها دختر کلاسم! بعد آقاهه وقتی میخواد کلاسو ساکت کنه میگه "نگین اند جنتلمن ساکت!!! بعد چونکه من تنها دخترم اولم میاد سوال های من و جواب میده همیشه!! من تو کف بعضی آدم هام که اومدن این کلاسه خوب ریس هاشون فرستادنشون ولی خوب یکیشون یک آقاهه هست که ۴۰ سال کار میکنه دیگه باید باز نشست شه!!!! البته به قول مژی یک خط تو صورتش نیست من بهش میگم سیاهه بابا خطم حتما داره یکی دیگه هم یک آقاهه پیریه مثلا بالا ۶۰ و امروزم یک چند تا دیگه آدم های سن بالا اضافه شدن و من خیلی از همینجا بهشون آفرین میگم! ز گهواره تا گور به اینا میگن!!! ولی خدایی اینا کار بهتری نمیتونن کنن آیا که باز نشسته نمیشن!؟ا من برم خونه دیگه درس که نخوندم! گشنم هم که هست! دیگه اینجا موندن جایز نیست روز خوبی داشته باشین! ا -- دوست جون من هیچ نظری از تو اینجا نگرفتم مطمئن باش که کد رو بزنی هنگام نظر گذاری وگرنه نمیاد ! ا

سلام سلام من یک نگین با انرژی هستم که سه شنبه فاینال دارم و هنوز هیچی نخوندم!!! الانم نشستم اینجا (سر کار) این پسره همکارم هم تو ساختمون اون وری یا داریم چت میکنیم یا مسخره بازی در میاریم !!! اون فردا فینال داره!! چقدر این پسرا ریلکس هستن به خدا !!! این همکارم خیلی با مزست دیروز رفتم پیشش بعد میگم کی امتحانته؟ میگه نگین فکر میکردم امروزه!!! بعد صبح پاشدم بخونم یکم میخواستم نیام سر کار! دیدم جمعه هست پا شدم اومدم اینجا!!! وای بهش میگم خدایی اصلا نگاه کردی برنامه کلاستو!!! چند جلسه کلاسو رفتی اصلا!؟ آخر خندست! ولی بیچاره انقدر این ریسمون کار ریخته رو سرش حقم داره یکمی! بعد کلا از این آدمایی که دوست داره کار خودشو بکنه بعد رییس کرده اینو مسول یک گروهی که تقریبا الان ۲۴-۲۵ تا هستن من کاملا میدونم چقدر سختشه! دیروزم بهم گفت که تو که میدونی من از آدم زیاد بدم میاد! میخوای تو بیا جانشین من شو!! گفتم نه عزیزم با این آدم عتیقه ها که تو تیم شمان اصلا اصرار نکن!!!! بگذریم!ا 
دیشب ما رفتیم کنسرت جای همه خالی! من و برادران گرامی و سارا گلی... کنسرت کلد پلی بود یعنی من انقدر جیغ زدم و باهاش خوندم هنوز گلوم میسوزه خیلی دوست دارم این بند را من....یعنی یکی از بهترین شب های زندگیم بود !!! انقدرم یاد علی افتاده بودم آخه نه که من مرده این گروهم اون اولا هر وقت میخواستیم چیزی نگاه کنیم اگه فیلم به درد بخوری نداشتیم میشستیم کنسرت اینا رو نگاه میکردیم! وای احساس میکنم از اون موقع صد سال گذشته ! ولی انقدر ترافیک و شلوغ بود که ما ۶ عصر راه افتادیم از خونه ما که شیاد ۲۰ مایل هم از هالیوود نیست و ساعت ۹ بود که سر جاهامون نشستیم و همون وقت شروع کردن ! همه آهنگای مورد علاقه منم خوندن و خیلی حال کردن خلاصه هنوز تو مود هایپر دیشبم !!! خلاصه جا همه خالی

