Sunday, December 25, 2011

کریسمس مبارک

کریسمس همه مبارک باشه و امیدوارم که به همه خیلی خیلی خوش بگذره ... من که خیلی مریض شدم و انگار خوب بشو هم نیستم!! هر دقیقه یک منطقه شروع به آبریزی میکنه! جمعه دماغ جان و چشم راستم بود! دیروز فقط دماغ! امروز چشم چپم بازی دراورده! خوب نوبت رو رعایت میکنن به یکی بیشتر توجه نشه ... خلاصه من الان یک بابا قوری تمام عیار هستم ! هر وقت از این عطسه های پدر مادر دار میکنم یاده مامان بزرگم میوفتم خدا بیامرز!! من که تو این سن مثل اون سن اونا عطسه میکنم خدا به دادم برسه به اون سن برسم!! تولد مژی و که نتونستم برم و طفلکی جریان و کنسل کرد کلا تا من خوب شم گفتم امروز میرم یک سر پیشش ولی با حال فعلی بازم ترسیدم مریض شون کنم آخه دارن میرن مسافرت! الان که باهاش حرف میزدم دیدم اونم داره فین فین میکنه گفتم ای وای مریض شدی؟ میگه نه هر دو در حال مقاومتیم من از صبح ۵ تا لیوان آب جوش خوردم! این نمیدونم چه ویروسی تو هواست این وقت سال همیشه میاد
دیشب به نظر میومد یکم بهتر بودم رفتیم خونه داییم این دختر دایی کوچیکم هنوز داره تو توهم سانتا به سر میبره گوگولی البته فکر کنم خودشو میزنه به اون راه ! ولی خیلی با مزه هست! بهش میگم دانا ما بریم خونه دیگه فکر کنم که سانتا خونه ما اومده باشه میگه نه بعد رفته گوگل و نگاه میکنه میگه مثلا سانتا الان فلان جا هستش نرسیده .. خلاصه این بچه همین جور دیشب این سانتا رو دنبال کرد کجا میره ... دیگه ساعت ۱۱ اینا بود غش کرد یک جا.. خیلی بلا شده بعد هم برای سانتا کوکی هم درست کرده بود آقا ما خودمون و هلاک کردیم یکی از اون کوکی ها رو بخوریم نداد که! وقتی خوابید من و خاله اش گفتیم حالا از این کوکی ها بدین ببینیم چه مزه ای هست!! مثلا سانتا باید بخوره دیگه!!! بهش گفتم دانا حالا شاید این رسید خونه شما سیر باشه دیگه کوکی نخوره میگه نه اون ۳۶۴ روز کوکی نمیخوره همین یک شب میخوره ! ! ا خواهر بزرگه هم همش به من چشمک میزنه که این یعنی نمیدونه!! مثل اینکه به مادر بزرگشم گفته که آوا به سانتا عقیده نداره !!! چونکه من که ازش پرسیدم سانتا قراره برای آوا چی بیاره گفتش که تینیجر ها واسه سانتا دیگه نامه نمیویسن!!با اینکه آوا 12 سالشه! الهی من فدات بشم آخه! برای خودش هم قرار بود یک اجاق گاز بیاره که انگار میشه روش چیز میز پخت!! که مامانش اینا میگفتن هیچ جا پیدا نکردیم همه تموم کرده بودن براش بستنی درست کنش و خریده بودن!!! اوه بعد در نامه اولش به سانتا گفته بوده که براش بیبی بیاره ! بعد مامانش بهش گفته بود که ما الان آمادگی نداریم ! تو میتونی دایپر شو عوض کنی و مواظبش باشی!! اونم یکمی فکر کرده بوده گفته بوده دایپر نه!!!!! خلاصه باباش به دوست الف که میشناسه پیغام داده بود که آره به سانتا بگوما فلان آمادگی بیبی نداریم!!!ا این هم از فنقلی ما!ا
پسرا که رفتن وگاس ولی ما امروز دیگه کادو همون و باز کردیم و بسی مشعوف شدیم!! جای همگی خالی! خلاصه به همه کلی خوش بگذاره .. و کلی کادو های باحال بگیرین! اونایی هم که ایران حسودی نکنن!!! حالا این همه شما ها چاپ و راست تعطیلین ما هم یک بار برای اون همه بار ها!!!!!ا
این هم نمایی از درخت ما اا

