Thursday, July 21, 2011

بعضی ها

بعضی آدم ها همه عمر باید مراقب وزنشون باشن... بعضی آدم ها هر چی میخورن انگار نه انگار ریقو میمونند
آیا این انصاف است؟ با دقت به این سوال جواب دهید!
در ضمن نگو من آدمی دیدم که چاقه ولی از صبح تا شب داره میخوره!! یا آدم لاغری دیدم که کلی میخوره ولی همش میدوه! من اونایی رو میگم که هیچ کدوم این دو دسته نیستن!

Friday, July 15, 2011

back to normal

هوراا ا ا ا ا ا بلاخره من برگشتم سایت خودمون! هنوز خودم یک جوری تو شوکم! صبح لپ تاپ و همه بند و بست ها شو تحویل دادم تا تصمیمشون عوض نشده ! رفتم با رئیس جدید که ۲ هفته میشه اومده سر کار خوش و بش کردم! و بهش سمت جدید و تبریک گفتم و خودمو بهش معرفی کردم! آدم خوش بر خورد و خوبی بود! همه از دیدنم شوکه شدن و بهم خوشامد گفتن! بچه هایی که زودتر بر گشته بودن میومدن میگفتن بلاخره تو رو هم گذاشتن بیای؟ اون یکی آقاهه چی شد؟ که منم میگفتم آره جفتمون بر گشتیم! رئیس خودم فعلا سیاتل هست البته باهاش حرف زدم و میدونه برگشتم!اونم دوشنبه میادش
دیروز انقدر روز بالا پایینی بود که خدا میدونه.. چقدر حرص خوردم و دو سه بر واقعا نزدیک بود از کوره در برم و هی احترام مو سفید این آقا جدیده که اونجا تازه رئیس مهندس ها شده بود و پشیزی انگار نمیدونه و نمیپرسه و هی واسه خودش دستور صادر میکنه... منم دو سه روز بود به سمت منشی ایشون دراومده بودم! تا اونجایی که رفتم از این آقاهه که باهام کار میکرد یک چیزی و بپرسم که فکر کنم دید حالم خرابه با اون انگلیسی افتضاحش گفت بهم خوب هستی ؟ گفتم آره فقط دارم از دست خورده فرمایش های این یارو خل میشم که گفت این خیلی خله هی هم کلشو تکون میداد! نیم ساعت بعد از ناهار این رییس سایت خودمون که اونجاست اومد به من و اون آقاهه که مونده بودیم گفت که شما ها ازفردا برگردین! اینجا دیگه همه چیز تحت کنترل هست و این حرفا! بعد به من که فکر کنم داشتم شک و با خوشحالی نگاش میکردم میگه چیزی نمیگی؟ حرفی نداری؟؟ چیزی به من نمیدی!! خلاصه! دیگه حرف این شد که چه کاری دستتون هست و کار ها رو به یکی تحویل بدین و از همه چیز یک بک آپ بگیرین و اینا ... خلاصه منم یک کاری که زیر دستم بود تموم کردم فوری.. بقیه رو سپردم به همون آقاهه... حالا رفتم به آقاهه میگم من دیگه از فردا نمیام میگه رفتی به رئیست گفتی برت گردوند؟ آفرین گفتم نه بابا ریس من نیستش خیلی اتفاقی این اتفاق افتاد... خلاصه که ما هم برگشتیم سر خونه زندگیمون
من زودتر جم کنم که فردا قراره بزرگراه در خونمون و برای تعمیرات ببندن و همه رو از ترافیک زیاد و اینا حسابی ترسوندن که کسی از خونش بیرون نیاد!
خلاصه آخر هفته خیلی خوبی داشته باشین

Tuesday, July 12, 2011

سس

همیشه وقتی میره مسافرت واسم یک چیزی میاره شده یعنی تا حالا نشده که نیارهاز خود راضی و همیشه هم من دوست داشتم هر چی آورده! دو هفته دیگه داره دوباره میره دانمارک و من بهش به شوخی میگم سوغاتی یادت نره ها! میگه چی بیارم واست خودت بگو این بار؟ میگم نه هیچی نیار دیگه یک بار دیگه هم امسال رفتی .. حیف که عطری که واسم آورد و عاشق اون بو خاصش بودم گم شده! یعنی تو یک کیفم هست ولی نمیدونم چرا پیدا نمیشه!!! آخه مگه عطرم گم میشه! خواستم بگم همونو باز بیار ولی گفتم نه علی خداییش هیچی نیار! !! بعد همین جوری حرف میزدیم که یهو خیلی متفکرانه میگه میدونم واست چی بیارم یک سس خوشمزه ای هست که اینجا نیست خوشمزه یادم نمیاد الان گفت رو چه غذای میریزن خوش مزه میشه!!! ولی قرار شد خودشم غذا هه را بپزدش!!! هر چند که من باز گفتم نه بابا ! نمیخواد چیزی بیاری!! ولی آخه خودمونیم سس هم شد سوغاتی!؟؟؟گریهولی خوب آدم وقتی شکمو باشه سوغاتی هم که براش فکر میکنن باید خوردنی باشه دیگه لابدقهقهه !!! به قول اینجایی ها اون فکرش که یک چیزی بیاره مهمه!!!