این هفته یک کلاس آموزشی هستیم سر کار که خیلی الکی کشش میده دیگه امروز میتونست تمومش کنه! بعد فکر کن همه کلاس جنتلمن هستن و من تنها دختر کلاسم! بعد آقاهه وقتی میخواد کلاسو ساکت کنه میگه "نگین اند جنتلمن ساکت!!! بعد چونکه من تنها دخترم اولم میاد سوال های من و جواب میده همیشه!! من تو کف بعضی آدم هام که اومدن این کلاسه خوب ریس هاشون فرستادنشون ولی خوب یکیشون یک آقاهه هست که ۴۰ سال کار میکنه دیگه باید باز نشست شه!!!! البته به قول مژی یک خط تو صورتش نیست من بهش میگم سیاهه بابا خطم حتما داره یکی دیگه هم یک آقاهه پیریه مثلا بالا ۶۰ و امروزم یک چند تا دیگه آدم های سن بالا اضافه شدن و من خیلی از همینجا بهشون آفرین میگم! ز گهواره تا گور به اینا میگن!!! ولی خدایی اینا کار بهتری نمیتونن کنن آیا که باز نشسته نمیشن!؟ا من برم خونه دیگه درس که نخوندم! گشنم هم که هست! دیگه اینجا موندن جایز نیست روز خوبی داشته باشین! ا 


-- دوست جون من هیچ نظری از تو اینجا نگرفتم مطمئن باش که کد رو بزنی هنگام نظر گذاری وگرنه نمیاد ! ا

Wednesday, April 18, 2012

سلام

چقدر وقت هست که ننوشتم! عید هر کی اینجا رو میخونه مبارک باشه...منم خوبم و مشغول درس و کار و زندگی... کارم خیلی زیاد شده یک جوری خیلی زیاد و تکراری که خسته میشه آدم به خاطر مداوم انجام دادنش! گروهم باز عوض شده و الان با یک دختره کار میکنم که فعلا با هم خوبیم! انقدر نانی میگفت این دختره فلان بیسار که من دیگه از همون اول باهاش از در دوستی و کلان هندونه زیر بغل گذاشتن در اومدم که فعلا روابط خوبی داریم و از من هم پیش ریسم ظاهرا همش تعریف میکنه! هم خودش میگه هم به نانی میگه که خیلی با کار من حال میکنه!!!ا کلا خوبه.. ظاهرا از این شنبه هم باید اضافه کاری بیایم ! دانشگاه هم که ترم آخر هست و کلاس آخر اصلا حسش یک جورایی نیست دیگه!!!! به قول یک پسره (که سر کار باهم خیلی دوست شدیم و سر به سر هم میذاریم ( بهش میگم آلفی ) :دی و قراره به زودی برم تو پروجکت اون و تو دانشگاهمه!!! چقدر توضیح شد!!!) میگه حالا انقدر بیخیالش نشو که گند بزنی!!! بهش گفتم فکر کن این کرس آسونیه نسبتا! تقصیر خودته دیگه انقدر گفتی آسونه آسونه من اصلا دل به کار نمیدم :)) مثلا من الان باید بشینم مشقام و کنم وقت ناهار نشستم دارم بلاگ آپ میکنم!!! سه هفته دیگه تقریبا این دانشگاه تموم میشه و بنده به کل فارغ میشم !!

سال جدید و خوب شروع کردم تا الان ۲ تا کنسرت رفتم!!! ۲ تا دیگه را هم بلیط دارم منتظرم که وقتش بشه ... یکیم هنوز تصمیم نگرفتم برم یا نه!!! کلا شهرمون با انواع اقسام کنسرت ها ترکونده!!! ۲-۳ تا مهمونی عید رفتم ... رفتم مسافرت.. تولد رفتم و بازم قراره این هفته بریم! خلاصه تا الانش که خوب بوده خدا رو شکر!ا

علی هم اصلا ازش خبری نیست جز یک تکستی که بهم عید نوروز و تبریک گفتیم واسه هم سال خوب آرزو کردیم.. کلا نابود شده ! ۲-۳ روزه دلم خیلی هواشو میکنه که بریم باهم دریا و حرف بزنیم ..فعلا با خودم در مبارزه به سر میبرم! حالا تا فردا چی بشه خدا داند!!! ۲ -۳ بار تا مرز تکست فرستادن هم براش رفتم ولی خودمو منصرف کردم..... اینم میگذاره دیگه

من دیگه برگردم سر کار ...روز خوبی داشته باشین

Wednesday, March 14, 2012

dreamliner B-787

بله دریم لاینر** به سایت ما آمده و بنده و مژی جز آدم های برنده لاتاری بودیم که بریم توش و از نزدیک ببینیم... هر کی تا حالا از تور آمده تو کف عظمت و خوشگلیشه


عکسشم بعد که برگشتم میزارم!


