Sunday, September 26, 2010

خوب این ویکند ما هم داره به مبارکی تموم میشه... و من از اونجا که همیشه وقتی تصمیم به درس خوندن یا کاری میکنم هزار و یک کار برای خودم میتراشم که اون کار اساسی و انجام ندم الان نشستم اینجا دارم مینویسم!ا

دیشب اسکله شهر ما یک فستیوال هنری داشت که هنرمندان کار هاشون رو عرضه میکردن! خدا وکیلی من خیلی بیشتر انتظار داشتم فکر میکردم مثلا آرتیست ها کار های هنریشون و میارند میزارن ملت ببینن.. مثلا موزیکی رقصی چیزی.. ولی نه اصلا اینجوری نبود. حتی برادر من که تو کارهای هنریه خوشش نیومده بود! من گفتم شاید مثلا الان زوده و بعد از ۱۲ شب بهتر میشه ولی برادرم میگفت نه بابا همینه دیگه اگه میخواست اتفاقی بیوفته حد اقل میدیدیم دارن آماده میکنن اینجا رو! من انتظار داشتم مثلا آرتیست ها کارای هنریشون و بزارن یا مثلا مثل بقیه آرت شو ها مثلا بشه ازشون خرید کرد یا ویدئو ها و عکس هاشون را بزارن رو بیگ اسکرین ببینی... ولی بیشترش از این مدل ها بود که بازی نور و سایه هست و یک جا هم یکی از این اتاقک های لایف گارد ها رو یک کاری کرده بودن ازش هی کف میومد بیرون!!! فقط یک قسمتش یک عده نمیدونم سرخپوست بودن سیاه بودن از این رقصی های محلی میکردن و تنها جای دمبل دیمبل اونجا بود! ولی شلوغ بود شدید و خیابون جلو دریا رو هم بسته بودن! فقط قسمت شد بلاخره بریم این مال که تازه ساختن و من هنوز توش نرفته بودم را ببینیم ... خوشگل شده بود به نظرم ترکیبی از دو تا مال دیگه شده بود ولی من این الانی و خیلی بیشتر از قدیمیش دوست داشتم! طبقه آخرش هم فود کرت و رستوران بود که مامان جان و برادر جان غذا خوردن! بنده قبلا صرف کرده بودم!!! یک بار خوشگلیم داشت و من باید یکی و پیدا کنم با خودم ببرم اونجا!!! ببینم چیه... خیلی از بیرون خوشگل به نظر میرسید...ا!ا
دیروز صبح با آقای عین رفتیم که خونه ببینه!!! محلش زیاد خوب نبود خودشم زیاد دوست نداشت ولی چونکه داره فکر میکنه بخره و اجاره بده بد هم نبود! بهش گفتم اگه بیای اینجا زندگی کنی باید ماشینت و بدی بره... اصلا به تریپ این منطقه نمیخوره... فکر اون یکی ماشینه که میخوای بگیری هم به کل از مغزت بیرون کن!!! تازه نگفتم دیگه منم اگه بیام پیشت با همین قطار که از پایینش قراره رد شه میام شب هم برم میگردونی!!!! حالا انقدرم که من میگم بد هم نبودا ولی خوب جای الانش خیلی خوبه فکر نمیکنم اصلا بتونه بیاد اینجا! فقط یک خونه بود که بد نبود فکر کن توش دو تا درخت پالم تری بود!! با یک درخت پرتقال و یک درخت لیمو! این به نظر خودشم خیلی بهتر بود از اون اولیه که با اجنت رفتیم دیدیم! بهر حال! بعدشم رفتیم ارکید و ساندویچ گرفتیم! دوتایی داشتیم از گرسنگی هلاک میشدیم!ا
بعدشم من قرار بود شب مزی و شوهرش و ببینم! و آقای عین هم اول گفت میاد بعدشم نیومد! خیلی بدم میاد از این کارش که تکلیف آدم روشن نمیکنه که میخواد بیاد یا نمیخواد بیاد! منم با اینکه یک مدتی کلا هی بهش به خاطر این چیزا گیر نمیدم و اهمیت نمیدم و همیشه با یک اوکی پس زنگ بزن سر و ته قضیه رو هم میارم دیشب گیر داده بودم بهش که خوب بیا دیگه ! اونم میگفت تو برو من بهت زنگ میزنم اگه بیام ... منم با کلی ادا و اطوار (!!!) اومدم خونه و مشغول آماده شدن شدم ... بعد دیگه بهش زنگ زدم گفتم ساری که من گیر دادم که اونم معذرت خواست و بازم گفت شاید بیاد که من دیگه این بار فقط گفتم اوکی! آخرشم نیومد با اینکه فکر کنم دوست داشت بیاد اینجا رو امتحان کنه! آخه انقدر تو رادیو تبلیغش و میکردن من هم دوست داشتم ببینم چیه این جا ! جای خوبی بود و ما یکی دو ساعتی اونجا بودیم و شام خوردیم! البته من بعدش به آقایی عین گفتم که خیلی جای باحالی بود و یک بار حالا باهم بریم!ا
خوب من برم دیگه شروع به مطالعه کنم! هوا هم بس نا جوانمردانه گرم شده! گندشو درآوورده دیگه! فکر کن دیشب کنار بیچ حتی یک سوئدر نازک هم لازم نبود! معمولا وسط تابستونم شبا خیلی سرد میشه!ا
امیدوارم که همگی هفته خوبی داشته باشین دوست جونام
روز خوش!ا