Wednesday, December 21, 2011

پایان سال

آخر سال هست و اینجا همه خوش خرم و هپی استیل هستن! منم خیلی خوبم مخصوصا الان نمره یکی از کلاس هام و که خیلی نگرانش بودم گرفتم و خیالم راحت شد! خدایی پدرم درومد با دو درس ، درسته الان میگی تو دلت برو بابا دو تا درس که چیزی نیست! ولی برای من که خیلی زجر آور بود با این کار که آخرش هم خیلی زیاد و جدید بود (که خوشحالم از اون کار البته تجربه خوبی بود ) خوشحالم همش تموم شد ... حالا فقط یک درس دیگه مونده ترم بعد و خلاص تا آخر عمر!!!ولی لازم بود این کار
تا امتحانام تموم شد با بابا جان رفتیم و درخت گرفتیم... راستش من انقدر خسته بودم اصلاحالش و هم نداشتم خود مامان بابام گفتن نمیشه که دیگه پارسال درخت گذاشتیم امسال نگذاریم! خیلی خوبه ولی انقدر خوشگل شده بو خوب میده کلی انرژی داره... صبح که بیدار میشی میای بیرون از اتاق تو تاریکی هی چراغ هاش روشن خاموش میشه ( از اون مدل چشمکی هست) خیلی قشنگه تو تاریکی و آرامش خونه... من که خیلی دوستش دارم .. یکی از بسته هایی که توش یک مقدار اورنومت و چیز های دیگه توش داشتیم هم گم شده بود هر چی میگشتم نمیدیدمش! دیروز آخر من رفتم تارگت و یک چند تا چیز میز دیگه گرفتم که جایگزین اونا شه ... بعد اومدم خونه زیر تختم و برای بار دهم نگاه کردم دیدم یک بسته اون ته ته تخت پشت یک مشت بسته دیگه هست !!! خودش بود... کلی ذوق کردم و درختمون هم دیگه حسابی سر و سامان گرفته و آماده هست الان...ا
هفته پیش ما سر کار پایتلاک داشتیم یعنی هر کی یک غذا میاره یا پول میدن اینا که از صبح تو اتاق های کنفررانس غذا رو میز میزارن( صبحانه ناهار دسر) من میخواستم بگم مامانم کتلت درست کنه! من که بلد نیستم!! ولی مامان طفلکم تا نصفه شب کار میکرد روز قبلش خلاصه منم آستین هامو بالا زدم و سالاد الویه مخصوص خودم و درست کردم! حالا من جور خاصی هم درست نمیکنم ها ولی انقدر دوستام تشویقم کردن که دیگه این کاره شدم!!! یعنی انقدر این سالاد الویه با استقبال مواجه شد! که من کف کردم !!! روبین ریس سابقم هی میرفت ازش میخورد میگفت این چه خوشمزه هست! هی میرفت یک قاشق یک قاشق برمیداشت بعد یهو دیدم رفته بشقاب شو پر کرده میگه خودم و راحت کردم وای! !!! بعد هم میگفت مادر جون درست کرده من میدونم!! منم هی به نانی میگفتم نه بگو من همیشه خوب سالاد الویه درست میکنم!!! خلاصه انقدر فکر کنم رفت واسه این تبلیغ کرد یا برداشته بود که تا هنوز هر کی منو میبینه میگه عاشق اون سالاد سیب زمینی تم!!! خانوم پیر هامونم که همون روز کلی خجالتم دادن ازم دستور پختن شو گرفتن فکر کن!!!!!! خلاصه واسه خانواده و دوستام افتخار آفریدم!!! کف کف سوت سوت!ا