Monday, July 11, 2011

فالوده خورون

چند وقته اینجا هوا زده تو پنالتی و خیلی گرمه.. یعنی من سرمایی صبح ها هم با همون لباس میام سر کار که شب ها بر میگردم! آخه معمولا همیشه صبح ها یک ژاکتی چیزی لازمه!! پنجشنبه شب بود فکر کنم با یایا بیرون بودم نمیدونم چی شد که یهو علی و دوست پسر یایا هم اومدن! یعنی اینجوری شد که یایا اومد در خونه ما جفتمون با آقایون پای تلفن بودیم! بعد گفتیم بگیم اینم بیان؟ علی که گفت میاد دوست پسر یایا هم یکمی ناز و نوز کرد و اومد آخرش!! دیگه یکمی اونجا نشستیم و ۱۱ اینا تعطیل کردن.. منم گیر که بچه ها من سه روز فالوده میخوام بریم بگیریم! یایا که پایه هست همیشه ! باز ناز آقایون و کشیدیم یکمی و رفتیم این مغازه هه که تازه باز شده و تنها جای باز بود اون وقت شب! حالا خوشحال و خندون رفتیم تو دوست پسر یایا و علی میگن آقا فالوده دارین؟ کشتن ما رو این دو تا! ( نه این تیکه رو تو دلشون گفتن) آقاهه هم گفت داریم ولی نمیدیم بهتون.. آخه خوب نبوده فالودش میخوایم پسش بفرستیم ! حالا ما (مخصوصا من) با لب و لوچه آویزون! علی: خوب بستنی که دارن! من: ولی خوب من که فالوده میخواستم! علی: حالا بیا اینا رو ببین! ده نوع بستنی گذاشته خیار و طالبی و خربزه و خلاصه آخرش همون بستنی زعفرونیش و لای نون گرفتیم که شکم بچه سیر بشه! البته دو تایی با هم نصف کردیم هی یک گاز من یک گاز تو !!! بعدم دیگه خداحافظی کردیم و علی منو رسوند خونه..قرار شد فردا بعد کار من برم پیشش منو ببینه!!!

فرداش اول رفتم و..ست. و..ود.. کار داشتم مال! زنگ زدم بهش میگم چیزی بگیرم؟ میگه میدونی فلان مغازه خورشت و پلو اینا داره؟ میگم خوب ؟ بعد میگه میدونی کباب هم داره؟ اگه بخوای کباب با نون بخوری باید حتما بری اونجا؟ من: علی حالا چرا تاریخچه این جاها رو میدی؟ بگو چی بگیرم بیارم دیگه! علی: خوب کباب بگیر دیگه! بعد فکر کنم دید من خیلی استقبال نکردم! گفتش هر چی دوست داری همونو بگیر! منم گفتم خوب ما که قراره خونه مژی اینا فردا کباب بخوریم تا فردا صبر کن! گفتش آره راست میگی ! پس چی هوس کردی ! من: فالوده!! فکر کنم تو دلش گفت کارد بخوره!!! ولی خیلی مهربونانه گفت عااالیه بگیر پس بستنی شم بگیر مخلوط بخوریم!! خلاصه منم خوشحال خندان گرفتم و برای خونه مونم گرفتم .. رفتم پیشش و باهم زدیم به معده باهم! خلاصه به عرض همه برسونم من از جمعه هر روز فالوده زدم به بدن به به!