Friday, September 24, 2010

قاطی پاتی

خدا یا من نمیدونم از دست این رئیس پراجکت حرص بخورم یا بخندم از دستش! ( این با رئیس گوگولی فرق داره ها!) یک دقیقه پیش اعصاب من و خورد کرده رفته تو روان من! البته من که دیگه عادت کردم! بعد الان اومده میگه نگین همه این کار که من کردم و چک کردی؟ دیگه غلط نداشت؟ میگم نه همون یکی بود ... میگه مرسی تو خیلی نایسی !!!! حالا میخواد سر به تنم نباشه ها! البته این احساس دو طرفست! نه فقط از طرف اون!
خوب قرار بود دیگه غر نزنم اینجا!!!
کلاس مدرسم شروع شده و پروجکتمون هم هفته پیش شروع شد و این هفته باید پروپوزالش رو بدیم! گروهمون هم ای بدک نیست! ظاهرا همه خوبن البته معمولا همه اولش با انرژی هستن آخرش دیگه وا میدن! این کلاس امتحانش همش از کتابشه نه جزوه هاش! من هنوز چپتر ۲ هستم از ۱۱ تا چپتر... این آخر هفته واقعا باید یک فکری بکنم ! حداقل تا ۵-۶ برم جلو!
انقدر چیزا مختلف تو مغزمه که میخوام بنویسم ولی هی یادم میره!
هفته پیش بلاخره خانوم نی و دیدم! رفتم خونه جدیدش ...یک خونه گوگولی داشت با چیز میزای گوگولی که من عاشقش شدم واسه همه ازش تعریف کردم! خیلی کیوت و با سلیقه درستش کرده بود یکی دو ساعتی اونجا بودم! و کلی حرف زدیم! و چایی خوردیم و یکمی دکوراسیونو جا به جا کردیم! خونه خانوم نی خیلی به من نزدیکه داشتم میرفتم خونه با آقای عین حرف میزدم گفت خوب بیا اینجا حالا !!! منم که اصولا نمیتونم به این بگم نه! مخصوصا که از جمعه هم ندیده بودمش گفتم اوکی بریم دریا؟ گفتش باشه بریم! خوشم میاد که نیشتر وقتا هر چی من میگم پایه ست! رفتم اونجا و رفتیم بیچ نزدیک خونه ما ! منم دیگه الان مدتی از این پتو کوچیکا پشت ماشینم دارم! پیچیدم دورمو و بسیار گرم و نرم قدم زدیم! حالا جالبه که خونه خانوم نی احساس میکردم الانه هاست که من اونجا غش بکنم! ولی این هوا دریا انگار که آدم و هایپر کنه ها! جالب بود نزدیکه اسکله کنار چرخ و فلک وایستاده بودیم و حرف میزدیم بعد یک آقاهه رد شد از کنارمون یک چیزی گفت من نفهمیدم آقای عین گفت شنیدی؟ فکر کرد ما علف کشیم! گفت بیاین اون پشت!!! گفتم علی قیافه ما یعنی به این کاره ها میخوره؟ بیا اصلا بریم به اون پلیسه بگیم!! گفت به اون پلیسه هم حتمن داده! من و تو رو دستگیر میکنه! نه اونو!!! بعدشم که داشتیم قدم زنان بر میگشتیم یک بویی اومد یهو! یا خودش داشت حالشو میبرد یا بلاخره فروخته بود به یکی! خلاصه قیافه هامون خلافیه لابد! البته ساعت ۱۱ شب دم اسکله به غیر از من و آقای عین شاید در کل ۱۰ نفرهم نبودن! کلا خیلی شبا آرومه من خیلی دوست دارم فقط صدا آب میاد و آدمایی که معمولا دارن باهم پچ پچ میکنن ولی گاهی اوقات آدمای مست و ملنگم خوب هستن! دیگه ۱۲ اینا برگشتیم خونه!