** dreamliner B-787


-----------------------------------------------------------------



عکس ها اضافه شد!ا



آماده ورود به بردشکل دم مشتری های مختلف! جای ایر....ا...ن ا....ی...ر خالی!


قسمت بیزینس کلاس
مقایسه پنجره های ایرباس 330 و 340 باهاشه که میگه بزرگتره! بعدم پنجره ها هم پرده ندارن یک دکمه هایی زیرشون بود که میشد پنجره را دیم یا روشن کرد
اینا صندلی های قسمت اکانامی که خیلی بزرگ و جادار بودن!



یه عکس از بیرون از دم!



یک عکس کلی با پنارما--



Wednesday, February 29, 2012

عنوان نداره

یک مدتی هست سعی میکنم بی خیال همه کس و همه چیز بشم و هی غر غر نکنم!!! یعنی تا میام ناله سر بدم به خودم میگم نه نه بسه به کارت برس!! بعد نا خود آگاه یک کمی در مورد مورده فکر میکنم بعد هم سعی میکنم خودمو مشغول کنم !! فعلا این هفته تا کنون موافق بودم با اینکه دو تا چیزی که میخواستم نشود ولی هنوز امیدم و از دست ندادم! نانی هم هر بار میبینتم میگه چقدر روحیت خوب شده حالا بزنین به تخته یهو فردا میزنم تو خاکی!ا


دیدین اسکار و بردیم ؟؟؟؟ یعنی بگم تمام وقتی که این بشر داشت حرف میزد من همین جوری اشک ریختم و فریاد زدم دروغ نگفتم اصلا بار اول گوش ندادم چی گفت .... داییم اینا و فسقلی ها خونمون بودن ما همه منتظر این لحظه بودیم و هی میگفتیم خدایا میشه یعنی؟؟؟ ساندرا بولک که حرف میزد یعنی من همه بدنم یخ زده بود و قلبم داشت میومد تو دهانم... همه هم همو دلداری میدادیم که تا همین جا هم که رسیدن عالیه و ای ول و اینا و من و مامی جان روحیه بالا میگفتیم حتما میبرند .... وقتی اسم ایران و گفت انقدر هممون جیغ زدیم که به قول مامی جان همه تا سر خیابون فهمیدن ما ایرانی هستیم خیلی خلاصه افتخار کردیم... سر کار هم این آقاهه که کنارم میشینه ( همسایه جدیدم) آخه جام و عوض کردن!! بهم گفت من دوست دارم این فیلمو ببینم گفتم من لینکش و دارم بهت میدم ولی بعد دیدم لینکه زیر نویس نداره!! هر چی هم گشتم هیچی پیدا نکردم که زیر نویس و حرفا با هم مچ باشه! حالا اگه کسی اینجا رو خوند و سراغ داره بهم بگه! خیلی بیچاره دوست داشت ببینه! بله همکارای ما انقدر مالتی کالچرال هستن!!!ا
خوب من یک دوست تو دانشگاه پیدا کردم که الان خیلی باهم وقت میگذرونیم اسمشو میزارم سمی ! شوهرش رفته ایران واسه دو هفته اینم گیر داده به من بیا با من بریم ایران اونم داره دو هفته دیگه میره ایران!! هر چی میگم قربونت برم من مامان بابام اینجام دم عید کجا پاشم برم ایران وسط دانشگاه اونم!!! خلاصه الان که شوهرش نیست من در نقش حوصله هم زن و روحیه دان و اینام !!! نه بابا شوخی میکنم ولی خوب بیشتر با هم وقت میگذرونیم!! شوهرشم دوست دارم هر دو بچه های خوبین!! بعد من و این دوستم رژیم گرفتیم و میریم یک جا واسه لاغری و این برنامه ها که تلویزیون خیلی تبلیغ میکرد!! بعد خیلی باحالیم ما هفته یک بار روز آزاد به هم دادیم و میریم با هم رستوران!!! حالا امشبم از اون شب های آزاده !!! ولی هنوز مطمئن نیستیم کجا میریم! دلم یک چیز خوشمزه میخواد! فعلا هر دومون تقریبا ۸- ۷ پوند کم شدیم از هفته اول... من که حالا حالا ها باید برم اونم فعلا گرفتاره نه به شدت من البته!! من که ترم قبل نه که ورزش نکردم و گرفتار درسهام شدم خیلی افتضاحم و شدم یک خرس به تمام معنا ! ولی عیبی نداره درست میشه ایشالا!!! یک روز منم یک مانکن میشم !!!ا ولی دو تایی خیلی خوبه هی به هم روحیه میدیم و اگه یک هفته کم نشیم به هم دلداری میدیم!ا