شنبه هم مژگان همه مون رو دعوت کرده بود باربیکیو تولد شوشوش هم بود! به منم گفت اگه میخوای به علی بگو منم مونده بودم بگم یا نگم که با سوتی که یایا پای تلفن داد اون شب که با هم بودیم بهش گفتم میای؟ که گفت میاد اگه دوست پسر یایا بیاد! ماشالا ما همین جوری باید ناز این رو بکشیم ناز اونو بکشیم! خلاصه جفتشون اومدن.. دو تا دیگه از دوستامونم بودن و دو ماشینه شدیم دیگه ! دیر رسیدیم یکم طبق معمول.. ولی خیلی خوش گذشت بهمون! کلی هم کباب و جوجه کباب زدیم به بدن... علی اولین بار بود که اومد تو جمع ما ! البته همه رو جدا جدا دیده بود اونایی که باید میدید به جز نانی و شوهرش که فکر کنم نانی هم کلی تعجب کرده بود که این که تا چند وقت پیش با این قهر بود چی شد! آخه از وقتی نانی واسه نینی جونش آف هست کمتر در جریان امور قرار میگیره خلاصه! البته جریانی هم نیست!! در راستای مهمونی هم همه به من گفتن اینکه خیلی با تو دوست پسریه پس یعنی چی که دوست پسرت نیست؟ حالا من نمیدونم ما چی کار کردیم کلا! اون بیشتریاش با پسرا بود اول که همه مشغول کباب بودن بعد سر ناهار کنار من بود بعد با دوست پسر یایا تخته بازی کرد یعنی اصلا اون مدلی نبود که مثلا همش به هم چسبیده باشیم! حتی دوست مژی هم که بعدا ازش آمار همه روگرفته بود خودش گفته بود علی و نگینم که با هم بودن! که مژی که گفته نه باهم نیستن! هم علی (شوهر مژی) هم دوسته گفته وا یعنی چی خوب معلوم بود با همن! به مژی میگم چرا آخه؟ میگه خوب خیلی کلا با هم راحت بودین انگار مدت هاست همو میشناسین و معلوم بود یک حسیم به هم دارین و مراقب هم هستین و intimate هستین به هم! ... طبق معمول هم آخرش گفت شما دو تا خودتون رو به کوچه علی چپ زدین!! اون یکی دوستم هم گفت معلومه دوست داره!! بهش میگم سارا قربونت برم چی کار کرد که معلومه؟ میگه خوب معلومه دیگه بعد به یایا میگه معلوم نیست؟ بعد یایا میگه خوب اگه دوستش نداشت که نمیومد باهاش! بعد خواهرش میگه تا حالا بهش گفتی دوستش داری؟ گفتم نه !! خر که نیست میدونه! بعدشم بابا جان این آدم مشکل commitment داره دیگه حالا من بگم واییی من دوست دارم!!! خلاصه این بود نظرات دوستان ما در مورد علی آقا! خلاصه با همه این حرف ها اون شب به هممون خیلی خوش گذشت و برگشتنی هم منو علی باهم برگشتیم آخه رفتنی دوستم باهامون بود . تو راه بهش گفتم خوب بود؟ خوش گذشت بهت؟ گفت آره خیلی خوب بود همه آدم های خوبی هستن وخوش میگذره باهاشون! یکمی هم دعواش کردم البته ... چون که گیر داده بود سر یک بحثی با یاسی و همه رو خسته کرده بودن و البته بعدش به یایا هم گفتم زیادی گیر دادن دیگه ! به هر حال

دیشب هم با مامان اینا رفتیم کنار دریا به صرف آش و چایی خیلی حال داد! یک هوا ملسی هم بود!!! اینجا وقتی آفتاب میره هوا خیلی خنک میشه یک جوری یعنی سرد هم میشه خلاصه ۲-۳ ساعتی نشستیم و بازی کردیم و خلاصه خوش گذشت الانم من دیگه باید دفتر و دستک و ببندم برم جیم که تقاص فالوده هایی که این مدت خوردم و بدم! که اوضاع بد خرابه

هفته خوبی داشته یاشین دوست جونا!

Tuesday, July 05, 2011

دارم حوصله هم میزنم که سر نره!

باز کلی گذشت من هیچی ننوشتم حالا یکی یکی میگم چی شد که در جریان باشیم
هفته پیش شنبه با بر و بکس رفتیم پیکنیک ... از کلی وقت قبل تر من به یایا اینا قول داده بودم بگم مامان بزرگم براشون قلیه ماهی درست کنه! دیگه خوب اون جز غذا هایی بود که بی فکر گفتم اینو بپزن!!! بعدم یایا گفت کوکو سبزی هم خوبه! آخه من تو فکر یک خورشت دیگه بودم که اگه کسی اونو دوست نداشت بخوره! گفتم خوب کوکو سبزی که آسونه سبزی هاش و داریم حتما... سه سوته حاضره! باقی هم گفته بودن که دسر اینا میران! مژی هم گفته بود سالاد و کالباس میاره ... من و شاهین جمعه رفته بودیم خرید واسه همین جریان چیز میزبخریم یهو جفتمون هوس آش رشته هم کردیم و اینجوری شد بدو بدو رفتیم مغازه ایرانی که چیزای آش رشته هم بخریم! آدم خوبه مثل من دوستاشو دعوت کنه بعد مامان مامان بزرگ داشته باشه که بگه فلانم بپز و اونام بپزن!! چیه خوب؟؟ به آشپزی جفتشون علاقه دارند به خدا! حالا جریانات اون وسط مسطاش و ایناش که بماند حودود ساعت ۲ ما که مثلا میزبان بودیم رسیدیم اونجا و چیز میز ها رو یکم چیدیم و بچه ها دیگه تا ۳-۴ همه اومدن و فکر کنم ۴ بود که دیگه ناهار خوردیم! خوشبختانه بیشتری ها هم قلیه ماهی رو هم دوست داشتن و خوردن... دو سه تا از بچه ها هم دیرتر اومدن... بیشترش به حرف و صحبت گذشت! چونکه بعضی ها خیلی وقت بود بعضی ها رو ندیده بودن و یا اینکه اصلا کلا همو ندیده بودن همش به حالت صحبت و آشنایی و معاشرت و حرف و اینا گذشت! دیگه در های پارک رو ساعت ۸ میبستن که ما هم آخراش دیگه بدو بدو جمع کردیم و خلاصه بساط چه کنم کجا بریم حالا بود که آخرش یک سریمون سر از خونه یایا اینا در اوردیم! من هم مامان اینا و رو گذاشتم خونه و چیز میز ها رو گذاشتیم سر جاش و با شاهین یکم بعد تر رفتیم با اینکه کمی تا قسمتی داشتم از خستگی میمردم ولی خوب تا ۲-۳ اونجا بودیم و دیگه تشریف آوردیم خونه