بابام هم رسیده و هر شب باهاش حرف میزنیم! انگار سرما خورده طفلکی! مثل اینکه کسی که کنارش بوده تو هواپیما مریض بوده! حالا قبل رفتن آمپول آنفولانزا هم زده!!! من که دیگه امسال نمیزنم چون روم اثری نداره انگار همیشه یک سرما خفن میخورم به هر حال! خدا کنه زودتر کارش راه بیوفته و مجبور نشه زیادتر بمونه البته خودش که میگفت نمیمونه !!! خلاصه واسمون دعا کنین! حالا شاید بعدا بگم جریان چیه
الان هم من منتظرم با نانی بریم ناهار رومانتیک ... اوه راستی نانی هم داره نینی دار میشه... آخی آنقدر من ذوق کردم واسش ها! هی بیچاره مجبوره من و ساکت کنه که این دشمنان اینجا صدای ما رو نشنون! من خودم ولی حواسم هست! اون روز میگفت ۳ سانته بعد با خطکش یک خط سه سنتی کشیدیم میگیم وای فکر کن!!! آخی بعد خودش میگه همه چی هم داره ها دست پا سر!!!! یک خط سه سانتی!!! حالا هدف اینه که تا ۴-۵ ماهگی کسی اینجا نفهمه که سوال پیچ نشه نکه همه هم اینجا فضولن! نانی هم یکمی خجالتیه ! خلاصه فعلا با ژاکت و شال و اینا داره خودشو میپیچونه! با اینکه ۹ هفتشه ولی یک جورایی پیداست! آخه خودشم خیلی کوچولوه خلاصه ایشالا به سلامتی!

همگی آخر هفته خوبی داشته باشین و هفته خوبی و شروع کنین
!
*** کامنت دونی تاییدی شده! من تازه الان یک سری کامنت دیدم که ندیده بودم قبلا! جالب بود!

Sunday, September 19, 2010

دلتنگ

بابام رفت ایران برای یکی دو ماه .... جاش وحشتناک خالیه..... انگار یک چیز اساسی تو این خونه کمه... خدایا زودتر همه چی راه بیفته که برگرده.... پلیززز