خیلی دوست دارم زود زود اینجا رو آپ کنم ولی هی نمیشه و تنبلی میکنم! کاشکی میشد هرروز یک چیز کوچیک مینوشتم که بعدا یادم بمونه یک چیزایی! علی و خیلی وقته ندیدم از همون زمان پست قبل...... گاهی دلم براش خیلی پر میکشه.... نمیدونم تا کی طاقت میارم و اینجوری میگذرونمش .... هیچی هم نشده ولی گاهی وقتا این حس و رابطه بین ما بد جوری زیر سوال میره برای خودم و میخوام استاپ کنمش الانم تو همون حالتم... دلم یک آدمی میخواد که همه جوره دوستم داشته باشه و دوستش داشته باشم و وقتی آدم های دورو برم و میبینم باز به علی برگردم یک جوری واسه من مکان آرامش و گوش شنواست .... فعلا تا جایی که بشه صبر میکنم ... خودشم که هیچی ... انگار بود و نبود من واسش بی اهمیته و .......... بگذریم

دلگیرم از دست خودم

کاش عاشقت نمیشدم

هر جوری میخواستم نشد

از غم یک ذره م کم نشد

من موندم و تنهایی هام

از دنیا هیچی نمیخوام

عاقبت منو نگاه

اشتباه پشت اشتباه

روز خوبی داشته باشین و دلتون گرم باشه این مهمه!ا

Tuesday, January 24, 2012

شاپوهالیک

کلا به آدمی تبدیل شدم که شاپینگ میکنه هی! تقصیر خودمم نیست آخه! مثلا دوستم یک گیفت کارت ویکتوریا جون واسه تولدم فرستاده بود به ایمیل یعنی الکترونیکی بود.. خوب من یک روز رفتم مال اول پرسیدم ازشون که میشه من اینو تو مغازه استفاده کنم آیا! دو تا دختر اولی که انگار تو عمرشون همچین چیزی ندیده بودن گفتن وا این چیه ؟؟ دختر سومی یکم نگاش کرد زیر ایمیلی که من پرینت کرده بودم ریز نوشته بود فقط واسه انلاین خوبه ... نتیجه این شد حالا که من تا اونجا بودم خوب نمیشد دست خالی بیام بیرون که!!!چند تا لباس زیر و رو گرفتم تا برم اوردر را بدم! حالا به یک نکته هم اشاره کنم که ۱۰ دلار هم واسه تولدم اینا فرستاده بودن! که من واسه اونم در واقع رفته بودم ولی به کل یادم رفت! خلاصه بعد که از سیاتل برگشتم کلی چیز میز آنلاین اوردر دادم!! تو سایتش گفته بود که اگه ۱۰۰ دلار خرید کنی شیپینگ مجانی میشه برات اگه نه ۲۲-۲۳ دلاربود واسه پست معمولی بود (یک هفته بعد میرسه)!!! به اضافه تکس و اینا! خلاصه بنده یک ۳۰ دلارم از جیبم دادم تا این اوردر انجام شد!! در ضمن اون کارت ده دلاری که خودشون فرستادن را هم پاره کردم ریز ریز که نرم به خاطر ۱۰ دلار اونجا پنجاه دلار خرج کنم بیام بیرون!!!

شنبه رفته بودم موهام و درست کنم و ابرو هام رو بردارم! بازم تو همون مال.. من هر وقت اونجا میرم میرم کفش های ناین وست و نگاه میکنم من همیشه توش میتونم یک چیزی پیدا کنم! اگه حس خرید باشه این شد که یک کفش و یک بوت خریدم !!! ولی بوتی که میخواستم بخرم اون رنگی که من میخواستم نداشت! منم گفتم جهنم همین مشکی و میخرم واسه سر کار خوبه! خیلی هم ارزون بود کف کرده بودم! شب که با دوستام بیرون میرفتیم خواهر یایا گفتش خوب اون رنگ و آنلاین اردر میدادی!! گفتم راست میگی ها! خلاصه یکشنبه اون یکی رنگشم اردر دادم!! البته تو فکرم بود این مشکی رو میبرم پس میدم!! ولی امروز پوشیدمش!! بعید میدونم برام پس بدم!!!ا