خیلی دلم میخواست به علی هم آش بدم ولی نشد دیگه! طفلی چند وقت پیشش که رفته بودیم دریا هوس آش کرده بود که در واقع همون منو به هوس انداخت! و خلاصه از اونجا که اول هفته ها میره ارواین خوب گیرش نیومد

این آخر هفته هم که گذشت که برای ما لانگ ویکند بود! شنبه شب داییم فنقلی ها رو آورد پیش ما.. خودشون عروسی دعوت بودن! این دختر دایی کوچیکه من از وقتی وارد شد گفتش خوب ددی گفته که ۱۱:۳۰ میاد دنبالمون ۶ ساعت داریم چی کار کنیم؟ گفتم نمیدونم خودت بگو چی دوست داری؟ میخوای بریم پارک یا بیچ؟ بعد میگه مگه نزدیکه شما هم بیچ هست! ؟ خواستم بگم زکی! ولی نگفتم قهقهه خواهرش گفت اره دیگه تو کالیفرنیا از هر طرف یک ذره بری یک بیچ هست... منم گفتم آره قربونت برم بیچ هم داریم اگه بخوای... یا اگه بخواین هم میتونیم بریم پلی گراند ! یا فیلم ببینیم یا بریم پارک کارت بازی کنیم! خلاصه من این همه از خودم نظر در کردم آخرش کوچیکه گفت چطوره من برای شما امشب شام بپزم! گفتم نه عزیزم تو خودت مهمونی نمیخواد زحمات بکشی!قلب بعد به مامانم گفت... مامانم هم گفت من میخواستم براتون پیتزا سفارش بدم یا لازانیا درست کنم! ولی هر چی تو بگی! اینم که این دو تا غذا رو خیلی دوست داره یکمی فکر کرد گفت نه تو امشب استراحت کن من برات ساندویچ درست میکنم!!قلب خلاصه من و خواهر بزرگه هم سر به سرش میزاشتم که حالا چی میخوای درست کنی و چی میخوای و اینا ! خلاصه یک لیست نوشت که ما دست در دست هم رفتیم این گروسری دم خونمون خریدیم واسش! البته بگم قبلش یخچال و واسه اون چیزایی که تایید شد داریم چک کرد نکنه نباشه ساندویچمون لنگ بمونه! خلاصه این فنقلیه ۷ ساله به همه ما اون شب ساندویچ ترکی خوروند!!! البته بگم ایشون در نقش سر آشپز بودن و من و خواهر جونش همه اینو خورد کن اونو خورد کن اینا رو کردیمخنده خودش سوس میزد و یک دونه پر ترکی و یک پنیر میزاشت!از خود راضی برای نوشیدنی هم همگی شیر شکلاتی خوردیم!!!! خیلی خلاصه با مزه بود ... بعدم تا غذا خوردیم گفت دیگه وقته خوابه حالا تازه ۹:۳۰ بود گفتم بهش مطمئنی ؟؟؟ میتونی امشب بیشتر بیدار بمونی ها! گفت نه خستمه ! خلاصه رفتیم رو تخت من خواهر بزرگه هم گفت که دراز میکشه پیشش! حالا مگه میخوابه؟ گفتم بذار من براتون فیلم بزارم... بگم هم که هی عین ساعت گویا می گفت ۲ ساعت مونده ددی بیاد ۱ ساعت مونده... خلاصه تا خود ۱۱:۳۰ بیدار بود و خواهر بزرگه هم میگفت میان حالا دیر نشدهنگران ۱۱:۳۰ که شد گریه و نق نق که به مامی زنگ بزنیم زنگ زدیم اونام تلفنشون خاموش ! گفتم حتما باتری شون تموم شده آوا هم بهش گفت شایدم دارن رانندگی میکنن! خلاصه دیگه اومد بغل من و خواب خوابم بود هی نق نق کرد و منم نار و نوازش تا خوابش برد! باباش اینم شب نیومدن دنبالشون!ابله طرف های ۱۲ رسیده بودن طرف ما گفته بودن شاید ما خواب باشیم زنگم نزده بودن دیگه... ساعت ۱:۳۰ - ۲ مامان من نگران شد زنگ زد به داییم که بگه نیان دیگه بچه ها خوابن خودشم بیچاره میخواست بخوابه که گفته بود ما فکر کردیم شما خوابین! خلاصه قرار شد صبح بیان دنبالشون! دیگه صبح اومدش و کلی معذرت خواهی و اینکه فکر کردیم دیگه خواب هستین و نمیخستیم بد خواب بشین .. البته آوا که اوکی بود اون کوچولوه هم که اون موقع خوابش میومد خوابش برد تا صبح! دیگه خیلی از ددی آش هم گله نکرد! گفتم بهش ببین بهت گفتم که بمون صبح واسمون صبحونه درست کن بیا حالا بریم سریال درست کن واسه خودت و ما !!! ا خلاصه تا رفتن ۱۰ بود دیگه ما هم انقدر هممون خواب و بیدار منتظر اینا بودیم گفتیم یک ساعتی دراز بکشیم که میخواستم اون روز بریم سانتا.. باربارا پیش مژی و علی که از روز قبلش رفته بودن ولی انقدر ترافیک بود که پشیمون شدیم و گفتیم اصلا نمیازره و رفتیم یک رستورانی تو ملیبو که تا اونجام برسیم یک ساعتی طول کشید... 6 بود دیگه هممون گرما زده و خسته برگشتیم خونه و غش کردیم!ا