Sunday, September 12, 2010

این یکشنبه باحاله ما هم فرا رسید و فردا باز باید بریم سر کار!ا
خواستم فقط یکم غر بزنم و برم ناخون هامو درست کنم! اگه خدا بخواهد
من یک مشکلی دارم که وقتی شروع به رژیم میکنم یهو هزارتا اتفاق میوفته ! البته اینبار خیلی جدیش گرفتم! ولی خوب بازم! مثلا دقیقا دو هفته بعد از رژیم یعنی هفته پیش ما رفتیم وگاس! خوب میشه آدم بره وگاس و مثلا درینک نخوره ؟؟؟ میشه آیا؟ یا هر جا میره غذا فقط سالاد بخوره؟ نمیشه خوب! البته بماند که خوب کلی هم راه میری شب ها هم قر میدی !! من نمیدونم چرا عذاب وجدانم نمیگیرفتم این بار!! ولی خوب شکر خدا وقتی برگشتیم و رفتم رو وزنه با کمال خوشبختی و خوشحالی دیدم که یک کوچولو هم کم شدم! یعنی ای ول!ا
خلاصه آقا من همه هفته مثل دخترای خوب بودیم که صبحا کار و بعدش اضافه کار! بعد باید درس میخوندم مشقامونو میکردم!!! بعدم دیگه جانی در بدن نبود و جیش بوس لالا! خلاصه یک مسافرت سه روزه رفتیم تا آخر این هفته تقاص پس دادیم بس که کار ها رو هم تلنبار شده بود!!! اون مشق روز پنجشنبه یعنی آخر ظلم بود دیگه!
این جمعه من در نقش دلیوری لیدی بودم! دوستم و که از پارسال عروسیش تا حالا ندیده بودم و دیدم! صبح سر کار بودم دیدم هی زنگ میزنه منم کلا باید خیلی تو مود خوبی باشم که جوابشو بدم! بسکه نصیحت میکنه و بعضی وقتا میره رو روان آدم... گفتم لابد باز میخواد یا غر بزنه یا بیکار شده! مسج هم گذاشته بود بنده خدا! دیگه از آخرین جلسه که اومدم دیدم باز زنگ میزنه دیگه لطف کردم و جواب دادم! گفتش کابل لپ تاپش میومده لوس انجلس خراب شده واسش برم کابل بگیرم از لپ تاپ سنتر سر کارمون! آخه اونم تو همین کمپانی ما کار میکنه و تو ی کشور دیگه واسه تعطیلات آمده اینجا چند روز! بهش میگم جناب به من واسه تو کابل نمیدند! گفت حالا برو اگه ندادن زنگ بزن تا من حرف بزنم باهاشون! حالا این آقا لپ تاپ سنتری و من میشناسم دو سه بار لپ تاپ گرفتم ازش!! رفتم با اعتماد به نفس میگم میشه به من کابل بدین؟؟؟ میگه نه نمیشه ما اینجا این کارو نمیتونیم بکنیم!! حالا منم با هن و هون میگم واسه همکارم میخوام آمده از فلانجا اینجا این کابلش خراب شده!! خلاصه زنگ زدم به دوستم و اون با آقاهه حرف زد و شماره مشخصات گرفت و داد کابل را! خلاصه بنده با کمال محبت بعد از کار اینو بردم دادم به آقای دوست! اونم بهم یک ست کرم مرم داده میگه اینا مال دریای میت هست! بزن حالشو ببر!!! خلاصه قرار شدش اگه خانوم نی شب با من خواست معاشرت کنه بهش بگم که شاید اونم با خانومش بیان!ا
حالا آقای عینم گیر داده تهچین بخوریم امشب! منم گفتم حالا من آدم بورینگی نباشم مثل اینا که رژیم هستن!همش نه مرسی نه مرسی ... من خودم خیلی لجم میگیره از این آدم ها!!! میدونم خیلی ها اینجورین ها خودم هم بعضی وقتا!!! ولی کلان بدم میاد وقتی یکی رژیمه هی از اول نا آخر بحث رژیمشه ...حساب میکنه چی خوردم چقدر خوردم... چند تا خوردم... کلا ما دخترام که همه اینجوری هستیم! دوستای من (+ خودم یک وقت هایی که حواسم نباشه! ) که هستن باقی رو نمیدونم! خلاصه بهش گفتم باشه بعد من مجددا چونکه نزدیک وست ..وود بودم رفتم تهچین و گرفتم آمدم! از خانوم نی هم خبری نبود و آقای عینم خیلی محبت آمیز شده بود! یهو دیدم خانوم نی مسج زده و ما هم داشتیم فیلم مدیدیم! فکر کردم خوب فیلمو دیدیم آقای عین میره پیش دوستاش منم میرم پیش خانوم نی به جناب دوست و خانومشم میگم! والی زهی خیال باطل از این فیلم طولانی ها بود که تا ۱۰ و نیم طول کشید ... دیدم بعدش طفلی خانوم نی هم تکست کرده من خوابم میاد! دیگه ما هم یک ساعتی ولو بودیم و آقای عین هی میخواست آب جو بخوره هی میگفت نگین آب جو؟ منم میگفتم نه تو بخور!!! اونم نمیدونم چرا نمیخورد!!! آخه من هیچوقت باهاش در این مورد کلا همکاری نمیکنم! خلاصه دیگه خوابمون برد! صبح هم من باید میرفتم سر کار! آقای عین طفلی پاشد واسم املت به روش رژیمی درستید و در حالیکه من آماده میشدم برام دنبال یک لقمه نون حلال بسته بندی کرد که اونجا خوردم! انقده املت هاش خوشمزهههه هستتتتتتت حرف نداره به ا.ر.کید گفته زکی!ها ها!ا
دیشبم یاسی دوست های کالجش و دعوت کرده بود و کلی غذا پخته بود!بچم کد بانو شده دیگه خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم و ما..فیا بازی کردیم و مسخره بازی دراووردیم و کلی چسبید! حالا خوبه هم خودش رژیمه هم من انقدر غذا پخته بود! رحم نداره!!! این دوستاش همه آمریکایی هستن ولی همشون عاشق غذا ایرانی واسه همین یایا هر از مدتی یک غذایی میپزه یک حالی بهشون میده الانم مامانش رفتن ایران دیگه خونه خالی و پارتی و اینا! یکی از ادوستمون که بهش میگیم کوکی یک مُهیتوی توپی درست کرد واسمون خداااا خیلی چبسید!
الانم بابا جان باقالی پلو پخته من دلم نمیاد بگم نمیخورم! مامان جان هم نیست! گفتم حالا یکمی ازش میخورم دیگه! خدایا به ما قدرت نخوردن عنایات بفرما الهی امین دیدین خودم هم شدم الان اون مدلی که وای خوردم نخوردم وااااای !

هفته خوبی داشته باشین!ا
واسه خودم:: آقای عین که دوست پسرم نیست ولی دلم خیلی یک دوست پسر خوب داشتن و همه جا باهاش بودن و عشق و محبتش و میخواد حیف که علی نیست و نمیشه هیچوقت... ا