هفته پیش یک روز هم همه گروه ناهار کریسمس رفتیم! اونم خیلی خوش گذشت امسال رفتیم همون رستوران برزیلی که ۴-۵ سال پیشم با روبین رفته بودیم! این ناهار هم اوضاعی داشت ها!! از اونجا که ریس ما خیلی قانون مقرارتی هست و رفته بود کلی پرس و جو کرده بود که عیبی نداشته باشه!!! ما دو سه ساعت کار و ول کنیم ( حالا همه رییس ها دیگه با تیم هاشون میروند ها!! ) این ناهار و هم من و نانی راه انداختیم که بابا ما هم آخه یک کاری کنیم مثل گروه های دیگه با بچه ها گروهمون حرف زدیم واکثرا موافق بودن!!! بعد رفتیم به ریس گفتیم که گفتش برم بپرسم!!! انقدر این مقرارتی هست!!خلاصه تصویب شد!!! بعد یکی دیگه از پسرها هم اومد کمکمون و اون جا رو رزرو کرد و ریسم ۳۰۰ دلار داده بود بهمون برای این کار.... باقی شو هم هر کسی ۱۰- ۱۵دلار گذاشت و خلاصه جریان انجام شد و فکر کنم به همه هم خوش گذشت! از طرف گروه هم یک گیفت کارت به ریس خان دادیم که اصلآ انتظارشو نداشت و یک حالت شوکه و اینا شده بود!!! وقتی من اومدم بهش کارت و بدم گفتش اوه نه الان اشکامو در میاری (به شوخی)!!! گفتم نه نگران نباش فقط کوتاه و مختصرکریسمس مبارک! سال نو مبارک! همه کف زدن!!! خلاصه ایشالا بهش خوش گذشته باشه سال بعد دبه در نیاره!!!ا


امروزم من و نانی و آقا معلم (ما..یک) و روبن رفتیم باهم ناهار ! وای خیلی خندیدیم از این روبن انقدر این بشر از این موضوع به اون موضوع میپره که کلا میمونی چی شد؟؟ بعد افتاده بودن دو تاشون به جک تعریف کردن وای خیلی خندیم از دستشون حالا روبن که همیشه آدمو اذیت میکنه و سر به سر میکنه ولی آقا معلم هم واسمون جک گفت و خندیدم کلی از دستش! البته آقا معلم نانی و دوست داره با من همیشه خیلی جدی رفتار میکنه!! ا


روز عاشورا چند هفته پیش مامانم شعله زرد درست کرده بود دقیقا سر فاینال یکی کلاسام! بعد من به همه مسج زده بودم که بیاین بگیرین!! بعد من فهمیدم چقدر من درست دارم !!! تازه مژی هم نبود!! شعله زرد با برکتی شد خلاصه ... یکی به نانی دادیم یکی به یک دوست جدید مدرسم دادم روز فاینال!! یایا نتونست بیاد دوست پسرش اومد گرفت... یکی دیگه دوستام اومد گرفت ... به دوست پسر یایا گفتم به کازینش و دوست دخترش نگی ! ناراحت بشن!!! یادم رفته بودشون!!!! بعد یکی هم واسه علی گذشته بودم اومد گرفت! مامانم آخرش گفت مامان جون سال بعدی بگو چند نفرن دوستت آخه زشته یک ذره یک ذره میدی بهشون ! گفتم نه مامی جان اینجا همه رژیم هستن! نگران نباش بستشونه!!!