دیگه خرید موبایل جدید برای خودم و داداش کوچیکه بماند !! تازه حالا باید واسه اون یکیم چند وقت دیگه بگیرم! خوب آدم که نمیتونه بین دو تا برادر تفاوت بزاره! یک شوهر هم نداریم هی اراده کنیم یک چیزی میخوایم بره بخره!! اصلا بهترچلاق نیستیم!! ( این حکایت همون گربه هه بود) تولد داداش کوچیکه هام به خوبی و خوشی بر گذار شد! بدون اینکه به کسی آسیب ببینه!!! شوخی میکنم! خیلی همه اومده بودن و خیلی خوش گذشت به همه فکر کنم جاش هم خیلی خوشگل بود جای هر کی نبودش خالی بود..

من امروز بعد از مدت ها تصمیم دارم برام جیم .. بهتره کم کم بار و بندیل و ببندم و در برم از اینجا
روز خوبی داشته باشین!

Wednesday, January 18, 2012

سلام سلام من آمدم!
من الان دارم از گرسنگی هلاک میشم! یک نارنگی هم زدم به بدن بد تر شد انگار این قار و قور دلم! منتظرم که وقت ناهار بشه!! مژی جون جونی هم به خاطر برف شدید تو سیاتل برگشته و از اینجا داره کار میکنه! بعدشم علی شوشو جانش میاد اینجا بریم ناهار بزنیم به بدن!
یعنی من هر جا پا میزارم برف و بوران و میگیره مثل اون سال که رفتم ایران ... آخر هفته که رفتم سیاتل پیش مژی پیش بینی شده بود که از شنبه شب برف میاد و یکشنبه هم برفی منم خوشحال آخجون حالا من برف میبینم!! جمعه ساعت ۸ رسیدم مژی آمده بود دنبالم رفتیم یک رستورانی که همکاراش گفته بودن خوبه! با مزه بود کلی درینک های خوشمزه خوردیم! سیاتل خیلی غذاها دریایی دارن.. ما هم به عنوان پیش غذا صدف گرفتیم که تو یک سوس خوشمزه بودش با ریحون و یک مشت سبزی مبزی! با کلاماری .. واسه غذا هم فیش اند چیپس و برگر!! گفته بودن غذا معروف هاش اینان ! خوشمزه هم بود فقط برگرش مزه یک سوس عجیبی تو مایه های باربی کیو ( نبود بار بی کیو ) میداد که خوب شد باهم خوردیم نصف نصف! کلا منو مژی وقتی میریم یک جا و دلمون چند تا چیز میخواهد دو تاش که بیشتر مشترکه میگیریم نصف نصف میکنیم که آرزو به دل نشیم! خلاصه بعدش دیگه رفتیم هتل ... نشستیم به حرف زدن که مژی یک هو رفت تو اتاق اون وری و با کادو تولد من آمد! دوست جونم منو به آرزوم رسوند و بلاخره من اون چیزی که صد بار هی بهش میگفتم میخوام بخرم ( فکر کنم ۱ سالی شده بود!!!) که یک ساعت سفید اسپورتی باشه برام گرفته بود!! انقدر من ذوق مرگ شدم! که خدا میدونه! از اون روز همین جوری این ساعته رو دستمه! کلی هم بهم گفت که اگه دوستش نداری ببرعوض کن ولی من خیلیم دوستش دارم حالا اگه شد عکسشو میزارم.
شنبه صبح ۱۰ اینا بیدار شدیم بدو بدو رفتیم پایین که به صبحانه برسیم.. تا ۱۰:۳۰ صبحانه میدادن وسط های صبحانه بودیم که دیدیم یک صداهایی میاد و همه سقفو نگاه میکنن! از این مدل ها بود که از سقفش بیرون دیده میشد ما چیزی نفهمیدیم... من گفتم شاید دارن سقفو تمیز میکنن بعد تر دو نفر رد میشدن شنیدیم که میگن تگرگ اومد! خلاصه ما تگرگ و ندیدیم ولی وقتی برگشتیم بالا دیدیم که به چه برفی گرفته! انقدر خوشگل بود !! از این مدلا که قاطی بارونه و به اون صورت نمی نشست ..