Thursday, August 26, 2010

کنسرت و دو تا تولد!ا

آخجووون بالاخره پنجشنبه شد که فردا جمعه بشه! دیدی بعضی وقتا فکر میکنی این هفته هه انگار نمیخواد تموم بشه!!! البته این هفته خیلی هم اینطوری نبود ها ولی خوب :))
پراجکتی که الان توش هستم (یعنی به این گروهه قرض داده شدم) را باید از دوشنبه ول کنم برگردم تو تیم خودمون که پراجکت جدید و از دوشنبه شروع کنیم خیلی با این گروهه حال میکنم دلم نمیخواد اصلا برگردم تیم خودم احساس میکنم اونجا خیلی بهتر میتونم خودم را نشون بدم اینجا همش بعضی اعضا گروه تو اعصابم هستن! ولی چه میشه کرد دیگه!ا
ویکند قبل شنبه رفتم مال و خیلی خرید کردم یک مدل هایی نو نوار شدم!!! دیگه مرده بودم بس که هرروز عزا میگرفتم چی بپوشم!!! که گرمم نشه زیاد لختی نباشه زیاد کوتاه نباشه تکراری نباشه.. زیاد ال نباشه بل نباشه! این ویکند هم اگه بشه برم خوبه!ا
شنبه هم با برادر هام و عموم اینا رفتیم کنسرت سیاوش و اندی! اصلا هم خوب نبود اونجوری که انتظار میرفت... باز سیاوش بد نبود چونکه من خیلی دوستش دارم و آهنگ هاشم خوب دوست دارم با اینکه زیاد نخوند شاید واقعا ۸ تا آهنگم نخوند! ولی اندی میخواستم بزنم تو سرش دیگه! ( با عرض شرمندگی از سونیا جان!!) من اندی رو بچه بودم خیلی دوست داشتم هنوزم بدم نمیاد ولی این آدم که صدا آنچنانی نداره آهنگ قری می خونه که برقصی دیگه ... هر چی آهنگه تو رفتی و و من موندم و جاده دراز و راه دور و از این چیز های غمگین بود این خوند اون شب ! به قول دوستم خودشو میخواسته با سیاوش هماهنگ کنه... بعدشم هی میگفت ببینین ارکسترم هماهنگه !!! کلی تمرین کردن !!! دست بزنین! یکی نبود بگه زحمت کشیدی پس میخواستی بی تمرین بیای! خلاصه من و کازینم که نیم ساعت آخرش که نمیدونم بچه برادرش بود خواهرش بود اومد باهاش بخونه اومدیم بیرون دیگه که بریم دستشوئی و بعدشم رفتیم که درینک بگیریم! واقعا نصف جمیعت هم بیرون وایستاده بودن! ما هم دیگه بیرون بودیم تا سیاوش شروع شد! عده خیلی کمی هم کلا اومده بودن و همه جا پر از خالی بود!! دیگه همه هم پایین نشسته بودن .... سیاوش وهم من چون خیلی دوست دارم انقدر باهاش جیغ زدم و هوار زدم و ۳ تا از آهنگایی که دوست دارم را هم خوند که تا همین دیروز گلوم به شدت میسوخت!!! کلا به من بد نگذشت! ولی خیلی از اندی نا امید شدم خیلی بیشتر ازش انتظار داشتم!!! چونکه بار اولم هم نبود کنسرتش بودم کلا مثل همیشه نبود .... دیگه ناهماهنگی صدای موزیک و اسپات لایت و دیر شروع شدن برنامه و رفتارات بعضی هم وطنان هم که دیگه واسه ما در ایونت های ایرانی نرماله!ا

یکشنبه تولد مادر جان بود ما هم سورپریزش کردیم داییم اینا هم آمدند خونمون با فنقل ها کلی برنامه ریزی کردیم که عمه شون رو چه جوری سورپریز کنند!!! خیلی خنده دار شده بود دختر دایی فنقلیم ( ۷ سالشه) همه رو مجبور کرد بروند پشت گاز آشپزخونه قایم بشن!!! فکر کن !!! دیگه مامانم که وارد شد یک ۱۰ دقیقه ای تو شک بود!!! دیگه کلی تولد بازی و کادو بازی و باربی کیو و اینا کردیم... منم سالاد ماکارونی درست کرده بودم و از ار.کید. عدسی گرفتم! که همه خیلی دوست داشتن! آخر شبم یایا و دوست پسرش آمدن خونمون و شراب خوردیم و خیلی حرف زدیم مامان بابام خیلی یایا و دوست پسرش و دوست دارند! تا ۱ بودند و رفتن! خلاصه جای همه خالی خوش گذشت!ا
دوشنبه هم تولد دوست جون عزیزم بود... قربونش بشم که کلی دلم براش تنگ شده.... کی میشه که باز تولدامون پیش هم باشیم عزیزمممم! ا یعنی میشه یک روزی این اتفاق بیفته؟!ا من که امیدوارم هنوز....ا
این پست از صبح شروع شده الان ساعت ده شبه.... کلاس این ترمم امروز شروع شد! هنوز شروع نشده دو تا مقاله باید واسه هفته بعد بنویسیم! دیگه برم یکمی با خانواده هم معاشرت کنم ! که الانه ها هست که از خستگی غش کنم !ا

Thursday, August 19, 2010

Cultural Event at my work:))



در راستای عکس ها

آقاهه عکس این قاب رو دیده میگه این کی هست؟ براش توضیح میدم که مثلا این عکس یک خانوم ایرانی هست با ابرو های پیوسته و این برنامه ها! میگه تو و نانی خیلی شبیه این هستین!!! ما دو تا یعنی از خنده ترکیدم!!! حالا این کامپلیمنت بود یا چی من نمیدونم!ا

از این نون نخودچی ها با باقلوا با شیرینی نارگیلی آورده بودیم! شیرینی نارگیلی و خوب میگفتی نارگیل داره باقلوا را بیشتری ها میشناختن خوب مونده بود این نون نخودچی!!! یکی بهم گفت چی داره من باره اول آرد را اصلا یادم رفت!!!! بعد هی انقدر به مغزم فشار آوردم دیگه یادم اومد! بعد دیگه شده بودم متخصص نون نخودچی! با یک اعتماد به نفسی میگفتم... چند نفرم پرسیدن آیا خودت درست کردی؟؟ فک کن!!! ا