علی هم در طول امتحانا خیلی ساپورتیو رفتار میکرد و در امر روحیه دادن خیلی مایه میزاشت! و مثل همیشه امیدوار بود که من همه چیو" ای پلاس" بشم!! بعد وقتی درس اولی و بهش گفتم "بی" شدم با لب و لوچه آویزون همچین گفت آفرین گود جاب که من که دمغ بودم از تشویق های اون ذوق کردم!!!! بعدشم میگه چه فرقی میکنه "ای" یا "بی"!!! االبته وقتی هم که با هم بودیم همش نگران بود که من درس دارم و اینا مخصوصا یک شب مجبور شدیم بریم با هم یک جا که ماشین جدیدشو تحویل بگیره و خیلی طول کشید و به یک ترافیک بد خورده بودیم و دیگه من کلی قانع کردمش بابا جون من جمعه ها درس نمیخونم کلان نگران نباش رفتیم بعدش شام خوردیم و فیلم دیدیم!!!ا کلا خیلی مدلی که اهمیت میده هفته پیشم من میخواستم واسه تولد بابام یک چیزی بگیرم از یک مغازه ای که اون کارتش و داشت و من نداشتم! گفتم باهام میای؟ گفتش آره حتما! بعد باهم رفتیم و کمکم کرد که اون جریان و پیدا کنیم و بخریم دستش دارد نکنه خیلی کمکم کرد... ا

امروز هم من حس میکنم یکمی سرما خوردم دماغم آویزونه!!! اینجام که همه انگار رفتن! همه از ساعت ۳ دیگه دودر میکنن میرن! و اینجا هم نمیدونم چرا بعد از یک ساعتی خیلی سرد میشه !! الان من با پالتو نشستم دارم تایپ میکنم هر از گاهی ی قلوپ چای صد..ف مینوشم!!! خدا کنه سرما نخوردم باید برم خونه خودمو ببندم به آب جوش و عسل و لیمو که زودی خوب شم که جمعه هم تولد مژی جونم هست! البته قبل اینکه خونه برم باید یک مال هم برم و مقادیری خرید کنم!!! درخت کریسمس مون هنوز کادو های زیرش کمبود داره!!!! برادر جانمون هم فردا میاد و البته آقایون با دوستاشون میرن و..گا...س جمعه !ما در خدمات دوستان هستیم!!! ا تعطیلات ما هم از جمعه شروع میشه به مدت ده روز آخجوون پس روز های خیلی خوبی داشته باشین........ اوووه شب یلدا همگی هم مبارک باشه!!!! پس واجب شد یک پست شب یلدایی هم بزارم چرا یادم رفت!! این همه حرف زدم!!!!! پس فعلا تا بعد !

Sunday, December 04, 2011

همین جوری

یعنی خدا وکیلی نمیشه من یک امتحان که دارم مثل بچه آدم از دو روز قبلش بشینم بخونم و همش واسه شب آخر نیوفته نه اصلآ راه نداره این مساله.. حالا یکی بیکاره میشینه هرروز میخونه تا پنجشنبه! من که نمیتونم ! .... آدم نمیشم دیگه همین ... خدا به خیر بگذرونه ....خدا این ترم را زودتر تموم کنه که خودمم از این غر زدنم خسته شدم

یک مدتیه این جا انقدر باد میاد ها که هر جا میری پر از برگ و خاشاک هست.. دیروز من و علی رفتیم دریا ساحل همیشگیمون هوا خیلی عالی بود ... به غیر از ما و سه تا کاپل دیگه هیچکی نبود!!! بعد خوب ما همیشه کافی میگیریم میریم اونجا... بعد انقدر باد گرفت یهو که ما سر اون سوراخه که ازش میخوری ( فهمیدین کجا رو میگم ؟؟ ) رو گرفته بودیم که شن نره توش و ازش هم نریزه بیرون!! فکر کن! این همه روندیم تا اونجا نیم ساعت هم نبودیم و برگشتیم منزل!اا