دیروزم که روز ۴ جولای بود و حوالی ما مدتی هاست دیگه آتیش بازی نمیکنن یکم پایین تر میکردن هر سال که اونام امسال تعطیل کردن ! من و مادر بزرگ جان عصرش یکمی رفتیم مال چرخیدیم و خرید کردیم و بقیش همش خونه بودیم و اونا فیلم سریال ایرانی دیدن و منم واسه خودم یکمی کتاب جات خوندم و فیلم دیدم!
خلاصه این بود اهم اخبار در ۲ هفته گذشته... حالا به نظرم این هفته هفته خلوتی خواهد بود و من سعی میکنم بیشتر بنویسم!

Friday, June 24, 2011

عنوان نداره

دیروز بعد اینکه بهم گفتن دو ماه دیگه هم لازمم دارن اعصاب و روانم بهم ریخت و زدم به صحرای کربلا! البته شانس آوردم که جلو آقایون خودمو کنترل کردم رفتم تو دست شوئی اشکام سرازیر شد و بعد هم رفتم قدم زدم هم گریه کردم ولی حالم بهتر شد! نمیدونم خدایی چرا گریم میگرفت احساس کلافگی شدید بهم دست داده بود که من تا کی باید یک سری آدم و بیبی سیت کنم آخه چرا یک برنامه ریزی درست ندارند اینا!! بعدشم یک مرده از صبح زل زده بود به من تو روان من بود نمیدونم چشماش چپ بود چه مرگش بود کلافه شده بودم... با یایا و علی تکست میکردم بعد این جریان موندگار شدنم به علی میگم تازه یک مرده از صبح به من زل میزنه از جلوش که رد میشم یا میاد با یکی حرف بزنه! بعد به شوخی میگه الان میام میزنم تو گوشش!! حالا منم هم خندم گرفته هم اشکام بند نمیاد ...بعد میگه برو بهش بگو این مودبانه نیست که به یکی زل بزنی!! بعد با یایا حرف میزدم اتفاقا همون موقع هم زل زده بود بهم میگه بهش بگو چه کمکی از دستم بر میاد واست انجام بدم!؟؟؟!! خلاصه روز بدی بود ... ظاهرا امروزم دارن کار هاشون و میکنن که ما رو واسه تا آخر سپتامبر نگه دارن نه دو ماه دیگه! بیخیالش دیگه ... من امروز با راس خودم حرف زدم و کلی دلداریم داد حالا ببینم هفته دیگه چه گلی به سرم میزنه !

شب با یایا رفتیم یک کافی بزنیم اونم حالش از یک چیزی دیگه گرفته بود و همش اون داشت حرف میزد در واقع منم اون وسط مسط ها یک غر ظریف میزدم و خلاصه خیلی تو حال و هوا خودمون بودیم که یهو یایا گفت ای علی هم که اینجاست! یعنی در واقع دوستش و دید ! بعد من علی و صدا زدم و آخی گوگولی انگارهایپر شده بود بعد دیگه سلام و علیک و چه خبر و این برنامه ها بعد یهو منو بغل کرده میگه امروز گریه کردی تو چرا! بعد دوستش میگه که چرا گریه کرده اینا... خلاصه گذشت و بعد یهو میگه اون یارو چی شد! بعد یایا میگه به خدا آدم دیگه تو کمپانی بزرگ فکر نمیکنه آدم هیز باشه!!! بعد علی هم میگه مال مشتری نبود مگه؟؟ میگم نه از سیاتل هست فکر کنم از خودمونه ! بعد یکمی فکر میکنه میگه مرتیکه ی... میگم بگو یاسی از خودمونه بگو مرتیکه خر!!!