صبح رفتم پیش گری بهش میگم بیا ما امروز بوت داریم! میگه قرمه سبزی درست کردی آوردی؟ میگم نه بابا من قرمه سبزی بلد نیستم! میگه کاری نداره! من خانومم
حتی بلده!!!! گفتم نه باقلوا داریم بیا ... داگ هم اومد! هی گفت به به چه چه بهش به زور نون نخودچی خوروندم! چه همه هم دوست داشتن!ا

آقاهه اومده از این آمریکایی هایی که تو عمرا فکر کنی اصلا واسه ایران اهمیتی قائل باشه چه برسه به اینکه اسم غذاهای ایرانی بدونه میگه
I am going to have ghorme sabzi and barg tonight and tomorow i will have gheime and fesenjoon!
من هم گفتم نوش جان!!!!ا


آقاهه اومده قلیون را نشون میده میگه این و من عاشقشم همیشه خونه دوستای ایرانیم میکشیم!!!!فک کن!ا

یکی اومده این جواهرات ما رو نگاه میکنه میگه خودتون درستش کردین؟؟؟؟ چه جوری؟

پسره دوست دخترش ایرانیه هی لغات های ایرانی دوست داره یاد بگیره میخواد اسم این شیرینی ها رو یاد بگیره میگه واسم مسج میکنی وقتی اومدی بالا
ا!

آقاهه تو طبقه ماست اومده به دوستش میگه اینجا غرفه ایران هست و این دوتام ( من و نانی ) پرژین پرینسس هستن!!!!ا

خانومه اومده گیر داده اینا که گذاشتین فروشیه ؟!! من اینا رو میخوام! اشاره به تابلو و جواهرات و خاتم

پسره همکارمونه میگه پس فرش های ایرانی کو؟ یهو یادم افتاد من از این فرش مینیاتوری ها داشتم! مامان بزرگم درست کرده بود! آخرین سال هایی که ایران بودم کلاس قالیبافی میرفت و درست کرده بود انقدر دلم سوخت که نیاوردمش انقدر دلم سوخت نمیدونیا... مامان جون روحت شد مرسی که این قالی کوچیک و که میدونم اولین کارت بود و حتمن خیلیم دوستش داشتی به من دادی. ا

در نهایتش من و نانی به این نتیجه رسیدیم کاشکی فروشنده بودیم! از این دکه ها داشتیم کنار دریا که خنزل پنزل میفروشن! زندگی خیلی شادی میتونستیم با این کار داشته باشیم! حیف که مهندس شدیم!

Monday, August 16, 2010

هفته جدید!ا


این ویکند کازینم از لاس وگاس اومده بود و ما کلی هنگ اوت کردیم الانم البته هنوز اینجاست با دوستای من رفته دریا تن بگیرن!!! من بیچاره اونوقت سر کارم با چشم های باد کرده!! خسته! از دیشب ... انگار خودم تعطیلات بودم! صبح میومدم تو راه فکر میکردم من امروز باید سر کار چی کار کنم؟ یادم نمیومد فکر کن! دیگه بعد از اینکه کافی و زدم خوب شدم! ولی الان به شدت خوابم میاد!
یک دختری هست از دوست های دوست کازینم این آدم اصلآ به دل من نمیشینه ... نمیدونم انگار رو اعصاب و روان منه با کاراش! هی سعی میکنم بیخیالش شم ... دیروز به کازینم میگم نمیدونم چرا این بشر حرفها و کاراش تو اعصاب من میره ! احساس میکنم از اون مدل هاست که همش میخواد ملت بهش سرویس بدن شایدم واقعا اینجوری نباشه و من اشتباه میکنم ولی من این حس و ازش میگیرم نمیدونم چرا،..،.در عوض اون یکی دوستش انقدر با مزه و خنده دار و باحاله خیلی حال میکنم باهاش! دیشب که رفته بودیم قلیونی دختر اولیه نبود دختر دومی بود و دوست های من و کازینم و برادرم انقدر گروه خوبی بودیم!!! پسر ویتر مون هم ایرانی بود یک سیبیل های خنده داری گذاشته بود! ولی انقدر با مزه بود و هی سر میزد و هممون باهاش کلی حال کرده بودیم! پسرا که باهاش رفیق شده بودن! هی برامون چایی زولبیا میاورد!
جمعه با آقای عین رفتیم رداندو بیچ من تا به حال شب نرفته بودم از این بار های کوچولو داشت که بند های زنده توش میزدن یک بندی بود من نمیدونم معروف بود جریانش چی بود خیلی آدم بودن همه هم مست و ملنگ و آهنگ هاشم خوب بود آقای عین دو سه بار گفت برم ببینم اسمشون چی اقلا بریم سرچشون کنیم! ولی دیگه نشد! ولی بیرون دم دریا سرد بود یعنی میلرزیدی از سرما! من که تا برسیم در بار همینجوری از شدت باد تو خودم پیچیدم و سفت خودمو گرفته بودم تا دیدم نمیشه دوباره برگشتم تو ماشین یک ژاکت دیگه برداشتم رو اونی که تنم بود پوشیدم فکر کن!!! وسط تابستون! بعدش تو راه برگشت داشتیم ادا یکی از این سریال ایرانی قدیمی ها رو در میاوردیم فکر کن ۲ شب اومدیم خونه تازه اون را گذاشتیم! من تا ۴۵ دقیقه طاقت اوردم دیگه نفهمیدم چی شد غش کردم از خواب!
نمره ها رو داد استاده عزیزمون آخرش من ""بی"" شدم ... شنبه صبح دیدم علی هی گفت خوب شدی آفرین من کلی خورده بود تو ذوقم! یک پنج دقیقه عزا گرفتم بعد دیگه بیخیالش شدم! آخه اقلا "" بی پلاس "" میداد!!! میمرد آیا؟