اون روز میخواستیم بریم دان تان که یک مارکت معروف داره اونو ببینیم و بریم یک جا دیگه که بهش میگفتن اسپیس نیدل که با آسانسور میبرد بالا و همه شهرو میدیدی! مژی گفت بیا زودتر تا برف نشسته بریم.. زود آماده شدیم و پیش به سوی دان تان همچنان هم برف میومد... نزدیک های خروجی که بودیم دیدیم برف تبدیل به بارون شد و تا پارک کردیم و پیاده شدیم هم قطع شد ما هم خوشحال و خندون رفتیم سمت مارکت. مثل بازار ماهی فروش ها بود بعضی هاشون حرکات نمایشی میکردن بعد یک قسمتش کلی گل بود یک قسمتش چیزای کار دست بود خلاصه انگار مثلا بری بازار تجریش یا مثلا بازار وکیل! بعدشم رفتیم اولین و قدیمی ترین استا..ر با..کس خیلی درش قلقله بود اولش پشیمون شدیم و گفتیم میریم از اونی که تو خیابون اون وری میگیریم.. یکم همین جوری اون دورو بر پلکیدیم دیدیم انگار خلوت شد.. خلاصه رفتیم از همونجا دو تا چای گرفتیم بیشتر آدم ها داشتن ماگ و فنجون هایی که همیشه یک طرف مغازشون میزارن و میدیدن و یک عده هم خوب منتظر اوردرشون بودن ولی ۴ تا کشیر انگار داشت که اوردر میگرفتن جالب بود!ا بعدشم قدم زنون رفتیم اونجا که میبرد بالا همه شهر و میدیدیم یک- دو مایل انگار فاصله بود پیاده... از اون بالا همه سیاتل پیدا بود سیاتل خیلی دریاچه داره هر ور نگاه میکنی یک دریاچه هستش .. خوشگله خیلی این شهر.. اگه همه سال بارندگی و برف نبود خیلی جای قشنگ و خوبی برای زندگی و کار بود به نظر من... ولی خوب عمراهیچ جا کالیفر..نیا و لو...س ا..نجلس نمیشه !!اا

بعدش برگشتیم همون مارکت و از اونجا میخواستیم پیراشکی بگیریم ... دو تا پیراشکی گرفتیم و یک دونه هم پیراشکی شیرینی ای با کمال خوشحالی هم آفتاب درومد و همه خوشحال بیرون جلو آب نشسته بودن تو آفتاب .. البته سرد بودا .. یکی از همکارام ازم یک شکلاتی خواسته بود گفتیم قدم زنان بریم ببینیم کجاست زده بود یک مایل و نیم فاصله داره از اونجا که بودیم.. ما هم گفتیم بریم حالا که هوا هم خوبه... سیاتل خیلی خیابون هاش سراشیبی هم داره تقریبا نصفه راه و رفته بودیم یکم منطقه به نظر خفن اومد از یک مغازه کوچکی پرسیدیم این شکلات و کجا میشه گیر آورد؟ تو نداری؟ گفت اینو فلان گروسری ها دارن مژی هم گفت دو تاش دم هتلمون هست بیا برگردیم! دیگه خلاصه همه اون سر بالا یی ها رو که اومده بودیم قل خوردیم و برگشتیم!!! رفتیم یک کافی شاپ تو یک جای دیگه که اسم محله اش بل ویو بود خیلی جای با نمکی بود فرانسوی بود دو تا کافی گرفتیم و نشستیم به حرف زدن... تو کافی شاپ ۴-۵ تا دختر ایرانی هم اون وسط نشسته بودن غافل از اینکه دو تا دختر ایرانی ( من و مژی ) این ته نشستیم و بیچاره ها بلند بلند حرف میزدن و ما هم میخندیدیم به یک تیکه هایشون!!! یک ساعتی اونجا بودیم و برگشتیم که برسیم به هپی آور هتل که تا ۷:۳۰ بیشتر نبود...