دوست جونم واسم یک گوشواره خوشگل درست کرده بود که نشون علی دادم گفتم بیبین چه خوشگله! بعد دیگه همش بحث این بود که یایا باید یک وب سایت بزنه که این چیزا شو بفروشه و پول در بیاره.. بعد من گفتم بیا تو سایت علی تبلیغ کن .. خلاصه دیگه بحث بیزینسی در گرفت و خلاصه همه داشتن به یک نون و نوایی میرسیدن!! دیگه کم کم اونجا تعطیل شد و یکمی هم تو پارکینگ وایستادیم و بعدش اونا میخواستن برن یک باری آب جو بخورن و ما هم برگشتیم خونه!

آخجون 4 شد ... من دیگه بند و بساطمو جمع کنم برم خونه که گیر میوفتم یکم دیگه اگه بمونم

----انقدر دوست دارم وقتی یک عده غیر خودمون هستن وقتی بغلم میکنی واسه سلام و خدافظی یا همین جوری جای رو..بو..سی یا بو..س ... پیشونی و چشمامو میبو...سی ... یک حال خوبی بهم میده حس میکنم با همه اون حرف ها قدر منو میدونی

Thursday, June 23, 2011

خدایا چرا من هنوز گشنمه؟

من باز این رژیم قدیمی و گرفتم و کمتر میخورم و الان با اینکه نهارمو خوردم ولی یک گشنگی ملایمی دارم! دارم فکر میکنم این ماست و بار که همرام دارم و بخورم یا بزارم واسه یک ساعت دیگه که گشنم میشه واقعا!

دیشب به علی میگم من دوباره رفتم تو رژیم .. میگه یعنی دیگه تهچین نخوریم؟ گفتم نه فعلا! گفت پس حالا که داری رژیم میگیری ۵۰ پوند کم کن! منم خیلی بهم برخورد خوب من چاقم میدونم ولی خوب دوست ندارم به شوخیم کسی بهم بگه خوب حالا که کم میکنی ۵۰ پوند کم کن! بیچاره من ! تازشم باهاش قهر کردم بعد هر چی هم منت کشد مقبول نشود تا اینکه کلا موضوع وعوض کردم و حرفش نشد... حالا مدل منت کشی و داشته باش که میگه خوب منم باید ۱۵-۲۰ پوند کم کنم! به خدا برای رو کم کنی هم که شده ها این کارو بکنم

کمپانی یک برنامه گذاشته واسه اینکه مردم و به قدم زدن و ورزش علاقه مند کنه بعد هر کی ثبت نام کرده براش از این قدم شمار ها هم فرستاده خلاصه دغدغه هر روز من و مژی اینه که چند قدم راه رفتیم!!! و گل مون و بهش رسیدیم یا نه! من روز هایی که میرم جیم که حتما به گلم میرسم روزای دیگه هم که نمیرسم با مادر بزرگ جان میریم پارک راه میریم و من یکمی میدوم البته بیشتر راه میرم!! خلاصه این برنامه این روزای منه... ا

آخر جون دیگه همه بر میگردیم سایت خودمون.... هر چند من قرار بود دو هفته پیش برگردم ولی نشد باز ! البته من مطمئن هستم که اینا گند میزنن باز وآخر سال ما باز تشریف میاریم اینجا! ولی به هر حال! با این وضعیت بد اقتصادی همینشم جای شکرش باقی هست

انقدر دلم میخواد فردا بگم مریضم و نیام که خدا میدونه ولی نمیشه.. تازه گفتن شنبه هم بیاین! و یکشنبه هم باز آن کال هستیم ! من که برنامه دارم شنبه گفتم نمیتونم فعلا ولی شایدم مجبورم کنن کله سحر یک سر بیام ببینیم چی میشه دیگه ....
برام دنبال کرم که اینجا شلوغ داره میشه ...
گشنگی ام رفع شد انگار!!!

عد نوشت:: نگذاشتن من اینو پابلیش کنم یک روز بگذره بعد بگن دو ماه دیگه هم خواستن تو و دو نفر دیگه بمونین گریه خدایا من کی از اینجا نجات پیدا میکنم؟؟؟ دیگه این بار انقدر ناراحت و عصبی شدم که بلند شدم رفتم قدم بزنم موضوع و هضم کنم که گریم گرفت و از اون موقع هم سر درد بدی دارم.... به قول علی میگه خوبه انقدر روت حساب میکنن این یک پوینت مثبته! انقدر بیگ دیلش نکن تموم میشه بلاخره... ولی من خسته شدم دیگه واقعا...........................