Friday, August 13, 2010

TGIF!

من امروز یک جوری آروم قرار ندارم انگار! نمیتونم تمرکز کنم! یا در حال معاشرت هستم یا در حال گشت و گذار در وبسایت های مختلف!ا خلاصه از صبح بنده باید یک چیزی چک کنم همینجوری یک صفه چک میکنم یا آهنگ عوض میکنم یا چت میکنم یا حرف میزنم نمیشه اصلان!ا
دیشب با یایا رفته بودیم کافی بزنیم! یایا داشت میگفت چقدر خرج عروسی زیاده و از این حرفا! گفتم باید بگردین جاهای ارزون هم شاید بشه پیدا کرد بعد هی حساب میکردیم عده چقدر میشه آخر به این نتیجه رسیدیم ( یعنی یایا که رسیده بود) از این عروسی ها بگیرن که مثلا برن هاوایی یا یک جایی تو اون مایه ها که همه نیان! ارزون بشه! اینا که باید دو تا عروسی بگیرن یکی ایران یکی اینجا دیگه خیلی درد سره! میگم خوب نگیرین ایران دیگه ... دوسته منم که دل رحم میگه خواهر های داماد نباشن یعنی؟ ولی واقعا هم آدم یک عروسی ساده بگیره حالا به هر کیم میخواد بر بخوره بر بخوره که دعوت نشده! این همه آدم بره زیر بار قرض واسه یک مشت آدم؟ خوب همون پول میتونه استارت خوبی واسه زندگیشون باشه اونم دو نفر که هر دو دانشجو باشن و تازه درسشون تموم شده باشه ... خلاصه انگار که بلاخره این دو تا تصمیم گرفتن سرو سامان بیابند! ایشالا که خوشبخت بشن! بهش میگم عزیزم اگه دیگه عروسی هاوایی بشه من دیگه ایران نمیام ها!!! میگه نمیشه که تو نباشی!!!بابا بیخیال!!!ا

این دوستای من دو تاشون حامله هستن! هر دوشونم انگار دختر دارن! (یکیشون حدسی یکیشون حتمی ) البته هر دوشونم اینجا نیستن یکیشون همونی که پارسال رفتم عروسیش کانادا اون یکیم پارسال یک سر اومدش اینجا تکزاس هستش آقا ماها همه یک ذوقی داریم! آخه مخسوسا این دوست کاناداییم خوب دوسته نزدیکمه یک جورایی من هیجانی شدم اصلا! حیف که نیستم اونجا هرروز برم این نینی نازو بچلونممم فداش بشم من آخه فنقل

دیدی وقتی خیلی تمرکز میکنی که درس بخونی یهو چیز های مختلف یادت میاد؟ یعنی من چند روز پیش باورم نمیشود تولد دوست خیلی خیلی خیلی عزیزم و یادم رفته تو می .... یعنی من شرمنده شدم یعنی من غصه خوردم یعنی من خجالت کشیدم یعنی من نمیدونی چه حالی شدم! افتضاح! هنوز روم نشده بهش زنگ بزنم خاک تو سرم! فقط بهش یک مسج زدم کلی به خودم فحش دادم به این هوش و زکاو تم! ای خدا خیلی آدم شرمنده میشه ! اگه هنوز اینجا رو میخونی دوست جون واقعا من هنوزم شرمندم!!! ا فک کن! وای

خوب شکره خدا وقت ناهار شد! ما بریم ناهار
یهو دیدی من بعد از ناهار باز نوشتم!

