اصلآ حس کار ندارم از صبح تو یک جلسه بودیم من اصلآ رشته افکارم به هم
ریخته نمیتونم برگردم رو مدلی که کار میکردم! گفتم اینجا رو آپدیت کنم!!
مژی و علی رفتن مسافرت و من با نبودن مژی واقعا حس تنهایی بهم میده! یعنی مژی تنها آدمیه که خوب من ۲۴/۷ باهاش در ارتباطم و میدونه چه کار میکنم و میدونم چه کار میکنه! وقتی نیست انگار من یک چیزی کم دارم! البته مدام بهم ایمیل میزنیم و گاهی رو اسکایپ و رو مسنجر حرف زدیم این هفته ولی خدا زودتر دوشنبه رو برسونه که برگرده!
یک کازین دارم وگاس زندگی میکنه نمیدونم نوشتم یا نه اکتبر پارسال رفت ایران با یک پسری که دوستش معرفی کرده بود و یک مدت باهاش تلفنی در تماس بود نامزد کرد! در عرض سه هفته! حالا آدم چه جوری یک آدم و با سه هفته دیدن میشناسه و برچسب میزنه که میتونه بهش اعتماد کنه و اینا بماند.. من که خوب هیچوقت این کارو نکردم و نمیکنم به قول معروف آدم به اینایی که هرروز میبینه نمیتونه درست اعتماد کنه چه برسه اون سر دنیا! حالا بماند که خوب دیگه همه گفتن قسمت بوده و تحقیق کردن و گفتن اگه از خانواده فلان باشن خوبه ( که البته نبودن!!! فقط تشابه فامیلی بوده!!! حالا نکه دلیل خوب بودن باشه!) ... بماند که من از اولش خیلی با قضیه برخورد خوبی نداشتم نه من نه برادرام... آدم بره سه هفته بعد بیاد تو بوق و کرنا بگه آهای من نامزد کردم بجمبین دیگه چرا بیکار نشستین شمام نامزد کنین انگار مثلا مدالی گرفته جایی رو فتح کرده! بعدم از اون ور بشینه هی بغض کنه از حرفای بقیه که میگن این فقط به خاطره گرین کارت میخوادت و بعد از یک چند وقتم پوستش کلفت شه و بگه به درک اون که منو دوست داره منم دوستش دارم و گور بابا حرف مردم! مامان اینا خودش که هیچی مامان منم این کار براش خیلی یک کار نرمال میومد! همش میگفتش که خوب دلش میخواسته با ایرانی ازدواج کنه و ال و بل انگار تو شهر اونا ایرانی مثلا وجود نداره حالا منم خیلی داستان ها از این کازینم میدونم که خوب اینا نمیدونن مثل اینکه این هیچوقت یک ریلیشن شیپ راه نزدیک نداشته یکی تگزاس بود یکی لوس آنجلس بود فقط یکی بود شهر خودشون بود به ۶ ماه هم فکر نکنم کشید! ... بماند که مامانشم یک بار برگشت به مامانم گفت که ایشالا یکی هم واسه نگین زودتر پیدا بشه تا دیر نشده!!!! حالا انگار دیرو زود شدنش فرقی به حال اونا داره و بماند که مامان من کلی غصه خورد که چرا من با هیچکس نیستم و بعدشم که باز ناخداگاه حرف سهیل و پیش اورد که همه چی و سخت گرفتن و مگه آدم میخواد چه کار کنه چقدر همه چیز و پیچیده میکنن اینا و این دوستی های بلند مدت همین هست دیگه آدم دل زده میشه و هزار تا چیز دیگه (مامان من که از یک دهم مشکلات من و اون نمیدونست و خوب ماجرا علی و هم نمیدونه!!!) که همش خوب از رو دل سوزی و آرزو و این چیزا بود و باز یک پرونده بسته شده رو از زیر خاک کشیدن بیرون و این حرف ها! بابام هم با عصبانیت بگه به اینا چه ربطی داره ! شاید نگین نخواد اصلا شوهر کنه بی جا کردن همچین حرفی زدن!!! البته من اون مکالمه های رد و بدل شده رو مثلا نشنیدم!! چونکه داشتن یواش باهم حرف میزدن ولی تف به خونه های کوچیک که دیگه پریواسی اینا وجود نداره!!! خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم این نامزدی به هم خورد متاسفانه یا