Wednesday, June 08, 2011

این روز ها

من کلا صبح ها یکمی طول میکشه که قبول کنم صبح شده باید بیدار شم! بعضی روز ها که دوست جونم صبح که تو راهم زنگ میزنه یا خودم زنگ میزنم بهش میدونه اگه زیاد غر غر کنه (طفلکی) من میزنم خرد و خمیرش میکنم!!! که حالم و اول صبح نگیر تورو خدا! حالا من نمیدونم از صبح چه خبره که همه با من خیلی گرم و مهربون سلام احوال پرسی میکنن! یعنی از اون مدل ها که میمونند چند دقیقه باهات حرف میزنن ها ! انقدرم هم بی حوصله هستم که خدا میدونه... از بس کارمون کم شده احساس پوچی هم بهم دست داده!!! امروز صبح یک اتفاق جالب دیگه هم افتاد من جلو ساختمون جلو در جا پارک پیدا کردم! یعنی تو این شش ماه این اتفاق یک بارم برام نیوفتاده بود به جز روز های تعطیل البته! انقدر حال کرده بودم با قضیه که به خودم میگفتم حالا که من دم درم یکم دیگه رادیو گوش کنم بعد برم تو!
شنبه داییم اینا اومده بودن خونمون واسه
برادر جان جشن فارغ تحصیلی گرفتیم، من ظهرش رفتم کیک بگیرم واسش از همین مغازه که همیشه میریم... همه کلی تحویل و خوشحال و تبریک و اینا و رو کیک هم یک کلاه کوچیک گذاشتن که اتفاقا رنگ لباس جشنشون بود من اولش متوجه نشدم واصلان ندیدم کجا زدش! ولی همه خیلی خوششون اومد! شب خوبی بود کلی گفتیم و خندیدیم و فیلم های قدیمی نگاه کردیم و به همه خیلی خوش گذشت! یکشنبه هم رفتیم محله ارمنی ها اولش رفتیم یک جای خوشمزه ناهار خوردیم و بعدشم رفتیم مال نزدیکش که تو فضای باز هست و اتفاقا فستیوال رقص های هاوایی بود و چند نفر میزدن و میرقصیدن و ملت هم نشسته بودن و نگاه میکردن و با مزه بود .. هوا هم خوب بود تو آفتاب گرم تو سایه سرد، واقعن هوا اینجا رو هیچ جا نداره! از این یک مورد شانس داشتیم ما ! بعدشم رفتیم یک کافی شاپی همون نزدیک ها و نشتیم و کلی حرف و صحبت از همه جا، خلاصه روز خیلی خوبی بود
مژی اینا رفتن ژاپن واسه یک کنفرانسی که علی توش باید شرکت میکرد و مقالش و میزاشت... یایا و نیلو هم رفتن سیاتل. البته هر دوشون فردا پس فردا بر میگردن ولی بازم! .. نانی هم که دو ماهی میشه نمیاد دیگه سر کار مشغول بچه داری هست امروز نگاه میکردم دیدم ۶۷ روز سر کار نیومده!!! خلاصه من اینجا تک افتادم! سر کار که خیلی خسته کننده هست بی مژی و نانی ... امشب هم یک شام قراره برم با این همکارام یکیشون داره بر میگرده سیاتل دیگه ( حتی اینم برگشت سر خونه زندگیش ما هنوز نه!!!) ... یادمه اولش چقدر این بشر رو اعصاب من بود ولی الان چقدر باهم رفیق شدیم!ا

روز خوبی داشته باشین!

Friday, June 03, 2011

حکایت همچنان باقیست!

من باز موندنی شدم ... کار به شیر خط نکشید اریک خواست من بمونم.. یعنی نمیدونم چی جوری شد که دیروز به ما گفت خودتون بگین کدومتون بر میگردین.. بعد امروز گفت به این پسره چاک ( رییس جون) گفته تو برگردی بهتره که به اون یکی گروهمون کمک کنی! ولی باز گفت خودتون بگین.. من گفتم خوب پس من میمونم دیگه.. پسره هم گفت خوب منم از دوشنبه برمیگردم .. قضیه تموم شد رفت!! چه تصمیم گیری بود ما نفهمیدیم! حالا باید تا آخر جون صبر کنم باز.. فکر کنم ما جز آخرین باز مانده ها بشیم! دیگه تقریبا از ۲۰ - ۳۰ نفر فقط ۶ نفر موندیم الان. منو باش که از صبح داشتم لپ تاپ و تمیز میکردم همه چیز و ریختم تو تامب درایو و خلاصه آماده! آخه ما فکر کردیم که یک هفته در میون با هم جا عوض کنیم ولی اگه اریک قبول نکرد که من برگردم که این جوری شد!

چند روز پیش تلفنم مثل هرروز افتاد زمین و این بار شیشه روش شکست.. البته تاچ اسکرینش کار میکنه ولی شیشه اش شکسته ... چونکه بیمه داشتم یک فرم پر کردم که میگی چی شده و کی و چرا و اینا و برات یک تلفن دیگه میفرستن ، نا مردا ۵۰ دلارم میگیرن! حالا درسته که قیمته تلفنه خیلی بیشتره ولی بابا ماهی داریم ۵ دلار میدیم دیگه بازم باید پول بدیم! انصافه؟ الان برادر جان اطلاع داد که تلفنت رسیده !ا


