دیشب به نظر میومد یکم بهتر بودم رفتیم خونه داییم این دختر دایی کوچیکم هنوز داره تو توهم سانتا به سر میبره گوگولی البته فکر کنم خودشو میزنه به اون راه ! ولی خیلی با مزه هست! بهش میگم دانا ما بریم خونه دیگه فکر کنم که سانتا خونه ما اومده باشه میگه نه بعد رفته گوگل و نگاه میکنه میگه مثلا سانتا الان فلان جا هستش نرسیده .. خلاصه این بچه همین جور دیشب این سانتا رو دنبال کرد کجا میره ... دیگه ساعت ۱۱ اینا بود غش کرد یک جا.. خیلی بلا شده بعد هم برای سانتا کوکی هم درست کرده بود آقا ما خودمون و هلاک کردیم یکی از اون کوکی ها رو بخوریم نداد که! وقتی خوابید من و خاله اش گفتیم حالا از این کوکی ها بدین ببینیم چه مزه ای هست!! مثلا سانتا باید بخوره دیگه!!! بهش گفتم دانا حالا شاید این رسید خونه شما سیر باشه دیگه کوکی نخوره میگه نه اون ۳۶۴ روز کوکی نمیخوره همین یک شب میخوره ! ! ا خواهر بزرگه هم همش به من چشمک میزنه که این یعنی نمیدونه!! مثل اینکه به مادر بزرگشم گفته که آوا به سانتا عقیده نداره !!! چونکه من که ازش پرسیدم سانتا قراره برای آوا چی بیاره گفتش که تینیجر ها واسه سانتا دیگه نامه نمیویسن!!با اینکه آوا 12 سالشه! الهی من فدات بشم آخه! برای خودش هم قرار بود یک اجاق گاز بیاره که انگار میشه روش چیز میز پخت!! که مامانش اینا میگفتن هیچ جا پیدا نکردیم همه تموم کرده بودن براش بستنی درست کنش و خریده بودن!!! اوه بعد در نامه اولش به سانتا گفته بوده که براش بیبی بیاره ! بعد مامانش بهش گفته بود که ما الان آمادگی نداریم ! تو میتونی دایپر شو عوض کنی و مواظبش باشی!! اونم یکمی فکر کرده بوده گفته بوده دایپر نه!!!!! خلاصه باباش به دوست الف که میشناسه پیغام داده بود که آره به سانتا بگوما فلان آمادگی بیبی نداریم!!!ا این هم از فنقلی ما!ا
پسرا که رفتن وگاس ولی ما امروز دیگه کادو همون و باز کردیم و بسی مشعوف شدیم!! جای همگی خالی! خلاصه به همه کلی خوش بگذاره .. و کلی کادو های باحال بگیرین! اونایی هم که ایران حسودی نکنن!!! حالا این همه شما ها چاپ و راست تعطیلین ما هم یک بار برای اون همه بار ها!!!!!ا
ای
ن هم نمایی از درخت ما اا