این پدر جان ما یک مدتیه گیر داده هی کاپ کیک درست میکنه!! یعنی خوشش میاد از این پکیج آماده ها میگیره بعد خوب چیز میز بهش اضافه میکنه و درست میکنه... خوشمزه هم میشه .. با مزه وقتی مدل کیک ساده شو میگیره خودش بهش چیز میز اضافه میکنه! مثلا دارچین اضافه میکنه یا کافی!! فکر کنم طفلکی خیلی دوست داشته همه عمرش آشپزی کنه ولی دیگه محیط ایران اجازه نمیداده! فکر کن مثلا جلو مامان بزرگم وایمیستاده کاپ کیک درست میکرده!!!! یا علی خدا به دور!!ا خلاصه ما هر هفته یک کاپ کیک با یک طعم جدید داریم! الان با طعم لیمو داره درست میکنه بوش میاد!!!ا

من برم خیلی درس دارم انقدر چیز تو مغزم بود وقتی داشتم کمی درس میخوندم که بیام بنویسم ولی حسش نیست! ننویسم بهتره فکر کنم! یک چیز هایی رو آدم کلا نگه بهتره چه میدونی ....من و زیاد دعا کنین که امتحانم و زیاد گند نزنم !!!ا

Saturday, November 26, 2011

تولد گل من

امروز تولد یکی از فرشته های آسمونی که پارسال همین روز به دنیا اومد و با خودش یک دنیا شادی و خوشحالی و زندگی آوردقلبهوراماچ...حیف که من که خاله نگینشم امروز پیشش نیستم که واسش تولد مبارک بخونم و براش نای نای کنم و کلی بچلونمشماچدلقک... امروز با دوستم یعنی مامانیش حرف زدم میگفت دیشب تا ۴ صبح بیدار بوده واسه فنقل خانوم کیک ۲ طبقه پخته!!تعجب خدا به داد برسه عروسی شما خاله جونیقلب ...امیلیا عزیز خودم ماچامیدورام که امروز یکی از بهترین تولد های زندگیت باشه عزیزم و کلی شیطونی کنی بازی کنی و نای نای کنی و بخندی خوشگلم قلب... برات از خدا بهترین ها رو میخوام امیدورام همیشه کنار مامان بابای مهربونت خوشبخت و خوشحال باشی خاله مژه... عاشقتم عزیز دلمماچقلبماچ ا


اینم عکس کیک خانوم خانوما که امروز به دستم رسیده

Monday, November 07, 2011

چه لطیف

جریان این ماهی رو میخوام بنویسم! انقدر من خندیدم از دست این بشر ماهی کش... خوب من نشسته بودم داشتم باسه خودم سخنرانی میکردم و علی هم داشت آشپزی میکرد! حالا نکه فکر کنین قر**مه سبز**ی درست میکرده ها نه داشت املت درست میکرد!!!! داشتیم در یک مورد جدی در باره تلفنی که تازه قطع شده بود حرف میزدیم! که ملت چی خیال میکنن و اینا!.. بعد من یک هو کنار آشپز خونه دیدم این تَنک ماهی خالی رو زمینه! من: علی ماهی مرد؟ آخی نه!! ماهیه مرد؟ علی: آره بیچاره کشتمش! من: چی شد؟ اون: از بیرون اومدم حواسم نبود (زیاد بهش خوش گذشته بوده فکر کنم) بعد بدون اینکه از اون چیزا که آب را فیلتر میکنه ماهی و انداختم تو تنک من: خوب؟ اون: خوب فرداش که پاشدم دیدم مرده دیگه!! من: آخیی تو ۱ ماه رفتی فلان جا ماهی و این همه راه بردی دادی پسر داییت که مراقبت کنه زدی کشتیش به همین راحتی!! اون: آره اونقدر دلم سوخت گذاشتمش تو کاپ کافی که داشتم درشم محکم بستم که له نشه تو اشغالها ! من که مردم از خنده: وا جدی؟؟!! اون: آره گناه داره... من: خوب خاکش میکردی! اون: همیشه میکنم !!! ولی اینبار سرد بود منم عصبانی شدم دیگه نرفتم خاکش کنم! همیشه پشت در خاک میکنم!!! من که مردم از خنده : یعنی اون پشت قبرسون ماهی ها هست دیگه؟!! ا
هنوزم وقتی اون قیافش میاد تو نظرم که رفته ماهی رو چال کرده یا اونجوری کرده تو کاپ قهوه که له نشه از خنده میمیرم آخه لطیف من!!!ولی بیچاره ماهیه!ا