خوشبختانه! قبل اینکه کازین ما بدبخت یا خوشبخت بشه! و تعجبش واسه من و برادرام و حتا بابام هم نیست ولی مامانم خیلی طفلکی ناراحتش شد! هر چی هم میگی مادر من الان با تحقیق و اسم و رسم خانودگی و اینا نمیشه به کسی اعتماد کرد اونا خوبه ولی آخه تو چه طوری میتونی به یکی اون سر دنیا اعتماد کنی! اونم اونجا که جووناش فقط دنبال یک راهن که از اونجا فرار کنن!! ! باز میگه نمیدونم والا ! کلا مادر من رو یک عقاید خاص خودش همیشه عجیب پا فشاری میکنه کوتاهم نمیاد ! بابا رو میشه با حرف و صحبت یکمی نرم کرد مامان کلا مرغش یک پا داره اگه هم بگه درست درست ولی آخرش یک "اما" یا "بات" گنده داره که حرف خودش را مجددا بگه! خلاصه ما موندیم و کازینی دل شکسته که شاید واسه تعطیلات طولانی این آخر هفته بیادش! گناه داره ها ولی خود کرده رو تدبیر نیست! خداییش ولی دلم خیلی به حالش سوخته و براش ناراحتم ! ولی آدم به نظر من هر چقدرم تو هپروت باشه و رویائی واسه این تصمیم های مهم زندگیش بهتره از هپروت در بیاد و یکم منطقی فکر کنه ! همون وقت که میرفت حتا من بهش گفتم عزیزم بهش وقت بده نری الان با یک حلقه برگردیا! ببین خوشت اومد واسه عیدم برو یک مدت طولانی تر ببین خوبه چطوره! گوش نکرد و وقتی برگشت گفت همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و خودش خانوادش خیلی اصرار داشتن و همه کارا و انجام دادن و کمکم کردن (که واسه من اصلآ قابل هضم نبود اگه من بودم مشکوکم میشدم که و چه عجله دارن !!) ولی با همه اون عجله کاری ها پسره اون جمله معروف و گفته که "من نمیتونم خوشبختت کنم و مطمئن نیستم به خودم که از پسش بر بیام"و به همین سادگی پرونده این دوستی و نامزدی ۵-۶ ماهه بسته شد.
مژی و علی رفتن مسافرت و من با نبودن مژی واقعا حس تنهایی بهم میده! یعنی مژی تنها آدمیه که خوب من ۲۴/۷ باهاش در ارتباطم و میدونه چه کار میکنم و میدونم چه کار میکنه! وقتی نیست انگار من یک چیزی کم دارم! البته مدام بهم ایمیل میزنیم و گاهی رو اسکایپ و رو مسنجر حرف زدیم این هفته ولی خدا زودتر دوشنبه رو برسونه که برگرده!
یک کازین دارم وگاس زندگی میکنه نمیدونم نوشتم یا نه اکتبر پارسال رفت ایران با یک پسری که دوستش معرفی کرده بود و یک مدت باهاش تلفنی در تماس بود نامزد کرد! در عرض سه هفته! حالا آدم چه جوری یک آدم و با سه هفته دیدن میشناسه و برچسب میزنه که میتونه بهش اعتماد کنه و اینا بماند.. من که خوب هیچوقت این کارو نکردم و نمیکنم به قول معروف آدم به اینایی که هرروز میبینه نمیتونه درست اعتماد کنه چه برسه اون سر دنیا! حالا بماند که خوب دیگه همه گفتن قسمت بوده و تحقیق کردن و گفتن اگه از خانواده فلان باشن خوبه ( که البته نبودن!!! فقط تشابه فامیلی بوده!!! حالا نکه دلیل خوب بودن باشه!) ... بماند که من از اولش خیلی با قضیه برخورد خوبی نداشتم نه من نه برادرام... آدم بره سه هفته بعد بیاد تو بوق و کرنا بگه آهای من نامزد کردم بجمبین دیگه چرا بیکار نشستین شمام نامزد کنین انگار مثلا مدالی گرفته جایی رو فتح کرده! بعدم از اون ور بشینه هی بغض کنه از حرفای بقیه که میگن این فقط به خاطره گرین کارت میخوادت و بعد از یک چند وقتم پوستش کلفت شه و بگه به درک اون که منو دوست داره منم دوستش دارم و گور بابا حرف مردم! مامان اینا خودش که هیچی مامان