Thursday, August 12, 2010

آ.زا.د.ی

سلام من اکنون یک نگین با انرژی هستم که درس و مخش ندارم (ایول!) ا
امتحانم را سه شنبه دادم نمیگم که از دست این گروه مزخرفی که توش بودم چقدر حرص خوردم که احتمالا به همین دلیل هم احتمال اینکه "" بی"" بشم زیاده! مسخره ها! ولی بیخیالش دیگه کاریش نمیشه کرد کار گروهی و پراجکت همینه گروه خوب نصیبت بشه کارت درسته وگرنه نه
سه شنبه بعد امتحانم رفتم پیش یایا که شنبه از مسافرت اومده بود من هنوز ندیده بودمش از اون درینک های بی تربیتی ( اسمش بی تربیتی) از فرانسه اورده بود یعنی در واقع میکسش رو اورده بود با شراب سفید میخورن وای خیلی خوشمزست! ولی نمیدونم چرا اینا تو همون فرانسه که بودیم تو اون بار کوچولو کنار خیابوناش خیلی حال میداد!!!
دیروزم من رفتم به امور خودرسی و ناخونامو یک رنگ باحالی کردم! یک جوریه خودم هی نگاش میکنم حال میکنم! نمیدونم چرا! رنگه گاهی جیقه واسم گاهی وقتا ملیحه دوستش دارم! خلاصه
این وکند کازینم گفته از لاس وگاس میاد و یکمی قراره هنگ اوت کنیم بریم خرید ددر دریا اینا البته من به علت امور لیزری هنوز نمیتونم تن بشم متاسفانه !ا
این خیابون سوم ما هم بلاخره افتتاح شد! مامان و بابام سه شنبه رفته بودن میگفتن خوب شده مثل قبله ولی خوب درستش کردن رو باز ...هنوز همه مغازه هاش باز نشده! بابام میگفت شلوغ ترین قسمتش فود کورتش بوده! حالا من هم این ویکند میرم ببینم چی شده ... سال ۲۰۰۸ که اینجا رو بستن سال ۲۰۱۰ برام انقدر دور بود... خیلی سریع میگذره...ا
آخی امروز اون رییس گوگولی بود گری یک مدت واسش کار کردم اومده بود از من و اون دو تا دیگه که با هم رفتیم گروهشون تشکر کرد و بهمون تقدیر نامه داد ...آخی گوگولی بعدشم میگه چرا تو نمیای سر بزنی پایین غریبگی نکن بیا:)))ا آخی گوگولی آخه
همین ها دیگه من برگردم سر کار ! روز خوبی داشته باشین همگی با کلی انرژی
من تصمیم گرفتم که از این به بعد همیشه اینجا با انرژی بنویسم!!! تا جایی که توانش هست!!!! زیاد ناله نزنم!

برای خودم : تولدت مبارک، اون روز فکر میکردم دو سال و نیمه ما باهم نیستیم و یک سال هست که همو ندیدم! ( فکر کنم درست ترین تصمیمی که گرفتیم تو اون پنج سال یعنی دو سال آخرهمین بود!) ولی دلیل نمیشه من تولدت یادت نیوفتم و یادم بره پس تولدت مبارک! امروز که ایمیلت کردم بهم گفتی داشتی نگران میشدی که یادم رفته باشه! ولی بهت گفتم اینجام میگم هیچوقت یادم نمیره، مطمئن باش.. ولی میدونی هنوز سختمه واست آرزو خوشبختی اینا کنم ... نمیدونم چرا شاید تا چند سال دیگه دیگه این حسم نداشته باشم دیگه ... خدا رو چه دیدی... بقول خودت سالی دوبار هم خوبه! خلاصه که تولدت مبارک آقای دکتر! فرد شدی باز:)) ا

Wednesday, July 28, 2010

سر کار

این خل باز گیر داده و من واقعا از ریختش حالم به هم میخوره... حالا جام و هم پیدا کرده و میاد سر میزم... امروز دومین بار بود که اومد البته من رو تلفن بودم پرو وایستاد ببینه من چی کار میکنم لابد فکر کرد بهش میگم بفرمایید الان خدمات میرسم! منم همچین خشمناک نگاش کردم که بای بای کرد و گفت بعد برمیگردم! منم اصلا نگاش نکردم! چقدر من اخم کنم چقدر راهمو کج کنم و ایگنورش کنم باز این پیرمرد احمق نفهمه نباید مزاحم من بشه! من علاقه ای به معاشرت با ایشون ندارم! لابد باز اومده بود بگه اومدم فارسیمو تقویت کنم! یک مدتی انقدر من اینو ایگنور کردم بیخیال شده بود باز فعال شده! انقدر عصبانی شده بودم از اینکه باز پاشده اومده سر میز من که پاشدم برم به چاک بگم! کلا هم نکه خیلی سرم شلوغه و خستم یهو قاط میزنم! رفتم آفیس چاک که نبودش شانس آورد ، واقعن من نمیدونم باید با این بشر چه کنم! بشر نه جانور! کاریم نمیکنه جدیدا از این حرفای دری وری هم نزده! که آتو چیزی دستم باشه! برم چی بگم آخه این مردک میاد دم میزم من خوشم نمیاد؟ میگن چرا چی کار میکنه؟ من باید بگم هیچی!ا فقط من حالم بعد میشه وقتی این و میبینم ! اهههههه
برم به کارام برسم!ا