Saturday, November 05, 2011

ما دو تا!ا

دیشب که میامدم پیشت فکر میکردم اگه یکی ۱۰ سال پیش کار هایی که من الان میکنم برام میگفت کلا نظرم در مورد اون آدم عوض میشد ولی الان خودم.... ولی همیشه بعد که میام پیشت انقدر باهم راحتیم و اون قدر بی دغدغه و بی فکر و بی هیچی اون مدته میگذره که فکرام یادم میره! خیلی خوبه یک خستگی در کن حسابی واسه هر دومون... واسه من که خیلیییی.... اون الکی خندیدن ها... اون بحث های جدی.. اون نکته های اساسی.. اون جدی بودن های خنده دار.. اون زن گفتن مرد گفتن های الکی لج آور!! اون بو...س های صدا دار و کم صدا و بی صدا وسط خیابون ها خلوت... اون "نمیشه میشه" گفتن ها که کسی نمیفهمه یعنی چی!!!! اون ""آ..بلمبو شدم"" ها که بازم کسی نمیدونه جریان چیه !!! مو...لا...نا خوندن ها و فیلم دیدن ها ... اون ماهی قرمزه که از ۲ هفته پیش تا حالا عمرش و داده به شما بعد از ۱-۲ سال آخی، که بعد رفته تو کاپ قهوه درشم بسته شده که له و لورده نشه تو آشغال ها!!!! اون آهنگ تکراریه مال اون رادیوهه .. اون ساندویچی...اون باره... اون ساحل آرومه... اون ساحل شلوغه با اون مغازه ها کنارش!!.. اون کنار جاده هه... اون بستنی فروش بی اعصابه!!! اون کافی شاپه... اون کلاهه ... اون سویدره چارخونه ... و خیلی چیزا دیگه که بهتره نگم همیشه منو یاد بهترین خاطراتی که باهم داشتیم میندازه...مرسی