دیشب علی آقا ما رو خیلی شرمنده کرد و زنگ زد و کلی حرف و صحبت کردیم! بعدشم عکس های مسافرت و دید و کلی خوشش اومد! یک کارایی میکنه یک چیزایی میگه بعضی وقتا ها! آدم و به فکر میبره! میدونم که الکی چیزی نمیگه ولی خوب .. بعضی وقتا احساس میکنم رفتارش عوض شده ولی من اگه یک حرفی هم میزنه به روش نمیارم و زیاد گنده اش نمیکنم که فرداش قات بزنه این مردا هم موجوداتی هستن غیر قابل پیش بینی به خدا

آخر هفته خیلی خوبی داشته باشین و به همه خوش بگذره

ایرانی هام هفته خوبی و شروع کنین با یک عالمه انرژیییی

Thursday, June 02, 2011

اندر احوالات ما!

من و یکی از پسر ها رو یک قسمت پروجکت کار میکنیم (تو سایت سوپلایر) از آنجا که همه تقریبا کار و تا جایی پیش بردیم که ایشالا اینا به وجودمون دیگه نیاز ندارن و فعلا هم کار کند هست اینجوری که میگن یکی مون قراره از دوشنبه بر گردیم سایت خودمون! فعلا جفتمون به هم داریم تعارف میزنیم تو برو اگه میخوای من برام مهم نیست فرق نداره! حالا این پسره رفته یک دود بزنه بیاد شیر خط کنیم ببینیم کی برگرده!!! به یکی دیگه مونم گفتن دیگه از فردا برگرده.. چند نفرهفته پیش برگشتن ... خلاصه که ما باز مانده های آخر هستیم

دیروز با این بچه های سر کار رفتیم یک پارک این نزدیکی که ۵ مایل راه دویدن داره! منم رفتم البته نه به قصد دویدن که به قصد جاگ کردن یا همون راه رفتن تند در حال دو ... یک پنج دقیقه که دویدم گفتم من عمرا نمیتونم.. بیخیالش راه میرم حالا یکی از بچه ها هم مونده بود کنار من حرفم میزد که به به چه هوا خوبی و اینا یکم که گذشت گفتم تام تو بدو.. من نمیتونم به پای تو بدوم گفت مطمئنی؟ گفتم ۱۰۰ درصد برو .. خلاصه گفت باشه و رفت.. یکم دیگه دویدم و بعدش دیگه بریدم و با این دختره همکارم تندتند راه رفتیم و حرف میزدیم ... راه دویدن از کنار خیابون بود من و جسیکا تصمیم گرفتیم از تو پارک بریم آخه چه کاری آدم اومده پارک بعد تو خیابون بدوه؟ خلاصه ما واسه خودمون در حال حرفو صحبت و قدم زنی تند نسبتا.. فکر کنم خدایی ما بیشتر از ۵ مایل هم رفتیم! بس که این پارک عجیب غریب بود ما انگار دوره خودمون میچرخیدم! ولی خیلی خوشگل بود ... خلاصه دیگه تقریبا نزدیک بودیم و پارکینگ و میدیدیم که یهو من دیدم انگار که ما وسط زمین های گلف هستیم! واقعا نفهمیدیم ما چه جوری اون وسط سر در آوردیم.. بعد داشتیم دورو بر و نگاه میکردیم که دیدیم دو تا از این سکیوریتی ها دارن میان طرف ما و گفتن خانوما شما اینجا نباید باشین یهو توپ میخوره تو سرتون.. کلی بهمون از قانون مقررات ها گفتن.. بعد گفتن این راهو میبینین از این ور میرین بیرون ما هم مثل دخترای خوب گفتیم باشه! تا رفتن من گفتم جس یعنی ما این همه راه و برگردیم اونم گفت میخوای بدویم بعداز این دیوارها میپریم اون ور ها؟ منم گفتم اره بدویم! اون سکوریتی ها هم از تو این ماشین فنقلیشون هی برمیگشتن ببینن که ما راه افتادیم یا نه! خلاصه ... ۱ ۲ ۳ دویدیم به طرف دیواره !!! در حال دویدن یکی سکوریتی دیگه اون ور بود همینجوری ما رو با یک لبخند کجی نگاه کرد که این دو تا ابله چرا میدون؟! ما هم که مثل خل ها میخندیدیم گفتیم هاای و به دویدن ادامه دادیم! حالا شانس ما این دیواره سیم خار دار داشت!! پریدن بالاش همانا و زخم و زیلی شدن همانا! من که شلوارم گیر کرده بود مرده بودم از خنده ... جسیکا هی میگفت نگین نخند بزار کمکت کنم! خلاصه من به هر حالی بود این هیکل و کشیدم بالا و پریدم پایین! حالا این پسرا هم هی زنگ میزنن شما دو تا کجایین بیاین ما داریم میریم هپی آور ... خلاصه دیگه رسیدیم به ماشین هامون جس رفت با بچه ها و من باید برمیگشتم قرار بود دوستم رو ببینم ... اینم از ماجراای دیروز من!ا