طرف هتل برف قشنگ رو زمین نشسته بود رفتیم تو اتاق یکم لایه های لباسامون رو کم کنیم و بریم پایین .. مژی داشت تو اتاق خواب با علی حرف میزد منم اون ور مشغول جم و جور بودم دیدم انگار خیلی مشغوله حرف زدن شده داره تعریف میکنه منم کادو تولدشو آماده کردم خوشگلش کردم دیدم ساکت شد حرفش تموم شده بود اومدم تو اتاق بهش دادم و کلی ذوق کرد.. یک قسمتش یک گوشواره عین مال خودم بود که تو یکی از شو های یایا واسه جفتمون گرفته بودم (دو رنگ مختلف) و دو ماه زبون به دهان گرفته بودم که چیزی نگم که خیلی دوستش داشت و منم مال خودم و گوشم کردم ...عکس گرفتیم و فرستادیم واسه یایا و دوست هنرمندمون را ذوق مرگ کردیم!! بعد دیگه رفتیم پایین هپی اور یک ۴۰ دقیقه مونده بود فکر کنم.. یکمی درینک خوردیم و حرف زدیم و خیلیم شلوغ بود کلی هم بچه مچه بود.. دیگه کم کم همه رفتن و ما رو هم به قول مژی با جارو انداختن بیرون!! شب هم رفتیم یک رستوران تایلندی نزدیک هتلمون که با مزه بود اونم جفتمون دیگه جون نداشتیم تا دان تان بریم وگرنه یایا بهمون چند تا جا خوب پیشنهاد داده بود! همونجا بودیم تا ۱۲ اینا.. امدیم خونه یعنی دیگه غش کردیم ها!

یکشنبه که بیدار شدیم همه جا سفید سفید بود چند اینچی برف اومده بود خیلی خوشگل بود همه جا ما هم که برف ندیده عادت هم نداریم جفتمون یک جوری بودیم که دیگه گیر کردیم تو هتل بعد با علی که حرف زدیم گفتش که داره نگاه میکنه راه اونجا هایی که قرار هست بریم خوبه خلاصه رفتیم به اونجایی که میخواستیم بریم! و همه چیز خوب برگزار شد و خوب بود بعدشم رفتیم یک رستورانی که اسمش بود آشپز بداخلاق! یعنی طرف انقدر بعد اخلاق بود و غذاش انقدر خوشمزه بود! تازه منم دعوا کرد که چرا دارم از در و دیوارش عکس میگیرم! وای همچین گفت چرا عکس میگیری اینجا مکان شخصی منه! که گفتم الان حتما هر چی عکس این چند روز گرفتم پاک میکنه که فوری گفتم ببخشید ببخشید نمیدونستم و فرار کردم یعنی!!!ا

۶ بود رسیدیم هتل و منم یکم جم جور کردم و ساکم و بستم و رفتیم باز تو لابی هتل واسه هپی آور...همش خدا خدا میکردم تلویزیونشون رو کانال گلدن گلوب باشه که نبود بسکتبال میدیدن ملت منم فکر نمیکردم هنوز جایزه فیلم های خارجی و داده باشن نگاه کردن دیدم بلهه ...همه تو فیضبوک تبریکات گفته بودن و چند دقیقه بعدم که اون تیکه فیلمش و ملت گذاشتن! البته ما تکرارشو که ساعت ۸ دوباره میزاشت و وقتی امدیم بالا باز دیدیم! خیلی ذوق کردم و خوشحالی و واقعا فیلم قشنگی بود و حقش بود ببره امیدوارم اسکار و هم ببره

دوشنبه کله سحر هم که من تو برف و بوران رفتم فرودگاه و برگشتم خلاصه ! مژی هم چونکه نمیتونست بره محل کارش که به خاطره برف بسته شده بود همون شب بلیط گرفتن براش و برگشته الان در خدمت ماست!

تولد سریالی منم که دیگه تموم شده ! هفته پیش یایا و دوست پسرش آمدند خونه ما و مامانم کلی غذاهای خوشمزه پخیده بود و بابام هم کیک گرفته بود! با شمع عددی! میگم بابا این چه کاریه کردی آخه؟ ۲ سالم نیست که برام اینجوری شمع گرفتی! میخنده!! بعد شمع روشن نمیشد وای حالی کردم من!!! بابام هم این دوست پسر یایا رو خیلی دوست داره کلی باهاش اختلاط کرد و یایا هم ماجرا های سفرشون و تعریف میکرد و خلاصه خوش گذشت به همه!!