Sunday, October 30, 2011

کلاس هاس من!ا

قبل اینکه به امر خطیر نوشتن مقاله این هفته بپردازم که حتما تا نصف شب در گیرشم! گفتم یکم اینجا بنویسم!ا
۲ تا کلاس این ترم دارم! اولین باره که ۲ تا کلاس بر میدارم! بد نیست ولی دیگه زندگی واست نمیمونه! یکیش دو شنبه هاست یکی پنج شنبه ها! کارا این یکی تموم میشه اون یکی و باید شروع کرد ! کلاس پنجشنبه رو دوست دارم خیلی کلاس دوشنبه رو اصلا کلا واسش عزا میگیرم هر یکشنبه که خدایا من چی بنویسم مثل الان! و همیشه آخرش با گریه زاری و فحش و فضاحت به استاده تموم میشه! هاهاها!! معمولاجمعه ها رو دیگه به خودم استراحت میدم! و تقریبا هیچ کار درسی نمیکنم! سعی میکنم بیخیال باشم! شنبه ها هم خیلی دلی دلی کار میکنم! واسه همینه که یکشنبه ها دهان مبارک صاف میشه!ا
کلاس پنج شنبه ها مو بیشتر وقتا سر کلاس میرم آخه بیشتر کلاس های من وب کست میشه و میشه نلینه دید و فقط باید برای امتحان ها یا پرزنتشن ها بری کلاس! استاده یعنی شاهکاره انقدر خنده داره و درس به این سختی و انقدر با حوصله و مثال های عینی و سوال جواب کردن و صد بار توضیح دادن میگه که آدم واقعا نمیفهمه چطوری کلاس میگذاره!ا
وای ولی اون یکی انقدر کنده انقدر کنده هندل میخواد بزنی که درس بده!! بنده خدا پیرم هست! از جاش تکونم نمیخوره! نشسته همینجور یک صفحه دست نوشته خودش جلوشه که میندازه رو پروژکتور و برو که رفتیم!!! یعنی اگه من فقط دو بار چرت بزنم سر کلاسش خوبه!! این کلاس رو تا به حال هیچوقت نرفتم! و نخواهم رفت!!! البته ناگفته نماند که استاده خیلی خداست و وی پی یک کمپانی خیلی مهم هوا فضا! هست و فاندر یک موسسه مهم مهندسی و کلا کارش خیلی درسته ولی از اوناست که عشق تدریس داره تا آخر عمرش... خیلی هم مهربون و با محبته یعنی تو ایمیل هاش واقعا مایه میزاره بیچاره البته اگه ایمیل ها رو گم نکنه ولی خوب پیره دیگه! بی انرژی هست
هر وقت کلافه میشم که معمولا هر یکشنبه ها این اتفاق میوفته به خودم امیدواری میدم یک کلاس دیگه مونده و برای همیشه تموم!!!ا
تیم فوتبالمون هم که باز به این استنفورد های ... باخت! مسخره ها با سه تا وقت اضافه که عقب هم بودن بعدشم تازه به نظر من اصلا هم بازیکنه پاش از خط بیرون نبود!! هر چند که تیم ما دیگه رنکی نداره از وقتی مربی رفته و همه خوب ها هم رفتن فوتبال پروفشنال
برم دنبال کارام که وقت بیشتر تلف کردن اصلان جایز نیست!ا
هفته خوبی داشته باشین همگی

Monday, October 24, 2011

سوک سوک

جمعه بعد از کلی وقت یا علی آقا رفتیم بیرون و یک دورکی زدیم.. رفتیم یک اسکله که همیشه موزیک زنده داره ولی شانس ما همه چی تعطیل بود شام خوردیم و برگشتیم!
برگشتیم سمت خونش ...من هم با عز وجز که علی صبح منو زود میرسونی؟ یا بریم من ماشینمو بردارم! که گفت میرسونم
رسیدیم خونه میگه بستنی بخوریم؟ من : من انقدر خوردم حالم داره بد میشه! ( با اون رانندگیش)) تو بخور! اون: تو که چیزی نخوردی! من: این کلماری ها گیر کرده اینجا!!! مشغول فیلم دیدن شدیم من که از خستگی رو به موت بودم اونم هی هر از ۵ دقیقه میگفت نگین بیداری؟
بعد که من یک چرت خوب زدم و دیگه بیدار بودم رفته ساعت 2نصفه شب میوه آورده! یعنی من دیگه مرده بودم از دستش!!! بگیر بخواب بچه !!!بزور! یک گاز بزن! نمیخوام علی جا ندارم ... جون من یک گاز!!!!! این بچه سیر بشو نیست انگار امشب !!!
صبح صدا آلارم من اومد! ،من در حالیکه سه متز پریدم: وای خاکه عالم! من یادم رفت اینو دیشب خاموش کنم؟!! اون : این آلارم منه! من: اه!! میگم مال من هیچوقت شنبه یکشنبه ها زنگ نمیزنه آخه!! اون: چه با مزه آلارم هامون مثل همه!!! من: آره ولی مال تو خیلی بلنده!!!ا
صبحانه: حلیم خوردیم و بعدشم من برگشتم خونه!
خوش گذشت تنوعی بود بعد از کلی وقت!