منم این کار براش خیلی یک کار نرمال میومد! همش میگفتش که خوب دلش میخواسته با ایرانی ازدواج کنه و ال و بل انگار تو شهر اونا ایرانی مثلا وجود نداره حالا منم خیلی داستان ها از این کازینم میدونم که خوب اینا نمیدونن مثل اینکه این هیچوقت یک ریلیشن شیپ راه نزدیک نداشته یکی تگزاس بود یکی لوس آنجلس بود فقط یکی بود شهر خودشون بود به ۶ ماه هم فکر نکنم کشید! ... بماند که مامانشم یک بار برگشت به مامانم گفت که ایشالا یکی هم واسه نگین زودتر پیدا بشه تا دیر نشده!!!! حالا انگار دیرو زود شدنش فرقی به حال اونا داره و بماند که مامان من کلی غصه خورد که چرا من با هیچکس نیستم و بعدشم که باز ناخداگاه حرف سهیل و پیش اورد که همه چی و سخت گرفتن و مگه آدم میخواد چه کار کنه چقدر همه چیز و پیچیده میکنن اینا و این دوستی های بلند مدت همین هست دیگه آدم دل زده میشه و هزار تا چیز دیگه (مامان من که از یک دهم مشکلات من و اون نمیدونست و خوب ماجرا علی و هم نمیدونه!!!) که همش خوب از رو دل سوزی و آرزو و این چیزا بود و باز یک پرونده بسته شده رو از زیر خاک کشیدن بیرون و این حرف ها! بابام هم با عصبانیت بگه به اینا چه ربطی داره ! شاید نگین نخواد اصلا شوهر کنه بی جا کردن همچین حرفی زدن!!! البته من اون مکالمه های رد و بدل شده رو مثلا نشنیدم!! چونکه داشتن یواش باهم حرف میزدن ولی تف به خونه های کوچیک که دیگه پریواسی اینا وجود نداره!!! خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم این نامزدی به هم خورد متاسفانه یا خوشبختانه! قبل اینکه کازین ما بدبخت یا خوشبخت بشه! و تعجبش واسه من و برادرام و حتا بابام هم نیست ولی مامانم خیلی طفلکی ناراحتش شد! هر چی هم میگی مادر من الان با تحقیق و اسم و رسم خانودگی و اینا نمیشه به کسی اعتماد کرد اونا خوبه ولی آخه تو چه طوری میتونی به یکی اون سر دنیا اعتماد کنی! اونم اونجا که جووناش فقط دنبال یک راهن که از اونجا فرار کنن!! ! باز میگه نمیدونم والا ! کلا مادر من رو یک عقاید خاص خودش همیشه عجیب پا فشاری میکنه کوتاهم نمیاد ! بابا رو میشه با حرف و صحبت یکمی نرم کرد مامان کلا مرغش یک پا داره اگه هم بگه درست درست ولی آخرش یک "اما" یا "بات" گنده داره که حرف خودش را مجددا بگه! خلاصه ما موندیم و کازینی دل شکسته که شاید واسه تعطیلات طولانی این آخر هفته بیادش! گناه داره ها ولی خود کرده رو تدبیر نیست! خداییش ولی دلم خیلی به حالش سوخته و براش ناراحتم ! ولی آدم به نظر من هر چقدرم تو هپروت باشه و رویائی واسه این تصمیم های مهم زندگیش بهتره از هپروت در بیاد و یکم منطقی فکر کنه ! همون وقت که میرفت حتا من بهش گفتم عزیزم بهش وقت بده نری الان با یک حلقه برگردیا! ببین خوشت اومد واسه عیدم برو یک مدت طولانی تر ببین خوبه چطوره! گوش نکرد و وقتی برگشت گفت همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و خودش خانوادش خیلی اصرار داشتن و همه کارا و انجام دادن و کمکم کردن (که واسه من اصلآ قابل هضم نبود اگه من بودم مشکوکم میشدم که و چه عجله دارن !!) ولی با همه اون عجله کاری ها پسره اون جمله معروف و گفته که "من نمیتونم خوشبختت کنم و مطمئن نیستم به خودم که از پسش بر بیام"و به همین سادگی پرونده این دوستی و نامزدی ۵-۶ ماهه بسته شد.
0 comments:
Post a Comment