دیشب هم تولد برادر کوچیکه بود و مامان جان براش آش رشته ( آش مورد علاقه اش هست) با کتلت پخیده بود و بابا جان براش یک کیک شکلاتی خوشمزه گرفته بود!!! که فوتیدش! کادو خواهر جانش هم که آیفون بود رفته بود تو باقالیا بنابراین فقط با کادو های خوردنی و نقدی پدر و مادرش حال کرد این برادرمون دیشب!! و خواهر جانش مجبور شد کلا اوردرش و دیشب کنسل کنه و دوباره اوردر بده که ظاهرا فردا میرسه! حالا فعلا تولدش مبارک! تولد ترکوندنیش هم این آخر هفته هست!!!ا خدا امسال بهمون رحم کنه مثل پارسال نشه !!!ا

روز خوبی داشته باشین و گرم و آفتابی باشین


Monday, January 09, 2012

روز های خوب

سلام سلام سال نو همگی مبارک من که از تنبلی زیادی حوصله ام نشد بنویسم.. یعنی کار خاصی هم تو این تعطیلات انجام ندادم ... ۵ روز اول که یکی پشت دیگری مریض بودیم هر کدوممون مریضی مون ۳-۴ روز طول میکشد وقتی میرسیدی به اونجایی که فکر میکردی دیگه خوب نمیشی روز بعد خوب شده بودی !! جالب این بود که بابام مسوول خرید دارو بود! این داروخونه نزدیکمون که میرفت همیشه قرص هاش تموم شده بود!!! مجبور میشد بره جای دیگه! انگار همه مریض بودن اون هفته ...تقریبا از پنجشنبه بود که دیگه همه نسبتا خوب بودیم. شبش پیتزا ایرانی درست کردیم انقدر این پیتزا سنگین شده بود (بسکه چیز میز روش بود در حد مخلوط و مخصوص و اینا) که باید با چنگال میخوریش!!! کیفش به اینه که همه مون در این کار یک دخالتی میکنیم!! و با شوخی و خنده ماجرا انجام میشه! بابا هم همیشه یک شر××ابی باز میکنه به قول معروف خوش میگذاره تا این پیتزا آماده شه!! بعدش هم که آماده شد با با یک فیلم خوشگل زدیم به معده جای شما خالی! باقی روز ها رو همش یا هر کی ولو یک ور فیلم دیدیم! یا وقتی خوب شدیم ما سه تا رفتیم سینما فیلمایی که میخواستم دیدیم!!یعنی این برادر های من در هفته قبل ۳-۴ تا فیلم دیدن! من یکی کمتر!! دیشبم بالاخره رفتیم با یایا و دوست پسرش این فیلم ایرانی رو دیدیم جد*ا*یی نا* د*ر ا*.ز سی*.می**ن..البته من و دوست پسر یایا دیده بودیمش ولی شاهین و یایا ندیده بودند! خیلی سالنش خلوت بود یعنی شاید در کل ۳۰ نفر هم نبودیم! البته فیلم یک هفته هست که اومده شاید همه زودتر اومده بودن دیده بودن!ابه نظر من که همه واسه حمایت کردنشون حتما باید برن!
این شنبه که گذشت هم با برادر جان ها بیرون رفتیم شب و دوستم و شوهرش هم اومدن! اکثرا کسایی که دوست داشتم بیان یا مریض بودن یا مسافرت بودن یا میدونستم که گرفتارند و من نگفتم ( راستش ازم هم نپرسیدن که کاری میکنی یا نه!!!) منم خیلی خوشم نمیاد به همه بگن آهای بیاین تولدمه!! هر چند با این حال به دو سه نفر گفتم که نیومدن!! این دوستم تولد خودش هم بود خلاصه خوش گذشت یکمی قر دادیم و حرف زدیم و خوش گذشت ...علی هم صبحش اومد دنبالم رفتیم با هم صبحانه خوردیم برام کادو گرفته بود که اصلا انتظارشو نداشتم!! نمیدونم واقعا کی وقت کرده بود کادو بگیره با مزه حالا بعدا شاید یک پست تولدی بزارم تعریف میکنم که چی شد:)) قرار شد با یایا و دوست پسرش و خانوادگی هم فردا تولد بازی کنیم!! فکر کنم این تولد من سریال دنباله دار شده امسال!! یک ده بار برگذار بشه!! جمعه هم دارم میرم سیاتل پیش مژی جون جونی اونم برام یک شام رومانتیک تدارک دیده!ا و بعد هم که برگردیم ببینیم اینجا چه میکنیم خلاصه اینجوریاست... پس فعلا تولدم مبارک تا فردا که روزشه
:))