Sunday, October 09, 2011

و اما عشق...ا

عشق یعنی اینکه بعد از 36 سال زندگی مشترک وقتی میخوای بری دنبال خانومت ریش تو بزنی و خوشتیپ کنی و ادکلون تو تجدید کنی

عاشق جفتشونم به خدا تا ابد!
ا

Saturday, October 08, 2011

نقاب!ا

من بعضی وقت ها فکر میکنم اصلآ من واسه چی باید برای یک سری آدم ها مایه بگذارم آدم هایی که صد سال یک بار به آدم زنگ نمیزنن خبر نداری از اینکه چه میکنند ! خوب دروغ چرا منم زنگ نمیزنم بهشون یعنی حالش و ندارم! ولی خوب من اگه کاری هم دارم به اونا زنگ نمیزنم دیگه ! ولی این آدم هایی که من میگم فقط وقتی کار دارن یاد آدم میوفتن! یعنی هیچ چیزی من و یاد این آدم نمیندازه مگه بخواد بیاد لوس انجلس مثلا واسه تفریح هتل نخواد بگیره!! مگه دنبال کار بگرده! مگه هزار تا کار دیگه داشته باشه کلا اون وقت هاست که فکر میکنی واقعن این آدم چی فکر میکنه؟
یک سری آدم ها هستن! همه مایل استون های زندگیشون و خیلی گنده میکنند! به نظر من این آدم ها آدم های موفقی میشن! میدونی چرا؟ چونکه اعتماد به نفسشون خیلی زیاده و گاهی اعتماد به نفس کاذب هم دارن! فکر میکنن مثلا چقدر ملت از این موفقیت های اینا خوشحال میشن! مثلا طرف دانشگاه قبول میشه یک برنامه هست-- فارغ تحصیل میشه یک برنامه هست-- کار میگیره یک برنامه هست! تولد و که دیگه نگو اون که یک واقعه بزرگ تاریخیه که همه دوستای فیض بوک و دعوت میکنه بعد حالا خنده دارش اینه یارو بهش مسج میزنه فلانی جون من ایرانم اینجا نیستم !!! بعد فلانی جون هم میگه آخی چه حیف کاشکی بودی! در اون لحظه داره به اون کادو که نمیگیره فکر میکنه فکر کنم !!! ولی کلا فکر کن یعنی اصلآ نمیدونه این آدم که دعوت میکنه کجاست!!!
یک سری از آدم ها به حد مرگ با هم رو دربایسی دارن و همش باید بهم تعارف تیکه پاره کنن! من دلیل دوستی این آدم ها رو هم نمیفهمم! باشه اگه یکی آشنا نباشه قبول! فرهنگ خرکی ما اینه که هی تعارف بندازم که طرف نگه وای چه بی ادب بود اون یکی طرف! ولی دیگه دو نفر اگه همو به عنوان دوست میدونند این کار درست نیست به خدا! البته تو ایران بیشتر این مورد کاربرد داره ! و اینجا اونایی که خیلی وقت نیست آمدند اینجا... اعصاب میزنند یعنی از تعارف ها!
من هیچ کدوم از این اخلاق ها رو دوست ندارم! و سعی میکنم نداشته باشم! آدم های گروه اول که به نظر من فقط به فکر خودشون هستن! آدم های گروه دوم من فکر میکنم نمیتونن هیچ وقت دوست واقعی داشته باشن! و آدم های گروه سوم همیشه معزب هستن و نگران که یکی از یکی ناراحت نشه و دیگران و هم معزب میکنن چونکه اون دیگران هم مجبور میشن رفتار مشابهی پیاده کنن! ! و نمیشه باهاشون صمیمی شد یعنی همیشه یک فاصله ای ایجاد میکنن!
فکر کنم آدم بهتره اول خودش و دوست داشته باشه و نگذاره کسی مزاحم زندگی و وقتش بشه! بعد فکر کنه این ناراحت نشه اون ناراحت نشه!! کلان خوبه آدم تو یک موقعیت های که قرار میگیره مخصوصا مورد اول و دوم ببینه اون طرف اگه جاش بود چی کار میکرد همون کار و کنه ... یا اصلآ آدم بهتر خود خودش باشه در مقابل این آدم ها .... همین!