شنبه هم تولد آقای عین بود درست ۶ روز بعد از تولد من! قرار بود... برم پیشش غذا درست کرده بود. منم براش کیک گرفتم و تولد بازی کردیم باهم! بعدشم یک فیلم ایرانی آورده بود باهم دیدیم! من باید میرفتم کم کم! چونکه تولد برادرم بود... همینجور که داشتم آماده میشودم واسه خودم آقای عین بیچاره هم با چشمهای قرمز داشت خوابش میبرد! جتلگ خیلی بده به خدا .. خدا نصیب نکنه .. من که هیچوقت جتلگ نمیگیرم این بار داشتم پدرم درومد.. بهش گفتم برو بیرون که نخوابی! اونم رفته بود با دوستش بیرون .. تولد شاهنگ هم خوش گذشت! با دوستاش رفتیم سوشی - بار و اونقدر سوشی خوردیم که سوشی کما شدیم هممون! بعدشم اونا رفتن یه باری منم رفتم خونه یکی از فامیلامون که قرار بود عمّه مامانم که از استرالیا اومده و من هنوز ندیده بودمش و را ببینم .. همه فک و فامیلم جمع بودن اونجا! خلاصه ویکند شلوغی بود!
!
آآآی تولد خودم و ننوشتم! تولدم مریض بودم تمام هفتش .. ولی دیگه شنبه رو به بهبودی بودم و تب نداشتم! همه دوستام اومدن خونمون و کیک و شمع و تولد بازی و اینا کردیم! کلی کادوهای جینگول مستون گیرم اومد که با همشون خیلی حاال کردم با اینکه خیلی بیحال بودم , ولی کلی هممون رقصیدیم و خوردیم و حرف زدیم و کیف کردیم!
الان گفتن تا ۵ دقیقه دیگه پنل جوری را معرفی میکنن کاشکی من جزشون نباشم برم خونه.... یه چرت بزنم... یا خر یایا یا آقای عینو بگیرم بریم یه جا صبحانه... کاشکی امروز بارون نیاد!ا